کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

غنچه ای باز شد و اول اسفند رسید

موسم نقل و گل و شهد و شکرخند رسید

 

حافظ امروز غزل هدیه به مادر می داد

گفت برخیز که بانوی سمرقند رسید

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

 

کمی از قاشق چایخوری بزرگتر بودم، گندمگون و شیرین.

نه اسم درختان حیاطمان را می دانستم و نه زیبایی ماه را می توانستم اندازه بگیرم.

دلم می خواست ستاره ها را زیر بالشم بگذارم و ابر ها را در پیراهنم پنهان کنم.

مادر چند کفشدوزک بودم.

کمی شبیه رودها بودم، مدام راه می رفتم و با آوازهایم سنگ ها را از سر راه بر می داشتم.

کمی شبیه روز ها بودم، آفتابی در سینه ام می درخشید.

 قمقمه ام را پر از شعر می کردم و به کفش هایم قول می دادم که آنه را به تماشای باغ واژه ها ببرم.

در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر  داشتم و یکی یکی بن بست ها را تجربه کردم.

گاهگداری بر سر دو راهی ایستادم . لبخند هایم را در هوا پاشیدم تا بر سر خانه های غریب فرو ببارد.

یادش بخیر، چقدر روز های کودکی زود گذرند

کاش می شد لحظه های پاک کودکی را دوباره تجربه کرد.

و اکنون بر بیست و هشتمین پله ی زندگی ایستاده ام  و باید با دست خودم  ادامه ام را بنویسم

(( من اینجا روزی آخر

              از ستیغ کوه چون خورشید

                                        سرود فتح می خوانم))

 

عسل بانو

 

[شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳٠] [٩:٥۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
 
بهروز یاسمی

 

[جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٩] [٩:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

دوستت دارم تو را، تنها،  نمی دانم چرا؟

خویش را گم کرده ام، اما نمی دانم چرا؟

پیچشم داد خدا در نفسم تاب افتاد

بسته پایم را دلم، آنجا، نمی دانم چرا؟

 

 عسل بانو

پی نوشت:

 

با تو قدم زدن را آنقدر دوست دارم که به جای خانه برای عشقمان جاده خواهم ساخت.

        (عسل بانو)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٧] [٩:٥٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

رودم و در تب و تابم، بروم تا دریا
بروم حرف دلم را بزنم با دریا

دوری و فاصله انداخته از پای مرا
آه از این فاصله و دوری دریا ... دریا!

در سراشیبی کوه­ام؛ وسط دره و دشت
مانده ام عشق کشیده است مرا یا دریا...؟

بس که پا کوفته ام، پا به زمین می­ترسم
نشناسد من پر آبله پا را دریا

کنده ام از دل هر صخره مسیری تا او
می­روم تا خود او... تا خود دریا ... دریا!

می­روم تا که بگویم غم دوری سخت است
کنده این عشق چو کوهی دلم از جا دریا

نکند لحظه دیدار به توفان بخورم
و نبینی که من افتاده ام از پا دریا!

مریم سقلاطونی

پی نوشت:

وقتی می فهمی عاشق شدی، دوست نداری بخوابی، چون واقعیت شیرین تر از رویاهات شده.

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦] [۱٠:٢۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام

سیدحمیدرضا برقعی

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦] [۱٠:۱٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قد می کشم که باد شوی، پرپرم کنی

بوبو و برگ برگ فراوان ترم کنی

سوسو زدی و من به هوای تو آمدم

پس حقم این نبود که خاکسترم کنی

خوش می گذشت شاخه؛ رسیدم، که رد شدی

تا یک دهن بچینی ام و نوبرم کنی

تن داده ام که رقص سر انگشت های تو

بندم کند عروسک بازیگرم کنی

تکرار کردم آن چه تو خواستی و.... آه

غافل شدم از اینکه کس دیگرم کنی

من یک حقیقتم اگر از من گذر کنی

من یک دورغ محضم اگر باورم کنی

چیزی نمانده از من آن روز های من

گل داده ام که باد شوی پرپرم کنی

 

 

((مهدی فرجی))

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٥] [۱٠:۳٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دلم شکسته از تو و نگاه تکراری

دوباره شب زدگی، گریه، آه تکراری

دوباره تبرئه، توجیه و بعد بی تردید

دروغ، دروغ، تک پناه تکراری

دوباره توبه و ابلیس در ستیز هم اند

شروع ترس خدا از گناه تکراری

سراب عشق تو را دیده اند چشمانم

حضور پیچک مهر، گیاه تکراری

هنوز منتظرم من، قرار یادت هست؟

آری، همان ..... وعده گاه تکراری!

 

 

پی نوشت:

دلم گرفته، دلم شکسته، مثلا امشب ولنتاینه.....

شاید مشکل از چشمان منه که دوست دارم همه چیز و همه کس رو خوب ببینم. دلم از نگاه های تکراری گرفته...چی میشه تعریفمون رو از زندگی عوض کنیم؟

نمی دونم نگاه من تکراریه یا نگاه مردم....

چشممان بود به آئینه و آئینه شکست

آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد

که به زیبائی آینه نباید دل بست

 

به قول دوست شاعرمون (مهدی فرجی):

چیزی نمانده از منِ  آن روزهای من

گل داده ام که باد شوی، پرپرم کنی

 

باز خوبه این شب ولنتاین شعری گفتم، وقتی شعر میگم خوشحالم.

 

((یادش به خیر پشت مرا ناگهان شکست

آن دوست که خواست بمیرد برای من))

 

اینم از ولنتاین من.....

  (عسل بانو)

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٤] [۸:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی من

    سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

فاضل نظری

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٠] [٩:۳٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

باز دوباره عروسکم یه جورایی بلا شده

جادوی دیو دو سر اون ور قصه ها شده

گمون کنم دیوونه ی عروسک لیلا شده

نمی دونم چه دردیه طفلکی مبتلا شده

یه بار میگه سیندرلاست،شاهزاده عاشقش شده

فکر می کنه نیمه شبه، باید بره، دیرش شده

یه بار ازم لوبیا می خواد بکاردش ، بالا بره

شیشه ی عمر دیوه رو یواشکی پرتش بده

یه وقت میگه شیرین میشه تا فرهادو پیدا کنه

یه وقت می خواد لیلا بشه تا مجنونو شیدا کنه

بیچاره این عروسکم حسابی داره خل میشه

دست و پاشم بگی نگی انگاری داره شل میشه

حتی دیگه اتل متل، یا کدوی قلقله زن

قصه ی گیس گلابتون، دختر شاه پریون

هیچ کدوم از افسانه ها براش معما نمیشه

عروسکا تو شهرشون دروغ که معنا نمیشه

حیف که میگن عروسکه تو خونه یادگاریه

خاطره ی قشنگیه، خودش یه روزگاریه

و گر نه حتمی قاضیه یک ماهی زندونش می کرد

یا که مامان جون شبونه از خونه بیرونش می کرد

حالا دیگه عروسکه خودش یه پا صدا شده

قصه ی یک نگاه اون عروسک لیلا شده

 

 

پی نوشت:

  وقتی دلم میگیره دلم برای بچگی تنگ میشه

این شعر  از اولین شعرهای منه، تقدیمش می کنم به بچگی خودم و تو.

مطمئنم که عروسک ها هم عاشق میشن، قصه ی پر غصه ی نگاه هم میشن.

 

(عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٩] [۸:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن...

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی...

 

پی نوشت:

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

               دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

                 به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 

 

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۸] [۱٠:٤٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

من و تو زائران خسته ی یک معبد دوریم

که با دستان خالی باز می گردیم

ولی احساسمان لبریز عرفان است...

 

 

من و تو راندگان آسمان هاییم....

ظهور نور را دیدیم در آفاق

و حتی خوشه ای از عشق هم چیدیم..

*****

و اکنون قرن هاست عزلت نشین کوی رندانیم

و بر سجاده ی اطلس

وضو با اشک می سازیم

 

پی نوشت:

چند روزه که نشستم تنهائیت رو بنویسم

به دفترم نیامدی

حالاکه فکر می کنم می بینم خوبها هرگز تنها نیستند

مهربانی همسایه ی همیشگی آنهاست، و تو خوبترینی.

 

عسل بانو

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۸] [٧:٤٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ساعتی ست نشسته ام که بنویسمت

                       مشق های شبم که هیچ

                                          جریمه ها تمام شد

                                                      به دفترم نیامدی

پی نوشت:

امروز دیگه واقعا نمی دونم چی باید بنویسم

روزگار غریبی شده.....

 هیچی ندارم که بگم.

     عسل بانو

[شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦] [۱٠:٠٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چهره ی زرد مرا بین و مرا هیچ مگو

                           درد بی حد بنگر، بهر خدا هیچ مگو

دل پر خون بنگر، چشم چو جیحون بنگر

                        هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو

دی خیال تو بیامد به در خانه ی دل

                              در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو

دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو

                          گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو

تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن

                              تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو

گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی

                         گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو

گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری

                         آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو

همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی

                       همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو

همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت

جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

 

( دیوان شمس  )

 

پی نوشت:

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

                 ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد

 

 

[جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱٥] [٤:٤۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها.....

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

                    باشد برای روز مبادا !

اما

 در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد

****

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها....

هر روز بی تو روز مبادا است.

 

قیصر امین پور

 

 

پی نوشت:

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

دلم برای دیدنت

برای حس خوب بودنت تنگ شده

هوا خوته داشته بو (چقدر این جمله رو دوست دارم)

 

(عسل بانوی کالسکه چی)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٢] [۱۱:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

 

 

( نجمه زارع)

[جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۸] [۱٠:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

 

نجمه زارع

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٦] [٩:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

(نجمه زارع)

 

 

 

     پی نوشت:

         آنقدر آه کشیدم که ز جان سیر شدم

                                  چهره ام گر چه جوان است ز دل پیر شدم

 

     هیچ وقت اینقدر بی قرار و ناراحت نبودم  .

     حتی حرف معمولی نمی تونم بزنم چه برسه به شعر.  

    دلم  می خواد دو مصرع به شعر قشنگ خانم زارع (روحش شاد)

 اضافه کنم:

        در نمازم سجده هم اینبار آرامم نکرد

                      مشت های بر در و دیوار آرامم نکرد

 

 

    ( عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٥] [٩:٥٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

(نجمه زارع)

 

            پی نوشت:

 

    گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد

                                کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات

   یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من

                            با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات

 

            (بر گرفته از وبلاگ سایبان عشق)

     ********

  وقتی حس می کنی حرف زیاده برای گفتن و....

  وقتی شعرت نمیاد.....

  هیچی اصلا بی خیال......

 

   (عسل بانو)                     

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳] [۱٠:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو
  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

 

 

پی نوشت:

      به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

                             و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

     دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

                               نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

 

[شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢] [٩:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد


دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

 

نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت

الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد

 

هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان

محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

 

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد
 
دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم

فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

 

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم

کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد

 

نجمه زارع

[جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱] [۱٠:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak