کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

  

 

 

 

 

حافظ گشوده ام و چه زیباست فال تو

حتما قشنگ می شود امسال حال تو

 

با ان زبان فاخر و ایرانی اصیل

فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو


 

پی نوشت1:

  سال 81 وقتی تصمیم گرفتم به سبک فیلم سینمایی ضیافت با هم کلاسی ها قرار بگذارم که 9/9/90 ساعت 9 صبح همگی هر جای دنیا که باشیم  خودمون رو به دانشکده برسونیم سال 90 چقدر دور به نظر می رسید. و حالا فقط چند ساعت به پایان  سال 89، پایان دهه ی 80، شروع سال 90 و شروع دهه 90 باقی مونده.

 

پی نوشت 2:

 چقدر این روز های آخر سال رو دوست میدارم من،  زندگی در رگ شهر جریان داره، همه خوشحالن، همه مهربونن، همه در حال خرید و نو شدن هستن، این روزها فقط رفتم  بیرون و مردم رو دیدم و لذت بردم.

امشب ماه هم کاملترین قرصش رو به ایران نشون داد

ماه هم نو شدن سال رو به ایران تبریک گفت

خدای بزرگ در این دنیای سنگ پر از جنگ سال خوبی رو برای ایران ما رقم بزن

 

حَوِّل حالِنا ِالی َاحسَنِ الحال

 

پی نوشت 3:

  امسال بیشتر از هر سال دلم  برای ماهی قرمز هفت سین می سوزه، نمی دونم چرا؟

تازه دلم برای شاخه های سنبل هم می سوزه تو راه  نصف عمرشون تموم شد

 

پی نوشت 4:

 چه اشتباه قشنگی است عاشق تو شدن

             که با تو پرسش من را جواب داد خدا

 

پی نوشت 5:

 با تو از خاطره ها سرشارم

  . جشن نوروز تو را کم دارم

سال تحویل دلم می گیرد

   با تو تا اخر خط بیدارم . . .

 

پی نوشت 6:

   وقت دلتنگی تو را می خواهم اما  نیستی

           مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است

پی نوشت7:                  

 

از تهِ تهِ  آخرِ اعماق وجودم سال خوب و خوشی رو برات آرزو

 

می کنم هستیِ من.

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱] [۱:۱٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است
هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است

غالـبا برجـستگـی هــای تن ِ تنـدیس هـا
سالها در سینه های سنگ صافی خفته است

مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب
مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است

بـر لبم لبخـند اندوه است در هنگام خواب
مثل سربازی که با فکر معافی خفته است

وقت دلتـنگی تو را می خواهـم اما نیستی
مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است

گر چه دانم نامه های بی جوابم سالهاست
چون دعایی کهنه در لای شکافی خفته است -

در سـکوتم سـالـها در انتظارت بوده ام
مثل شمشیری که عمری در غلافی خفته است

خواب در چشمم نمی آید ؛ کدامین جنگجو -
در تمام عمر یک شب، قدر کافی خفته است ؟!؟

ظاهر شمشیرها شکل صلیبی منحنی ست
هر کجا جنگی ست در آن انحرافی خفته است

زخم کشـتی شیوه ی دزدان دریایی نبود
در سکوت لال دریا اعترافی خفته است

گوشه گیران حرف اول را در آخر می زنند
گاه اگر مقصود شاعر در قوافی خفته است

ترسم از روز مبادای سرودن از تو بود
در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است

اصغر عظیمی مهر

[جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧] [۱۱:٠۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

وقتی هوای آمدنت احتمالی است

حتی صدات یک هیجان خیالی است

امشب درون هرچه منم دست وپا زدم

گوشی نبود هرچه خودم را صدا زدم

انگار سالیان درازیست مرده ام

اما هنوز هم به کسی دل سپرده ام

خون خورده ام که جای دلم دلبری کند

تا در خیالهای خوشم داوری کند

افتاده اند کهنه سواران روی زین

باور نمیکنی به دوچشم خودت ببین

هرخوان که میروم سر یک دیو پیش روست

بغض غریب رستم بی رخش در گلوست

اینجا به احتمال فراوان نمیرسیم

هرقدر میرویم به پایان نمیرسیم

کنج اتاق وسوسه ومیزهای داغ

با من بترس از همه چیزهای داغ

از فکرهای توی سرم سوز میکشم

هی حسرت گذشتن دیروز میکشم

خودکار شکل پنجه گرگی ست زیر نور

دفتر کویر خشک وبزرگی ست زیر نور

لیوان شبیه کوه سیاهیست سایه اش

گلدان به شکل کوه گناهی ست سایه اش

این صندلی به مرکب شیطان بدل شده ست

امشب محیط من به دوزندان بدل شده ست

سلول انفرادی من سینه من است

تنها خیال سرخ تو گنجینه من است

گنجینه ای که بر سر آن مار خفته است

یک اژدها که آن ور دیوار خفته است

دیوار های سرد وسفیدی به شکل من

با زخمهای سرخ و عمیقی به روی تن

این قاب عکسها همه جا دود میکنند

این عکسها به خاطر ما دود می کنند

در خاطرات کهنه شان پاک سوختند

مثل گیاه در دل این خاک سوختند

تا آمدی سراغ دلم بازی ات گرفت

تا عاشقت شدم دل ناراضی ات گرفت

شاید به شکل ساده انگور نیستی

آنقدر ها که دور شدی دور نیستی

نزدیکی وصدای تو در این اتاق نیست

مردن برای آنچه تویی اتفاق نیست

من خواب دیده ام که هوای تو روشن است

من خواب دیده ام که خیال تو با من است

امشب اتاق وهم عجیبی ست در سرم

این شعر تلخ حک شده در ذهن دفترم

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦] [۱٢:٠۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت می دونی عادت نیست، فقط دوست داشتن محضه

 

 

کنارم هستی و بازم بهونه هامو می گیرم

میگم وای چقدر سرده، میام دستاتو می گیرم

 

یه وقت تنها نری جایی، که از تنهایی می میرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره می گیرم

 

می دونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوسِت دارم

 

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری

 

کنارم هستی انگار همین نزدیکی هاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه رد پای عشق، بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

 

می دونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوسِت دارم

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری

 

 

 

پی نوشت:

 

سوختن غصه هایتان در آتش امشب آرزوی من است.

چهارشنبه سوری مبارک

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٤] [٩:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است
تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است

دلم اگر چه شکسته، اگر چه بیمار است
ولی به عشق تو چون هست مبتلا، خوب است

مریض عشق تو هرگز شفا نمی‌خواهد
چرا که درد اگر بود بی دوا، خوب است

مگو که:درد و بلایت به جان من بخورد
به راه عشق، اگر درد، اگر بلا خوب است

خوشم به خنده، به اخم و گلایه‌ات، زیرا
هر آنچه می رسد از جانب شما خوب است

محمود اکرامی

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٤] [٧:٥٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گر چه رفتار تو با گفتارت اصلا جور نیست

فکر من آنقدر ها هم از سر تو دور نیست

در تن شب های من رنگ شب بغداد هست

صبحم اما هیچ رنگ صبح نیشابور نیست

برسر این گور من بیهوده شیون میزدم

تازه فهمیدم که اصلا مرده ای در گور نیست

بی تو ممکن نیست من باشم ...وجود سایه در

متن دنیا گنگ و بی معناست وقتی نور نیست

شک ندارم اشک می ریزند ماهی ها در آب

اشک ماهی ها نباشد آب دریا شور نیست ....

"مهتاب یغما"

 

 

پی نوشت:

          دریا چه دل پاک و نجیبی دارد

                                چندیست که حالات عجیبی دارد

                                           این موج که سر به صخره ها می کوبد

                                                       با من چه شباهت عجیبی دارد

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸] [۱٠:٢۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد

می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

"دوستت دارم"  که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

اصغر عظیمی مهر

 

 

  پی نوشت1:

 

  آیینه ... زلال ...نرم...مرمر...دل تو

   یک دهکده لبریز کبوتر... دل تو

   من قلک عشق خویش را می شکنم

     یک خانه اجاره می کنم ... در دل تو

      

    

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧] [۱٠:۱٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

حسین منزوی

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥] [۱٠:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کاشکی آسان شود این دردهای مشکلت

گوشه ای آرام گیرد قایق بی ساحلت

 

چون معما بی جوابی، مثل سنگی؛ محکمی

با چه آغشته خدا، ای نازنین، آب و گلت؟

 

مثل آئینه زلالی، مثل دریا بی قرار

شعر کامل شد ولی کامل نشد حرف دلت

 

((عسل بانو))

 

پی نوشت 1:

تحت تاثیر  حرف های امروزت این شعر مهمانم شد، هر چند حق مطلب ادا نشد و نتونستم احساسم رو، و احساست رو پیاده کنم.

آرزو می کنم گوشه ای آرام گیرد قایق بی ساحلت.

 

 

پی نوشت 2:

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که توئی، نا نوشته ها که توئی

 

 

پی نوشت 3:

 عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

که به عمری نتوان دست در آثارش برد

          (حسن منزوی)

 

پی نوشت 4:

داشتم می گفتم که واااااای فردا باز باید برم دانشگاه و صبح تا شب آزمایشگاه و ....

خواهرم از یه مجله شعری آورد که بخونم، و با خوندنش آرام شدم، بیت آخرش طلاست.

 

گر تأمل پیشه شد رهرو به موطن می رسد

                               بعد هر شب در تأمل روز روشن می رسد

هر که سستی می کند آخر پشیمان می شود

                                 لحظه ی انگشت   بر  دندان گزیدن می رسد

نیمه ی راهیم و نصف راه باقی مانده است

                           پس هنوز آوازه ی آغاز کردن می رسد

همتی در کار کن، فکر مزاحم دور ریز

                               شاخه را بعد از هرس، هنگام رستن می رسد

آن که سختی های کاری را تحمل می کند

                                عاقبت وقت درو  خوشرو به خرمن می رسد

"یسر" در قرآن ما دنبال هر "عسر" آمده

                             تکیه بر قرآن بکن، یوسف به موطن می رسد       

[جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳] [٩:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

این غزلم شاید وصف حال  توست روزی که مهرش از شهر تو کوچید،

و شاید وصف حال مسافران تازه رسیده ات،در روز گار غربت.

و شاید.... به هر تقدیر .....

 

 

 

لبخند تو چون پیچکی بر بید دل پیچیده بود

انگار بذر ماندنت آنجا کسی پاشیده بود

 

هر روز گرم و گرم تر، تنها برای بودنت

خورشید مهرم بی صدا، آن روز ها تابیده بود

 

روزی که ای بیدارتر محکوم کردی خواب را

آنجا، میان خفتگان، رویای من خوابیده بود

 

تفهیم کردی بارها درس محبت را چه سود

حرف دلت را قلب من آن روز ها نشنیده بود

 

اشک هم از خنده ها بی رحم سبقت می گرفت

روزی که مهرت بی خبر از شهر ما کوچیده بود

 

در هفت رنگ زندگی آنجا که منشوری نبود

بی رنگی ام را گوئیا رنگین کمان فهمیده بود

 

 

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت1:

 

این روزها که می گذره حس غریبی دارم، وصف ناشدنی.

شاید حسی باشه مثل وقتی که تاب بازی می کنی، که میری به آسمون و وقتی بر می گردی ته دلت قلقلک میاد.

نمی دونم... گفتم که نمیشه وصف کنم. ناشناخته است.

 

 

پی نوشت 2:

حتما امروز دلت می خواد بگی:

آمدی جان به قربانت ولی حالا چرا؟

 

مگه نه؟

 

پی نوشت 3:

 

یه حس دیگه هم دارم این روزها، انگار دارم یه سریال دنبال می کنم، اما سریال من مثل سریال های ایرانی از قسمت اول تهش معلوم نیست، هر قسمتش می تِرِکی  از هیجان.

 

پی نوشت 4:

 

 حسودیم میشه.... حسودیم میشه.... حسودیم میشه

من دلم یه بابابزرگ گوگولی می خواد مثل زبل خان.

 

پی نوشت 5:

 

دارم می مُرَم از  خستگی، چشمام باز نمیشه، 7 صبح رفتم دانشگاه 7 شب بر گشتم

ولی دارم وبلاگ می نویسم پر از پی نوشت

پدر عشق بسوزه، بسوزه آخ بسوزه

که شدم به خاطرش با نمره ی بیست رفوزه

[شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧] [٩:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

من را به شکل آدم تنهای دیگری

تبعید کرده اند به دنیای دیگری

تا اینکه یک غروب همین چند وقت پیش

تو آمدی به هیئت حوای دیگری

ای عشق مدتی است دلم غرق لذت است

بخشیده ای به درد تو معنای دیگری

با خلق تو گذاشت خدا جن و انس را

ناکام در جواب معمای دیگری

عمری است در غزل سخن از حسن یوسف است

دیگر رسیده نوبت زیبای دیگری

اینبار چند میوه ی نارنج لازم است؟

در من حلول کرده زلیخای دیگری

پایان قصه هیچکسی جز من و تو نیست

اینبار من کنار توام جای دیگری

گفتی که شعرهام شبیه گذشته نیست

طبعم رسیده است به امضای دیگری

محمد رفیعی

 

 

پی نوشت:

     استادم گفته باید سه فصل اول پایان نامه رو تحویل بدم، اون وقت من نشستم به یاد تو کارتون زبل خان  می بینم، که چی؟ که مثل تو بی قراره.

 بسوزه پدر عاشقی

    (عسل بانو)

[جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٦] [٦:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

( نجمه زارع)

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٤] [٩:٥٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 چقدر بلند بود سکوتِ شکستنم.

 

(عسل بانو)

  

 

پی نوشت 1:

 

                      شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

                                     این شقایق با نگاهی  سرد پرپر می شود

 

پی نوشت 2:

 

                           بگذار بمیرد دل من، مسئله ای نیست.

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۳] [۱٠:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

سلام عشق قدیمی ! سلام آقای ِ ...

چقدر حس قشنگی است این که جا پای ِ -

شما شبی بگذارم اگرچه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای ِ -

غریب و کوچک من ... نه! نمی شود یکبار

کمی مماس شود بال من و پرهای ِ ...؟!!

همیشه من ته دره ولی شما انگار

همیشه دورتر از من ، درست بالای ِ ...

که ... نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گریه کنم هی تمامِ شب های ِ ...

نمی شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چکار کنم تا کمی دلت جای ِ ...

 

فاطمه حق وردیان

 

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢] [٢:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak