کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاهی بدون  اینکه بدانم چه می کنم

بی آدرس به کوچه بن بست می روم

 

در خاطرات  تو گم می شوم و باز

بی اختیار به حاشیه، به پیوست می روم

 

با داغ درد تو و نا مهربانیت

در غربتی همیشه از دست می روم

 

با این وجود تو هر چه خواستی بگو

من در این جاده نفس تا هست می روم

 

(عسل بانو)

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸] [۸:۱٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من زنده نیستم به تمام دلیل ها

بیهوده اند نذر و دعا و دخیل ها

 

من مرده ام، به روی سر وچشم و گردنم

هی خاک پشت خاک بریزید بیل ها

 

فریاد میزنی که مرا...دوست... ناگهان

گم می شود صدای تو در قال و قیل ها

 

دستت نمی رسد به بهاری که حک شده است

روزی به روی قامت سرد فسیل ها

 

موسای چشم های مرا آب برده است

هی زل نزن به چشم عزادار نیل ها

 

تو اولین ستاره دنباله دار و من

نسلی که منقرض شده در بین ایل ها

 

باید پیاده راهی هندوستان شویم

یادی نمی کنند از این خطه فیل ها

 

 

( بر گرفته از وبلاگ گنجشک ها تابوت نمی خواهند)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸] [۸:۱٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کاش می شد به عقب برگردم، ریز به ریز،  از اول

عاشقت هم نشوم، عشوه نریز، از اول

 

باز باشی و بگویی و بخندی این بار

هیچ تحویل نگیرم و تو نیز ... از اول

 

باز ترسیدن و آن بازی قایم باشک

من و تو در برویم سینه خیز، از اول

 

باز هم قهر کنیم و برویم و فردا

باز از نو آشتی و همه چیز از اول

 

باز بد قول شوی، دیر بیایی، نگرانت باشم

و تو هم در بروی تیز تیز از اول

 

پی نوشت:

فاصله بین عشق و نفرت، سلام و خداحافظی خیلی کوتاهه.

اصلا سلام یعنی خداحافظ.

اما انچه مهمه اینه که بین این فاصله چی میگذره و چی می مونه.

.( عسل بانو)

 

 

 

 

 

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦] [٧:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گرچه مرد ستاره چین کم نیست

هیچ مردی تمام روحم نیست

می رسد مردی از تمامی من

بعد می بینم آه.... این هم نیست

می روم سینه خیز تا قله

قله هایی که مال کوهم نیست

مثل تن لرزه با منی هر روز

لرزه هایی که بر تن   بم   نیست

دوست داری که ماه من باشی

آسمانت ولی فراهم نیست

روشنی مثل یک حقیقت تلخ

نکته  های تن تو مبهم نیست

ببر آهو دریده ای هستی

عشق بازیت مثل آدم نیست

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦] [٧:٥٩ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار. 

کمی آهسته تر شاید ... نه ، محکم تر قدم بگذار
 .

به شدت خسته ام از خود ، به شدت خسته ام از تو .


بیا این جان بی ارزش ، بیا دست از سرم بردار
 .

خدا می داند ای مردم ، دلم چون ساقه ی گندم
 ،

نمی رقصد بجز با گل ، نمی میرد مگر با خار
 .

نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم
 .

مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار
 .

خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی،
 

چه می گفتی به این مردم ؟ چه می کردی به این دیوار ؟
 

خدایا گر چه کفر است این ،
  ولی یک شب از این شبها ، 

فقط یک لحظه - یک لحظه - خودت را جای من بگذار
 

 

(بر گرفته از وبلاگ آدینه)

 

 

پی نوشت:

 

چند وقت بود سعی داشتم خودمو بذارم جای آدمی که درد داره و نمی تونه دردش رو به کسی بگه و چاره ای جز مدارا نداره، می خواستم این درد رو شعر کنم.

ولی این فکر آشفته امان نمی داد.

چشمم خورد به این شعر که خیلی قشنگ بود. حس کردم می تونه همون چیزی باشه که دنبالش بودم. صحبت یه مرد با درد.

همین.

 

 عسل بانو

 

 

[شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤] [٩:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نه...! صمیمی ترین، دلم خوش نیست، تا تو را در غبار می بینم

سایه هایی که دوره ات کردند، بازی روزگار می بینم

من نمی خواستم که ثانیه ای ، سوژه ی تلخ دفترم باشی

روزهایی که بی تو می میرند، رویش انزجار می بینم

من شبیه تو نیستم اما، تو خدایی ترین من هستی

حرف هایت همیشه یادم هست، در تو صدها بهار می بینم

تا دوباره خیال زیبایت هم صدای ترانه ام باشد

لحظه ها را شماره باید کرد ، گر چه من بی شمار می بینم

من که از کوچه حضور شما، قسمتم شد که رهگذر باشم

از دل تنگ من تو خرده نگیر، من تو را استوار می بینم

[جمعه ۱۳۸٩/٧/٢۳] [۱:۳٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خداحافظ عزیزترین یادگار روزگار جوانی ام

خداحافظ زود آشنای غریب ترین روزهای جوانی ام

حالا ، آبان که می شود

نه از لحن کبوتر گریه ام می گیرد

و نه از صدای عبور عقل به خواب می روم

به خدا هیچ پرنده ای قدر پرواز را نمی داند

پرواز کن، برو

پشت سرت را هم نگاه نکن

کسی دلش برای عشق تنگ نمی شود

خداحافظ عزیزترین یادگار روزگار جوانی ام

خداحافظ

 

*     *      *

 

 

خداحافظ

همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که

بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که

منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خدا حافظ

نه اینکه گفتنش ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد

دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا ها

بدونی بی تو  و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

[جمعه ۱۳۸٩/٧/٢۳] [۱:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بغض نکن، گریه نکن

اگر چه غم کشیده ای

برای من فقط بگو

خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو

به دست این و آن کم است

تکیه بده به شانه ام

که مثل صخره محکم است

تو را به شعر می کشم

چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمی رسد

تو تازه خلق می شوی

تو در شب تولدم

به شعله فوت می کتی

به چشم من که می رسی

فقط سکوت می کنی

اگر غمی در دل توست

بگو کنار می روم

گناه کن به جای تو

بر سر دار می روم

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱] [۱۱:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خاطراتت عجیب و بارانیست

مثل قصه های زمانه ی ما نیست

 

نشسته ام که بنویسم تو را اما

آنقدر بزرگی که توی دفترم جا نیست

 

تو غرق درد بزرگی و خوب می دانم

که ماهویت ذاتش هنوز پیدا نیست

 

صبور باش، بجنگ،  مدارا کن

در اوج نیاز، نخواستن،بگو تو  زیبا نیست؟

 

 

 

پی نوشت:

دیدن و شنیدن خیلی چیز ها آدم رو توی کار خدا حیرون می کنه

حیرون که بشی تراوش ذهنت میشه این شعر.

طبق معمول قافیه هاش توپ نیست.

 

(عسل بانو)

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱] [۱٢:٠۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من که گفتم با تو خوبم، باز می پرسی چرا؟

یک ترنّم خوانده ام، از ساز می پرسی چرا؟

 

دوستم داری؟ نداری؟ دوستت دارم و تو؟

من نمی دانم تو  هی  لجباز  می پرسی چرا؟

 

(عسل بانو)

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩] [٩:٥٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست....

نه نه! چه می گویم فقط اینکه

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من اینکه شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیش تان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست....

از دور می آید صدای پا

حتی همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست....

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩] [٩:٤٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بدون اینکه بخواهم شبیه او هستم

شبیه مرد پر از درد رو به رو هستم

 

شبیه مرد پر از درد های پنهانی

که رفته باز در افکار خود فرو هستم

 

تو کیستی! تو همان حس ناب مشترکی

که با تو یکسره در حال گفتگو هستم

 

تو کیستی! تو همان واژه صریح ولی

من آستانه یک بغض در گلو هستم

 

هم از عشیره اشکم، هم از قبیله غم

شبیه ابر بهاری بهانه جو هستم

 

چه ماجرای عجیبی است می گریزم و باز

به هر طرف بروم با تو رو به رو هستم

[شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٧] [۱٠:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

و خداوند لبخند زد

 و از لبخندش دختر آفریده  شد

دختر، لبخند زیبای خداوند، روزت مبارک

[شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٧] [۱۱:٤٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع از بی طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

 

چون شکست آیینه حسرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

[جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو یک اشتباه خوشــایـندی

همین تو، که هی قاه قاه می خندی

و دلت هر چه خواست می گویی

و دلت هر چه  خواست می بندی

              * * *

تو یک اشتباه خوشــــایندی

 که به دیار دلم مثال شبگردی

که اگر دلت خواست باشی و

که اگر دلت خواست برگر دی

 

 

پی نوشت:

خیلی وقتا گرفتار اشتباهی میشیم که نمی دونیم  چرا و از کجا شروع شد.

اگر کسی بپرسه چرا؟ چیزی نداریم بگیم.

ولی با وجود این اشتباه حالمون خوبه، عجب اشتباه خوشایندی.

 تو یک اشتباه خوشایندی.

(عسل بانو)

[جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦] [۱٠:۳٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

عشق مخاطب خاصی ندارد، فقط دلی سرشار از عشق داشته باش.

عشق باید خاصیت تو باشد.

عشق ربطی به رابطه ندارد.

عشق به رایحه گل می ماند.

برای گل تفاوتی نمی کند که کسی  رایحه اش  را استشمام کند یا نکند

حتی در دورترین  و متروکترین نقاط جهان نیز گل هایی  خوش رنگ و خوش بو می رویند

آنها بی آنکه منتظر نگاهی باشند شکوفا می شوند.

گل ها برای رنگ و بوی خود از کسی توقعی ندارند.

خاصیت گل این است که خوش ببوید و رنگ های بدیع خود را در آفتاب پهن کند.

در دوست داشتن گل ها نگران این نیستند که مبادا دیده نشوند.

آنها مسرور شکوفایی و رایحه خویشتن اند

عشق باید خاصیت تو باشد

عاشق باش چیزی نخواهد گذشت که عین عشق خواهی شد

و این لحظه ای است که قطره به دریا می رسد

مسیحا برزگر

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳] [۱۱:٥٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از انتظار دیدنت هوا چه پیر می شود

برای رفتنت زمان چه زود دیر می شود

 

نگفته ای چه کرده ای تو با صفای آسمان

کز اشک شوق بودنت کویر سیر می شود

 

چه سنگ ها که خورده ام به تند باد زندگی

به اعتبار شانه ات دلم چه شیر می شود

 

برای باغ گفته ام، به باد هم سپرده ام

اگر مرا صدا کنی جهان منیر می شود

 

سهیل بود مهر تو روانه شد به آسمان

تو را به سایه ات قسم سهیل تیر می شود؟

 

 

پی نوشت:

چقدر با این غزلم حالم خوبه، این غزل حال و هوای پدر داره.

پدر همه چیزه دختره، تا هست، هستم. نباشه نیستم.

درسته که( مادر دستم بگرفت و پا به پا برد)ولی هر بار که خوردم زمین دستم رو به شانه های پدر گرفتم و بلند شدم. به اعتبار شانه اش دلم چه شیر می شود.

پدر پشت و پناه دختره، هر جوری که باشه، هر جا که باشه.

بخوای نخوای پدرمی    بخوای نخوای دخترتم

دوست دارم    عاشقم

من دست همه پدر ها رو می بوسم.

این غزل تقدیم شد به همه پدر های زمین.

((عسل بانو))

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳] [٧:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دعا می کنم که این بار مثل قبل...

هی مشت می زنم به دیوار مثل قبل

 

حس می کنم نشسته ای،  درد می کشی

این حس که تو با درد گرفتار مثل قبل...

 

می بینمت به زندگی پشت کرده ای

می بینمت که تو بیزار مثل قبل

 

حس می کنم که تو از درد خسته ای

اما هنوز بزرگوار مثل قبل...

 

تاریخ تکرار کرد با تو قصه ای

تکرار قصه ی حلاّج با  دار  مثل قبل

 

عسل بانو

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢] [۸:۳٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

می گفت به حرفهای من شک دارد

(با لحن مُفتّشی که مدرک دارد)

 

در این بازی حکم، با خشت  دلش

با هر ورقی هزار و یک  تک  دارد

 

 

 

((عسل بانو))

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢] [۱۱:٢٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو

تا بدانجا برمت که می خواهی

زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا دریای زندگیت متلاطم باشد

دریایی که در آن بی غمی

 

 

((مارکوت بیگل))

[یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱] [۱:۳٩ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی

و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر این گونه نیست تنهائیت کوتاه باشد

و پس از تنهائیت نفرت از کسی نبابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نا دوست و برخی دوست دار

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتماد تو باشد

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد... درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاد به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری، تا در لحظات سخت، و وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند.

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بنشانی ، هرچند خرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

و در پایان امیدوارم اگر فردا خسته باشی یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانی تا از نو آغاز کنی

((ویکتور هوگو))

[یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱] [۱:۳٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آقا شما با ما نگاهت،.....نه، ببخشید

حتی سکوت و بغض و آهت....نه ببخشید

 

آقا شما با ما سلامت مهربان بود؟

فکر من و یاد و پیامت..... نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  شما چیزی نگفتی؟

درد و غم و راز و نیازت......نه ببخشید

 

آقا ببخشیدا  ولی دیروز انگار

حرفی شد و لحن و کلامت......نه ببخشید

 

آقا شما دیروز این دور و حوالی

شک می کنم، شاید من و وهم خیالت...نه ببخشید

 

 

پی نوشت:

داشتم فکر می کردم به اینکه چی میشه که آدما یه روز دم از عشق می زنند و یه روز حتی فرصت سلام و خداحافظی عادی رو هم ازت می گیرن؟

وقتی نیستی حرف از دلتنگی می زنند و وقتی هستی حتی نگاهت نمی کنند.

می بینن که داری میای ولی سریع تر راه می رن که مبادا برسی و سلامی و کلامی و....

انگار نه انگار که حرفی زدیم از محبت، از عشق، ....

یه جوری میشه که شک می کنی به هر چی گذشته ، باورت میشه که توهم بوده،

به این چیزا فکر می کردم که حاصلش شد این گفتگوی خیالی که به نظم درآوردم.

 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

                     باشد که نباشیم و بدانند که بودیم   

[جمعه ۱۳۸٩/٧/٩] [٤:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

می ترسم از خدای تو از آن عروس زشت

همان که سرنوشت تو را بدون من نوشت

 

همان خدا که تو خواندی و یافتی، ولی

نه میان مسجد، نه معبد و کنشت

 

حکم داد به اعدام یاد تو و بعد

نوشت همه چیز را پای سرنوشت

 

یعنی دوباره جاده و تنهایی و خدا

یعنی هنوز چند قدم مانده تا بهشت

 

 

پی نوشت:

 

حال غزلم خوب شد ولی حال خودم اصلا خوب نیست

دارم می رسم به غزل های مدرن. ترشی نخورم یه چیزی  میشم!

من واقعا از خدایی که بعضی ها می سازن می ترسم.

خدای خودم زشت نیست، قشنگه، ارحم الراحمینه، مهربان ترین مهربان هاست.

اما خدایی که بعضی  ها می سازن تر سناکه، شدید العقابه، اگه منو تهدید کنی به نفرین و عدم بخشش ، اون هرگز نمی بخشه. اگه تهدید کنی که بهم نگاه نمی کنی ، اون هرگز به من نگاه نمی کنه. اگه اونی نشم که تو می خوای، خدا هم منو نمی خواد.

چه روزگاری شده واقعا، همه چیز درهمه، نمی شه سوا کرد.

باید همرنگ جماعت باشی، وگرنه کلاهت پس معرکه ست.

 

در دیار ما که هر کالا به هر جا در هم است

                        خوب و بد، معیوب و سالم ، زشت و زیبا در هم است

گر خریداری کند کالای خوب از بد جدا

                       با تشر گوید فروشنده که آقا در هم است

 

[پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۸] [۸:٠۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

من که تسبیح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی

 

مُهر دستان تو دنبال دعایی می گشت    

بار ها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

ذکر ها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

جمع کن؛ رشته ایمان دلم پاره شدست

من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧] [٩:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

باز هم باید وجود عشق را اثبات کرد

جمله ها را صادقانه وقف احساسات کرد

باز باید سفره دل را کناری باز کرد

یا که مولانا شد و یک مثنوی آغاز کرد

یا که باید صحبت از نیما و از سهراب کرد

یا که خاموشی. فدا را لحظه های ناب کرد

باز باید عاشقانه از شقایق یاد کرد

از حضور بی غرور آن حقایق یاد کرد

کاش می شد اشک ها را خالصانه آه کرد

یا که مانند ((علی)) هم صحبتی با چاه کرد

با هوای یار آن سوی زمان بیداد کرد

یا که تنها ماند و از هجران دمی فریاد کرد

شاید از خورشید اندک صحبتی با ماه کرد

قصه های درد و هجران جملگی کوتاه کرد

یا که در آئینه با خود صحبت از احساس کرد

بعد در دل آرزوی دیدن الماس کرد

باز باید جان شیرین را فدای یاس کرد

مثل آن کاری که در کرب و بلا(( عباس)) کرد

 

پی نوشت:

انقدر ذهنم پریشونه که فقط می خوام یه جوری خالی شم. پناه آوردم به شعر. البته اگه بشه اسم این تراوشات ذهنی رو شعر گذشت. این که نه غزله،  نه رباعی،  نه قصیده،  نه دو بیتی.

ردیف توی همه مصرع ها تکرار شده. گمونم یه سبک شعر ی ابداع کردم. کاش یکی بیاد کشفم کنه.   حالا کاش بشه اسمش رو گذاشت شعر . به قول حافظ: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد.

چقدر خسته ام. 

 

((عسل بانو))             

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧] [۸:٠٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

به سرش زد برود، آینه ها نگذارید

به غزل ها قسم، اصلا به خدا نگذارید

 

از سکوت دل من چشم که تصویر گرفت؟

روی تصویر ترک خورده صدا نگذارید

 

فاصله بین من و اوست، مواظب باشید

روی احساس تر فاصله پا نگذارید

 

قصد دارد برود، خوب نگهداریدش

((بگذارید)) اگر گفت، شما نگذارید

 

خواهشی دارم و این است، ((دعایش بکنید))

دست روی دل زخمی دعا نگذارید

 

 

پی نوشت:

خوش به حال شاعر این شعر، من که حالم اصلا خوب نیست،

(اینجا دوای من وتوست حس عاشقی  اینجا فقط مریض عشق مداوا نمی شود)

لعنت به این روزگار که مرا روی کوه گذاشت و بال را برید.

((عسل بانو))

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٦] [۸:٢۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دوستان دختر رَز توبه ز مستوری کرد

             شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید

              تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد

جای آن است که در عقد وصالش گیرند          

            دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد

 

 

پی نوشت:

 

دیروز  از همه چیز و حتی از خودم خسته بودم، دلم دنبال بهانه می گشت برای گریه، دلم می خواست بچه گی کنم، پا روی زمین بکوبم و چیزی بخوام....

نمی دونم دلم چی می خواست. حالم خراب بود. نمازم رو چند بار شکستم و از اول خوندم. یهو یاد دوست بی ادعای خودم، حافظ، افتادم. دیوانش رو برداشتم و به شاخ نبات قسمش دادم که بگه چه مرگمه. این غزل آمد. .....

همیشه با جواباش مبهوتم می کنه، راست می گه دیگه، این منم،(( دختری مست چنین کاین همه مستوری کرد)).

 همین

((عسل بانو))

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٦] [۸:٢۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کجاست جای تو در نکته ی  زمان که هنوز

 که پیش از این،.. که پس از آن،.. که بعد از آن،.. که هنوز

          و با چه قید بگویم که ((دوستت دارم))

            که تا ابد،... که همیشه،.. که جاودان،.. که هنوز

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥] [۳:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

یک غزل آمد ولی قافیه هایش توپ نیست

مثل این حال خرابم... حالم اصلا خوب نیست

 

این دلم تاریخ شد، تاریخ یک درد بزرگ

من کتابش می کنم، این کارِ (زرین کوب)نیست

 

 

 

پی نوشت:

 

وقتی دنیا رو سرت خراب میشه، وقتی کمر دلت خم میشه،

وقتی حیرونی بین بودن ونبودن، اون وقت حالت مثل من  میشه.

قافیه های غزلت جور نمیشه و میزنی به کوچه دوبیتی.

احساس می کنم چند سال پیرتر شدم.

وسط این حال خراب نفهمیدم چند غزل آمدو از ذهنم پرید.

وصف حال من شد این دوبیتی.

این وسط نمی دونم  اسم استاد( عبدالحسن زرین کوب) از کجا پیدا شدو قافیه رو جور کرد.

همین نشون میده که حالم اصلا خوب نیست.

(پیوسته شناورم در این وسعت اشک   باید به حساب چه کسی گریه کنم؟)

همین.

      ((عسل بانو ))

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥] [۸:٤٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک روز می رانی مرا، روزی صدایم می کنی

فردا اگر دیر آمدم، حتما جوابم می کنی

 

امروز با خود می بری تا اوج آن حس غریب

فردا که می بینی مرا، از خود جدایم می کنی

 

دیروز می گفتی برو، عادت کنم بد می شود!

حالا چرا با درد خود پس آشنایم می کنی؟

 

یک روز می گویی که من خوبم، گلم، دردانه ام

یک روز اگر (( نقد)) آمدم  ((نسیه)) حسابم می کنی

 

امروز می گفتی که من سنگی تر از سنگم ولی

فردا که بشناسی مرا، حتما سپاسم می کنی

 

سنگم ولی با این همه، گوش توام، این را بدان

با غصه هایت روز و شب داری مذابم می کنی

 

دریای آرام مرا، طوفان شدی، بر هم زدی

با حرف می خواهی مرا....نه، انعکاسم می کنی

 

 

 

پی نوشت:

نفهمیدم کجای زمین بودم که این غزل آمد و مهمانم شد.....

 اصلا چرا دروغ همین پیش پای تو، گفتم یک غزل بنویسم برای تو

.......باز شاعرم کردی.

((عسل بانو))

[یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤] [٩:٢۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آن طرف تویی، تنها، آخرِ جوانمردی

این طرف من و... تنها با تو حس همدردی

 

آن طرف کسی دارد بی گناه می میرد

این طرف همه شادند، در کمال خونسردی

 

گفته ای که بیماری، زخم تیغ می خواهی

این طرف همه اما... در نهایت سردی

 

گر چه دست من خالیست، با تمام احساسم...

با تو و غمت اینجا، انتهای دلسردی

 

حس من به تو شاید...نه، ولی ، اگر...اما

خوبِ من نمی دانم، باورم نمی کردی؟

 

مثل آتشم امشب، شعله می کشم از تب

با غمت چه آوردی؟... باز شاعرم کردی

 

 

 

 

پی نوشت:

چشمه شعرم خشکیده بود، باریدی.... دوباره جوشید... باز شاعرم کردی.

(( عسل بانو))

[شنبه ۱۳۸٩/٧/۳] [٩:٤٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اولین روز دبستان باز گرد

کودکی ها شاد وخندان باز گرد

 

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

 

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد چاپلوس

 

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی  پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

 

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

 

[جمعه ۱۳۸٩/٧/٢] [۱:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak