من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم سعدی فردا تولدمه، باز بزرگ شدم، امسال غصه هایم زودتر از خودم قد کشیدند.. میخوام فردا دست دلمو بگیرم ببرمش کافی شاپ ، بنشونمش روی صندلی روبه روم ، واسش نسکافه بگیرم ، بهش یه شاخه گل بدم ، یه لبخند بهش بزنم ، بهش بگم که شرمندش شدم ، بگم ببخشید که نتونستم مواظبت باشم .. ازش بخوام منو ببخشه ... بعد آواز بخوانم، سوت بزنم، لی لی کنم ، جیغ بکشم، یه جیغ بنفش بعد بپرم تا دستم به یک توت قرمز برسد توی کوچه بازی کنم دوچرخه سوار شم و به جای باز کردن ِ در با کلید، سنگ بزنم به شیشه ... دوست ندارم بزرگ بشم، خسته میشم از خانومی، دوست ندارم دنیای پر از دروغ آدم بزرگ ها رو. امسال با اشک رفتم به استقبال تولدم.... ((زاده ی اسفند چشمت ابر فروردین چرا؟)) پی نوشت: شب تولد آدم مثه یه قرار اعلام نشده ست ... همش منتظری آدمای بیشتری سر قرار بیان!! ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی !!!این دوستای نا منتظر، گاهی حتی سابقه ی رفاقت نزدیک هم ندارن!! ولی اون شب میشن رفیق جونی !! شب تولد آدم مثه یه قراره بی قراره! چقدر خوبه وقتی این قرار شگفت زده ات میکنه ! و من امشب شگفت زده شدم. همه اومدن سر قرار. پیش نوشت: نمی دانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند. می گویند حساسیت فصلی ست. آری من به فصل فصل این دنیای بی رحم حساسم. ***************** تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند کاظم بهمنی پی نوشت1: اشتباه کردم که نشستم به بافتن خودم به تو بس که بافتمت، بس که شکافتی بس که کور شدند این گره ها دیوانه هم که نشوم، دیوانه ات خواهم شد. پی نوشت 2: سیلی واقعیت رو درست وقتی می خوری که وسط زیباترین رویا هستی. همیشه رویاهای من کوتاهه، باید دلم رو بفرستم پی نخود سیاه. پی نوشت 3: بگذار بنشینم و نفس تازه کنم. تاول پاهایم که خشک شود، دوباره راه می افتم، دوباره عاشقت می شوم. :پیش نوشت فقط یک اسم مستعار است برای تمام حس هایی که اسمشان را نمی دانیم، هرکدامشان برای خود یک دلتنگی اند، باران بیاید یا نیاید تو باشی یا نباشی خاطرت باشد یا نباشد من خیس از یاد توام. ********* تو همانی که دلم لک زده لبخندش را مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر پیش نوشت: شادی هایم هدیه به تو کم بودنش را بر من خرده نگیر این تمام سهم من از دنیاست. ********* به یمن پای شما خاک باسعادت شد و آب ازین همه تبعیض غرق حسرت شد همین که از لب قندت حدیث شهد چکید نبات سبز شد از خاک و آب شربت شد حدیث شکر که گفتی ، گیاه دستش را بلند کرد به : آمین ! وفور نعمت شد تمام زنجره ها در محاق افتادند شبی که صورت ماهت دوباره رویت شد زمین به حرمت « قدقامت » ات دو دست اش را مناره وار بر آورد و در عبادت شد تو آن همیشه ی سبزی که غیر انکار است چرا که نام تو در سینه ها کتابت شد ... علیرضا بدیع پی نوشت: یک نفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است، خیالت راحت باشد، آرام چشمهایت را ببند یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است یک نفر از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد. خوش آمدی...... پیش نوشت: عجب موجود سخت جانی است دل، هزار بار تنگ می شود؛ می شکند؛ می سوزد،.......می میرد و باز هم می تپد. ***************** زخمم بزن، که زخم مرا مرد میکند اصلا برای عشق سرم درد می کند زخمم بزن که لا اقل این کار ساده را هر یار بی وفای جوانمرد می کند آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس آن چه دلم برای تو می کرد میکند؟ در را نبسته ای که هوای اتاق را باد خزان حوصله دلسرد میکند فردا نمی شوی که نمی دانی عشق تو دارد چه کار با من شبگرد می کند خاکستر غروب تو هرروز در افق آتش پرست روح مرا زرد می کند عاشق بکش که مرگ مرا زنده میکند زخمم بزن که زخم مرا مرد می کند اصلا برای عشق سرم درد می کند (خدایش بیامرزاد -زنده یاد نجمه زارع) پی نوشت1: فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند، اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است. دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است. عشق خیلی بیشتر. پی نوشت 2: حافظ وظیفه تو دعا کردن است و بس در بند این مباش که نشنید یا شنید پی نوشت 3: تازه حکمت بازی های کودکانه را می فهمم. زوووووووووووووووووووووووووووووو تمرین این روزهای نفسگیر بود پی نوشت 4: من به اندازه یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره بر پوچی افکار جهان می نگرم آدم در دوستی حساب عاطفی باز می کند روی دوستان، دلت می گیرد وقتی تو زرد از آب درآیند حوصله شان که سر می رود، با دلت بازی می کنند، حال آن که تو در بی حوصلهگی هایت با آنها زندگی کرده ای. امروز روز خوبی نبود. یک صفر اضافه شد به هزاران غمی که داشتم. دنیا را بغل گرفتیم گفتند: امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد. بیدار شدیم دیدیم.....آبستن تمام دردهایش شده ایم ((حسین پناهی)) پیش نوشت : دلم درد می کند، انگار خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی....... گفتم ای دل مرو آنجا که گرفتار شوی عاقبت رفت و همان گفته ی من پیش آمد ************************ زل نزن به چشم من با نگاه بارانی گریه در توانم نیست تو که خوب می دانی عشق نیمه کار تو گردن دل من نیست باعث اش خودت بودی پس چرا پشیمانی وصله های ناجورت هم به من نمی چسبد با دلیل صحبت کن، کو کجا؟چه جریانی؟ بی تو شوم شب هایم را چگونه سر کردم تو خودت اگر باشی، سر به مهر می مانی؟ (مجتبی کریمی) قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود، چرا از تو شکا یت بکنم یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟ شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده اسم خوش شاعر باشم شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من در پس پرده ایمان به تو کافر باشم دردم این است که باید پس از این قسمت ها سال ها منتظر قسمت آخر باشم غلامرضا طریقی پی نوشت 1: 1- می خواهم مدتی فقط شعر بخوانم، شاید شاعر شوم 2- دلیل انتخاب این شعرها را فقط خودم می دانم. 3- نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟ 4- گویند به هم مردم عالم گله ی خویش پیش که روم من که ز عالم گله دارم.... پی نوشت 2: سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار.... دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی آید..... پی نوشت 3: ((آشق)) از این پس اینگونه بنویسید. ... چون همیشه سرش کلاه می رود. پی نوشت 4: به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایش بی جان نیستند، آدمند....می شکنند....آرامتر پی نوشت 5: یادش بخیر روزهای مدرسه و دهه فجر، چه لذتی داشت تعطیل کردن کلاس به هوای تمرین سرودهای انقلابی برای اجرای برنامه و چه دیدنی بود چهره های بنفش معلم ها وقتی درس عقب بود. یادمان بخیر..... پی نوشت 6: هر بار می رویم از نان فانتزی فروشی نزدیک خونه مثلا 5 تا نان باگت بخریم میگه 6 تا بدم که رُند بشه؟ بگی 6 تا میگه 7 تا بدم که رند بشه؟ من موندم که یه بنده خدایی یه دونه بخواد بگه چند تا که رند بشه؟!!!!! حتما باید بگه هیچی نمی خوام بعد اون یکی بده تا رند بشه.... پیش نوشت: هر یک از دایره ی جمع به راهی رفتند ما بمانیم و خیال تو به یک جای مقیم (سعدی) *************** اول اسم وبلاگش توجه ام رو جمع کرد. ((نابینالود)). اسم جالبی بود. وقتی وبلاگ رو باز کردم صاحب خانه ((آمنه دولت آبادی)) بود. از همان شاعرانی که نمی شناسمش. شاید نسبت دارد با محمود دولت آبادی که هنوز کلیدرش را نخواندم. به هر تقدیر شعرش مرا برد به نمی دانم کجا..... هر چه می خوانم سیر نمی شوم. حسودیم شده باز... مسرورم از لبخند تو، مسرور یعنی این من شهره ی عشق تو ام، مشهور یعنی این هر بار می گویم به خود در غایت مستی ای مست های کشورم، انگور یعنی این هر تار مویش خالق صد ساز و آواز است مشکاتیان، مشکاتیان، سنتور یعنی این از چشم هایت بیشتر از این نمی گویم الماس بی همتای کوه نور یعنی این صد بار خود را کشته ام با دار گیسویت اما کماکان زنده ام، منصور یعنی این ((آمنه دولت آبادی- وبلاگ نابینالود)) پی نوشت 1: خدا رو شکر امروز هم باران رحمت نازل شد. خوشحالیم. شعرهای قشنگی خوندم در وب نوردی امروزِ بارانی که خوشحالیم مضاعف شد. وغروب قشنگی شد وقتی زیر باران قدم زدم. یک ساعت که آفتاب بتابد، خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد می رود این است حکایت آدم ها......((فراموشی)). ببخش باران، ببخش که تو می باری و ما شسته نمی شویم ببخش. پی نوشت 2: صبح ترافیک سنگین بود. بیلبورد تبلیغاتی توجه ام را جلب کرد که پر بود از تبلیغ زبانکده و مردی آرام تبلیغ زبانکده ی دیگری رو روی اونها می چسباند. بدون اینکه حتی اثری از تبلیغ قبلی باقی بماند. فکر کردم ما هم همدیگه رو به همین راحتی حذف می کنیم. به همین راحتی. ظهر که بر می گشتم، کارون رو دیدم و فکر کردم که گذشتن ازش نباید زیاد سخت باشه. این همه پل برای چی؟؟؟ کارونی نمونده دیگه پی نوشت 3: دارم فکر می کنم برای آزمون دکترا درس نخونم. یهو دیدی قبول شدم و.... جونم میفته تو خطر. دانشمندان رو ترور می کنن. جوون مرگ میشم. اصلا بحث این نیست که گربه دستش به گوشت نمی رسه. ... نخیر. به قول دکتر شریعتی: ((به انتهای همهی راه ها رسیده ام، جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟ )) و به قول نمی دونم کی: افسوس که هر چه برده ام باختنی ست بشناخته ها تمام نشناختنی ست برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است شایدم بخونم. زیادم بد نیست جوون مرگ بشم. حداقل چهار نفر برام اشک میریزن. بهتر از اینه که بمونم و بگن اوووووووووووووووووووووو اونقدر پیر شد که مُرد. پی نوشت 4: دارم آلبوم (( الکی)) با صدای محسن نامجو رو گوش میدم. جالبه. میگه: ((سرتا سر صحنه آش نذری بود ........... نیت های الکی. دست پخت عشقم قورمه سبزی بود..... سبزی های الکی.)) خنده ام گرفته ناجور..... پیش نوشت: هنوز هم نمی دانم اینجا چه فصلی ست که من کال ماندم و نمی رسم به تو..... *************** چیزی شبیه نَفَس خفه می شود آخر حرف های من باید بگنجانمش ته بیتی حرف همان حرف است و من هنوز همان من باید این بار از بازار دلم بگذرد خانه خراب همین خیالم خیال عبور احتمالیِ یک ((شمس)) خیال طلوع یک شمس احتمالی. (عسل بانو) پی نوشت : برای مولانا آفتاب که از روزن می تافت عین شمس بود و هوایی که در سینه اش شادی و نشاط می آفرید نفس شمس بود. در و دیوار خانه شمس بود. کاینات عالم شمس بود. عشقی هم که ذکر ((الله)) در قلب وی القا می کرد شمس بود. ((پله پله تا ملاقات خدا-دکتر عبدالحسن زرین کوب)) به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد بدرم زَهره زُهره ، خراشم ماه را چهره برم از آسمان مهره، چو او کیوان من باشد (دیوان شمس) بیمار شمس و مولانا شدم من. شمس رو دوست دارم حتی با وجود اینکه می دونم باعث مرگ کیمیا شد. نمیشه دوستش نداشت. دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی پیش نوشت: فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است....... کافی است دلت گیر باشد. *************** شاید تو ندانی اما کمی نزدیک مهربانی ِ تو جایی حدود دلتنگی ِ من حرف ها تب می کنند کلمه ها لکنت می گیرند و این دل بی قرار آنقدر می ریسدمان به هم که همین روزها، از سوراخ یک سوزن رد می شویم. (عسل بانو) پی نوشت : (( پیرمردی گرسنه و بیمار گوشه ی قهوه خانه ای می خفت رادیو باز بود و گوینده از مضرات پرخوری می گفت)) این شعر رو که خوندم بی اختیار رفتم به اون روزها که تلویزیون فقط دو تا کانال داشت. این همه کانال و برنامه و تلویزیون ( ال ای دی ) و تجمل نبود و همه مهربان بودند با هم. داشتم فکر می کردم اون روزها هم پیرمردی گرسنه و بیمار......؟!! نمی دونم چرا ولی رفتم به اون روزها که تلویزیون فقط شبکه یک و دو رو داشت و ما هم مجبور بودیم سریال هایی که هیچ ربطی به سنمون نداشت با بزرگترها ببینیم، هانیکو، اوشین، شمشیر تیپو سلطان و جنگجویان کوهستان، که چقدر برادرم بعد از این سریال جو گیر می شد و چند تا شمشیر خرید که هیچ کدوم شبیه شمشیر (لین چان)نبود. انگار همه چیز اون موقع ها یه جور دیگه بود، همه چیز قشنگ تر بود. یادش بخیر پفک نمکی خوشمزه تر بود، چی توز موتوری امروز هیچ وقت جای اون رو نگرفت. یادش بخیر اون روزها مدرسه ها هم قشنگ تر بود. تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز. یادش بخیر موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم. ، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد ! زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون . یادش بخیر یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود. ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه یادش بخیر بازی ِ(( آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !)) که هنوز نمی دونم معنی این کلمه های عجیب چیه! اون موقعها اگه یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!! مطمئنم این روزها یه چیزی بین ما آدما کمه، ببین این شعر منو برد به کجا! یادش بخیر اون روزها..... یادمان بخیر واقعا دیگه باید گفت یادمان بخیر... پیش نوشت: .................................................................... ................................................................................................................... ***************** به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم صباح الخیر زد بلبل کجائی ساقیا برخیز که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم (حافظ شیرازی) پی نوشت: .................................. ......................................................................... گاهی می شود برای یک عزیز چند سطر سکوت به یادگار گذاشت، تا او در خلوت خود هرطور که خواست آن را معنا کند. پیش نوشت: آن خطاط سه گونه خط نوشتی، یکی او خود خواندی ولا غیر، یکی را خود هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر. آن خط سوم تویی. ************** من خواستم که خواب و خیال خودم شوی رویا شوی امید محال خودم شوی لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت آوردمت دلیل زوال خودم شوی یا در دلم شناور یا بر تنم روان ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم چیزی نمانده است که مال خودم شوی حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی مهدی فرجی پی نوشت: (به شکرانه ی باران امروز:) باران می بارد به دعای کداممان، نمی دانم. من همین قدر می دانم که باران صدای پای اجابت است و خدا با همه ی جبروتش دارد نیاز می خرد! پس نیاز کن..... چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟ کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟ برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟ گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟ گلایه می کند از گریه ام خدا اما زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟ تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟ " الهام دیداریان " پیش نوشت: نه تلخم ، نه شیرین، مزه ی بی تفاوتی می دهم این روزها، جنس حالم زیاد مرغوب نیست. (من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست) ************************ من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم پیششان سر بر نمی آرم، رعایت می کنم همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت مایه ی رنج تو باشم رفع زحمت می کنم این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش آنقدر جذابیت داری که حیرت می کنم کم اگر با دوستانم می نشینم جرم توست هر کسی را دوست دارم در تو رویت می کنم فکر کردی چیست موزون می کند شعر مرا؟ در قدم برداشتن های تو دقت می کنم یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می روم لذتش را با تمام شهر قسمت می کنم ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است روی دوش دیگران یک روز ترکت می کنم (کاظم بهمنی) این آقای کاظم بهمنی رو چند روزیست کشف کرده ام. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. افتادیم تو کار کشف استعداد های ادبی. یک شعر دیگر از همین شاعر: درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند پی نوشت: عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن هست هنوز دنبال یه بهونه ای که بمونی. به هر تقدیر عابر اهل عبور است. گاهی باید رفت. حتی اگر جایی برای رفتن نباشد. مزه ی بی تفاوتی می دهم این روزها. شاهرگ سکوتم را که بزنند این جماعت نا اهل، سیب ها را می سپارم به رود تو و در غار دلت مبعوث می شوم من پیام آور تمام دیوانگی های زمینم بگذار تکفیرم کنند. (عسل بانو) پی نوشت 1: بعضی ها را هرچقدر بخوانی خسته نمی شوی هرچقدر گوش دهی عادت نمی شوند هرچه تکرار شوند باز بکراند و دست نخورده شنیده ای؟ بعضی ها بی نهایت اند. پی نوشت 2: از اونجایی که من به اقیانوس هم که برسم اسفالت میشه تا تصمیم گرفتم روز نوشت ها رو هم اضافه کنم به کالسکه چی سوژه ها پریدن. انگار دیگه هیچی نمی بینم که بنویسم. این ها همه تاثیر خوندن کتاب ((کیمیا خاتون)) باشه شاید. خورد توی ذوقم کمی. انتظار داشتم آخر کتاب یه عشق آتشین بین شمس و کیمیا ببینم نه اینکه..... هر چی باشه شمسی که مولانا رو منقلب کنه قابل احترامه. پیش نوشت: حواسم را هر کجا پرت می کنم، دوباره پیش تو می افتد. حواس فاصله را پرت کرده ام ..... بیا. ******************* خوش خیال کاغذی دستمال کاغذی به اشک گفت: (عرفان نظرآهاری) پی نوشت: لنگه های چوبی در حیاطمان اگرچه کهنه اند جیر جیر می کنند محکمند خوش به حالشان که لنگه ی هم اند. (حسین پناهی) من و یلدا یلدا مبارک پیش نوشت: نپرس؛ هیچ نپرس از دلم؛ همین چه خبر؟ همین چه می کنی این روزها ؟ .... سوال بدی ست.....! به قول دکتر شریعتی: ((زخمی بر پهلویم هست، روزگار نمک می پاشد، و من پیچ و تاب می خورم، و همه گمان می کنند که من می رقصم.)) فقط خوشحالم از اینکه یاد گرفتم همیشه بخندم ؛ حتی اگر تو دیگر دلت نخواهد که..... ********************** کوچکتر از آنید که مرا زیر و رو کنید حتی اگر هر آنچه که دارید رو کنید کوچکتر از آن که بدانید من کی ام از کوه ها نام مرا پرس و جو کنید ای بادهای سرد مخالف، منم درخت باید که ریشه های مرا جستجو کنید ای باد های سرد مخالف، من ایستاده ام این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید من ریشه در شقایق پر خون نشانده ام گل های سرخ باغ مرا خوب بو کنید بر من مباد تیغ شما زخمی ام کند شاید به خواب، مرگ مرا آرزو کنید (کامران رسول زاده) ((کامران رسول زاده))شاعری که نمی شناسمش- امروز که سر میزدم به وبلاگ دوستان طبق معمول نوشته های لیلا خجسته راد(وبلاگ شبیه خودم) به دلم نشست با منتخبی زیبا از اشعار این شاعر، که چه زیبا معرفیش کرده بود. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. پی نوشت: جالب است در زندگی تنها کسانی ما را می رنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند. به هر تقدیر.... بنا شد روزنوشت هام رو هم بنویسم. فعلا به پیشنهاد هستی همین جا و اگر لازم شد کالسکه چی شماره 2 هم تأسیس میشه. دوستان همشگی کالسکه چی هم همین جا رو تایید کردن. مرسی. شروع می کنم: امروز یک وانت دیدم درب و داغون، پشتش نوشته بود: ((این بنز به عشق محمدعلی می تازد.)) حالا چقدر قیافه ام بنفش شده بود از اینکه جلوی خودم رو گرفتم که توی تاکسی نخندم خدا داند. تازه خودم رو جمع کرده بودم که گوینده رادیوی خوزستان اعلام کرد که دی ماه نمایشگاه انسان، حیوان و طبیعت در نمایشگاه اهواز برگزار میشه و بعد با ذوق گفت که حتما این نمایشگاه برای خوزستانی ها خیلی جالبه!!!!! حالا من موندم که منظورش چی بود؟ یعنی چی جالبه؟ و بعد چند احتمال رو با خودم بررسی کردم: 1- مردم خوزستان حیوان ندیده اند 2- مردم خوزستان انسان ندیده اند 3- مردم خوزستان ....... استغفرالله.... چی بگیم دیگه از ماست که بر ماست. پیش نوشت: کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه *************** حالا اعتراف می کنم، شوخی خوبی نبود. من فقط می خواستم تو را تا عمق وصل فکر باور کنم. نمی دانستم می خواهی ترانه سرای فصلهای بی بارانم شوی. اصلا فرض کن یکی می خواست خاموش ببارد، تو چرا چلچراغ فصل های بی فروغش شدی؟ حالا قبول می کنم از رویاهای کال دیروز من تا این روزهای با تو فاصله ای نیست. حالا که تو با چشمانت در غربت غزل نشسته ای اعتراف می کنم که چلچراغ شب های بی فروغم هستی. پی نوشت مربوط: چیزی برای عرض کردن ندارم: (با سواد کسی است که سطرهای خالی میان دو سطر نوشته را بخواند ((آندره ژید)).) پی نوشت نامربوط: فکر می کردم بعد از دفاع کلی فرصت هست برای مطالعه و نوشتن. ولی نشد که بشه. بعضی وقت ها بدجور می پره این حس نوشتن. در این روزهایی که ننوشتم یک روز فکر می کردم به اینکه یه کالسکهچی شعبه دو بزنم برای روزنوشته هام. برای چیزهایی که در مسیر خونه تا محل کار می بینم و چیزهایی که بهشون فکر می کنم. از تصور کالسکه چی شعبه دو و نوشته هاش خنده ام گرفته. پیش نوشت: امروز کالسکه چی رایحه ی ( رایحه ی یاس) رو داره- دوست و همراه همیشگی وبلاگ و من. آنچه می خوانیم حرف دل این روزهای رایحه ست: ((این روزها نوشتن هایم بوی حرف های دور و برم را گرفته...شاید بوی دلی را که گله دارد...از خودش...از همراهش...از خدایش... نمی دانم، هر کسی به دل خودش بخواند...)) من از جنس توام یا نه؟ چرا پس سرد و تنهایم؟ چرا پس در حضور تو، غریبِ بی کسی هایم؟ کجا کو شمع راه من؟ چه شد آن با تو بودن ها بس است این بر منِ ِخسته، که دیگر می کِشَد پایم من از جنس توام یا نه؟ که حتی با تو درگیرم؟ چرا وقتی تو می گویی... برو.. دیگر نمی میرم؟ رهایم می کنی با خود؟.. چرا با اینکه می بینی.. که من بی تو چه بیمارم، که من بی تو چه دلگیرم.. ( رایحه )====>>> لیلا وصالی - پیش نوشت: برای هستی سوال بود که چطور شمس عاشق شد؟ عاشق کیمیا خاتون؟ اصلا چرا عاشق شد؟ شمس با اون همه کرامات و عشق زمینی؟ منم که غرقم این روزها در دریای شمس و مولانا. بخشی از کتاب (کیمیا خاتون- نوشته ی سعیده قدس) رو میارم شاید جواب سوال هستی باشه: و شاید اندر احوال این روزهای هستی. ********** گناهش این بود که خدا را در او دید. گناهش این بود که خدا را معشوق، و در معشوق دید: ((من خدا را در کیمیا دیدم)). او همه ی حرفش از عشق بود، و گناهش این بود که با همه ی علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خود عاشق نباشد، قدر ((این عشق)) بجا نتوان آورد. عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق. تفرق، میان معشوق و عشق و عاشق شدنی ست، اما میان عاشق و عشق محال است. معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد، می تواند حتی خبری ش از عشق نباشد، اما نه در ((این عشق)).گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمی تواند بود. ندانست که منزلت عاشق بسی برتر از معشوق است و لذت عاشق بسی بیشتر. بسا معشوق ها که چون در سودای عشق نبودند، رنج ها دادند و هم کشیدند. لیک، این حال، هرگز بر هیچ عاشق نرفت. خدا خود عشق است. کدامین معشوق می تواند گفت (( صد بار اگر توبه شکستی باز آ)) . مگر نه این فقط حرف عشق است و عاشقی که حسرت آن معشوق دارد که خود را در خورد چنین عاشقی بیاراسته است و راه او را بر خود هموار کرده است؟ زنهار اما، که او مکار عاشقی ست از معشوق چهره می پوشاند تا بیازمایدش. آزمایشی سخت و تعقیبی بی امان. خام بود آنکه بازی عشق را ساده انگاشت. ابراهیم باید بود تا مکر وی تو را کارگر نیفتد. خاک بیابان های طلب را همه ی عمر در توبره می باید کرد تا مگر چشم- در واپسین لحظات- از جمال دوست منور شود. آن گاه است که تو به راستی عاشقی. آن جاست که تو عاشقی و او معشوق، و همانا تو معشوق و او عاشق. اناالحق می گویی مستانه بر سر دار می شوی و نه سر آن داری تا بدانی که آن دیگران در چه کارند. راه پر بلایی ست راه منصور. منصور باید بود. منصور باید شد. آیا این غفلت نیست که نمی بینیم و نه در می یابیم که او همه نور است و ما همه نور؟ ز آتش شهوت برآوردم تو را و ندر آتش باز گستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فرو خوردم تو را با منی، وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد گوش نالیدم بیازردم تو را رو جوانمردی کن و رحمت فشان من به رحمت، بس جوان مُردم تو را پیش نوشت: عقل یکدل شده با عشق، فقط می ترسم هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد (فاضل نظری) ********* باد همیشه از سمتی می وزد که تو باشی با عطرتو؛ که مرا محو می کند مثل خیالی که در مه گم می شود تو که باشی زمان گوشه ای می ایستد و به چشمهات زل می زند ((بعد)) وجود ندارد تنها یک باد ملایم می وزد از سمتی که تو باشی ((عسل بانو)) پی نوشت1: (عید غدیر مبارک) پی نوشت 2: دوستی من شبیه باران نیست که گاه بیاید و گاهی نه؛ دوستی من شبیه هواست، ساکت، اما همیشه در اطراف تو. پیش نوشت: دلتنگ یعنی روبه روی دریا ایستاده باشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند. ********* هزار کاروان چشم به راه کشیدم تا نسیم جانت به جانم خورد از راه رسیدی مثل باد و خیمه زدی کنار دلم جان در گرو گذاردم برای بودنت و با جانِ در گرو عاشقت شدم رسیدن به خیر ( عسل بانو) پی نوشت: از کوی تو بیرون نرود پای خیالم نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی در پست قبل از (کارو) نوشتم ، دوست عزیزم خانم خجسته راد پیشنهاد کردند که بیشتر از کارو بنویسم. به روی چشم . 18 جولای 2007 ، کارو یا همان کاراپِت دِردِریان ، در آســایشگاهی به نام "دهــکده ی مریم" در دل کَلیفورنیای آمریکا جان ســپرد . پیکرش را 7 روز در ســردخانه نگهداشــتند و چهارشــنبه بیست و پنجم جولای در گورستان "گلندل" به خاک ســپردند شهرت کارو برای نسل من و نسلهای پیش از من بیشتر به واسطه ی برادری او با با ویگن خواننده ی ارمنی و همیشه دوست داشتنی ما ایرانیان است . اما زمانی هم بوده است که پیش از نامی شدن "ویگن" ، "کارو" در عرصه ی ادبیات نامی بوده است . زمانی که با نوشتن شعرهای نیمایی و نوشته های ادبی ، مردم با نام شاعر و نویسنده ای جوان به نام کارو آشنا شدند . نخستین کتاب او "شکست سکوت" در پاییز 1334 به چاپ می رسد و این کتاب آغازی است برای شهرت کارو . کتابی که ناشر آن ، "ابوالقاسم صدارت" در سال 1351 ، می نویسد که تنها انتشاراتی خود او ، بیست بار این کتاب را چاپ کرده است و 200000هزار نسخه از این کتاب به فروش رفته است ! کارو در کتاب "برادرم ویگن" می نویسد : من در آن دوران ، معروف ترین ِ شعرای ایران بودم ، حتی "نصرت رحمانی" که پابه پای من ، از شهرت همه جانبه برخوردار بود ، از من عقب افتاد...علتش خیلی ساده بود : نصرت رحمانی ، عصیان صامت بود . من : عصیان عاصی ... . و من یک وقت متوجه شدم که ویگن – برادر کارو – نیست ... کارو – برادر ویگن شده است ! . باور کنید . در همان زمانی که من و نصرت رحمانی ، معروف ترین شعرای دوران بودیم ، زمان ِ منحصر به کشور ما ، وقت نداشت که "نیما" را بشناسد... و گرنه امکان نداشت ، نصرت رحمانی و من – به خصوص من – یکه تاز دوران باشیم . در همان دوران شعرای یکپارچه ای داشتیم که به یک طریق بزرگ بودند . احمد شاملو ، سیاوش کسرایی ، امید خراسانی ، هوشنگ ابتهاج ، اخوان ثالث ، نادر نادر پور ، اینها همه وجود داشتند . اما در آن دوران ، من معروف ترین شاعر روز بودم . به گمانم آنچه سبب این شهرت برای کارو و استقبال مردم از کارهای ادبی او شده است ، نگاه انسانی او به تمام زندگی در آن روزگار بوده است . نگاهی که با دیدن هر رویدادی ، شعری یا نوشته ای ادبی را می آفریده است . جنگ ، تبعیض نژادی ، ظلم ، فقر ، آوارگی ، تنهایی ، عشق ، بی وفایی تا ... نوشتن نامه هایی به یوری گاگارین ، کِنِدی و ... . کارو در آغاز کتاب "ماسه ها و حماسه ها" سخنی از "رومن رولان" آورده است که نشان دهنده ی نوع نگاه خودِ او به هنر است : اگر هنر و حقیقت نمی توانند با هم زندگی کنند ، بگذار هنر بمیرد . هنری که در برابر انسان مسئول است و متعهد . و به گمانم آنچه باعث می شود این نوشته ها ساختگی به نظر نرسند ، زندگی سخت خود او و خانواده اش در کودکی بوده است که باعث نگاه اینگونه ی او به جهان شده است . نگاهی که شاید تیره است ، شاید تاثیر گرفته از نگاه "صادق هدایت" به جهان است اما تا حدود زیادی واقعی است . شاید از این رو است که او در همان کتاب نخستش ، وصیت نامه اش را می نویسد ، و می گوید که دیگر به عنوان"کارو" مرده است و از این پس هر چه می نویسد برای انسان است ، برای انسان رنج کشیده ی قرن ماست هر چند که تلخ باشد هر چند که تاریک باشد . او می نویسد : قرن ما ، صدف نیست ، ماسه است ، غزل نیست ، حماسه است ! در چنین قرنی من نمی توانم با همان کلمات ، به همان طریق ، و همان سلاح ، که در گذشته های قرون ، شاعران ، ساربان کاروان شترها را به آهسته راندن دعوت می کردند ، کاروانهای رنگارنگ قرن ما را ، شکم کاروان گرسنگان را به نان نطلبیدن ، قلب کاروان بردگان را به آهسته تپیدن ، اشک زندگی ، ساربان کاروان ملیٌونهای ِ مرگ ِگمنام را در تقاطع صلیبها ، به فرو نریختن دعوت کنم ! شاعر قرن ما ، نویسنده ی قرن ما ، همانگونه که نتیجه ی طبیعی شعر و ادب قرون دیرین است ، فرزند اجتناب ناپذیر قرن ماست ! ... بنابراین سخن او نمی تواند معلول صرفا یک علت باشد : سخن سرای قرن ما - خود - معلول ِ بلافصل ِ یک سری علتهاست ... و سخنش ، جرس ِ سپیده دم بیداری ملتهاست . کارو در سال 1306 در خانواده ای با 8 فرزند به دنیا آمد . خانواده ای که تا پدر زنده بود ، رنگ فقر را ندید ، اما بعد از مرگ پدر ، هر چه بود درد بود ، حسرت بود ، آه بود و احتیاج بود و در به دری ... و این سختیها برای او و ویگن بود تا زمانی که هر دو با هنرشان نامی شدند و همین از میان فقر بر پاخاستن ، فقری که بیشتر مردمان آن روزگار آن را لمس می کردند باعث شد وقتی که این دو برادر به شهرت رسیدند ، مردم آن دو را از خودشان بدانند و با هنر آنها همراه شوند . کارو شاعر و نثر نویس معاصر، برادر خواننده ی معروف ویگن در سال 1306 در همدان به دنیا امد. زندیگنامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت کارو است که توسط خود کارو نگاشته شده: طولانی ست ولی خواندنش خالی از لطف نیست. به رسم ادب خلاصه نکردم. حوصله کنید. میریخت ... (برای خواندن ادامه ی سرگذشت به ادامه مطلب مراجعه کنید) پیش نوشت: ((هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید. وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم! تازه حرفش را تمام کرده بود که قطره قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت. با طعنه گفتم بنا بود گریه نکنی ...پس این قطره اشک چیست؟ اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟! ...این اشک نیست. نقطه است! می فهمی؟! نقطه... این آخرین نقطه ای است که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان... یکپارچگی در نامردی!...)) (( کارو)) - وقتی (هستی) شعر ((هذیان یک مسلول)) رو می خوند منتظر بود با بیت های بعد شاعرش رو بشناسم. من نشناختم. نمی شناختم. با تعجب پرسید : (کارو) رو نمی شناسی؟ خجالت کشیدم. همیشه خجالت می کشم از این که کسی رو وقتی بشناسم که نیست. (( جهان پر شمس تبریزی ست کو رندی چو مولانا)) حالا که شناختمش فهمیدم نگاهی داشته انسانی به تمام زندگی. نگاهی که با دیدن هر رویدادی شعری یا نوشته ای ادبی می آفریده. هر چند تلخ. هرچند تاریک. متاسفانه رندی چو مولانا پیدا نمیشه، شاید کاروها هنوز زنده باشند. جهان پر شمس تبریزی ست. خواستم منتخبی از شعر (( هذیان یک مسلول )) رو بیارم، اما دلم نیومد بیتی رو حذف کنم. همره باد از نشیب و از فراز کوهساران پی نوشت: برای بودن، گاهی لازم است نباشی. شاید نبودنت بودنت را به خاطر آورد. اما دور نباش، دوری همیشه دلتنگی نمی آورد. فراموشی همان نزدیکی ست. پیش نوشت: خوبم... درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند، دیگر نگران داس ها نیستم. ***************** پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم. کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم. باز هم خندیدم، گفت: دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید. بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد. پی نوشت: ...وعشق قیچی شد وقتی تو سنگ شدی و من کاغذی بی رنگ پی پی نوشت اول: دوست دارم کالسکه چی از هر دلی حرفی بزنه، متاسفانه شاعر بعضی شعرها رو نمی تونم پیدا کنم. ممنونم از آقای نجفی مدیر محترم وبلاگ (ترنم باران آبی آسمان) که همیشه با ذکر نام شاعر ما رو از خجالت در میارن. پی پی نوشت دوم: مثل اون روزها که غرق شده بودم در دریای (فریدون مشیری)، یا روزهایی که موج ( سید علی صالحی ) من رو می برد، مثل روزهای (هشت کتاب سهراب) و حافظ هم که همیشه... نه مثل اون روزها نیست این روزهای من، دریای مولانا و شمس بد جور طوفانیه. پی پی نوشت سوم: (پی پی نوشت) ها هیچ ربطی به (پی نوشت) نداشتند. نوشتم خوبم ولی خوب نیستم. سخت آشفته و غمگین بودم… (محمد علی غنی پور) پیش نوشت: تمامی مزرعه کافر صدایش می زدند؛ گل آفتاب گردان کوچکی را که عاشق باران شده بود. ********* قهر که می کنیم با هم، سه بار دست هام را به هم می زنم غول چراغ را زیر لب صدا می کنم تا بَرَت گرداند به دلم (عسل بانو) پی نوشت: مسافرترین هم که باشی، قوی ترین آدم جهان هم که باشی، مستقل ترین آدم جهان هم که باشی، وقت هایی هست که دلت پر می زند برای دست خطی که نوشته باشد برایت: ((زود برگرد، طاقت دوری ات را ندارم)). پیش نوشت: زلال که باشی دیگران سنگ های کف رودخانه ات را می بینند... بر میدارند و نشانه می روند درست سوی خودت. ((خودت آموختیم عشق و خودت سوختیم)) با شمایم ، نشنیدید؟ جوابم بدهید تشنگی کشت مرا، جرعه ی آبم بدهید تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد دست کم آب ندادید، سرابم بدهید سال ها هست که این شهر به خود مست ندید عقل ارزانی تان باد، شرابم بدهید درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم چوبه ی دار مهیاست، طنابم بدهید خواب تا مرگ، کسی گفت فقط یک نفس است قسمتم مرگ نشد، فرصت خوابم بدهید گفته بودید که هر جرم عذابی دارد عاشقی جرم بزرگی ست، عذابم بدهید ((حمید رضا رجایی))
که از وجود تو موئی بعالمی نفروشم![]()
لبخندهام رو پارسال جایی همین نزدیکی جا گذاشتم.![]()
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود
صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود
...
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود![]()
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
((کاظم بهمنی))![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت.![]()
زمستان ثانیه ثانیه نزدیک می شود. یادت نرود ، اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.
صبور تر از همیشه
انار دلمان را تا سپیده
دانه کردیم
نمک پاشیدیم بر سرخی خونین اش
و گرد آتش پوچ به گفت نشستیم
من و یلدا
خزان زده و مات
نشستیم و دیدیم زمستان
با کفش های تو می آید......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!
حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....
حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست ....
میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....
زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :
« همدان » شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد
همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد
مرد بود
این را مرد بزرگی گفته است
مرد بزرگی به نام مادر ما
وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....
:ادامه مطلب:![]()
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
ساز نه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرو یان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ، در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر ! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،باز کن در
باز کن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر
آخ.......م... ا...د...ر![]()
![]()
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز..![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


