کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل تو هر چه بیشتر شبیه سنگ می شود

دلم برای دیدنت چقدر تنگ می شود

 

به عشق در تو گم شدن شبی دخیل بسته ام

به قیمت تمام دل اگرچه ننگ می شود

 

خودت بگو چه کرده ای ، تو با نگاه آینه

که  لحظه رهاییش پر از درنگ می شود

 

هزار بار بی صدا دلش برای تو شکست

و هیچ با دلت نگفت چو دید سنگ می شود

 

ولی تمام طول شب تو را ستاره می کند

و قدر بی وفائیت شبش قشنگ می شود

 

 

( فرادین فروغی- انجمن ادبی شیدا- اهواز)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠] [٩:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

سلام به هر چه روز سه شنبه، به هر چه عشق

سلام به من که عاشق چشم شما شدم

 

سلام به من که با آن همه ادا و ادعا

از آنچه بودم بریدم، جدا شدم

 

درود به هر که حسادت کند به عشق

سلام به من که حسود عشق شما شدم

 

سلام به من که در این عصر سرد سنگ

لیلای عاشق پیشه ی  افسانه ها شدم

 

سلام به تو که مجنون شدی به من

درود به من که به تو مبتلا شدم

 

رفتی برو، خدای غزل پشت چشم هات

سلام به من که شهره ی شهر وفا شدم

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

اینم از آخرین شعرم. اصلا اونی نشد که می خواستم. البته حق دارم

با این فکر پریشون تراوشات ذهنی از این بهتر نمیشه.

از یه طرف کار سنگین پایان نامه با این استادهای مشنگ...

واز طرفی ...به تو افتاد مسیرم که بمیرم.

شاید دیگه هیچ شعری به قشنگی (برایش بنویسید) نگم. دوست دارم همه وبلاگ رو از این غزلم پر کنم.

دوباره می نویسمش:

بنویسید دلش خواست که شیدا باشد

تلخ اگر بود به شیرینی لیلا باشد

 

بنویسید زمان با دل او یار نبود

که اگر بود دلش خواست زلیخا باشد

 

بنویسید نمک گیر شد او با یادت

ودلش خواست که در یاد تو پیدا باشد

 

بنویسید که تقدیر امان نامه نداد

که سرش تا به قیامت به تو بالا باشد

 

بنویسید کسی حال دلش درک نکرد

که دلش خواست به غم های تو تنها باشد

 

بنویسید خدا مونس غم هایش بود

چه کسی مونس غم های تو حالا باشد؟

 

بنویسید که از مسجد و از معبد و از صومعه رفت

و دلش خواست که تنها به تو،تنها به تو لیلا باشد

 

الغرض قصه همین بود و نوشتید ولی

تا ابد چشم دلم خیس و چو دریا باشد

 

نامه را زرورقی سرخ بپوشانیدش

کان همه عشق در این نامه هویدا باشد

 

 

 

یه شعر دیگه جایی خوندم که نمی دونم شاعرش کیه، وصف حال قشنگیه:

 

 

انگار خودش نبود عاشق شده بود     بیچاره چقدر زود عاشق شده بود

افتاد،شکست،زیر باران پوسید         آدم که نکشته بود، عاشق شده بود

 

 

(عسل بانو)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠] [٩:۳٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

کبریایی توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

 

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد، مسلمانی بس است

 

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

 

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد ، فراوانی بس است

 

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است

 

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 

(فاضل نظری)

 

***************

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

(قیصر امین پور)

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩] [٥:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی

 

بعضی وقتا از تمام زندگی ِ به این بزرگی ، من می مونم و تو و یه پنجره .. من این طرف ، تو اون طرف .. سلام می کنیم ، دوست می شیم ، نگران می شیم ، خشمگین می شیم ، دوست می مونیم ، غصه دار می شیم .. اما چشمای همدیگه رو نمی بینیم .. بوی همدیگه رو حس نمی کنیم .. دستامون به هم نمی رسه .. بازی غریبیه .. این همه نزدیک ، و این همه دور ..
گاهی وقتا زندگی با یه پنجره گره می خوره ، گاهی وقتا با یه پنجره می شکنه ..

 

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٩] [۱:٠۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره آبم  که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 

(فاضل نظری)

[جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۸] [٤:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا دچار رفتن و ناچار ماندنی

دنبال اینکه دل سر جایش نشاندنی

این رود تشنه را چه به دریا رسیدنی

این کفش خسته را چه به مقصد رساندنی

مردم تو را دهن به دهن جار می زنند

حالا شدی شبیه غزل های خواندنی

چیزی نمانده از من و حالا پلنگ من

در گیر دل بریدن و آهو رماندنی؟

با مرغ وحشی ات چه نکردی که اینچنین

در اشتیاق از سر بامت پراندنی؟

*******

پی نوشت:

به قول شاعر:

ما با دلمان هنوز مشکل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می برد و می دوزد

انگار نه انگار که ما دل داریم

جدی جدی انگار نه انگار که ما دل داریم، به قول خودم یک روز می راند مرا، روزی صدایم می کند.

(عسل بانو)

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٧] [٩:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتی که پر بکش برو از آسمان من

باشد،  قبول، کفتر نا مهربان من

هر بار گفته ام که تو را دوست دارمت

پر می شود از آتش عشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتاده است باز به لکنت زبان من

آنقدر عاشقم که تو عاشق نبوده ای

دیگر رسیده کارد بر این استخوان من

نه، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی است، غم داستان من

باید که باز با تو خداحافظی کنم

آخر رسیده است به پایان زمان من

 

*********

 

حالا که خاک شد دل من گوشه حیاط

خوشحالم از مرور غم انگیز خاطرات

 

درد بزرگ من شده از دست دادنت

بر شانه ام گذاشته ای کوه مشکلات

 

تسبیح میزنم و تو را نام می برم

نامت شده است ذکر من و اصل واجبات

 

اما برای اینکه کسی نشنود تو را

نامت نمی برم شده حتی به احتیاط

 

این روز ها که اشهد ان لا اله تو

این روزها که چشم تو و حی علی الصلوه

 

حرف نگفته همه سالهای من

فریاد میزنم که دلم تنگ شد برات

 

در فال های هر شبه دیگر تو نیستی

حافظ تو را قسم به همان شاخه نبات

 

پی نوشت:

چقدر این شعر قشنگه، جای هیچ حرفی رو باقی نگذاشته. خوش به حال شاعرش.

بی خود نیست که من با شعر زندگی می کنم.

به قول فریدون مشیری:

اگر احساس می گنجید در شعر      به جز خاکستر از دفتر نمی ماند

وگر الهام می جوشید با حرف       زبان از نا توانی در نمی ماند

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٦] [٩:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

خواستند سرش را ببرند 
خودش این را می دانست .
او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست .

فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت . 
خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند  آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست .

تاب و توانشان هم .

تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .

تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .

تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ،

 چرخی که نام آن زندگی است

گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ...

 او قطره قطره بر خاک چکید ،
اما هر قطره اش خشنود بود ،

زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...

عرفان نظرآهاری

 

*******

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجــنون و به لیــلا شدنــش مــی ارزد

دفتــر قلــب مــرا وا کــن و نامــی بنــویس
سنــد عشــق به امضــا شدنــش مــی ارزد

گــرچه مــن تجــربه‌ای از نرسیــدن‌هایم
کوشــش رود به دریــا شدنــش مــی ارزد

کیســتم ؟ ... باز همــان آتــش ســردی که هنــوز
حتــم دارد که به احیــا شدنــش مــی ارزد

دســت تو فــرو ریخــتنِ دم به دمــم
به همــان لحظــه‌ی بر پا شدنــش مــی ارزد

دل من در سبــدی ـ عشــق ـ به نیــل تو سپــرد
نگهــش دار، به موســی شدنــش مــی ارزد

ســال‌ها گرچــه کــه در پیلــه بمانــد غزلــم
صبــر این کِــرم به زیبــا شدنــش مــی ارزد

 

 

 

 

 

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥] [۸:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شعاع درد مرا ضرب در عذاب  کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

 

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

 

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به  نام دگر غیر از این خطاب  کنید

 

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه دیگر مرا مجاب کنید

 

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به  هرم نفس های عشق آب کنید

 

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره فریاد خود مذاب کنید

 

بلاغت غم من  انتشار خواهد یافت

اگر متن سکوت مرا کتاب کنید

 

(قیصر امین پور)

 

* * * * * * *

 

 

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه....

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو نه من

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم

 

(قیصر امین پور)

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥] [٧:۱٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش  نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

(فاضل نظری)

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٤] [٩:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

می‌روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می‌گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می‌ترسی؟ برو دیوانگی های مرا
آن‌چنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می‌روم، دیگر نمی‌خواهم برای هیچ کس
حالت غمگین چشمانم ملال‌آور شود
باید این بازنده هر بار ـ جان عاشقم ـ
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است، امکان ندارد هیچ وقت
این من‌ِ دیرین‌ِ من یک آدم دیگر شود

(شیرین خسروی)

********

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلا د : همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلا د برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

******

رفتم و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

 

 

 

 

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢۳] [۸:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بنویسید دلش خواست که شیدا باشد

تلخ اگر بود، به شیرینی لیلا باشد

 

بنویسید زمان با دل او یار نبود

که اگر بود دلش خواست زلیخا باشد

 

بنویسید نمک گیر شد او با یادت

و دلش خواست که در یاد تو پیدا باشد

 

بنویسید که تقدیر امان نامه نداد

که سرش تا به قیامت به تو بالا باشد

 

بنویسید کسی حال دلش درک نکرد

که دلش خواست به غم های تو تنها باشد

 

بنویسید خدا مونس غم هایش بود

چه کسی مونس غم های تو حالا باشد؟

 

بنویسید که از مسجد و از معبد و از صومعه رفت

و دلش خواست که تنها به تو،  تنها به تو لیلا باشد

 

الغرض قصه همین بود و نوشتید ولی

تا ابد چشم دلم خیس و چو دریا باشد

 

نامه را زر وَرَقی  سرخ بپوشانیدش

کان همه عشق در این نامه هویدا باشد

 

(عسل بانو)

 

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢۳] [۱٠:٢٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران، وای به حال دگرانش

 

* * * * *

 

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم

هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم

 

روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد

بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٢] [٩:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

با سار پشت پنجره جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد چشم های تو

هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

 

با بیت های سرزده از سمت ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام گریه  غزل های ناگزیر

با قاه قاه خنده بی غم عوض شود

 

سهراب شعرهای  من از دست می رود

حتی اگر عقیده رستم عوض شود

 

پی نوشت:

به قول شاعر:

باید که شیوه سخنم را عوض کنم

شد شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم

تصمیم گرفتم- تصمیم کبری- که عوض بشم. یعنی باید که عوض بشم.

دوره ی امثال من دیگه گذشته، ....

باید یه جور خوب عوض بشم.

  مائده از آسمان در می رسید 

    بی شری و بیع و بی گفت و شنید (مولانا)

 

(عسل بانو)

 

[شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٢] [۱٠:٥٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

................

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

 پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

..........................

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

 ور ازین بی خبری، رنج مبر هیچ مگو

..........................

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

 آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

..........................

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

 گفت آن چیز دگر نیست دگرهیچ مگو

..........................

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

 سر بجنبان که بلی جز که بسرهیچ مگو

..........................

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

 در ره دل چه لطیف است سفرهیچ مگو

..........................

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد

 که نه اندازه تست این بگذر هیچ مگو

..........................

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

 گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو

..........................

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

 گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

..........................

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

 خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

..........................

 

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

 گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

 

مولانا

                 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩] [٦:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:  نشد!

 

(فاضل نظری)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩] [٥:٠٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چیز مهمی نیست آقا کاملا خوبم

دارم برای قاب عکست میخ می کوبم

بر روی این دیوار سرد لعنتی، یا نه

بر  این دل دیوانه همیشه آشوبم

سر دردهایم؟ دائمی، همیشگی، عادیست

حل می شود با قرص های زرد مرغوبم

غمگین نشو از زخم پیشانیم، وقتی

بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم

هی پلک بر هم می گذارم از سر اجبار

تا که به چشمانت نیفتد چشم مرطوبم

این بار اگر لب وا کند این چشمه های اشک

بار دگر  سر واکند این زخم مغلوبم

دائم در و  دیوار را پر می کنم از تو

از نامه ها، از عکس ها، از عشق مکتوبم

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۸] [٦:۳٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

سعی ات بر این باشد پس از من، خوب باشی

حتا اگر یک تکه سنگ و چوب باشی

باران ضرر دارد برای چشم هایت

کاری نکن چون حضرت یعقوب باشی

می پرورانی در خودت مشتی یهودا

پروا نداری عاقبت مصلوب باشی؟

دست خودت شاید نباشد بی قراری

عادت نداری خالی  از آشوب باشی

هر چند من افتاده ام از چشم دنیا

تو می توانی همچنان محبوب باشی

دق می کنم از دوری ات، اما تو باید

سعی ات بر این باشد پس از من خوب باشی

 

(لیلا عبدی)

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦] [۱:۱٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم واز هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که درین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد درین دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست

که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

                                         

                                      (حافظ شیرازی)

پی نوشت:

   سجاده نشین با وقاری بودم

                               بازیچه کودکان کویم کردی

 

 

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۳] [٧:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش بیا! پیش بیا! پیش تر

تا که بگویم غم دل بیشتر

 

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویش تر

 

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

داغ تو را از همه دارا ترم

درد تو را از همه درویشتر

 

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

 

((قیصر امین پور))

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/۱۳] [٧:٥۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 





اگر عاشق گل و گیاه هستید مسلما عاشق این فرش گل هم می شوید که همه ساله در بروکسل پهن میشود. تاریخچه ابتکار این فرش زیبا که در محیطی بزرگ در مقابل ساختمان شهرداری و در میدان اصلی بروکسل جایگاه سنت دوسالانه اش شده، به سال 1971 بر می گردد که در حال حاضر به یکی از جاذبه های توریستی بروکسل، پایتخت بلژیک تبدیل شده است0 

امسال نیز در اکتبر 2010 این فرش گسترده شد که صدها باغبان باتجربه و علاقه مند 700.000 گل زیبا 
 برنگ های صورتی، قرمز، زرد و ... را در گلفرش بروکسل استفاده کردند. گفتنی است هزینه این مجموعه ی پوشیده از گل 3 میلیون یورو برآورد شده است0  


[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢] [۱۱:۱٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک لحظه چشمم را ببندم، خوب شد آقا

دیدی دوباره چشم من مرطوب شد آقا

 

بگذار برگردم به آن دریای طوفانی

دریایی که با موجش دلم مخروب شد آقا

 

بگذار یک تصویر تازه رو کنم حالا

تصویر آن دل در غزل مصلوب شد آقا

 

بگذار بنویسم کمی از قصه روزی

که واژه هایم در قفس مکتوب شد آقا

 

بنشین دمی تا حرفها آرام بنشینند

با حرفهایم قصه ات محبوب شد آقا

 

تا آمدی ای مهربان این دل فدایت شد

دیدی چه ساده این دلم مغلوب شد آقا؟

 

پی نوشت:

بی مقدمه اسم این غزل شد (خرابستان) به چند دلیل:

اول اینکه افتادم به مسیر خرابستانی که بمیرم

دوم اینکه هنوز غزل کامل نشده، باید برسونمش به خرابستان.

 

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی ست

         من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

( عسل بانو)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢] [۸:٠٩ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

این دل اگر کم است، بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

 

خیلی خلاصه عرض کنم دوست دارمت

دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

 

از کتف آشیانه ای ات با کمال میل

باید که چند جفت کبوتر بیاورم

 

حتی اگر اجازه دهی سعی می کنم

تا یا کریم های شناور بیاورم

 

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور چینی و مرمر بیاورم

 

وقتش رسیده این غزل نیمسوز را

از کوههای خود خوریم در بیاورم

 

 

(بر گرفته از وبلاگ آدینه)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱] [۸:۳٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فرقی نمی کند که کجایی، همین که ما

دلتنگ خاطرات هم، آرام و بی صدا

 

افتاده ایم روی ورق پاره های شعر

تو می نویسی از من و من بر تو مبتلا

 

حس می کنم کنار منی و نشسته ای

دل داده ای به جذبه خاموش لحظه ها

 

من در تو پلک می زنم و شعر می شوم

تو رفته ای و پر زده ای تا به نا کجا

 

تو نیستی و دور خودم چرخ می زنم

از ابتدای هر چه شده.... تا به انتها

 

ابری تر از همیشه ام و باد می وزد

امروز چه دوشنبه سردی است و هوا...

 

فردا به احتمال قوی روز بارش است

فردا سه شنبه است و در جمع بچه ها

 

یک صندلی خالی بی شعر های تو

توی  ردیف چندم این جمع با صفا

 

دق کرده است توی شلوغی جمعیت

شاعر شده است صندلی خالی شما

 

تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست

آن صندلی منم و نشستن در انزوا

 

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٠] [۱:۱٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟

 

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟

 

مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت

بیا این چشم ها، این گونه های تر، چه می خواهی؟

 

برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟

 

تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد

از این ضحاک در خون مرده، اهنگر چه می خواهی؟

 

 

 

(بر گرفته از وبلاگ آدینه)

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩] [٩:۱٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

 

خواب و بیداری خدایا باز هم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

هر چه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

در خیابان، در اتاقم، روی کاغذ، پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

 

 

 

پی نوشت:

 

چقدر غم انگیزه داستان زندگی. آدم تو حکمت خدا می مونه. هیچ چیز نمیشه گفت. کاری نمشه کرد. همه چیز گذشته و رفته. به همین سادگی.

نمی دونم  چی بگم، خوش به حال شاعر این شعر.

 

(عسل بانو)

[شنبه ۱۳۸٩/۸/۸] [٥:٤۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از دفتر چرکین مشقم بوی کاگل،

می پیچد ومی گوید از راز من و دل

من دانش آموز دبستان تو هستم

آن بچه ی شیطان بازیگوش غافل

خط می کشد یاد تو روی صفحه ی ذهن

یعنی به حکم عشق مشقت گشت باطل!

دلواپسی های من از تکرار این حرف:

"باید حواسش جمع باشد یک محصل"

از راه می آید دوباره ثلث اول ٬

وآن امتحانات پراز ابهام مشکل

آهسته میخوانی تو ریز نمره ها را

"آورده شاعر کمتر از هرکس معدل"

قرآن و دینی صفر ـ مانند ریاضی ـ

"باید بریزد مادرت روی تنت گــل"

"از درس ها املا و انشایت بدک نیست ـ

با فارسی ـ آن هم به پاس حرمت دل،

فردا بیا با والدینت تا بپرسم.

کی می شود این منگ بازیگوش عاقل؟!"

 

 

(بهنام خسروانی)


 

 

[پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦] [٩:٢٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

همیشه چند تا زن در دل من رخت می شویند

که در من گاه می خندند و گاهی نیز می مویند


چقدر از پچ پچ  و از حرف می ترسم  و بدتر این-

که ازنام تو لبریزم دهانم را که می بویند


 همین زن ها که روزی چند بار از خنده می میرند

همین زن ها که روزی چند بار از گریه می رویند


همین زن ها که از هر چه گل و از لبخند ها خالی

نمی دانی چه ها پشت سرت ای عشق می گویند


تو پنهان می شوی در لا به لای درد های من

تمام روز دنبال تواند و شکل کوکویند


تو را در آشپزخانه میان شعله آتش

و بین استکان های شلوغ وگیج می جویند


طرف های دلم هرگز نیا چون خوب می دانی

همیشه چند تا زن در دل من رخت می شویند


(مریم رزاقی)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥] [۸:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شعری که جوشید از دلم این بار باشد مال تو

قابل ندارد این غزل، بردار، باشد مال تو


گفتی، قسم دادی مرا، دعا کنم مرگت رسد

نه نازنین، این حرفها صدبار...باشد مال تو


از مردن و گور و کفن، از رفتن و از گم شدن

این حرفهای بی ثمر، هربار باشد مال تو


حرفی اگر از درد شد، هر بار باشد مال من

حرف از قشنگی، زندگی، ایثار باشد مال تو


(عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤] [۸:٥٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دوستت دارم پریشان شانه می خواهی چه کار؟

دام بگذاری، اسیرم، دانه می خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می گردم بسوزان، عشق کن

ای که شاعر سوختی، پروانه می خواهی چه کار؟

 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو، از چاردیواری درآ

در دل من قصر داری، خانه می خواهی چه کار؟

 

خرد کن آئینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار؟

 

شرح را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن، پس شانه مردانه می خواهی چه کار؟

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

درین سراب فنا چشمه حیات منم

 

و گر به خشم روی صدهزار سال ز من

به عاقبت به من آئی که منتهات منم

 

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

 

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریایی با صفات منم

 

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

 

نگفتمت که تو را راه زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

 

نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند

که گم کنی که سر چشمه صفات منم

 

اگر چراغ دلی دانک راه  خانه کجاست

و گر خدا صفتی دانک کدخدات منم

 

 

پی نوشت:

امروز فهمیدم به جز حافظ دوست دیگه ای دارم: مولانا.

خیلی وقتا در اثر یه اتفاق حس می کنی هر شعری برای حال تو سروده شده، یا هر ترانه ای وصف حال توئه.

امروز این شعر وصف حال منه. راهی رو رفتم که می دونستم آخرش چیه. انگار کسی گفته بود آخرش چیه.

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

                         بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

[یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢] [۱٠:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چقدر ساده دچار نگاه هم شده ایم

دچار سبزترین اشتباه هم شده ایم

 

تمام آیینه ها نیز خوب می دانند

که ما چقدر شریک گناه هم شده ایم

 

زبان زخمی مان را کسی نمی فهمد

ببین چقدر قشنگ است،  چاه هم شده ایم

 

شبی اگر همه شهر طردمان بکنند

من و توایم که تکیه گاه هم شده ایم

 

[شنبه ۱۳۸٩/۸/۱] [۸:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

گفت یا رب این چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم، تو مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو، من نیستم

 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آواره صحرا، نشد

گفتم عاقل می شوی، اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر  نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

[شنبه ۱۳۸٩/۸/۱] [۸:٢٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak