کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دوستت دارم

به همین دانه های برف در راه

به این زمستان رسیده

 

 

************

دوستت دارم

و این تمام من است

 

***************

از دوست داشتنت دست نمی کشم

به رغم این همه باد

به رغم این همه باران

 

 

 

(از کتاب: تو ابر شو ببار... عباس حسین نژاد)

[شنبه ۱۳٩٢/٩/۳٠] [۱۱:٠٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

با هم در قهوه خانه بودیم

و من در فنجان قهوه می نوشیدم:

نگاه ها و لطافت هایت را

آنگاه که زن فالگیر آمد و کف دست مرا گرفت

تا طالعم را بخواند

و من به او گفتم:

طالعم را بخواند:

اما در کف دست تو!

 

( غادة السَّمّان)

[سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٩] [۱٠:۱۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بایــــد جـنوبــی باشــی ، تا بـدانـــی ...

کارون رود غریبیستـــــــ. طولانی، سر سختــــــــــ، پایدار، (گاهی) تلـــخ، (گاهی) شـــور؛ زایا، و سرشار از زندگـــی. از برفــــــــ های کوه‌های بختیاری (کوهرنگـــــــــ) می‌آید، آرام آرام، شاخه به شاخه به یکدیگر می‌پیونـــدد، وارد خوزستان می‌شود و از یکــــــــ جایی می‌شود کارون!

کارون که کارون شد، قصه ی ما هم شروع می شود.

از جلگه خوزستان می گذرد، آهسته اما پیوسته. همیشه هست این مادر پیر خوزستان.

کنارش که باشی، آرامشی برایت به ارمغان می آورد که نمی توانی تصور کنی زیر این ظاهر آرام چه تلاطمی حکومت می کند.

آن زیر، آب سرعت می گیرد. گرداب می شود، طوفانی می شود بی صدا.

کارون خشمگین است از روزگار، اما یاد گرفته خود را آرام کند.

کارون غمگین است.

کارون دلتنگ است برای نوای ماهیگیرانی که تورهای پر از ماهی را بیرون می کشند.

جنوبی که باشی، می شوی کارون، می گویی ، می خندی، می روی، می آیی.

اما این همه اش نیست.

جنوبی که باشی یاد می گیری خشمت را زیر لبخندی پنهان کنی و بگذاری درونت را بخورد. کمتر می شود فهمید چه مرگت است و اصلا مرگیت هست یا نه؟

جنوبی که باشی حتی تمام هم نمی شوی. می شوی کارون که آخرهای مسیر می شود اروند و کمی پس از آن خودش را غرق می کند در دریا.

همان طور که آرام و بی صدا و خشمگین و خسته آمد، خود را به دست خلیج می سپارد، از تنگه می گذرد و می رود.

 

جنوبی که باشی یاد می گیری، آرام بمانی و صبر کنی و خیره شوی.

جنوبی که باشی شور می شوی مثل ماهی هایش.

جنوبی که باشی با اخم می خندی.

جنوبی که باشی...

[پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳] [٩:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

من نه فرشته ام

و نه شیطان...

من آدمی هستم که

می فهمم لبخندت بهشتی از سیب به پا خواهد کرد

پس می خندم که بگویم : سیب !!

 

******************************************

 

 

شادم دقیقا مثل دقیقـه ها که می گذرند و می خندند انگار که با زمین و زمان بازی می کنند

ثانیه شمار میدود و به دنبالش عقربه ی بزرگ و به دنبال او آن عقربه کند و دوست داشتنی و به پشت هر سه چشمان شاد من که خیال می کند باید در امتداد حرکت کند و  او بر حسب ناز حرکت می کند .

ناز می خرد و او ناز می فروشد ؛ نه مثل عشق مثال عاشق که نمی خواهد حتی بازیــ ه ثانیه ها را از دست بدهد .
فعلا که تو می چرخانی و ما می گردیم / و شادیم و تنها غم مان دوری است ؛ که نزدیکی است / یکی ضامن را نزدیک است و یکی صاحب را

 

پی نوشت:

کـشـتـی نـسـاز، ای نــوح! طــوفـان نخواهد آمد
بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد

شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن
جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد

رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن:
┘◄ آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد ...

 

عیدتان مبارک

 

[دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳] [۱٢:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

آهسته فتح کرده ای با چشم هایت

 
هرچه داشته ام را

 
حالا تمام جهان من مستعمره ی توست...
 

 

***********************************************************

 

هنوز هم ماه گوشه ی نگاهت می خندد

و قدم های بی مقصد ما

در شمارش ثانیه های بی طاقت می لنگد

من زیر صلیب لبخندت

در همه ی این روزهای مثل شب

اشک را معنی می کنم

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

 

بگرفت کار حُسنت چون عشقِ من کمالی     

   خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی

 در وهم  می نگنجد کـاندر تصور  عـقل        

  آید بـه هیچ معنی زیـن خوبتـر مثـالی

 شد حَظِّ عمر حاصل گر زآنکه با  تو ما را      

    هرگـز بـه عمر روزی  روزی شود وصالی

آندم کـه با تو باشم یکسال  هست روزی   

      وآندم که بی‌تو باشم یک‌لحظه‌هست سالی

 چون من خیال رویت جانا به خواب‌بینم؟    

     کـز خـواب  می نبیند چشمم  بجز خیالی

  رحم آر بـر دلِ  من کز مهرِ روی خوبت        

   شد شخـصِ  ناتوانم  بـاریک  چون هلالی

 حافظ‌ مکن‌شکایت‌گر وصل‌دوست‌خواهی        

زیـن بیشتـر ببایـد بـر هجرت احتمالی

 (حضرت حافظ)

 

[یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٦] [۱٠:٢٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!

  لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ... بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...!

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم!

(بابا لنگ دراز- جین وبستر)

 

****************************************

 

اگر من بزرگ نمی شدم ، پدر هرگز پیر نمی شد.

اگر من بزرگ نمی شدم ، موهای مادرم سفید نمی شد
وقتی پشت سر پــدر از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره
میفهمی پیر شده ...
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره
میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه ...

و میفهمی نصف موهای سفیدش
به خاطر این بود که نزاره تــــــــــــــو غمگین باشی ... ♥

 

روزت مبار ک پدر..... روزت مبارک مرد

 

پی نوشت:

 

دوست داشتنت را .... توی مشت هایم می فشارم ...

باید عطرت را آهسته زیر شامه ام .... زمزمه کنم ...

 

بعد نوشت:

بعد از سکته ی بابا، من پرستار شبش هستم. برای خودم هم عجیبه که شب تا بابا چشماش باز میشه و کاری داره من هم چشمام باز میشه و حس می کنم که بیدار شده.

بدون اینکه هیچ صدایی بیدارم کرده باشه، حالا که دارم به روز پدر و به پدر فکر می کنم، می بینم خیلی هم عجیب نیست. من با چشمای بابا به دنیا نگاه کردم.

 

**************

روز سوم خرداد هر سال، وقتی  (ممد نبودی) از تلویزیون پخش میشه هر جا باشم خودم رو به تلویزیون می رسونم و با لذت و یه شوق بچه گانه گوش میدم.

یک حس غریبی دارم به این روز. روز آزادی خرمشهر.

انگار که بوده ام و اون روزها رو دیده ام. روزهای پر از ترس ولی سرشار از امید و اعتماد.

روزهای خاطره های شیرین مادر در خونه دائیش کنار مسجد جامع خرمشهر. خونه ای که ویرانه اش رو اولین سال های بعد از جنگ با بغض و چشم های خیس مادرم دیدم.

روزهای جوانی و غرور بابا.

این عکس رو امروز توی آلبوم بابا دیدم. کنار یکی از ویرانه های خرمشهر بعد از آزادی.

اونی که نزدیک پنجره نشسته بابای منه.

 

 

[جمعه ۱۳٩٢/۳/۳] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دارم فکر می کنم چقدر یک روح می تواند پاک باشد و لطیف، چقدر یک دست می تواند هنرمند باشد و ظریف که حاصل بشود این نوشته ی هنرمندانه؟

این سطرها که پر می شوند لحظات ناب عمرش هستند.

خلق و خویش را از بهار به ارث برده. اسمش گل بیگم ست. گل است

با من بخوانید :

 

نشانی‌ات را از «سهراب» می‌پرسم. می‌چرخم توی شهر، پیدایت می‌‌کنم. از لای در نیمه باز می‌خزم توی خانه‌ات. می‌شوم یکی از آن چوب‌های توی شومینه‌‌ی همیشه روشنت، می‌سوزم، دود می‌شوم، می‌چرخم دور تا دور اتاقت، می‌نشینم روی پوست سردت، می‌شوم گرمای تنت. می‌شوم کتاب‌هایت که عاشقانه ورق می‌زنیشان، ‌می‌شوم عقربه‌های ساعت وفادار دیواریت که در عاشقانه‌ترین لحظه‌هات می‌ایستند. می‌شوم عطر تند مردانه‌ات و می‌پیچم دور گردنت. می‌شوم چای سبزت و هر غروب، سرد می‌‌شوم روی لب‌هایت. می‌شوم روزهایت، می‌شوم شب‌هایت، می‌شوم خواب‌هایت، می‌شوم شعرهایت، می‌شوم چَشم‌هایت، می‌شوم دست‌هایت، می‌شوم کفش‌هایت، می‌شوم چرخ‌های فرسوده‌ی چمدانت؛ می‌شوم حوری، دختر همسایه، می‌نشینم « پای کم‌یاب‌ترین نارون روی زمین»، می‌کشانمت پای پنجره، می‌شوم باد سرد یکم دی ماهت، می‌شوم مورمور تنت. می‌شوم فال‌های حافظت، خوب در می‌آیم. می‌شوم همه کست،نه! «هر کسی که کس نمی‌شود»؛ می‌شوم تنهایی‌ات، می‌شوم اشک‌هایت، می‌شوم دردهایت، تمام دردهایت، می‌شوم تمام دردهایت و می‌خزم از لای در نیمه باز خانه ات.....

می‌شوم گنجشک توی درخت‌های کوچه‌ات، می‌شوم گل‌های روی پیراهن چیت معشوقه‌ات، می‌شوم گره کور دست‌هایتان، می‌شوم لبخندش، می‌شوم لبخندت...

 

این هم نشانی سطرهایی که پر کرده است:

http://manamana.parsiblog.com/

[دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٩] [۱٠:۳۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،

ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،

خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی

یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !

  آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا؟؟؟؟؟!!!!

 

[دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٩] [٩:٤٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

پیش نوشت:

 

می آیی

در (( وا )) می شود

می روی

در (( بسته)) می شود

می بینی؟! حتی در هم وابسته می شود.

 

**********************************

مثل یک فرضیه

پشت تمام فلسفه ها قایم می شوم

بگذار  روحم را به دار بکشند

نیچه، نیوتن، فروید

و تمام دیوانگان به وقت داوری.

سقوط سهم من است

وقتی تو

سیب تمام شاخه ها هستی.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند
پر از حس های خوبند
پر از حرفهای نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نیستند، هستند
یادشان
خاطرشان
حس های خوبشان
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرهم به هر زخم است...

دوست می دارم این بعضی ها را.

 

 

[پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٥] [۱۱:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ایمان دارم که قشنگ ترین عشق

نگاه مهربان خداوند به بندگانش است

به همان نگاه می سپارمتان

و می دانم

وقتی که دلتان به خدا گرم است

تمام هراس های دنیا  خنده دار است

نورزتان پیروز

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩] [۱۱:٠٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مثلا من

زیر باران پای صلیب

یا کنج مسجد و محراب نماز

یا به سِرِّ انا الحق پای دار

زاهدی پیشه کنم

که پنجره درست فکر کند

و تو از آسمان شبی

نَشت و نِشست کنی

بیایی کمی خوشکلی کنی

به نگاهم ناخونک بزنی

شمع خاطره ای را فندک بزنی

بعد در عبور    از      دوووووووووووور

     پنهان شوی

تا چای و هوای بهار

  با هم  دم کنند.

     ( عسل بانو)

 

پی نوشت:

خدایا دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت

نزدیک

         بی خطر

              بخشنده

                  بی منت.

[پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٤] [٩:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:


دامبلدور: دلت به حال مرده ها نسوزه نگران زنده ها باش، مخصوصاً اونا که بی عشق زندگی میکنند... ( هری پاتر)

**********************************

عشق غربتی ست مقدَّ ر

در خطوط دست های ما که کولیان زیرر پِت پِتِ رو به خاموشی شمعی می خوانند.

در رقص آتش چوپان که در چشمی می درخشد.

در نامه ای که از غربت می آید و همیشه دیر می آید.

در کاغذهای سفید ، که پر از معنای خوبند.

در سرهای تراشیده ی سربازان همیشه غریب.

در این همه راه که آمده ایم، آمده اید، آمده اند.

در رفتن تا سر حد اشتباه.

در غبار غریب دیوار خانه حین اسباب کشی.

در خس خس سینه ی پیری.

و در فال هایی که از حافظ می گیریم:

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

                 تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                   باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

                فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

               دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

                   که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧] [۱٠:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 حجت الاسلام مهدی طائب رئیس شورای قرارگاه راهبردی عمار فرمودند : در صورت حمله همزمان به سوریه و خوزستان، اولویت دفاع از سوریه است....

 
آسیه باکری یادگار گرامی شهید محبوب و والامقام حمید باکری هم امروز این گونه بلیغ و به حق پاسخ اظهارات شیخ مهدی طائب را داده است: 
هنوز پیکر پدر و عمویم در آبهای هور است ... هنوز خوزستان تنها دلگرمی ماست ... خوزستان آرامگاه پدرم است ... آقای طائب اولویت شما هرکجا باشد اولویت ما خاک ایران است.... 
(آسیه باکری فرزند شهید حمید باکری)
 

 

پی نوشت 1:

بلند شو خوزستان:
تو هنوز همان مرد 8 سال استقامتی بلند شو .

تو پاکی! مقدسی .. که خاک تو معجون تیکه های استخون های بچه هاتـِ تو شلمچه و هویزه و فکه .

بلند شو !پـَه چرا این همه خاک رو شونه هاتِ ؟؟

که تو تلویزوناشون عمق چیزی که ازت نشون میدند چهار تا جاده خاکی و لهجه به قول

خودشون خوزستانی که مـُو خودُم نمی فهمُم چی میگن.

چوب خدا خـُو صدا نداره کـُوکا.

و هنوز کارون ات پر آبِ و بچه کوچیکات شَرجی ها شیرجه شنـُو می کنند زیر پل.

می خوای همینجوری زیر خاک بشینی که بچه هات یکی یکی مجبور شند برند یک ور

 دیگه ؟خـُو کجا برند؟ کجا می تونند برند؟مگه کجا جز خاک تو تفریح بچه هاش یک پیرهن

برزیلِ و یک توپ پلاستیکی دو پوسته؟بچه های اون شهر بالا بالایی ها که مثل بچه های

تو نیستند که می خوای بفرستیشون برن!خـُو کجا برند که ظهرهای جمعه تو گرما تو

کوچه بو صـُبور و قلیه ماهی کل خیابونِ بگیره و از سر کوچه تا خونـه  با خودت بخونی:

" مـُو قلیه ماهی می خورُم/

پشتش یک چایی می خورُم/

قلیه ماهی خارداره/

یک مشتی آشغال داره "

کجا برند که سیزده بدر ها بشه بری تو نخلستوناش دَم دو تا نخل با طناب "تاب" درست کنی؟

کجا که وقتی گشنه ات میشه اولین چیزی که به فکرت می رسه یک فلافل سمبوسه با چند تا پاکوره باشه؟

خو هر کی بره دلش تنگ میشه

خوزستانی مالِ خوزستانِ .

بلند شو با هم بریم از خود "نادری" اهواز تا "امیری" آبودان و خرمشهر و ماهشهرِ بگردیم که ببینی اینا بچه های خودت اند که بعد این همه بدبختی هنوز دارند می دووند که آبادت کنند!

تو جلو شیمیایی و موشک و آر.پی.جی خم نشدی !

بلند شو خوزستان.

 

پی نوشت 2:

از ما به خوزستان سلام

از راه دور،غرب شرور

از پشت کوه قاف وتور

آن قاره ی کبروغرور

از لابلای سرزمین سوت وکور

در حسرت ذرات نور...

ای پر تپش قلب زمبن

ای بهر دشمن در کمین

ای دشت نور، ای خاک خوزستان سلام

برتو،زمین کربلا

ای دشت از خون پر جلا

ای پر تلائلو از بلا

بادا درود و هم سلام...

ای مشت محکم بر دهان اجنبی،

ای دشمنِ ظلم و فسادِ هر دَنی

هستند فارغ از رکود و خامشی

مرداب می گردد زبون از ناخوشی

هرگز نگیرد موج زنده خامشی

خورشید کی درمانده شد

هر روز اگر بخشد زمین را تابشی؟!...

از راه دور ، از پشتِ کوه قاف و تور

در حسرت ذرات نور،

ای خاک خوزستان سلام!

ای رودهای آشنا ، ای کرخه و کارون و دز

اروند رود همچو دژ

بر ساحل زیبایتان

شبهای پر مهتابتان، بر موج های آبتان

بر نامتان

از ما، درود و هم سلام

(محمد علی رامین)

 

پی نوشت 3:

بنازم من به خوزستان ... به اقوام ِ بـُرومَـنـدَش
به ایل ِ بختیاری وُ عربهای هنرمنـدَش ...

به دزفولی ِ خوش لهجه .. به آبادانی ِ خونگرم
به اهوازی ِ پرشور و نجیب و بی همانندش ...

بنازم من به خوزستان ، به نیزار ِ شِـکـرخیـزَش
به نخلستان ِ زیبا و به کارون ِ شـُکوهـمنـدَش

خوشا برحال ِ آنان که ز نسل ِ پاکِ کارونند
و خوش برحال ِ آنکس که نمکگیر است و پابـنـدَش

بنازم من به خوزستان ، به گرمای دِل انگیـزَش
به آفتابِ پراز عشق و به شرجی ِ خوشایـَنـدَش ...

دَم ِ فـرزنـدِ خوزستان چو گرمای هوایـَش گرم ...
همیشه در اَمان باشد .. نگهدارَد خداونـدَش ...
.

(مونا چهارمحالی زاده)



[یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦] [٩:٤۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

این قافله ی عمر عجب می گذرد...

سی ساله شدم.نیشخند

 

**********************************

به جهنم که پیر می شوی

دیوانه

چروک زیر چشمهات همانقدر زیباست

که چین روی دامنت.

 


 

 

1 اسفندماه 1361:

بیمارستان آریای اهواز. من یکی از چهل دختری هستم که امروز به دنیا آمدند.

یکی از این دخترها را می شناسم.

می شود به عبارتی خواهرزاده ی زنِ پسرِ پسر دایی بابا.

شاید روزی سی و هشت دختر دیگه رو هم پیدا کردم.

 

 

این خاله ریزه نیست. عسل بانو ست . حتما دارد شعری سرودی چیزی می خواند. اصلا هم خنده دار نیست.

الهی دمپائیش گم بشود هر کس این عکس را دید و خندید.خنثی

 

 

1 اسفند ماه 1363:

دو ساله هستم. چند ماه قبل خدا یک برادر برایم فرستاده تپل مپل. و حتما از همان روزها بار سنگین خواهر بزرگ بودن را هم به من دادند. که سال ها بعد شب امتحان فیزیکش او بلد نباشد، من گریه کنم.

 

1 اسفند ماه 1368:

بچه دبستانی شده ام. سالهای بابا نان دارد. دارا انار دارد. تصمیم کبری. کوکب خانم.

یک خواهر هم دارم حالا. که دوستش باشم. که خواهرش باشم. که چند سال بعد یکی از غصه هایم این باشد که چرا دانشگاهش شد پیام نور و چرا رشته اش شد زمین شناسی. که هی حرص بخورم که .....

 

1 اسفندماه 1370:

 من هستم و عشق پا کردن کفش های تق تقی. که مادر هیچ وقت نخرید و تا همین حالا تعجب میکنند پاهایم اگر کفش هام فقط کمی تق تقی باشند.

ا اسفند ماه 1374:

دوران سر خوشی راهنمایی. حالا اجازه دارم تنهایی با دوستانم بیرون بروم. همین سالهاست که می شوم استقلالی دو آتیشه. سالهای اوج ناصرخان حجازی و علیرضا منصوریان.

 

1 اسفند ماه 1379:

دوران دبیرستان است و تب کنکور. همین روزها من هستم و گهگاهی دو خط شعری.

 

1 اسفند ماه 1381:

خم غول کنکور را گرفتم چپش کردم. دانشجو شده ام.

حالا من هستم و چهارسال شیطنت های دانشجویی.

 

1 اسفند ماه 1388:

برای بار دوم دانشجو شدم. این بار دانشجوی کارشناسی ارشد. همان دانشگاهی که دلم می خواست.

 

1 اسفندماه 1390:

من هستم و خیال طلوع یک شمس احتمالی.

غرقم در طوفان شمس و مولانا. کیمیا خاتون، پله پله تا ملاقات خدا.

شدم آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش....

 

 1 اسفند ماه 1391:

سی سالگی یعنی شوت کردن توپ وسط گل کوچیک پسربچه های محل ممنوع.

یعنی راه رفتن روی لبه ی جدول با کفش کتانی ممنوع.

یعنی باید خانووووووووووم باشی، خانوم.

یعنی عمرا که من توپ ببینم و شوتش نکنم سی سال که سهل است سیصد ساله هم باشم حتی.

 

پی نوشت1:

 

بچه های اول محکومند

محکومند به زود بزرگ شدن ,

 به زود عاقل شدن .

با تولد اولین فرزندِ کوچکتر  ,  پدر می شوند ... مادر می شوند ...

دیکته می گویند ... معلم می شوند ...

بچه های اول در 7 سالگی شیفته ی نگاه تحسین آمیز دوستان پدر و مادرشان می شوند که می گویند :

خدای من چه بچه ی عاقلی  !   چه بزرگ  !   چه فهمیده  !

و هیچکس نمی فهمد دیدن یک بچه ی عاقل 7 ساله تحسین ندارد ...

و هیچکس نمی فهمد بچه ی 7  ساله نباید بزرگ و فهمیده  باشد ...

 

بچه های اول در 7 سالگی بزرگ می شوند , پر از هراس , پر از ترس

پر از توانایی هایی که هیچ ربطی به سن شان ندارد .

کودکی نمی کنند , نوجوانی نمی کنند , جوانی نمی کنند ,

پر از حصارند

پدر ها و مادرها سخت ترین قوانین را برای بچه های اول وضع می کنند ,

که الگو باشند    که نمونه باشند   ,

نمونه ای مثال زدنی    از تربیتی بی نقص  ,  بی شادی  ,  بی روح ...

الگویی خوب   ,   الگویی کامل    برای خواهر ها و برادرهای خوشحالِ کوچکتر ...


...

به کوچکتر ها نگاه می کنیم که به جای دو پشت و پناه , سه پشت و پناه دارند  .

وقتی چیزی را می خواهند که نباید  ، و  می ترسند که بگویند   ,   همیشه واسطه ای برایشان هست   به نام    خواهر بزرگ تر ، برادر بزرگ تر  ...

 

و   ما  غرق لذت می شویم از واسطه بودن  ،  دلال بودن    .

و  امروز در چندین سالگی  ,  حسرت می خوریم که  چرا  هرگز  ما  هیچ  واسطه ای نداشتیم  ،

 تا همه ی نباید ها و نشاید ها   ،

 به   " شدن "   تبدیل شود   

 

 

(( برگرفته از وبلاگ – لبخندهای احمقانه ی یک زن-))

 

 

بعد نوشت:

 

یکی از قشنگ ترین مهربونی های خدا اینه که دوست های مهربون رو سر راه ما قرار میده.

و قشنگ ترین هدیه ی روز تولد رو من از دوست مهربونی گرفتم که ندیدمش ولی لطفش همیشه همراهم بوده و هست. سعیده شرفی مدیر وبلاگ (مشق های یک پائیزی) دیشب و امروز بغض خوشحالی رو تو گلوم نشوند. ببینید هدیه ی این عزیز رو: 

 http://saeidesharafi1362conservator.persianblog.ir/post/168/

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱] [۸:٤٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

داروخانه ها را بیهوده نگردید.

درمان ندارد

درد را از هر سو که بخوانی درد است.

آینه ((نامرد)) را ((درمان)) می کند.

و درد...

همچنان درد است.

   (زنده یاد صمد جامی)

 

**********************************

یک لحظه گوش کن خدا!

جدی می گویم.

نه شکوه است، نه گلایه.

در این دنیا حال خیلی ها اصلا خوب نیست.

یک دستی به زندگیشان بکش لطفا.

 

پی نوشت:

 

پدرم امروز خودکار بدست گرفته بود. تقلا می کرد بنویسد.

بی که ما ببینیم. ولی من دیدم.

نتوانست بنویسد. دست راستش را ناکار کرده سکته. پدرم که خطش افتخارم بود در کارنامه پای نمره ها.

 درد دارد خیلی درد دارد.

 

بعد نوشت:

 

عذر می خواهم از شما. از شما یک روز عاشقانه های عسل بانو را اینجا خواندید و  حالا مدتی ست فقط می آیم می نشینم. نق میزنم. از درد می نویسم. موج منفی می دهم. ناراحتتان می کنم.

ببخشید مرا به لطف همه ی حس های خوبی که با وجودتان به من می رسد.

حس هایی مثل:

مثلِ وقتی صورتتو فرو میکنی زیر گردن کوچولو ها و عطر دوس داشتنی پودر بچه میدن...

 

مثلِ حسِ خوب امنیت خونه وقتی رعدِ شدیدی میزنه...

 

مثل ِ وقتایی که کنار ساحل وامیستی و موجا میان از روی پاهات رد میشن و تکرار و.. تکرار و.. تکرار..!


مثل ِ سوار شدن تو یه تاکسی که راننده ش خوش اخلاقه..!

 

همه ی این حس ها و هزار تا حس خوب دیگه رو می خوام با معرفی این وبلاگ به شما هدیه کنم:

http://mesle.blogfa.com

 

امید که ببخشید مرا به خاطر همه ی حس های بدی که منتقل کردم.


[یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٥] [٩:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak