کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

سرگذشتی بی سرانجام است و آنی بیش نیست


بشنو اما از زبان بی زبانی بیش نیست

 

پرتوی یک لحظه آمد در دلم تابید و رفت


آری آن آتش که می سوزاند آنی بیش نیست

 

سالهای سال دنبال کسی بودم ولی


آنچه در دل می نشیند بی نشانی بیش نیست

 

عشق را بر بیستون بادها حک کرده اند


قصه قرهاد و شیرین داستانی بیش نیست

 

قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است


داستان های حماسی هفت خوانی بیش نیست

عشوه معشوقه باید خاک را آتش کند


آنکه اخمی می کند نامهربانی بیش نیست

 

پیش آن آتش نشان باید شبی بر باد رفت


آنکه سرگردان شود بی خانمانی بیش نیست

 

راه دل را پای سر پیماید اما آنچه را

 
عقل من قد می دهد از نردبانی بیش نیست

 

پیش از این گفتم که جانم را نثارت می کنم


من غلط کردم پشیمانم که جانی بیش نیست

 

عشق، عالم را سراسر دست نابودی دهد

حیف در دستان این عالم توانی بیش نیست

 

من نمی گویم که دیدم عشق با جانم چه کرد

آنچه را گفتیم و گفتند از گمانی بیش نیست

 

قصه از این باب می گویم که شبها بگذرد

ورنه فصل بی تو بودن ها خزانی بیش نیست

 

راست می گویند حرف عشق کار حرف نیست

هرچه گفتم خوب می بینم بیانی بیش نیست

 

پروانه پرتوی

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٩] [۱٠:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چه حرف ها که در دل مانده ست تا بگیری

 

رسمش نبود خود را اینقدرها بگیری

 

 

من که به راه مجنون لیلای بی حسابم

 

تا کی برای هر حرف باید خطا بگیری

 

 

(پس گوش کن به حرفم سربسته تا بگویم)

 

شاید تو ماجرا را از ابتدا بگیری

 

 

 

راز و نیاز با تو، خاموشی و سکوت است

 

شاید که رد من را از این صدا بگیری

 

 

 

دل از سلام اول تقدیم شد به سویت

 

بر دست مانده این دل، آنقدر تا بگیری

 

 

آقا قبول دارم تو بهترینی اما

 

رسمش نبود خود را اینقدر ها بگیری

 

 

 

پی نوشت:

 

تولدِ یک احساس است. نا خواسته و غیر منتظره می آید.

 

در نمی زند. ناگهان حاکم وجودت می شود.

 

به دیدن نیست، به شنیدن هم نیست.

 

کم نمی شود، زیاد هم نمی شود.

 

یک چیز نیست، همه چیز است.

 

از قلبت نمی رود ، که گوشه ای از خیالت کز می کند.

 

دلت می خواهد دعوا کنی، لج کنی، قهر کنی و زودتر از همیشه پشیمان

 

می شوی.

 

می خواهی آشتی کنی و از دلش در بیاوری.

 

به هر تقدیر  عشق اجازه نمی گیرد که بیاید و می آید.

 

حالا اسمش را بگذار سر به هوایی یا هر چیز دیگر.....

 

عشق زاده می شود با ما بی آنکه بخواهیم

 

          (عسل بانو)

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٧] [۱۱:٠٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بعد از این تنهایی ام را با تو قسمت می کنم

 

وسعت احساس شب را با تو خلوت می کنم

 

 

می نشینم رو به رویت مثل حس آینه

 

ساده  اما عاشقانه با تو صحبت می کنم

 

 

تو نگاهم می کنی اما نه همچون  عاشقان

 

یعنی ای پایان تنهایی ، محبت می کنم

 

 

بی کسی، بی سر پناهی روزهایم را گرفت

 

من غریبی  رفته از یادم شکایت می کنم

 

 

باز هم می گویمت با این غزل ای نازنین

 

با همه نا مهربانی ها رفاقت می کنم

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦] [٩:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

 

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست


قصه این عشق های پیش پا افتاده نیست

 

 

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست


چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

 

با جنون و التهاب عاشقی مانند من


بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست!

 

 

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق

 

پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست

 

 

گام هایم با تو هر دم در شروعی تازه اند

 

پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

 

 

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست


در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

 

 

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست


ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

 

 

با تو باید تا افق های رهاتر پر کشید


آه، بال من برای پرزدن آماده نیست

 

(محمدرضا ترکی)

 

 

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦] [٩:٠۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

چترم باز باشد

 

 

یا بسته

 

 

فرقی نمی کند

 

 

بی تو آسمان  دلم ابری ست

 

[شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٥] [۱:٥٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گم کن مرا وفکر کن اصلا نبوده ام

غرقم کن وخیال کن این من نبوده ام

اصلا بگو ندیده ونشنیده ای مرا

اصلا بگو مجاز به بودن نبوده ام

دور سر تو گشته ام و پرت...هیچوقت

دلگیر از مرام فلاخن نبوده ام

نشکن مرا...زیاد مزاحم نمیشوم

تا بوده ام وبال به گردن نبوده ام

انکار کن مرا ومن اقرار میکنم:

یک لحظه در تصور این زن نبوده ام

 

مهدی فرجی

 

 

پی نوشت:

 

وقتی رو اعصابت قدم میزنن دیگه ذهنت دستاوردی نداره دیگه

خدا  حفظ کنه دوستان شاعر رو که انگار وصف حال ما رو سرودن.

واقعا که.....

 

کسی سر بر نیار د کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

*********

 

راست میگه دیگه

چه دارم چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک

زمستان است

اهوازم که برف نیست رو اعصاب من اسکی میرن

 

(عسل بانو

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢] [۸:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو نباشی به غم و درد جوابم آریست

 

لهجه ی باز ترین پنجره ها  دیواریست

 

چند روزی دل من پیش تو مهمان شده است

 

این چه آداب پذیرایی و مهمان داریست؟

 

خنده های نمکینت دل زخمی را برد

 

آه لبخند غم انگیز من از ناچاریست

 

بی قرارم کن و بگذار که جاری باشم

 

مثل رودی که به انگیزه ی دریا جاریست

 

می روی حال خوشت رو به خرابی نرود

 

به سلامت که دلم منتظر بیماریست

 

پی نوشت:

 

واقعا این چه آداب پذیرایی و مهمان داریست؟  

 

 

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چاک

 

هوا بس نا جوانمردانه سر دست.....آی

 

دمت گرم و سرت خوش باد

 

سلامم راتو پاسخ گوی، در بگشای

 

منم من ، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

 

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم

 

بیا بگشای در،  بگشای،  دلتنگم

 

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.......

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٢] [۸:٤۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذیــــن شود ...


تا که شرح عشقمان یک قصـــه ی دیرین شود

 

آنـقَـدَر شــور از دلـم صَــــــرفِ نگــاهــت می کنم

 

تا تمــام تلخـی چشمـــــــان تـو شیــرین شود

 

آنچنـــان پـــرشـــور می رقصــم کــه از تـأثیــر آن

 

مـوجِ موهــــایِ تو هـــم یکـجــور آهنگــین شود

 

مطـمئنــم هـــــم زمــــان بـا دیــدنِ لبخـــندِ تو

 

چشم هــایم روبــروی هــر غمـــی رویـین شود

 

جالب است اینکه: فقـط کافیـست تا نام تو را

 

بر زبان آرم کـــه از آن خـــانه عطـــرآگیـن شود

 

« دوستَت دارم » اگر جــزوِ گنــاهان من است

دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود!

 

 

جواد مـزنـگــی

 

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱] [٩:٢۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

ای دلپذیر تر از  ساعت های پر تپش انتظار

 

ای نازنین تر  از افسانه های نا گفته

 

 

تکرار کن قصه ی من و تو و چتر و باران را

 

 

گاه یک نگاه بزرگترین فریاد است

 

 

بیا و بر سرم فریاد کن.

 

 

(عسل بانو)

 

 

 

 

پی نوشت:

 

 

این  آخرین  دستاورد ذهنم بود.

 

امروز چیزی ندارم بگم، فقط به قول نیما:

 

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد

 

                  قوتم می بخشد

 

یاد بعضی نفرات رزق روحم شده است

 

      وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست

 

                    جراتم می بخشد

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٠] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خلوت انس تو آشوب غزلهای من است

 

نام تو واژه محبوب غزلهای من است

 

بر زلیخای دلم چنگ زنم یوسف وار

 

تا که تصویر تو یعقوب غزلهای من است

 

بار معنایی هر عاطفه در شعر تویی

 

این همان خاصیت خوب غزلهای من است

 

می رسم باتو به یک همهمه در خلوت خویش

 

تا به آن شهر که مطلوب غزلهای من است

 

تو گل سر سبد باغ تمنای منی

چهره ات چهره ی  محبوب  غزلهای من است

 

گر چه از درد  دل حوصله پر شد اما

 

تا ابد صبر تو ایوب غزلهای من است

 

 

 

 

پی نوشت:

 

تا ابد صبر تو ایوب غزل های من است

 

دیگه حرفی برای گفتن نمی مونه.

 

نمی دونم شاعرش کیه ، هر کی هست هستمش فطیر.

 

انگار یه جورایی  با شعر خودم همخوانی داره:

 

و با  تلنگر واژه های تو

 

ای قلّه  ی صبور

 

آئینه شدم

 

که برای درد تو بشکنم

 

و آینه که بشکند

 

هزار بار دیدنش تماشایی است

 

 

خلوت انس تو آشوب غزل های من است

 

تا ابد صبر تو ایوب غزل های من است.

 

 

صبر واژه ایست که با تو معنا میشه.

 

صبر یعنی تو. ای قله ی صبور

 

دیگه چیزی برای گفتن ندارم.

 

تا ابد صبر تو ایوب غزل های من است.

 

چقدر به شاعر این شعر حسودیم میشه.

*******

 

هوا بارونیه، دل تو دلم نیست صبح بشه و بزنم بیرون، هم به خاطر این که عاشق بارونم و هم

 

 برای این که شهر خنده دار میشه، همه دنبال سایبون می گردن، خیابونا پر از آب میشه

 

خنده داره خلاصه.

 

خدا رو شکر ، دلمون لک زده بود واسه بارون.

 

آسمان را هوای بوسه زدن بر خاک است

                                    باران بهانه ایست  

 

بارون مبارک.

 

(عسل بانو)

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٩] [٩:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

 

                                چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 

فارغ ازخود شدم و کوس اناالحق بزدم

 

                                  همچو منصور خریدار سر دار شدم

 

غم دلدار فکنده ست به جانم شرری

 

                               که به جان آمدم و شهره ی بازار شدم

 

در میخانه گشایید به رویم شب و  روز

 

                                   که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

 

جامه ی زهد و ریا کندم و بر تن کردم

 

                                     خرقه ی پیر خراباتی و هشیار شدم

 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

 

                                  از دم رند می آلوده مددکار شدم

 

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

 

                                  من که با دست بت میکده بیدار شدم

 

                         (روح الله موسوی خمینی)

 

پی نوشت:

 

امروز  خیلی غصه خوردم، به تمام دلیل ها.....

 

از دانشگاه که بر می گشتم نشستم اولین صندلی اتوبوس که از مسیر مه آلود لذت ببرم

 

شاید حال و هوام عوض شه، راننده یه جور سیخونکی که فقط من شنیدم

 

به دوستش گفت که ترمز ماشین خرابه و خطرناک!

 

 

با خودم گفتم هیجانش جور شد.

 

هندزفری رو زدم به گوشی که با موسیقی آرام بشم

 

رسید به احسان خواجه امیری که می خوند:

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

 

خداحافظ ای راوی روشن عشق

 

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

 

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

 

تو را می سپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

 

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزم

 

به دل می سپارم تو را تا نمیرم

 

 خداحافظ ای برگ و بار دل من

 

خداحافظ ای سایه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

 

 خداحافظ ای نو بهار همیشه

 

گلوم که درد می کرد ، اول فکر می کردم به خاطر بغض قصه ی تلخیه که

 

 امروز گفتی و شنیدم، هرچند تازه نبود.

 

ولی بعد استخون دردم شروع شد

،

جدی جدی  چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم،

 

با این ترانه هم که دیگه حس کردم رو باندم و دارم افقی میشم

 

انگار داشتم با همه چیز خداحافظی می کردم

 

 

حالم اصلا خوب نبود ،  ترمز خراب اتوبوس ما رو سالم رسوند خونه

ولی من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

امروز خیلی خیلی نار احت شدم. ولی چه میشه کرد؟ این رسم روزگاره

حالم اصلا خوب نیست ولی باید این وبلاگو بنویسم، دو روزه افتادم تو

 خط علامه طباطبایی و امام خمینی!

احتمالا دارم مرجوع میشم.

تا بعد

عسل بانو

 

[شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸] [٧:۳۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

 

 

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

 

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

 

 

از سمک تا به سهایش کشش لیلی برد

 

من به سر چشمه ی خورشید نه خود بردم راه

 

 

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خس بی سرو پایم که به سیل افتادم

 

 

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

 

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود

 

 

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

 

 

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بو د

 

 

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

 

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

 

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

 

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

 

(علامه طباطبایی)

 

 

 

پی نوشت:

 

امروز هوای اهواز مه آلود بود

حال ما هم غم آلود بود

جمعه باشه و هوا گرفته باشه و دلت گرفته باشه ...... چه شود؟!!

یه چیزایی از ذهنم گذشت و هر چه تلاش کردم شعر نشد...

مثلا:

چند وقت است نمازم پر از اخلاص تو است

                            همه ی راز و نیازم تو و احساس تو است

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

                              نگرانم ، نکند تب..... به تو می اندیشم

 

خلاصه نشد که شعر بشه.....

همین.

(عسل بانو)

[جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٧] [٩:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دو دلم: اول خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم!

همه "یک" گفتم و دینم همه "یکتایی" بود

با کدامین قلم امروز دو تا بنویسم؟

ای که با حرف تو هر مساله‌ای حل شدنی‌ست

به خدا خود تو بگو، نام که را بنویسم؟

***

صاحب قبله و قبله، دو عزیزند، ولی

خوش‌تر آن است من از قبله‌نما بنویسم!

آسمان، مثل تو احساس مرا درک نکرد:

باز غم‌نامه، به بیگانه چرا بنویسم؟

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

قصه‌ی درد، به امید دوا بنویسم؟

***

قلمم، جوهرش از جوش و جراحت، جاری‌ست

پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها، قصد خطر کردم و گفتی: ننویس!

پس من این بغض فروخورده کجا بنویسم؟

***

بعد یک عمر، ببین، دست و دلم می‌لرزد

که "من" و "تو" به هم آمیزم و "ما" بنویسم

      شعر من، با تو پر از شادی و شیرین‌کامی‌ست

باز، حتا، اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می‌بارد

فرق هم نیست؛ چه نفرین چه دعا بفرستم!

از نگاهت، به رویم، پنجره‌ای را بگشا

تا در آن منظره‌ی روح‌گشا بنویسم

تیغ و تشباد، هم از ریشه نخواهد خشکاند

غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

عشق، آن روز که این لوح و قلم دستم داد

گفت:هر شب غزل چشم شما بنویسم

 

 

(خلیل ذکاوت)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥] [۱٠:٥٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چگونه بنویسمت

ای سخاوت بی پایان

که شکست شوکت درد را

صراحت چشمانت

    *******

چگونه بنویسمت

ای ستبر، ای بزرگ

وقتی شعرهایم

بر کعبه ی چشمت نماز می کنند

و

سجاده ام همیشه بارانی ست

 

 

           (عسل بانو)

 

پی نوشت:

 

خیلی چیزها دوست دارم بنویسم،  ولی کلمه ها جوابگو نیستند.

 

همین.

 

عسل بانو.

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٤] [٩:٠٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

از کجا شروع شد قصه

که مثل حس بلعیدن  نسیم در گرمای تابستان

در حجم کوچک الفاظ نگنجید؟

و با  تلنگر واژه های تو  

ای قلّه  ی صبور

آینه شدم

که برای درد تو بشکنم

 و آینه که بشکند

هزار بار دیدنش تماشایی است

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

 

انگار از این مدل شعرا هم می تونم بگم. شعر نو  یا سپید،  نمی دونم!

من فقط احساسم رو میگم.

یک هیچ به نفع دل تو  تا فردا....

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۳] [۸:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

با خود گناه نیست اگر گفتگو کنم.

 

پرواز را برای خودم آرزو کنم.

 

گاهی دم غروب دلم تنگ می شود

 

لک میزند که با تو کمی گفتگو کنم.

 

هر جا که فکر میکنی امروز رفته ام.

 

دیگر کجا نگاه تو را جستجو کنم؟

 

خود را به هر دری که زدم حاصلی نداشت.

 

سوی کدام در که نبسته است رو کنم؟

 

 

(برگرفته از وبلاگ آدینه)

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٢] [۱٠:٠٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نگرانم نکند حال تو بهتر نشود

روزگار تو و این درد-عزیزم- نکند سر نشود

نگرانم، نگرانم، نگرانم تو ولی

صبر کن، خاطرت ای خوب مکدّر نشود

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

نگرانم دیگه، حال و حوصله ندارم.

همین دو بیت بیشتر مهمانم نشد.

                    (عسل بانو)

 

[شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۱] [٩:٢٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌
آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌
با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند
یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌
در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌
آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌
میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌
در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

(مهدی فرجی)

پی نوشت:
امروز
  هوای اهواز بارونیه
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم
هستم فطیر.

عسل بانو

 

[جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٠] [٢:۱٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انگار تویی می خندی
باد می آید و انگار تویی می گذری

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از یخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آید و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اینقدر قدیمی ست که هر پیر زنی
خبر اینقدر بدیهی ست که هر کور و کری

می تواند که به یاد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری
***
 
بهروز یاسمی

 

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۸] [۱٠:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خواست شیطان بد کند با من ولی احسان نمود
از
  بهشتم     برد    بیرون  بسته    جانان   نمود


خواست از فردوس بیرونم کند خوارم کند
عشق پیدا گشت‌ و از ملک ‌و ملک پران نمود


ساقی
  آمد تا  زجام  باده  بیهوشم  کند
بی هشی از ملک بیرونم نمود و‌جان‌ نمود


پرتو حسنت بجان افتاد و آنرا نیست کرد
عشق آمد دردها را هرچه بد درمان
  نمود


غمزه ‌ات در جان عاشق بر فروزد آتشی
آنچنان کز جلوه ای با موسی عمران نمود


ابن سینا را بگو
  در طور سینا ره نیافت
آنکه را برهان حیران ساز تو حیران نمود

روح الله موسوی خمینی

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧] [۱٠:۱٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

هزاران    آشنا   در   چهره ات    پیداست    انگاری !!

صمیمانه   نگاهم    می کنی  !   رویاست      انگاری

چه سرگردان  به هر  جا  می روی   با   پای  آواره !

سلام   ای   دلپذیرم  !   جای   تو   اینجاست   انگاری

به   سویم  آمدی  ،   من   بی نهایت    دوستت   دارم

بر این  باور که  روحت  مثل  من   تنهاست   انگاری

نشستی   مثل   باران   تا   بر   این    دنیای   خشکیده

غبار    سالها     از    خاطرم    برخاست      انگاری

یخ   روحم   ترک   برداشت ،  حسم    سخت   ترسیده

دلم   اما   نه   انگاری   در   این    دنیاست    انگاری

نگاهت   می کنم   ،   شاید   بفهمم     دوستم     داری

نمی فهمم !    نگاهت   دور  و   نا پیداست     انگاری

من از احساس  شک  کردن  به   احساس   تو   بیزارم

ولی دست  دلت رو نیست ،  شک  هم   پاست   انگاری

همین   حالا   در   این   فکرم    فراموشت   کنم   فردا

تو می خندی ، زمان گنگ است و بی فرداست  انگا ری

پی توشت:

نمی دونم شاعرش کیه ولی آشناست انگاری

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٦] [۱۱:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو آمدی وبه هم ریختی قرار مرا

خزان خزان کردی مبتلا بهار مرا

پس از دمیدن تو یک به یک غزلهایت

به دست خویش گرفتند اختیارمرا

به سرزمین توتبعیدیِ همیشه شدم

وخاطرات تو پر کرد روزگار مرا

به بادهای فراموشی زمان دادی

همه قبیلهءمن، ایل من،تبار مرا

به ظرف میوه اگر سیب نارس تو رسید

خراب کرد زمان سیب آبدار مرا

وصیتم همهء این نوشته هاست عزیز

نگه بدار ورقهای یادگار مرا

مهدی فرجی

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٥] [۱٠:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آمدم شاید کمی از درد هایت کم شود

تا مبادا زیر باری شانه هایت خم شود

 

خواستم با چشمه ای لبخند مهمانت شوم

همنشین غصه ها و رنج پنهانت شوم

 

عشق آمد با خیالی، ناگهان تصویر شد

من نمی دانم چرا، اما به هر تقدیر شد

 

چشم تا بر هم زدم دیدم به تو لیلا شدم

دست و پایی می زدم، دیدم خودم دریا شدم

 

آمدم، اما نمی دانم چه شد؟ باران گرفت؟

غصه ای پیدا شد و در قلب تو سامان گرفت

 

نو بهاری داشت می آمد ولی پاییز شد

کاسه ی صبری که می جوشید هم لبریز شد

 

راه روشن بود، اما ناگهان تاریک شد

تک مسیری تا خرابستان شد و باریک شد

 

رفتی و لیلای تو شیدا و تنها مانده بود

رفتی  و یک ثانیه گویا ز دنیا مانده بود

 

رفتی خورشید رفت و آسمان باران گرفت

بغض های بی قراری در گلویم جان گرفت

****************

در دل دریایی ات یک چند کشتی راندم و....

کشتی ام امروز و در طوفان دریا ماندم و......

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

این جدید ترین شعر منه، مخم قد نداد بیشتر ادامه بدم، به خاطر همین آخرش سه نقطه گذاشتم.

شاید بعد ادامه بدم

این شعر که مهمانم شد، تفآلی زده به دیوان حافظ.

مثل همیشه با غزلی که آمد مبهوت ماندم. بهترین دوست منه حافظ. همیشه حرف دلم رو میگه.

این بود غزل:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود           هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود

از دماغ من سر گشته خیال دهنت           به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند         تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است   برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت   که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است   درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سر گردان  دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

. احساس می کنم جای آخرین غزلم برایش بنویسید- خیلی خالیه. اصلا اون غزل همیشه باید بالاترین قسمت وبلاگ باشه.

بگذریم....

تا بعد.

عسل بانو

[شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤] [٥:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

[جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۳] [۱٠:٠٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چرا زهم بگریزیم، راهمان که یکی است
سکوتمان، غممان، اشک وآهمان که یکی است


چرا زهم بگریزیم؟ دست کم یک عمر
مسیر میکده وخانقاهمان که یکی است


تو گر سپیدی روزی ومن سیاهی شب
هنوز گردش خورشید وماهمان که یکی است


من  از سلاله لیلی ، تو از تبار جنون
اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است


من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم
چرا دو تودهء آتش؟ گناهمان که یکی است


اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است

 

محمد سلمانی

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱] [٩:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

جای من گم نیست،خالی مانده است

قصه هاحالی به حالی مانده است

یک نفربارانی دریانشان

درکف مردشمالی مانده است

چکه چکه اشکهای نیمه شب

زیراین سقف سفالی مانده است

کوچه ها وپرسه های عاشقی

خوب دریاداهالی مانده است

سهمم ازباران وابر،سرگردان

یک بیابان خشکسالی مانده است

ازتمام دوستی های قدیم

یک سلام خشک وخالی مانده است

حال من خوش نیست،شاعرنیستم

قسمت من بی خیالی مانده است

حرفهای عاشقی پایان گرفت

نامه دربسمه تعالی مانده است

برگرفته از وبلاگ یادداشت های معکوس

 

 

 

 

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱] [۱٠:٠۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak