کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

از آدم های پر توقع فاصله بگیر اینها مقیاست را به هم می زنند و حرمت مهرت را می شکنند چون آنها حافظه ضعیفی دارند خوبی ها را زود فراموش می کنند

(محمود دولت آبادی)

*******************************************

 

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی می‌کند؟

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

 هستی‌ام با نیستی آیا چه فرقی می‌کند؟

 با شما هستم شمایی که مرا نشنیده‌اید

! با شما خانم و یا آقا چه فرقی می‌کند؟

 این‌که هر شب یک نفر از خویش خالی می‌شود

 واقعاً در چشم آدم‌ها چه فرقی می‌کند؟

 من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربان

واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی می‌کند؟

 واقعیت باش، رویا باش یا اصلاً نباش!

 من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

 #هدی میچانی فراهانی#

 

***************************************

پی نوشت:

تمام افتخارم به این است که تا بوده ام بوده ام. بی منت، بی توقع، بی حرف، بوده ام که باشم. واقعی بوده ام. واقعا بوده ام. شنیده ام همه را بی نکوهش، بی سرکوفت و سرکوب. تمام افتخارم به این جور بودن است.

اگر روزی نبودم ، اگر روزی نشد، اگر روزی نخواستم، بی حرف رفته ام، بی منت، و با مهر رفته ام، و با صداقت رفته ام و با یاد خوش رفته ام. با ذکر خوبی ها رفته ام.

بی قضاوت بوده ام. بی قضاوت رفته ام.

اگر پیچم با مهره ای جور نبود به حساب بد بودن آلیاژ نگذاشته ام. افتخارم به این است که همیشه به دیگران حق داده ام. حق زندگی، حق بودن.

هیچ وقت نقش مار را در بازی مار  و پله بازی نکرده ام.

دل سپرده ام به آتشی که نسوزاند ابراهیم را....و دریایی که غرق نکرد موسی را...

نهنگی که نخورد یونس را...... اعتماد کردم به تدبیرش و دل سپردم به حکمتش.

هیچ وقت هیچ جا از رفته ها بد نگفتم. افتخارم به این است که مهر روزهای بودنم همان مهر روزهای نبودن است.

جز جانب دل به دل نیاییم

یک لحظه برون دل نپاییم

ماننده نای سربریده

بی‌برگ شدیم و بانواییم

[چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٢] [٥:۱٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی، پیری

هر وقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری

************************************************************

از کنارم رد شدی بی‌اعتنا، نشناختی

چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی

در تمام خاله‌بازی‌های عهد کودکی

همسرت بودم همیشه بی‌وفا نشناختی؟

لی‌له‌باز کوچه‌ی مجنون صفت‌ها فکر کن

جنب مسجد، خانه‌ی آجرنما، نشناختی؟

دختر همسایه! یاد جرزنی هایت به خیر

این منم تک‌تاز گرگم‌ برهوا، نشناختی؟

اسم من آقاست اما سال‌ها پیش این نبود

ماه بانو یادت آمد؟ مشتبا! نشناختی؟

کیست این مرد نگهبانت که چشمش بر من است

آه! آری تازه فهمیدم چرا نشناختی

*************************************************

پی نوشت:

 

ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﯾﮏ ﻏﺰﻝ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﻟﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﺑﺒﯿﻦ

 ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ

[یکشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٩] [۱:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

در حسرت یک نعره مستانه بمردیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد

*************************

 

 

 

 

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﻋﻄﺮ ﮔﻨﺪﻡﺯﺍﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﻣﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ، ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

  ﺩﺭ ﺗﺮﺍﺱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﯾﺎﺭﻭ ﺷﻮﯼ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻝﻫﺎ

ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ، ﺷﮑﻮﻩ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !
...

 ﺳﺎﯾﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ، ﻧﻮﺭ ﻣﻼﯾﻢ، ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻣﺸﺘﺮﮎ

ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﺮﺑﺎﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

  ﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻧﻘﺮﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻨﻢ

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﻭﺭِ ﻫﺮ ﮔﻨﺠﯽ ﺑﭽﺮﺧﺪ ﻣﺎﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺧﺸﺘﯽ، ﻗﺪﯾﻤﯽ، ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻠﯿﺎﻥ، ﮔﺮﺍﻣﺎﻓﻮﻥ، ﻗﻤﺮ

  ﺗﮑﯿﻪ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﯽ ﺯﺩﻩ ﯾﺎﺭ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺎﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

ﺍﺯ ﺳﻤﺎﻭﺭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﺖ ﭼﺎﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻟﺒﺎﻧﺖ ﻗﻨﺪ ﺭﺍ ...

ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﻫﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﻫﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﺯﻧﮓ، ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺍﮐﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ، ﮐﻪ ﭘﺮﺗﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ

ﺳﺎﯾﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﺗﻮﻧﻠﯽ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭ ... ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻦ !

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺧﺎﻧﻪ ... ــ ﻭَ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﮑﻞ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ

ﻗﺮﺹﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺑﺮﺩﺍﺭ ! ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻧﮑﻦ

 

 

 

*************************************

 

پی نوشت:

 گاه می رویم تا برسیم
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم

[شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۸] [۱۱:۳٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

شلاق بزن شراب خوردم قاضی

تا خرخره بی حساب خوردم قاضی

محکم تر ازین نیز بزن چون یک عمر

من جای شراب آب خوردم قاضی

 

********************************************************

ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮَﻡ

 ! ﺟﺒﻬﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ،ﺑﻼﯾﯽ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸــــﻮﻡ ..

ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﭘُﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ،ﺳَﺮ ﻣﯿﺮﻭﻡ،ﺭُﺥ ﻣﯿﺪﻫﻢ

ﻣﺜﻞِ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺍﺗـــﻔﺎﻗﯽ ﻧﺎﮔﻬــــــﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻣﯿﭙﺮﺩ ﭘﻠﮑﻢ ﺧﺸﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﻡ،ﺍﻣﺎ ﺑﺒﯿﻦ

... ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﺩﭼﺎﺭِ ﻣﻬﺮْﺑـﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ

 ! ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ ﻣﯿﺒﯿﻨﻤﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ_

 ﺗﺎﺯﻩ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﻫﺎﯼِ ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ

… ﺧﯿﺮﻩ ﺩﺭ ﻣﻦ ! ﻫﻤﭽﻮ ﺑﺮﻓﻢ،ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ! ﺁﺏ ﮐﻦ

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...!

ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮔُﻞ ﻣﯿﮑُﻨﺪ ﻟﺒﻬﺎﻡ ﻗﺮﻣﺰ ﭼﻮﻥ ﻟﺒﻮ،

 ﯾﮏ ﺯﻥِ ﻗﺎﺟﺎﺭﯼِ ﺍﺑﺮﻭ ﮐﻤـــﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 ﭼﺎﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩَﺕ،ﻣﯿﺨﻮﺭَﻡ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺗِﻠﻮ

 ...! ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻟﺖ، ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺎﻧﯽ ﺁﻥ ﭼﻨــــﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﻭ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﺩﺍﺩ ﻭ ﺗﯿﺮ

 ﻗﻠﻪ ﯾﯽ ﮔﺮﻣﺎﺯﺩﻩ ! ﺁﺗﺸﻔﺸﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 ! ﻏﯿﺮ ﺗﻮ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻡ

ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﯽ ﻧﺎﻡ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ! ؟ﯾﺎ ... ﻧﻪ ! ﻓﮑﺮﺕ ﻫﻢ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ

! ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﻓﺎﺗﺢ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻮﻡ

 ﺳﻤﯿﻪ ﺁﺯﺍﺩﻝ

 

********************************************

پی نوشت:

اینقدر که گیج می زنم بعد از تو

 خود را به خلیج می زنم بعد از تو

. تو جام شراب می زنی بعد از من

 من آب هویج می زنم بعد از تو! .

"مرتضی لطفی"

[چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٥] [۱٠:۱۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

هــــــم دعـــا کـن گره از کار تو بگشاید عشق

 هــــــم دعـــا کــــن گره تـازه نیــــفزایـد عشق

 

*********************************************************

 

از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای

با نگاهت هیـــچ می دانی چکارم کــرده‌ای؟

 

 با تــو تنهـــا یک خیابان همسفر بودم ولی

 با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

 

جرعه‌ای لبخند گیــرا - از شراب جامدت

بر دلم پاشیده‌ای _ دائم _خمارم کرده‌ای

 

 موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است

روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

 

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت ، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

 

 در خیابان اولیـــن  عابر منم هر صبـــح زود

 در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

 

 رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی....

کـــم  محلی  می‌کنی  بی اعتبــــارم  کرده‌ای

 

من مهندس بوده‌ام دلدادگی  شأنم نبود

 تازگی ها گل فروشی تازه‌کارم کرده‌ای

 

در نگاه  دیگران  پیش از  تو عاقل بوده‌ام

خوب‌ کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

 

در ولا الضالین حمدم  خدشه‌ای وارد نبــــود

 وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای

 

شعر از: مهدی ذوالقدر

 

پی نوشت 1:

 

شـمع افــــروخــت و پــروانـــــه در آتش گل کرد

 مــــی توان ســـوخت اگــر امـر بفرماید عشق

پیلــــه ی عشق مـــن ابــــریشم تنهایی شد

 شـمع حـق داشت، به پروانه نمی آید عشق

 

پی نوشت 2:

کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست...

کدخدا ئیست ،خدا نیست، بلای ده ماست...

روزگاریست به گوش همه خواند که خداست...

خانه اش در ده ما نیست جدای ده ماست...

بینوا بی خبر از حال وهوای ده ماست...

کدخدا دیر زمانیست،زمانیست که دیوانه شدست...

از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شدست...

خانه را دیده خدا را نه ولی با همه بی گانه شدست...

غافل از انکه خدا در همه جای ده ماست...

بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست...

 

این شعر رو امروز با صدای همای شنیدم. بی نظیر است. خواستم شما رو در لذت شنیدنش شریک کنم

دوستان عزیز نوشته های این وبلاگ مخاطب خاص ندارد/ تنها لذت خوانش شعرها را با شما تقسیم می کنم.

[دوشنبه ۱۳٩۳/٥/۱۳] [۱:۱٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تیم استهلال رهبر هم تو را پیدا نکرد


تا برایم روسری را باز کردی عید شد


محسن موسایی

[دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦] [۱:٠٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

کتری را آب می کنم کشتی بزرگی در جنوب اقیانوس آرام غرق می شود زیر گاز را روشن می کنم مرگ خاموش جان خانواده ای را می گیرد سبزی ها را تفت می دهم جنگلی در شعله های آتش می سوزد میز را می چینم کنترل تلویزیون را بر می دارم صدای دنیا را کم می کنم ....

( مریم نوابی نژاد)


 

**********************************************

باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــد

از در مــســجــد و مــیــخــانــه نـبایــد تــرســیـد .

 راز بــد مـســت شــدن در خـُـم می پـنهان است

سر بکش ! از دو ســه پـیـمانــه نباید ترسـیـد .

 بگذر از مــردم ســجـّـاده نـشـیــنی کـه هــنـوز

نرسـیــدنــد بــه ایـــمـــان ِ "نـبـایـد ترســیـد" .

 عـاقــلان اهـل سکوت اند اگر حـرفی نـیـســت

از هــیاهــوی دو دیــوانـه نــبــایـد تــرســیــد .

گاهــی از حــادثــه ای تــلــخ گـــذشــتــم امّــا

گـاهــی از هــیـچ تـریــن حادثه بـاید تــرسـیــد ! .

 

 

********************************

 مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود

و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم .

 مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که

 برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم .

نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسم ! هرگز !

از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم ! .

مــن از این زنـدگی ِ ســـخـت اگــر آخرِ کـار

مــرگ را ســـاده و آســان نکــند می تـــرســـم .

هــمــه از داشــتــنِ جـان گــران مـــی تــرســند

من ولی بـیـشـتـر از بـار گــران مـــی تـــرســم .

افـتـخـارم هــمــه اش زخـمِ جـگر داشـتــن اسـت

چه کسی گـفــتـه که از زخــم زبان می ترسم !؟ .

دست نانوایی تان نیست خدا روزی ِ ماست

 ای که پنداشته اید از غــم نــان می ترسم ! .

 می رسد روز بزرگی کـه نمی دانم چیست ...

 من از آن روز ... از آن روز ... از آن می ترسم ... . .

از : یاسر قنبرلو .

 

**************************************************

 

پی نوشت:

 

 

 

 

خدایا اگر بنده ای در حق من به کاری دست زده که تو او را از آن باز

داشته ای، یا آبروی مرا، که تو حرمت آن را بر او لازم گردانیده ای، به

ناحق ریخته است، و حق من بر گردن وی باقی است، او را در ستمی

که بر من روا داشته بیامرز، و در حقی که از من با خود برده است،

ببخشای، و او را به سبب آنچه با من کرده سرزنش مفرمای، و بدی

هایش را پیش چشمش میاور که آزرده خاطر شود. این عفو و بخشایش

بی دریغ و بخشش رایگان من درباره ی آنان را پاک ترین صدقه و برترین

عطیه ای قرار ده که صدقه دهندگان و تقرب جویان به دیگران می

بخشند. و در عوض این گذشت، از من در گذر، و در برابر دعایم در حق

آنان، بر من رحمت آور، تا هر یک از ما به مدد فضل تو به سعادت رسیم و

به احسان تو روی رهایی بینیم. خدایا، اگر بنده ای از بندگانت از من

آسیبی دیده، یا از جانب من به او آزاری رسیده، یا من به دست خود و یا

با وسیله ای ستمی بر او کرده ام و حقش را تباه ساخته یا مانع

دادخواهی اش شده ام، با توانگری خود رضایت او را از من فراهم ساز، و

حقش را تمام و کمال ادا فرما.

آمین

از دعاهای بی نظیر صحیفه سجادیه

[یکشنبه ۱۳٩۳/٥/٥] [٩:٠۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

ای رفته زدل رفته ز بر رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

 

سیمین بهبهانی

********************************************

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت

دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی

آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت

خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !

هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت !

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود

با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت !

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی

جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت !

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر !

با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی

بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت

دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت

(قاسم صرافان)

 

 

*******************************************

پی نوشت:

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و بعضی از آدمها را باید

نخوانده دور انداخت.. بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم، بعضی جلد نازک

و بعضی اصلا جلد ندارند. بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و بعضی

با کاغذ خارجی. بعضی آدمها تر جمه شده اند و بعضی تفسیر می شوند. بعضی از آدمها

تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند. بعضی از آدمها دارای

صفحات سیاه وسفیداند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند. بعضی از آدمها

قیمت پشت جلد دارند. بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند. بعضی

از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند. بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت. بعضی از

آدمها را می شود توی جیب گذاشت بعضی را توی کیف. بعضی از آدمها نمایشنامه اند و

در چند پرده نوشته و اجرا می شوند. بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها

معلومات عمومی. بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط

های چاپی فراوان . ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمها باید

جریمه نوشت....

 ( قیصر امین پور)

[چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱] [٢:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم  ، کافرم یعنی؟؟؟

نشستم چای خوردم  ، شعر گفتم ،  شاملو خواندم

اگـــر منظورت اینها بود ... خوبـــم ... بهتـــرم یعنی...

 

 

**********************************************

مسیری به جز تو بلد نیستم
هنوزم نمیشه ازت دور شم
میدونم که خیری تو برگشت نیست
نمیخوام که یک روز مجبور شم
نمیخوام بدونم تو حس می کنی
که من مردِ تنها شدن نیستم
بهای حضورت غرورِ منه
تو فکر خودت باش من نیستم
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساسِ ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه
چنان گم شدم بینِ اون قصه ها
که تو فکرِ پیدا شدن نیستم
تو رفتی ولی خونه باور نکرد
هنوزم تو هستی من نیستم
دَمِ رفتنت گرچه می سوختم
نمیخواستم حس کنی سوزمو
نه تنها خودت هیچکس هیچوقت
نمی فهمه احساس اون روزمو
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساس ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه
**********************************************
پی نوشت:

آدمهایى هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد.. چگالى وجودشان بالاست... افکار، حرف زدن، رفتار، محبت داشتنشان و هر جزئى از وجودشان امضادار است... یادت نمی رود "هستن هایشان را.." بس که حضورشان پر رنگ است و بسیار "خواستنى"... ردپا حک می کنند اینها روى دل و جانت... بس که بلدند "باشند"... این آدمها را، باید قدر بدانى... وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى بى امضایى که شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است... دنیاتون پر از این ادم ها

[دوشنبه ۱۳٩۳/٤/۳٠] [٩:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

امشب از فرق علی کعبه پلی زد به بهشت

چه مراعات النظیریست

علی........

       کعبه ..........

                 بهشت ................

 

 

*************************************************

باز امشب منادی کوفه، از امامی غریب می خواند

گوشه ی خانه دختری تنها، دارد اَمن یجیب می خواند

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشمِ اَز خون دل، تری دارد

 این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده

 بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه، چشمه در چشمه، متعجب زبان گرفته!پدر

خار درچشم، اُستخوان به گلو، درگلوم اُستخوان گرفته پدر

 آه بابا به چهره ات اصلاً، زخم و درد و وَرم نمی آید

 چه کنم من شکاف زخم سرت، هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا، علت درد پیکرم شده ای

 ماه «اَبرو شکسته» باباجان، چه قَدَر شکل مادرم شده  ای

 سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا

 مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

 پاشو اَز جا کرامت کوفه، آنکه خرما به دوش می بردی

 زود در شهر کوفه می پیچد، که شما باز هم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا، خواب دیدم وَ گریه ها کردم

 اَز همان بُغچه ای که مادر داد، کَفنی باز دست و پا کردم

 کاملاً در نگاه تو دیدم، مثل اینکه مسافری این بار

 گر شما می روی برو اما، بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی، روزگاری بزرگ می گردند

 می نویسند نامه اَما بعد، بی وفا مثل گرگ می گردند

یا زمین دار گشته و آن روز، همه افراد خیزران کارند

 یا که آهنگری شده آن جا، تیرهای سه شعبه می آرند

 وای اَز مردمان بی احساس، دردهای بدون اندازه

 وای اَز آن سوارکاران و نعل اسبی که می شود تازه

 وای اَز دست های نامَحرم، آتش و دود و چادر و دامان

 وای اَز کوچه ی یهودی ها، سنگ باران قاری قرآن

علی زمانیان

 

*******************************************

پی نوشت:

سراسر نام ها را گشته ام و نام تو را پنهان کرده ام . می دانم شبی تاریک در پی است و من به چراغ نامت محتاجم توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و انتظار مرا می کشند و من به زورق نامت محتاجم.

(شمس لنگرودی)

[جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٧] [۱٠:٠۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

تا پلک زدم خواب، مرا آمده برده

تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم

گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

محمدمهدی سیار

 

*******************************

غزلی در مدح امام علی:

 

من که دائم پای خود دل را به دریا می‌زنم

پیش تو پایش بیفتد قید خود را می‌زنم
کعبه ای در سینه ام دارم که زایشگاه توست
از شکاف کعبه گاهی پرده بالا می‌زنم
این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست
در خیالم بوسه بر پای تو مولا می‌زنم
از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم
در رکوعت می‌رسم خود را گدا جا می‌زنم
اینکه روزی با تو می‌سنجند اعمال مرا
سخت می‌ترساندم لبخند اما می‌زنم
من زنی را می‌شناسم در قیامت بگذریم
حرف‌هایی هست که روز مبادا می‌زنم

کاظم بهمنی

 

***************************************

 

 

پی نوشت:

امشب متنی ندارم. حرفم حرف ساده ایست.

امشب مرا یاد کن. در هر ((الغوث ))که می گویی، شاید به حق (یا رب) گفتنت، (خلصنایت )برای من هم مستجاب شود.

[چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٥] [۱۱:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

بس که خوردم غم تو روزه ی من باطل شد

نرخ کفاره ی این خوردن عمدی چند است؟

 

**************************************

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار الوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی ست

ریاضت کش به بادامی بسازد

ندارم ظرف می دل را بگوئید

سفالی بشکند جامی بسازد

قناعت بیش از این نبود که عمری

به جامی دردی آشامی بسازد

چو من مرغی نکرده صید ایام

مگر کز زلف او دامی بسازد

دعا گو قحط شو طالب حریف است

که ایامی به دشنامی بسازد

 

پی نوشت:

عزیزم دوستت دارم ولی با ترس و پنهانی

که پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانی

تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد

که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طوفانی

(سها حیدری)

[سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/٢٤] [٩:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

 خیلــــی وقت است کـــــــه "بی تــــــابم" . . .؛

دلـــــــم تــــــــاب میخواهد . . .!

و یک هــــُــلِ محــــکم . . .,

کـــه دلم هــُـرّی بریزد پایین ... هر چـــه درخودش تلنبار کرده را

 

 

*****************************

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند

فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم

همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟

کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند

میش‌ هایم کــه تــه چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:

در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همـــه تا دامنــــه‌ ی کــــوه تحمــــــل دارند

 

پی نوشت:

 

حالا که پر از حرفیم، زنگ انشا نداریم.

[جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٠] [۸:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

تو همان آب گورای به وقت سحری

نچشیده لبی از تو اذان را گفتند

 

**************************************

به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود


به ترک خوردن دیوار قسم، آمده بود

پیش من پای همین سفره افطاریمان

به همین قلب گرفتار قسم، آمده بود

تن بیمار مرا با نفسش درمان کرد

به شفای تن بیمار قسم، آمده بود

بوسه می داد به پیشانی من، می خندید

به همبن ماه شب تار قسم، آمده بود

بعد از افطار ندیدم که کجا رفت، ولی


به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود…

 

حامد رفیعی

 

پی نوشت:

مدتی در کوچه پس کوچه های کالسکه چی قدم زدم. انصافا کالکشن قشنگی ست از شعر. ادامه می دهم . بی مخاطب خاص. صرفا برای خودم.

[پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩] [۱:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دست همیشه به معنای آغوش نیست !
گاهی فقط امنیت است . . .
مثل «دست پـــــــــــدر» !!!

 

 

 

پی نوشت:

پیشانی حاجی شهر پینه بسته ، دستان پدرم نیز همینطور !
بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم با دستانش نماز می خواند !
به سلامتی همه پدرها . . .

 

[دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢] [٦:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak