کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خبری داشت کلاغ

     خواند در گوش درخت

                        برگ ها

                                     تک

                                          تک    

                                             ریخت

 

فردا پائیز با ماه مهرش،

با همه رنگ های زرد و سرخ قشنگش می رسه،

 ولی هیچ وقت، هیچ کس رسیدن این فصل قشنگ رو تبریک نمیگه.راستی چرا؟

مگه پائیز از بهار چی کم داره؟

 

چرا ما این همه با این فصل بی مهریم؟

( حداقل برای ما اهوازی ها که بد نیست، با اومدنش نوید چند ماه هوای خوب و بارون داره. برای ما خوزستانی ها که یه تابستون طاقت فرسا رو پشت سر گذاشتیم خیلی قشنگه)

مگر غیر از اینه که اگر برگ درخت در پائیز نمی افتاد جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد؟

مگه غیر از اینه که زیر بارونش عاشق میشیم ،  شاعر میشیم ؟

زیر بارون پائیزی بی بهونه گریه می کنیم ؟

حالا دیگه راحت گریه کن دوست من، پائیز رسید. با بارون پائیزی تو هم ببار.

من  می خوام رسیدن پائیز رو به همه تبریک بگم. می خوام از همین بین راه،

کمی از کنار دنیا راه برم، دنیایی که مردان بسیاری را گم کرد،

مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید.

امروز اگر باریدی، اگر صدات در هیچ قلبی نپیچید، فردا با پائیز ببار.

 

پائیز مبارک دوست من

پائیز مبارک همشهری

پائیز مبارک هم وطن

 

زردی است که با درد موافق شده است

                             تلخی است که لبریز حقایق شده است

عاشق نشدی و گر نه می فهمیدی

                             پائیز بهاری است که عاشق شده است

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳۱] [٧:۱٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نمی دونم چی شده یه تیکه آهنه دلم

ساکته، انگاری که جدا از این تنه دلم

 

نکنه مرده باشه ازش صدایی نمی یاد

کاش یکی کاری کنه دوباره بشکنه دلم

 

خیلی وقته که دیگه تو گرگ و میش لحظه ها

مثل غربت افق تاریک و روشنه دلم

 

خیلی ها بهم می گن دل رو به عشق زنده کنم

اما من معتقدم لایق مردنه دلم

 

دست به دست حال و هواش تو دستای این آدما

قصه هر شبه کوچه و برزنه دلم

 

هر کی هرچی می تونه زخم زبونش می زنه

ولی از نجابتش حرفی نمی زنه دلم

 

دارم از دست می دمش، هیچ کسی نیست بهم بگه

که آخه دل شده عشق کدوم دله .....دلم

 

شاید این گلایه ها یه قدری بی حساب باشه

چون دارم حس می کنم مثل خود منه دلم

 

        ((مهرداد خلخالی- اهواز- انجمن ادبی  شیدا))

 

 

 

چی شده ؟ واقعا نمی دونم چی شده این روزا؟

من نمی دونم چی شده که همش دنبال کلمه می گردم،

دوست دارم همه چی کلمه بشه و بتونم حرف بزنم، دوست دارم درخت ها، کاغذ ها، استکان، مداد و خلاصه همه چی کلمه بشه و به کمکم بیاد.

شعر گفتن از یادم رفته، حرف زدن از یادم رفته، ....

تصمیم جدی دارم برای کمک به تو، و همه جا رو می گردم.

همیشه وقتی می خوام یه مسئله رو جدی حل کنم، یکی از راهها به کتابخونه می رسه،

کتاب ها رو ورق می زنم،

کلمه ها به آدم هایی می مانند که از زندگی منطقی روی این خطوط راست خسته شده اند.

این کتاب ها را بارها خوانده ام، اما هیچ وقت چیزی نبودند که می خواستم.

این روزها آینه ها هم دهن کجی می کنند. هیچ جای دنیا آینه دروغ نمی گه، پس شاید واقعا دهان من کجه.

   اصلا شاید ذهن من، عقل من، وجود من کجه.

خدایا کمکم کن، نمی تونم بی تفاوت باشم. نمی خوام بی تفاوت باشم.

من بی تقصیرم، بضاعت من کمه،

چرا اینقدر بی تابم من؟

من که گریه را نمی شناختم، این بغض چیه که داره خفم می کنه؟

چرا این همه مضطربم؟

روزی چند بار صدقه می دم، یعنی قراره اتفاقی بیفته که این همه بی تابم؟

همه چراغ ها رو روشن می کنم، ولی باز خونه تاریکه.

همه هستند ولی من تنهام.

یعنی هیچ راهی نیست؟

خدایا این از رحمت تو دوره، حتما راهی هست.

خدایا باید کمکش کنی، باید.

 

خدایا فاصله تا تو، خودت گفتی که کوتاهه  

  از اینجا که من ایستادم،چقدر تا آسمون راهه؟

 

می خوام خودم رو دلداری بدم. دنبال جمله می گردم.

یاد دکتر شریعتی می افتم که گفته:

((  انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری میکند.))

من تنهام، تو تنهایی، پس شاید داریم به انسان بودن نزدیک میشیم.

پس بجنگ، با زندگی بجنگ. خواهش می کنم.

 

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠] [٦:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

غریب آمدی و آشنا رفتی

اما من که خوب می شناسمت

من بارها....

تو را بار ها در انتهای رویایی غریب دیده بودم

تو را در خانه، در خواب آب، در خیابان

در انعکاس رخسار دختران ماه

در صف خاموش مردمان، اتوبوس، ایستگاه،

و سایه سار مه آلود آسمان

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این همه دیده که دریا

تو نشان من بودی و من نشانی تو

گفتی بنویس من شمال زاده شده ام ولی تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام

حوصله کن

خواهیم رفت

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم....

(( سید علی صالحی))

 

 

این وبلاگ رو برای این می خواستم که همه ی فریادهامو اینجا بکشم

این جا اصلا جیغ بکشم

وقتی از همه جا مونده بشم اینجا پناهم باشه

خیلی سخته وقتی بدونی و نتونی کاری کنی

غصه ات می گیره وقتی می دونی و می بینی

از اون بدتر وقتیه که خودت رو به آب و آتیش بزنی و برچسب نارفیقی و بی انصافی و بی معرفتی نصیبت بشه.

نا توانی در گفتن بدجوری عذابم میده

احساس می کنم روح به بدنم زیادی شده، دوست دارم برم یه جا بدوم یا مثلا دوچرخه سواری کنم شاید آروم شم.

(( دوست دارد یار این آشفتگی)) ....

 واقعا دوست دارد؟

     و فکر کن چه تنهاست

                        اگر که ماهی کوچک

                                         دچار آبی بیکران باشد.

 

در این دریای پر آشوب پنداری حبابم من

                                        نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم

 

اما یه چیز رو خوب می دونم، وبلاگ جای خوبی برای جیغ زدن نیست.

یه چیز دیگه رو هم خوب می دونم:

آشنا، یعنی هم میهن من در سرزمین غربت

 

 

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸] [۱٢:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ای که تقدیر تو را دور ز من ساخت ،   سلام.

نامه ای دارم از فاصله ها

چند شب بود که من خواب تو را می دیدم

خواب دیدیم که فراری هستی

می گریزی از شهر

پاسبانان همه جا  عکس تو را می کوبند

جارچی ها همه جا نام تو را می خوانند

در همه کوی و گذر قصه تبعید تو بود

مردم و تیر و تفنگ

اسب هایی چابک

متهم: قاتل گل های سفید

جایزه: یک گل رز

و تو می دانی من عاشق گل های رزم

دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت؟

مردم شهر چرا در پی تو می گردند؟

نگرانت شده ام

بی جوابم مگذار

پشت پاکت بنویس: متهم قاتل گل های سپید

تو که می دانی من عاشق گل های رزم.

 

 

(( شهلا روشنی)) 

 

 

 

این شعر از همون شعرهاست که هر بار می خونم به شاعرش حسودیم میشه

خیلی قشنگه

امروز باز یاد گرفتاری دوست جدیدیم بودم.

این شعر رو با مهر تقدیم می کنم بهش.

 

 

[شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧] [۱٢:٤٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آسمان باز منم خسته و دلتنگ شده

من همان چشمه که دور از تو دلش سنگ شده

 

آسمان راست بگو نم نم بارانت کو؟

زخم خورده است زمین ، مرهم بارانت کو؟

 

بی تو باران به خدا چشمه دل خشکیده است

شادی از خانه ما رخت خودش بر چیده است

 

شعر خشکیده وجانم به لبم آمده است

در به  در مرگ صدا در طلبم آمده است

 

و صدا اسم قشنگی است خموشش کردند

ساکت و بی ثمر و حلقه به گوشش کردتد

 

واژه همراز فشنگ است اگر بگذارند

شعرمان خشم تفنگ است اگر بگذارند

 

لای این بیشه نخندید به گمنامی ها

بیشه در چنگ تفنگ است اگر بگذارند

 

زندگی گر چه به کام من و تو تلخ شده است

بی گمان سخت قشنگ است اگر بگذارند

 

در رگ طایفه شمشیر به جوش آمده است

ایلمان زاده جنگ است اگر بگذارند

 

پشت این پنجره ها چشم کسی گم شده است

سنگ دلسرد شده خشم کسی گم شده است

 

گر چه چشمان همه در تب خواب افتاده است

چشم واکن پته هامان سر آب افتاده است

 

حال با این همه دل سردی و دلتنگ شدن

و در این قرن، در این فاجعه سنگ شدن

 

و در این شب، شب دور از سحر این همه سنگ

حیف باران که ببارد به سر این همه سنگ

 

 

امروز ....

امروز به قرآن ما اهانت کردند

 خواستم فریادم رو با شعر دکتر ممبینی به گوش همه برسونم.

هر کجا هست خدا به همراهش. یادش به خیر انجمن ادبی شیدا و همه بر و بچه ها.

[یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱] [۱٠:٠٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آواز خدا همیشه در گوش دل است

                                        کو دل که دهد گوش به آواز خدا

 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله کرم ابریشم ظاهر شد.

شخصی نشست و ساعت ها تلاقی پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک را تماشا کرد.

ناگهان تلاقی پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند.

و با برش یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد.

اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و محکم شود و از جثه او مخافظت کند. اما چنین نشد.

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تلاقی پروانه برای خارج شدن از سوراخ را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلی نیاز داریم

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم . به اندازه کافی قوی نمی شدیم و نمی توانستیم پرواز کنیم.

[شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٠] [۱۱:۳٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

21 سال از مهرماه 1368، یعنی اولین مهری که دبستانی شدم، می گذره ولی همیشه و هنوز هفته و روزهای آخر شهریور ماه یه جور عجیبی دلشوره دارم. یه دلشوره شیرین. یه چیزی مثل دلشوره خرید کیف و کتاب مدرسه.

همیشه عاشق بوی کتاب نو بودم و هستم هنوز.

اون موقع روزهای اول مدرسه، دست به سینه پشت نیمکت می نشستیم و خانمم معلم یکی یکی کتاب ها رو روی میز جلوی ما می گذاشت. همیشه اول کتابها رو باز می کردم و بو می کردم. عاشق بوی کتابم هنوز، کتاب نو.

یادش به خیر کتاب فارسی اول دبستان، با اون جلد کاهی و طرح گلی که ساقه اش مداد بود.

و یادش به خیر اولین معلم، خانم رفیعی، نمی دونم الان کجاست؟ اصلا بین ما هست یا....؟

اون سال که معلم من بود می خواست باز نشسته بشه، می گفت چشماش تراخم داره. ( دبیرستانی بودم که یک روز توی اتوبوس دیدمش، شناختمش، کاش دستش رو بوسیده بودم که منو بنده خودش کرد، که امام علی گفت هرکه به من حرفی یاد داد مرا بنده خود کرد، که خانم رفیعی همه حروف رو به من یاد داد. )

مستعد بودم و پر تلاش. خیلی پیش تر از هم سن و سال هام و قبل از شروع اولین مهر دبستان، خوندن رو به کمک بابام یاد گرفتم. کیهان بچه ها می خوندم و دیوار نوشته ها و تیتر بزرگ روزنامه ها رو.( اون موقع کیهان بچه ها 5 تومان بود. 5 تا یه تومنی. راستی یادم باشه یه کیهان بچه ها بخرم ببینم هنوز قشنگه؟ )

عزیز کلاس خانم رفیعی بودم، همیشه نماینده و مبصر کلاس بودم و عاشق نوشتن بدها و خوب ها پای تخته سیاه.

( راستی الان با این تخته های وایت بورد نوشتن بیشتر حال میده یا اون موقع با گچ روی تخته سیاه؟)

 تا اینکه یه روز بابا، با یه  آتاری اومد خونه. هم سن و سال های من، بچه های سال های 61 و همون حوالی حتما یادشون هست آتاری رو. کوچیکتر ها ندیدن شاید. یه چیزی بود تو مایه های همین play station ، کامپیوتر که نبود اون موقع.

نمیدونم یهو چی شد که اون همه عشق به کتاب و مدرسه و خانم رفیعی به روزه جاشو داد به آتاری؟!!!!

دیگه دوست نداشتم برم مدرسه. می خواستم فقط بشینم و آتاری بازی کنم. به بهانه های مختلف مدرسه رو دو در می کردم. یه روز می گفتم آخ دستم یه روز سر درد رو بهونه می کردم.

باز محبت خانم رفیعی منو برگردوند. توی کلاس نشوندم کنار خودش. نیمکت من شد میز معلم ، میز خانم رفیعی شد میز من. چقدر بچه ها کفر ی بودن حتما.

پرسید ماجرا چی بود؟ خجالت کشیدم بگم به خاطر آتاری بود. یهو شیطون گولم زد بچه بدی شدم. الکی گفتم اون دختره اذیتم کرد و یکی از بچه ها رو نشون دادم.دروغگو

اون روز بعد از کلاس، زنگ تفریح که خوردف همون دختره طفلکی اومد و به خانم رفیعی موز تعارف کرد. خانم رفیعی یکی خوابوند تو گوشش. به خاطر من آخ

واااااااااااااااای چقدر الان شرمنده امناراحت

چطور اون دختر رو پیدا کنم که حتی یادم نیست اسمش چیه؟ چه ریختی شده بعد از 21 سال؟

 کجایی یار دبستانی من؟

کاش یادت باشه من  و کلاس اول خانم رفیعی و دبستان بوعلی رو توی اهواز فلکه سه گوش.

کاش خواننده وبلاگم باشی

کاش منو بخشیده باشی

که هر سال همین روزها، همین اواخر شهریور یادت هستم و وجدانم دردناکهخیال باطل

[جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩] [۱:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

برای رنج خاموش دوست جدیدیم  که به من افتخار اعتماد داد:

سالها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند. خدا هر بار به آنها اینگونه می گفت:

(( من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.))

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: (( با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست))

گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی

آن طوفان بی موقع چه بود؟

چی می خواستی از لانه ی محقرم؟

کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض راه برکلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت.

فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت:(( ماری در راه  لانه ات بود. خواب بودی.باد را فرمان دادم لانه ات را وا‍‍ژگون کند و تو از کمین مار پر گشودی))

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: (( چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی))

اشک د ر دیدگان گنجشک نشسته بودوناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریه هاش ملکوت خدا را پر کرد

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧] [۸:۳٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خداوند بی نهایت است و لا مکان  و لا زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه  خلاف

و زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از هر ناجوانمردی، ناراستی و نامردی

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر  سفره شما

با کاسه حوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

[دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥] [٤:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کاش می گفتی چرا من لایق عشقت نبودم

من که با تارم، به پودم، بودنت را می ستودم

کاش یک بار از سر شرم، از نماندن گفتی بودی

یا که قبل از بودن من مریمت را چیده بودی

 

من که در ناباوری ها ، رفتنت را می نگارم                                           

ذره ای هم آنچه گفتی، به خدا باور ندارم

 

من که از آن روز اول گفته بودم میروی تو

باز با اصرار و خواهش از نرفتن دم زدی تو

رفتن؟ آن هم بی صدا؟ اما جوابم این نیود...

گفته بودم می روی، تو جا زدی، اما چه زود!

 

نوری از یاد تو مانده، روشن، اما بی فروغ

حرفهایت مثل قصه، خواندنی اما دروغ

داستان عشق ما افسانه ای شد ماندگار

بر زمینم زد عجب این بی مروت روزگار

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠] [۱۱:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak