کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

همه ی روزهای هفته فردند

جمعه اما

دو نفر است

یکی دلت را می فشارد

یکی گلویت را

با جمعه ها کنار آمدیم اما

روزهای قرمز این سررسید را چه کنیم؟

شنبه ای را که جمعه است

یک شنبه ای را که جمعه...

[یکشنبه ۱۳٩٥/۳/۱٦] [٥:٤٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 نبودنت نام های بسیاری دارد

مکزیکی ها به آن ال-نینو می گویند

در آمریکا یاد یازدهم سپتامبر می افتند

خرمشهر و پاوه دوباره اشغال شوند

رضاخان کشف حجاب را مهر می کند

خاطره ی میرزا در ذهن کوهستان یخ می بندد

گوهرشاد درخون غلت می زند

فوران آتشفشان پومپی را دفن می کند

و آخرین بازمانده ژوراسیک

به انقراض تن می دهد.

نبودنت نشانه های بسیاری دارد،

سوراخ عظیم لایه ازن

غرق شدن قاره ها در یخچال های قطب

و یا برخورد شهاب سنگی که تمدن را از بین خواهدبرد

درباره تو مقاله های بسیاری نوشته اند

اما من- کاشف بوسه های آتشین تو-

نامت را سیاه چاله ی سی و سه -بیست می گذارم

که در فاصله ۴۵،۶۰/۴کیلومتری تهران زندگی می کند۰

 

 

شعر بی نظیر از مهدی صدیقی

[پنجشنبه ۱۳٩٥/۳/٦] [۱۱:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

.......  .

[دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳] [٤:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو در سکوتِ خوابِ من صدای یک ترانه ای

میان پلک های من ردیف شاعرانه ای

 

هوای خواب های من ،هوای لحظه های توست

تو در تمام لحظه ها ،هوای عاشقانه ای

 

به خواب من چو آمدی ،انار در انار شد

تو در شب جهنمی،بهشتِ بی بهانه ای

 

بُریده ام ز بودنت،ز خواب های من برو!

پَریده ام ز خواب تو،ولی هنوز خانه ای

 

دخیل بسته چشم من به قهوه های چشم تو

ولی تو تلخ تر ز هر خوابِ بدِ شبانه ای

 

تو نیستی ولی غزل نشسته پشت میز تو

چه شعرها سروده از نبودن نشانه ای

 

تو را ندیده ام ولی چه خوب شعر می شوی!

حضورِ بی ظهوری و ظهورِ نوبرانه ای

 

سپید گشته خواب من ز شعرِ با تو بودنم

ردیفِ موج های نو برای هر زمانه ای

 

هنوز خوابِ شعرمی،هنوز شعرِ خوابمی

انار در اناری و ترانه در ترانه ای

 

 

سحر_ممقانی

[چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۸] [٦:٠٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..

 

"علیرضا بدیع"

[شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٤] [٦:٤۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

درست مثل وقتی که عاشقت شدم

باران می بارد

فکر کنم دوباره کسی عاشقت شده

 

کامران رسول زاده

[یکشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٠] [٧:٠٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک کرگدن جوان، داشت تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید. و از او پرسید که چرا تنهاست. کرگدن گفت: «همه ی کرگدن ها تنها هستند.» دم جنبانک گفت: «یعنی تو یک دوست هم نداری؟» کرگدن پرسید: «دوست یعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد، و به تو کمک بکند.»

کرگدن گفت: «ولی من که کمک نمی خواهم.» دم جنبانک گفت: «اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.» کرگدن گفت: «اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.» دم جنبانک گفت: «اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.»

کرگدن گفت: «قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.» دم جنبانک گفت: «این که امکان ندارد، همه قلب دارند.» کرگدن گفت: «کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!»

دم جنبانک گفت: «خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.» کرگدن گفت: «نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.» دم جنبانک گفت: «نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.» کرگدن گفت: «خب، این یعنی چی؟» دم جنبانک جواب داد: «وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.» کرگدن گفت: «اینها که می گویی یعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار ... » کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: « اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟»

دم جنبانک گفت: «نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است .» کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: «به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟» دم جنبانک گفت: «نه، کافی نیست.» کرگدن گفت: «بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.» دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: «دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟» دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: «غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.» کرگدن گفت: « اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟» دم جنبانک چرخی زد و گفت: «یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.» کرگدن گفت: « عاشق یعنی چی؟» دم جنبانک گفت: « یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.» کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: «من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[جمعه ۱۳٩٤/۸/۸] [۱۱:٢٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

برﺍﯾﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ 
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ 
ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ...
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ
ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﯾﮏ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ 
ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ "ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ " 
ﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﻣﺎﻟﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻌﺪﺵ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨیم...
ﺑﻌﺪ ﺗﺮﺵ ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ
ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻭ ﮐﻼﺱ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ،
ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮐﻪ ﻻﺑﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺘﻤﺎ'' ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻼﺱ ﮊﯾﻤﻨﺎﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻌﺪ ﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﻫﺎﯼ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯽ ﺧﺮﯼ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎ ﻧﻪ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ...؟ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﭘﺴﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺍﺯ ﺭﺍﻣﺒﺪ ﯾﮏ ﺟﻮﺟﻪ ﺗﯿﻐﯽ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻣﻈﻔر
ﺑﻌﺪ ﻣﻦ یهو ﯾﮏ ﺑﻤﺐ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...!
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﺘﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ ﺑﻮﺩ 
ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﻈﻔﺮ
ﺑﻌﺪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﻈﻔﺮ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻏﺬﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﯾﺎ ﻫﺮ ﮐﻮﻓﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ، 
ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻤﺐ ﻫﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩت میکنم
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻻﺑﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭘﯿﺸﺖ ﻭ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ 
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯼﻣﺎﺩﺭﺵ 
ﻭ ﻫﯽ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ 
ﻭ ﻫﯽ ﺗﻘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ... ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻨﺪ 
ﻭ ﻣﺎ ﻣﯿﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻏﺼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻌﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ:
" ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻌﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ"
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺮﻭﺩ ﺗﻮﯼ ﻭﺑﻼﮔﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ: " ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﯿﭗ ﺑﺎﺯﺧﻮﺍﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﻣﻌﯿﻦ ﺍﺳﺖ"
ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﻉ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ولى عادت میکنیم 
و این چنین است که زندگیمان پیش میرود

 

[چهارشنبه ۱۳٩٤/٧/٢٢] [۱:٥۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شهریور هم رفتارش عاشقانه است...!

فقط ادعا میکند گرم است...،،

ولی...،، دیدی چند شب، چه کرد...؟

گرد و خاک کرد ...!

بعد هم بُغض کرد ...و بُغضش ترکید...!

گوشَت را بیاور جلو ... بین خودمان باشد ...،،،

گمان کنم عاشق پاییز شده است...!!

دلش گیر پاییز است...!

دلم نمیاید به او بگویم ،وقتی به پاییز میرسی تمام شده ای...!!!

یعنی انگار قسمت عاشقی همین است....

کاش میشد تمام نشد و رسید ....

کاش میشد ...!!!

غصه هات رو به برگ درختان آویزان کن چند روز دیگر میریزند ....

پیشاپیش پاییز عاشقانه مبارک

دلتون بی غم

[دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠] [٩:۱٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ، ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

ﯾﺎﺩ ﻟﯿﻼ، ﯾﺎﺩ ﺣﻴﺪﺭ، ﯾﺎﺩ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﯾﺎﺩ ﮐﻮﮐﺐ، ﯾﺎﺩ ﮐﺒﺮﯼ، ﯾﺎﺩﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﺰﺭﮒ

ﯾﺎﺩ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﺷﻮﻕ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺘﻨﺪ

ﺷﻮﻕ ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ، ﺑﺎ ﺑﺮﻑ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﯾﺎﺩ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﺸﻖ ﻭ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺯﯾﺎﺩ

ﯾﺎﺩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺱ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ

ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺳﯿﻤﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﻣﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﻃﻠﻪ، ﺩﺳﺖ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺣﺴﯿﻦ

ﻣﻮﺷﮏ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﭘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ، ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺿﻌﯿﻒ

ﺯﯾﺮ ﺭﮔﺒﺎﺭِ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟، ﺑﺨیر

 

ﻣﺎﺩﺭﻡ، ﺑﺎ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﻣﯽ ﺑﺴﺖ ﻧﺎﻥ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ

ﺩﺭﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻋﺰﯾﺰﻡ : ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ؟ ﺑﺨﯿﺮ

 

ﻗﺪ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻻﺑﻼﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎ

ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﻣﺎ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ، ﺑﺨﯿﺮ

 

ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ، ﺧﻮﺍﺏ! ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺖ :

ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ، ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ ...

 

واقعا یادش بخیر.....

[چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٥] [۸:۱٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

پیش نوشت:

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
تو پست مدرنی و مضامین دل آزار
من اهل دل و چای هل و لعل نگارم
تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار
من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم
تو عقلگرا چون رنه و نیچه و ادگار
من پنجره ای رو به غزل... خواجه ی شیراز
تو سخت ، پر از خشتی و مانند به دیوار
با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست
من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار
.
زهرا اقبالی

***********************************************************

 

 

 

 

 

با اشک شوق و خاک زمین گل درست کرد

 

ورزیده ات نموده و خوش/گل درست کرد

 

در چشم تو برای خودش چای تازه ریخت

 

از باقی گل ات شکر  و هل درست کرد

 

قدری خدا به طعم لبت فکر کرد و بعد

 

معجونی از شراب  و هلاهل درست کرد

 خنجر کشید و زخم ظریفی به یادگار
 

بر چهره ات به دقت کامل درست کرد

 

 ای وای از آن زمان که دهان باز می کند

 

زخمی که از تو نقل محافل درست کرد

با خنجری که روی نگاهت  بجا گذاشت

 

از یک فرشته مثل تو قاتل درست کرد

با شعر خواست نام تو را جاودان کند

 

یک مشت مرد عاطل و باطل درست کرد

 

جایی که در خور تو بداند زمین نداشت

 

در سینه های اهل زمین دل درست کرد

 

ابلیس عاشق تو شد آدم بهانه بود

 

 

عشق تو بود اینهمه مشکل درست کرد    

 

 

 

   (محمد رفیعی)

 

***********************************************************

پی نوشت1:

 

با یافتن چشم تو آرام گرفتم

چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

 

چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت

بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی...

(علیرضا بدیع)

 

 

پی نوشت 2:

 

 بعضی ها هستند که یک جور خاص دوست داشتنی اند. یک جور عجیب دلنشین اند. دست خودشان هم نیست. انگار خدا یک جور دیگر آفریدشان. من اسمش را عزیز دل کسی بودن میگذارم. بعضی ها عزیز دل هستند. من چقدر این بعضی ها را دوست دارم.   ولنتاین مبارک


[یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢٦] [۳:٠٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ﺑﺎ ﮐﺴﺐ ﺍﺟﺎﺯﻩ

ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ،

ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ،

ﺑﯽ ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ .. .

ﺍﺯ ﻧﻮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ :

ﺳﻼﻡ ﺗﻬﺮﺍﻥ !

ﺣﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺧﺎﮎ ﺍﺳﺖ؛ﻣﻼﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺰ ﺳﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﺎﻩ ﺗﻨﻔﺲ،

ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻔﮕﯽ ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻮﺩ،

ﻃﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮕﺬﺭﻡ

ﮐﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺯﺍﯾﻨﺪﻩ ﺭﻭﺩ ﺑﺨﺸﮑﺪ

ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﺸﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﻔﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺷﺎﻥ !

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﺒﺮﺕ ﺑﺪﻫﻢ،ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﻗﺒﺮﯼ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺰﺭﮒ،

ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ،

ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ، ﺑﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ،ﺑﯽ ﺩﺭ،ﺑﯽ ﺩﯾﻮﺍﺭ، ﺑﯽ ﺁﺏ، ﺑﯽ ﻧﻔﺖ ...

ﺑﺨﻨﺪ ﺗﻬﺮﺍﻥ

ﻫﯽ ﺑﺨﻨﺪ ....

ﺑﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ،ﻓﺮﺩﺍ ﻧﻔﺴﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻭ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﺮﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺷﻨﯿﺪ

ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﻣﺎﻟﭻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻧﻪ ﺁﺏ

ﻭ ﻧﻪ ﺳﻬﻤﯽ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺘﺖ

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ

ﻗﻄﺎﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﻟﺴﯿﺮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺗﻬﺮﺍﻥ - ﺷﻤﺎﻝ

ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﻗﯿﻤﺎﻧﺪﻩ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺘﺖ

ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ

ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﺯﻧﻮ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ :

ﺣﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺧﺎﮎ ﺍﺳﺖ !

ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ ...

ﺑﺎﺑﮏ ﻣﺨﺘﺎﺭﯼ ﺑﻬﻤﻦ 93

[سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱] [۱:٠۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

 

از لعل لب توست که در حاشیه ی قم

  هی شعبه زده حاج حسین و پسرانش.

 

 

****************************************

تا بیفتد روسریت از سر، مشقت می کشند 
بادها الحق والانصاف زحمت می کشند!

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها 
انتظار تار موی ات را به نوبت می کشند!

چشم تو... ابروی تو... یاللعجب این روزها 
مست ها را هم به محرابِ عبادت می کشند

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست 
رسمِ زندان است... بر دیوار آن، خط می کشند

میوه می چینم، برایم برگ ها را پس بزن 
دست هایم پشتِ پیراهن خجالت می کشند

بس که در عین ریا، "مردم فریب" اند آخرش 
چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند

پس مواظب باش وقتی عابرانِ سر به زیر 
با زبانِ بی زبانی از تو منت می کشند!

مردمِ چشمم به خـون از دولتِ عشق ات نشست 
هرچه مردم می کشند از دستِ دولت می کشند!!!


(علی فردوسی)

 

 

*********************************************

پی نوشت:

 

این تنها دیگران نیستند که ما باید ببخشیم. خودمان را هم باید ببخشیم. برای تمام کارهایی که نکردیم و برای تمام کارهایی که باید می کردیم.

میلادت متبرک و مبارک.

[یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٩] [۱:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

 

از لعل لب توست که در حاشیه ی قم

  هی شعبه زده حاج حسین و پسرانش.

 

 

****************************************

تا بیفتد روسریت از سر، مشقت می کشند 
بادها الحق والانصاف زحمت می کشند!

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها 
انتظار تار موی ات را به نوبت می کشند!

چشم تو... ابروی تو... یاللعجب این روزها 
مست ها را هم به محرابِ عبادت می کشند

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست 
رسمِ زندان است... بر دیوار آن، خط می کشند

میوه می چینم، برایم برگ ها را پس بزن 
دست هایم پشتِ پیراهن خجالت می کشند

بس که در عین ریا، "مردم فریب" اند آخرش 
چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند

پس مواظب باش وقتی عابرانِ سر به زیر 
با زبانِ بی زبانی از تو منت می کشند!

مردمِ چشمم به خـون از دولتِ عشق ات نشست 
هرچه مردم می کشند از دستِ دولت می کشند!!!


(علی فردوسی)

 

 

*********************************************

پی نوشت:

 

این تنها دیگران نیستند که ما باید ببخشیم. خودمان را هم باید ببخشیم. برای تمام کارهایی که نکردیم و برای تمام کارهایی که باید می کردیم.

میلادت متبرک و مبارک.

[یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٩] [۱٢:٥٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

به این عکس ها، خیره شو خیره شو
به اون روزهای پر از خاطره

نخواه گرمی خوابه چشم کسی
بزاره که بیداری یادت بره

یه باری از امروز،رو دوشته
که واسش یه عمره زمین میخوری

همه منتظر تا ببینن کجا
تو از جاده‌ی عشق، دل می‌بُری!

ولی ایستادن، فقط کار ماست
ما که قصمون، قصه‌ی خواب نیست

بیا دل به دریا بزن، شک نکن
سرانجام این رود مرداب نیست

 

***********************************************************

 

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

می خواستم  تــو  پادشاه  کشورم  باشی

آتش کشیدی پایتــخت شــور و شعــــرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست

مردی کــه یک شب بهترین تعبیر خوابم بود

مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش

یک  روز  تنهـــا  علت  کشف  حجابــم بود

در  بازوانت  قتلــگاه  کوچکـــی  داری

لبخند غارت می کند آن اخــم تاتاریت

بر  باد  دادی  سرزمین  اعتمــادم  را

با ترکمنچـــای خیانت های قاجاریت

در شهـــرهای مرزی پیراهنم جنگ است

جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست

دارم  تحصـن  می کنم  با  شعــــر  بر  لبهـــات

هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنهــا معشوقه ی تاریخی ات بودم

دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

من دوستت دارم  ... بغل کــن گریه هایم را

لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست                                                                                                                                                                                                                                                                                                              رویا ابراهیمی    

 

 

**************************************************************

 

 

پی نوشت1:

  

  به شب و پنجره بسپار که برمیگردم

عشق را زنده نگه دار که برمیگردم

دو سه روزی هم اگر چه تحمّل سخت است

 تکیه کن بر تن دیوار که برمیگردم

 

بس کن این سرزنش "رفتی و بد کردی "را

دست از این خاطره بردار که برمیگردم

گفته بودی که به شب چشم به راهم بودی

به همان دیده ی بیدار که برمیگردم

بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت 

 راهیت میشوم این بار که برمیگردم

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به  شب   و  پنجره  بسپار که برمیگردم

 

     

************************************************

 پی نوشت 2: 

من نشستم بروی مِی بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!

 

     مهدی فرجی

 

[یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢] [۱٢:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak