کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم  ، کافرم یعنی؟؟؟

نشستم چای خوردم  ، شعر گفتم ،  شاملو خواندم

اگـــر منظورت اینها بود ... خوبـــم ... بهتـــرم یعنی...

 

 

**********************************************

مسیری به جز تو بلد نیستم
هنوزم نمیشه ازت دور شم
میدونم که خیری تو برگشت نیست
نمیخوام که یک روز مجبور شم
نمیخوام بدونم تو حس می کنی
که من مردِ تنها شدن نیستم
بهای حضورت غرورِ منه
تو فکر خودت باش من نیستم
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساسِ ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه
چنان گم شدم بینِ اون قصه ها
که تو فکرِ پیدا شدن نیستم
تو رفتی ولی خونه باور نکرد
هنوزم تو هستی من نیستم
دَمِ رفتنت گرچه می سوختم
نمیخواستم حس کنی سوزمو
نه تنها خودت هیچکس هیچوقت
نمی فهمه احساس اون روزمو
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساس ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه
**********************************************
پی نوشت:

آدمهایى هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد.. چگالى وجودشان بالاست... افکار، حرف زدن، رفتار، محبت داشتنشان و هر جزئى از وجودشان امضادار است... یادت نمی رود "هستن هایشان را.." بس که حضورشان پر رنگ است و بسیار "خواستنى"... ردپا حک می کنند اینها روى دل و جانت... بس که بلدند "باشند"... این آدمها را، باید قدر بدانى... وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى بى امضایى که شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است... دنیاتون پر از این ادم ها

[دوشنبه ۱۳٩۳/٤/۳٠] [٩:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

امشب از فرق علی کعبه پلی زد به بهشت

چه مراعات النظیریست

علی........

       کعبه ..........

                 بهشت ................

 

 

*************************************************

باز امشب منادی کوفه، از امامی غریب می خواند

گوشه ی خانه دختری تنها، دارد اَمن یجیب می خواند

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشمِ اَز خون دل، تری دارد

 این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده

 بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه، چشمه در چشمه، متعجب زبان گرفته!پدر

خار درچشم، اُستخوان به گلو، درگلوم اُستخوان گرفته پدر

 آه بابا به چهره ات اصلاً، زخم و درد و وَرم نمی آید

 چه کنم من شکاف زخم سرت، هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا، علت درد پیکرم شده ای

 ماه «اَبرو شکسته» باباجان، چه قَدَر شکل مادرم شده  ای

 سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا

 مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

 پاشو اَز جا کرامت کوفه، آنکه خرما به دوش می بردی

 زود در شهر کوفه می پیچد، که شما باز هم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا، خواب دیدم وَ گریه ها کردم

 اَز همان بُغچه ای که مادر داد، کَفنی باز دست و پا کردم

 کاملاً در نگاه تو دیدم، مثل اینکه مسافری این بار

 گر شما می روی برو اما، بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی، روزگاری بزرگ می گردند

 می نویسند نامه اَما بعد، بی وفا مثل گرگ می گردند

یا زمین دار گشته و آن روز، همه افراد خیزران کارند

 یا که آهنگری شده آن جا، تیرهای سه شعبه می آرند

 وای اَز مردمان بی احساس، دردهای بدون اندازه

 وای اَز آن سوارکاران و نعل اسبی که می شود تازه

 وای اَز دست های نامَحرم، آتش و دود و چادر و دامان

 وای اَز کوچه ی یهودی ها، سنگ باران قاری قرآن

علی زمانیان

 

*******************************************

پی نوشت:

سراسر نام ها را گشته ام و نام تو را پنهان کرده ام . می دانم شبی تاریک در پی است و من به چراغ نامت محتاجم توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و انتظار مرا می کشند و من به زورق نامت محتاجم.

(شمس لنگرودی)

[جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٧] [۱٠:٠۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

تا پلک زدم خواب، مرا آمده برده

تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم

گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

محمدمهدی سیار

 

*******************************

غزلی در مدح امام علی:

 

من که دائم پای خود دل را به دریا می‌زنم

پیش تو پایش بیفتد قید خود را می‌زنم
کعبه ای در سینه ام دارم که زایشگاه توست
از شکاف کعبه گاهی پرده بالا می‌زنم
این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست
در خیالم بوسه بر پای تو مولا می‌زنم
از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم
در رکوعت می‌رسم خود را گدا جا می‌زنم
اینکه روزی با تو می‌سنجند اعمال مرا
سخت می‌ترساندم لبخند اما می‌زنم
من زنی را می‌شناسم در قیامت بگذریم
حرف‌هایی هست که روز مبادا می‌زنم

کاظم بهمنی

 

***************************************

 

 

پی نوشت:

امشب متنی ندارم. حرفم حرف ساده ایست.

امشب مرا یاد کن. در هر ((الغوث ))که می گویی، شاید به حق (یا رب) گفتنت، (خلصنایت )برای من هم مستجاب شود.

[چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٥] [۱۱:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

بس که خوردم غم تو روزه ی من باطل شد

نرخ کفاره ی این خوردن عمدی چند است؟

 

**************************************

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار الوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی ست

ریاضت کش به بادامی بسازد

ندارم ظرف می دل را بگوئید

سفالی بشکند جامی بسازد

قناعت بیش از این نبود که عمری

به جامی دردی آشامی بسازد

چو من مرغی نکرده صید ایام

مگر کز زلف او دامی بسازد

دعا گو قحط شو طالب حریف است

که ایامی به دشنامی بسازد

 

پی نوشت:

عزیزم دوستت دارم ولی با ترس و پنهانی

که پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانی

تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد

که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طوفانی

(سها حیدری)

[سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/٢٤] [٩:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

 خیلــــی وقت است کـــــــه "بی تــــــابم" . . .؛

دلـــــــم تــــــــاب میخواهد . . .!

و یک هــــُــلِ محــــکم . . .,

کـــه دلم هــُـرّی بریزد پایین ... هر چـــه درخودش تلنبار کرده را

 

 

*****************************

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند

فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم

همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟

کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند

میش‌ هایم کــه تــه چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:

در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همـــه تا دامنــــه‌ ی کــــوه تحمــــــل دارند

 

پی نوشت:

 

حالا که پر از حرفیم، زنگ انشا نداریم.

[جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٠] [۸:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

تو همان آب گورای به وقت سحری

نچشیده لبی از تو اذان را گفتند

 

**************************************

به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود


به ترک خوردن دیوار قسم، آمده بود

پیش من پای همین سفره افطاریمان

به همین قلب گرفتار قسم، آمده بود

تن بیمار مرا با نفسش درمان کرد

به شفای تن بیمار قسم، آمده بود

بوسه می داد به پیشانی من، می خندید

به همبن ماه شب تار قسم، آمده بود

بعد از افطار ندیدم که کجا رفت، ولی


به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود…

 

حامد رفیعی

 

پی نوشت:

مدتی در کوچه پس کوچه های کالسکه چی قدم زدم. انصافا کالکشن قشنگی ست از شعر. ادامه می دهم . بی مخاطب خاص. صرفا برای خودم.

[پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩] [۱:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دست همیشه به معنای آغوش نیست !
گاهی فقط امنیت است . . .
مثل «دست پـــــــــــدر» !!!

 

 

 

پی نوشت:

پیشانی حاجی شهر پینه بسته ، دستان پدرم نیز همینطور !
بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم با دستانش نماز می خواند !
به سلامتی همه پدرها . . .

 

[دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢] [٦:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دوستت دارم

به همین دانه های برف در راه

به این زمستان رسیده

 

 

************

دوستت دارم

و این تمام من است

 

***************

از دوست داشتنت دست نمی کشم

به رغم این همه باد

به رغم این همه باران

 

 

 

(از کتاب: تو ابر شو ببار... عباس حسین نژاد)

[شنبه ۱۳٩٢/٩/۳٠] [۱۱:٠٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

با هم در قهوه خانه بودیم

و من در فنجان قهوه می نوشیدم:

نگاه ها و لطافت هایت را

آنگاه که زن فالگیر آمد و کف دست مرا گرفت

تا طالعم را بخواند

و من به او گفتم:

طالعم را بخواند:

اما در کف دست تو!

 

( غادة السَّمّان)

[سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٩] [۱٠:۱۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بایــــد جـنوبــی باشــی ، تا بـدانـــی ...

کارون رود غریبیستـــــــ. طولانی، سر سختــــــــــ، پایدار، (گاهی) تلـــخ، (گاهی) شـــور؛ زایا، و سرشار از زندگـــی. از برفــــــــ های کوه‌های بختیاری (کوهرنگـــــــــ) می‌آید، آرام آرام، شاخه به شاخه به یکدیگر می‌پیونـــدد، وارد خوزستان می‌شود و از یکــــــــ جایی می‌شود کارون!

کارون که کارون شد، قصه ی ما هم شروع می شود.

از جلگه خوزستان می گذرد، آهسته اما پیوسته. همیشه هست این مادر پیر خوزستان.

کنارش که باشی، آرامشی برایت به ارمغان می آورد که نمی توانی تصور کنی زیر این ظاهر آرام چه تلاطمی حکومت می کند.

آن زیر، آب سرعت می گیرد. گرداب می شود، طوفانی می شود بی صدا.

کارون خشمگین است از روزگار، اما یاد گرفته خود را آرام کند.

کارون غمگین است.

کارون دلتنگ است برای نوای ماهیگیرانی که تورهای پر از ماهی را بیرون می کشند.

جنوبی که باشی، می شوی کارون، می گویی ، می خندی، می روی، می آیی.

اما این همه اش نیست.

جنوبی که باشی یاد می گیری خشمت را زیر لبخندی پنهان کنی و بگذاری درونت را بخورد. کمتر می شود فهمید چه مرگت است و اصلا مرگیت هست یا نه؟

جنوبی که باشی حتی تمام هم نمی شوی. می شوی کارون که آخرهای مسیر می شود اروند و کمی پس از آن خودش را غرق می کند در دریا.

همان طور که آرام و بی صدا و خشمگین و خسته آمد، خود را به دست خلیج می سپارد، از تنگه می گذرد و می رود.

 

جنوبی که باشی یاد می گیری، آرام بمانی و صبر کنی و خیره شوی.

جنوبی که باشی شور می شوی مثل ماهی هایش.

جنوبی که باشی با اخم می خندی.

جنوبی که باشی...

[پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳] [٩:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

من نه فرشته ام

و نه شیطان...

من آدمی هستم که

می فهمم لبخندت بهشتی از سیب به پا خواهد کرد

پس می خندم که بگویم : سیب !!

 

******************************************

 

 

شادم دقیقا مثل دقیقـه ها که می گذرند و می خندند انگار که با زمین و زمان بازی می کنند

ثانیه شمار میدود و به دنبالش عقربه ی بزرگ و به دنبال او آن عقربه کند و دوست داشتنی و به پشت هر سه چشمان شاد من که خیال می کند باید در امتداد حرکت کند و  او بر حسب ناز حرکت می کند .

ناز می خرد و او ناز می فروشد ؛ نه مثل عشق مثال عاشق که نمی خواهد حتی بازیــ ه ثانیه ها را از دست بدهد .
فعلا که تو می چرخانی و ما می گردیم / و شادیم و تنها غم مان دوری است ؛ که نزدیکی است / یکی ضامن را نزدیک است و یکی صاحب را

 

پی نوشت:

کـشـتـی نـسـاز، ای نــوح! طــوفـان نخواهد آمد
بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد

شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن
جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد

رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن:
┘◄ آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد ...

 

عیدتان مبارک

 

[دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳] [۱٢:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

آهسته فتح کرده ای با چشم هایت

 
هرچه داشته ام را

 
حالا تمام جهان من مستعمره ی توست...
 

 

***********************************************************

 

هنوز هم ماه گوشه ی نگاهت می خندد

و قدم های بی مقصد ما

در شمارش ثانیه های بی طاقت می لنگد

من زیر صلیب لبخندت

در همه ی این روزهای مثل شب

اشک را معنی می کنم

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

 

بگرفت کار حُسنت چون عشقِ من کمالی     

   خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی

 در وهم  می نگنجد کـاندر تصور  عـقل        

  آید بـه هیچ معنی زیـن خوبتـر مثـالی

 شد حَظِّ عمر حاصل گر زآنکه با  تو ما را      

    هرگـز بـه عمر روزی  روزی شود وصالی

آندم کـه با تو باشم یکسال  هست روزی   

      وآندم که بی‌تو باشم یک‌لحظه‌هست سالی

 چون من خیال رویت جانا به خواب‌بینم؟    

     کـز خـواب  می نبیند چشمم  بجز خیالی

  رحم آر بـر دلِ  من کز مهرِ روی خوبت        

   شد شخـصِ  ناتوانم  بـاریک  چون هلالی

 حافظ‌ مکن‌شکایت‌گر وصل‌دوست‌خواهی        

زیـن بیشتـر ببایـد بـر هجرت احتمالی

 (حضرت حافظ)

 

[یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦] [۱٠:٢٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!

  لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ... بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم!

(بابا لنگ دراز- جین وبستر)

 

****************************************

 

اگر من بزرگ نمی شدم ، پدر هرگز پیر نمی شد.

اگر من بزرگ نمی شدم ، موهای مادرم سفید نمی شد
وقتی پشت سر پــدر از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره
میفهمی پیر شده ...
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره
میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه ...

و میفهمی نصف موهای سفیدش
به خاطر این بود که نزاره تــــــــــــــو غمگین باشی ... ♥

 

روزت مبار ک پدر..... روزت مبارک مرد

 

پی نوشت:

 

دوست داشتنت را .... توی مشت هایم می فشارم ...

باید عطرت را آهسته زیر شامه ام .... زمزمه کنم ...

 

بعد نوشت:

بعد از سکته ی بابا، من پرستار شبش هستم. برای خودم هم عجیبه که شب تا بابا چشماش باز میشه و کاری داره من هم چشمام باز میشه و حس می کنم که بیدار شده.

بدون اینکه هیچ صدایی بیدارم کرده باشه، حالا که دارم به روز پدر و به پدر فکر می کنم، می بینم خیلی هم عجیب نیست. من با چشمای بابا به دنیا نگاه کردم.

 

**************

روز سوم خرداد هر سال، وقتی  (ممد نبودی) از تلویزیون پخش میشه هر جا باشم خودم رو به تلویزیون می رسونم و با لذت و یه شوق بچه گانه گوش میدم.

یک حس غریبی دارم به این روز. روز آزادی خرمشهر.

انگار که بوده ام و اون روزها رو دیده ام. روزهای پر از ترس ولی سرشار از امید و اعتماد.

روزهای خاطره های شیرین مادر در خونه دائیش کنار مسجد جامع خرمشهر. خونه ای که ویرانه اش رو اولین سال های بعد از جنگ با بغض و چشم های خیس مادرم دیدم.

روزهای جوانی و غرور بابا.

این عکس رو امروز توی آلبوم بابا دیدم. کنار یکی از ویرانه های خرمشهر بعد از آزادی.

اونی که نزدیک پنجره نشسته بابای منه.

 

 

[جمعه ۱۳٩٢/۳/۳] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دارم فکر می کنم چقدر یک روح می تواند پاک باشد و لطیف، چقدر یک دست می تواند هنرمند باشد و ظریف که حاصل بشود این نوشته ی هنرمندانه؟

این سطرها که پر می شوند لحظات ناب عمرش هستند.

خلق و خویش را از بهار به ارث برده. اسمش گل بیگم ست. گل است

با من بخوانید :

 

نشانی‌ات را از «سهراب» می‌پرسم. می‌چرخم توی شهر، پیدایت می‌‌کنم. از لای در نیمه باز می‌خزم توی خانه‌ات. می‌شوم یکی از آن چوب‌های توی شومینه‌‌ی همیشه روشنت، می‌سوزم، دود می‌شوم، می‌چرخم دور تا دور اتاقت، می‌نشینم روی پوست سردت، می‌شوم گرمای تنت. می‌شوم کتاب‌هایت که عاشقانه ورق می‌زنیشان، ‌می‌شوم عقربه‌های ساعت وفادار دیواریت که در عاشقانه‌ترین لحظه‌هات می‌ایستند. می‌شوم عطر تند مردانه‌ات و می‌پیچم دور گردنت. می‌شوم چای سبزت و هر غروب، سرد می‌‌شوم روی لب‌هایت. می‌شوم روزهایت، می‌شوم شب‌هایت، می‌شوم خواب‌هایت، می‌شوم شعرهایت، می‌شوم چَشم‌هایت، می‌شوم دست‌هایت، می‌شوم کفش‌هایت، می‌شوم چرخ‌های فرسوده‌ی چمدانت؛ می‌شوم حوری، دختر همسایه، می‌نشینم « پای کم‌یاب‌ترین نارون روی زمین»، می‌کشانمت پای پنجره، می‌شوم باد سرد یکم دی ماهت، می‌شوم مورمور تنت. می‌شوم فال‌های حافظت، خوب در می‌آیم. می‌شوم همه کست،نه! «هر کسی که کس نمی‌شود»؛ می‌شوم تنهایی‌ات، می‌شوم اشک‌هایت، می‌شوم دردهایت، تمام دردهایت، می‌شوم تمام دردهایت و می‌خزم از لای در نیمه باز خانه ات.....

می‌شوم گنجشک توی درخت‌های کوچه‌ات، می‌شوم گل‌های روی پیراهن چیت معشوقه‌ات، می‌شوم گره کور دست‌هایتان، می‌شوم لبخندش، می‌شوم لبخندت...

 

این هم نشانی سطرهایی که پر کرده است:

http://manamana.parsiblog.com/

[دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٩] [۱٠:۳۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،

خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی

یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !

  آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا؟؟؟؟؟!!!!

 

[دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٩] [٩:٤٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak