کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اینجا کسی مزاحم گلها نمی شود

اینجا دری به روی بدی وا نمی شود

 

شادی میان باغ پر از خواب پنبه ای

لم داده بر درخت دل و پا نمی شود

 

اینجا برابرند شه و رعیت و غلام

پشت کسی برای کسی تا نمی شود

 

شب های شهر ما همه یلدای عاشقی است

یلدای ما شبی است که فردا نمی شود

 

بر ما متاز زمانه ی غم، که بیخود است

غم اندرون سینه ی ما جا نمی شود

 

اینجا دوای درد من وتو حس عاشقی است

اینجا فقط مریض عشق مداوا نمی شود

 

(امیر آل هفت تن- انجمن ادبی شیدا- اهواز)

 

پی نوشت:

یلدا =

ی: یادت باشه

ل: لحظه لحظه شادی تو

د: در تمام زندگی

ا: از یلدا تا یلدا آرزوی منه

 . در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد

. پاییز هزار‌رنگ می‌رود و زمستان سپیدرنگ از راه می‌رسد، و در این میان شبی است بلند و پر از رمز و راز. شبی به بلندای یک فرهنگ، فرهنگی چند هزار ساله با آیین و رسومی رنگارنگ به سان پاییز و درون‌مایه‌ای پاک و سپید به رنگ زمستان.

هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان که گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است که پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده که دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده که ماه تولد دوباره خورشید است

فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران (کیانیان که از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:

که ما را ز دین بهی ننگ نیست

به گیتی، به از دین هوشنگ نیست

همه راه داد است و آیین مهر

نظر کردن اندر شمار سپهر

در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، یلدا اغلب چهره‌ی تاریک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند. طولانی و تاریک بودن یلدا استعاره‌ایست برای فراق جان‌کاه معشوق، تنهایی و انتظار وصال و گاه گیسوی سیاه و بلند یار.

 چندبیتی در این مضمون:

حافظ:
صحبت حکام، ظلمت شب یلدا است
 
نور ز خورشید خواه بو که برآید

سعدی:
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخری بود آخر شبان یلدا را

اوحدی:
شب هجرانت ای دلبر، شب یلدا است پنداری
 
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری

خاقانی:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف
 
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا

عنصری:
چون حلقه ربایند به نیزه، تو به نیزه
خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا

منوچهری:
نور رایش تیره‌شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب یلدا کند

مسعود سعد:
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا

ناصرخسرو:
او بر دوشنبه و تو بر آدینه
تو لیل قدر داری و او یلدا

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

یلدایتان پر ستاره

عسل بانو

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠] [۱٠:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

غریب واژه دیر آشنا خداحافظ

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

بلند پایه بالا بلا خداحافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

سراب تفته چشمه نما خداحافظ

میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولی برای همیشه تو را خداحافظ

بهروز یاسمی

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۳٠] [٩:۳٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا که آمدهای
سلام
حالا که نمی
روی
خداحافظ
ای همه شب
هایی که با هم
گریه کردیم

 

حالا که آمدهای
چه لباس
های مهربانی پوشیدهاند
همه
ی این کلماتی که از تو میگویند

 

 

حالا که آمده ای

دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد

امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند

با این همه بیداری!

 


حالا که آمده ای

آن سوزنبان را بد عادت نکن

بگو که خیال سفر نداری

 


حالا که آمده ای

این همه کبوتر و این همه گنجشک

چرا به لانه هایشان بر نمی گردند

تو که جائی نرفته بودی!

 

 

حالا که آمده ای

گریه نکن

دیگر مشق نمی نویسی

همه ی مدادهایت رنگی است

 

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چقدر با هم بودن خوب است

 

حالا که آمده ای

هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن

گنجشک های آن شهر دور دست هم

برای خود فکری می کنند

 

حالا که آمده ای

هی دست و دلم را نلرزان

هی دلواپسم نکن

اگر نمی مانی

بیابان های بی باران

منتظرم هستند

 

حالا که آمده ای

همین پرنده بی طاقت

که تو را گم کرده بود

با خیال راحت

دلش را بر می دارد و

به جانب جنگل های دور می رود

 

حالا که آمده ای

تازه می فهمم

احساس آن دهقان پیر و

مزه ی دعای باران را

 

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ابرهائی که به جای دیگر می روید

 

حالا که آمده ای

خدا هم خوشحال است

دیگر وقتش را نمی گیرم

 

حالا که آمده ای

نمی خوابم

وقتی منتظر کسی نیستی

چه قدر بیداری بهتر است

 

حالا که آمده ای

از گاوها بگو

فلسفه اش چیست

آن همه مهربانی و

این شاخی که بر سر دارند

 

حالا که آمده ای

به همان زنبوری می اندیشم

که نیشت زد و تو خندیدی

چه درد قشنگی دارد این مهربانی

 

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

چرا ما فقط سنگ پرتاب می کنیم

حتی برای قورباغه هائی

که آواز دلشان را می خوانند

 

حالا که آمده ای

پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می آیم

خودت به من آموخته ای

برای دیدن دریا

دلی و

دیگر هیچ

 

حالا که آمدهای
همه برمی
خیزند
همه سلام می
کنند
همه می
خندند
حالا که
آمدهای
مگر چه خبر شده است؟!

 

حالا که آمدهای
حافظ درست گفته است
یوسف گمگشته
ی من

 

حالا که آمدهای
همه
ی کلیدها و همهی کلمات را جا میگذاریم و
به کوهستان
های بیکلید و بیکلمه برمیگردیم

 

حالا که آمدهای
از من می
پرسی
این عصا و این عینک چیست
من از سال
های بی باران با تو چیزی نمیگویم

 

حالا که آمدهای
می
گویم چه ماجرای قشنگی است
کبوترها دانه
هایشان را در زمین میخورند و
امتحانشان را در آسمان پس می
دهند

 

حالا که آمدهای
دوباره این سؤال را از هم می
پرسیم
مگر ما برای ماهی
‎‎‎ها چهکار کردهایم
که این همه قلاب می
اندازیم
                                در آب

 

حالا که آمدهای
قبول کن
جاده
ها به جایی نمیرسند
این بار از مسیر رودخانه می
رویم

 

حالا که آمده ای

من هم موافقم

در امتحان بعدی

ورقه هایمان را سفید می دهیم

سفیدِ سفید

مثل برف

 

حالا که آمده ای

چترت را ببند

در ایوان این خانه

جز مهربانی نمی بارد

 

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

میان من و تو فاصله ای نیست

میان من و تو تنها پرنده ای ست

که دو آشیانه دارد

 

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

 

حالا که آمدهای
همین یک کلمه کافی است
  آمدهای

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩] [۸:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

M.I.S اسم است به تخفیف، به روایت دیگرانی که آمدند و روبیدند و رفتند

  M.I.Sاسم آسان سخت ترین تبعیدگاه سیاره ی ماست: مسجد سلیمان.

انعکاس هفت رنگ دره های آب و نفت و پونه ی همین دیار بی یار  ثروت و سکوت و فلاکت.

از هفته ی پیش که بنا شد برای بازدید علمی به اتفاق استاد و بچه ها راهی سد شهید عباس پور شویم و از مسجد سلیمان (M.I.S) بگذریم بی قرار دیدار این دیار بودم.

چندین بار  در اینترنت M.I.S را گشتم و گشتم که چرا مسجد سلیمان شد

M.I.S ؟  خوب می دونستم که M اختصار مسجد است و S  اختصار سلیمان ولی  Iاین وسط نشانه ی چیست؟

جوابی پیدا نشد، فقط اینکه این اختصار یادگار انگلیسی هاست در روزگار قبل از  مصدق.

دلم خوش بود به اینکه در این بازدید حتما جواب این سوال رو پیدا می کنم، من که سرم درد می کنه برای سوال غیر علمی.

یک هفته به سرعت گذشت و روز بازدید رسید. تصمیم گرفتم برای صبحانه نان بربری بخرم که حالی بدم به همکلاسی های آذری که حتما دلشان لک زده برای( بربری ) در این اهواز بی بربری.

بنا بر این شد که آقای دکتر (استادمون) به همراه مسئول آزمایشگاه صبح منتظرم باشند و من و نان بربری به آنها ملحق بشیم و بعد بریم دانشگاه و از انجا همراه بچه ها باشیم به مقصد M.I.S زادگاه بزرگ مردی که فقط من می شناسمش.

اتوبوس حرکت کرد به عبارتی می رفت که اخرین اردوی تحصیلمان آغاز بشه اگه دکترا هم قبول شیم دیگه از اردو خبری نیست- ساعتی گذشت و ایستادیم که صبحانه ای بخوریم.

نان بربری و پنیر و گردو.

و چقدر چسبید در این هوای پر اکسیژن.

گفتیم یادگاری عکسی داشته باشیم، دوستی که مامور شده بود دوربین تهیه کنه و خاطره ها ثبت بشه بلند شد برای گرفتن عکس و کلی فیگور گرفتیم و این ور بشین و ان ور نشین و عکسی گرفتیم و سوار شدیم.

چند ساعت بعد متوجه شدیم که همگی سر کار بودیم و دوربینی در کار نبوده و یه رادیوکوچیک را به جای دوربین گرفته دستش و همه رو فیلم کرده.( دیدم می گفت به دوربین نگاه نکنید ها)

راه می گذشت با صحبت و شوخی وخنده و تابلو های سبز مدام یاداور می شدند که مسجد سلیمان 30 کیلومتر- 25-15 و بلاخره رسیدیم ولی برای دیدن سد باید از کنار شهر رد می شدیم.

حالم گرفت.. من که قسم خورده بودم امروز مسجد سلیمان رو ببینم  باید بچه ها رو با خودم هم صدا می کردم.

شروع کردم به گفتن تاریخچه مسجد سلیمان که نصفش ساخته پرداخته  و پیاز داغ ذهن خودم بود و از چاه نفت گفتم  و دکتر مصدق.

موفق شدم و بچه ها هم صدا گفتند در مسیر بازگشت مسجد سلیمان را ببینیم.

حالا خیالم راحت شده بود و فقط باید از جاده لذت می بردم.

جاده ای پر پیچ وخم و پر از هیجان. با طبیعتی که دست خدا و بشر زیبایش کرده . یک طرف کوههایی که انگار با حوصله قلم زده شده و طرف دیگر دره ای  پر از دلهره. یاد ریز علی افتادم. دهقان فداکار ، شاید چون از ریزش سنگها ترسیدم .

بچه های شهر های بالا می گفتند شبیه جاده چالوس است با این تفاوت که چالوس سبز است  و هرچه ماشین می بینی لامبورگینی و سوزوکی است  و اینجا فقط کامیون و وانت می بینی و نهایتش پژو. امان از این بچه ها که هیچ وقت این استان شهید پرور و فوتبال خیز و نفت خیز  خوزستان رو درک نکردند.

چقدر گله ی بز دیدیم .

عاقبت رسیدیم به سد شهید عباسپور. همراه شدیم با راهنما و قدم زدیم روی تاج سد.

بلند ترین نقطه سد به ارتفاع 200 متر از کف پی. راهنما شروع کرد که:

سد بتنی شهید عباسپور جزء 58 سد بلند دنیا و یکی از 11 سدی است که بر رود کارون احداث شده و یا در دست احداث است. از سال 32 کارهای مطالعاتی سدها آغاز شد و سازنده سد شرکت فرانسوی ساسر و الستون بود بعد از انقلاب هم وطنان تکمیل کردند.

چقدر قشنگ بود از ارتفاع نگاه کردن و من که در پی سودای دگر و به دنبال نشانی از دوست...

از اتاق فرمان دیدن کردیم. آسانسوری دیدیم با 26 نفر ظرفیت تا حالا هر چی اسانسور دیده بودیم نوشته بود حداکثر 4 نفر- چقدر خندیدیم ، بچه ها می گفتن منظور 26 نفر انگلیسی بوده نه ایرانی.

ژنراتوری دیدیم که بی شک بزرگترین ژنراتوری بود که در عمرمان دیدیم با توان نامی 278 مگاولت آمپر و 250 مگا وات از واحدهای سنگین آبی کشور است.

از لهجه راهنما فهمیدم که بچه مسجد سلیمان است، پرسیدم I در M.I.S نشانه چیه؟

راهنما که گویا خیلی شوخ بود گفت ما مسجد سلیمانی ها زیاد میگیم ( ای بوم ای بوم) ( یعنی ای بابام ای بابام ) شاید به خاطر همینه. (چه لوس بود)

ولی استاد معتقد بود انگلیسی ها برای اختصار  از حروف اضافه استفاده می کنند.و I) ) نشانه ی

 ( IN) می تونه باشه که اگر I  را نمی گذاشتند شاید  MS  شبیه می شد به اختصار دیگری.

خلاصه بازدید تمام شد و راهی شدیم که جایی بنشینیم و ناهار بخوریم.

کنار رودی و جوجه کبابی و چقدر خوش گذشت.

حالا وقت وفای به عهد بود باید می رفتیم   M.I.S. وقتی رسیدیم رفتم نشستم روی اولین صندلی که خوب ببینم. شهری رو که روزی در اون بزرگ مردی به اندازه اطلسی ها قد داشت.

شهری بود نیمه کوهستانی، با بوی گاز و گاز و گاز و خانه هایی بدون گاز. انگار اسیر آزادترین کلمات زنجیر گسل بود که در گهواره ی  هزاران ساله ی قومی غریب برآمده ، با تمام کابوس ها و کاستی ها.

خیابان ها را دیدم . نفتک و سایر محله ها.

محله هایی که در آن خواب و خیال مردی کامل شد که خود احتمال تازه ی سر آغاز راهی دیگر  بود.

تقدیم با مهر، به کودکان دیروز M.I.S  که امروز مردانی بزرگند.

تا بعد                                                                  

 عسل بانو

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸] [۱٠:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از پس شیشه عینک استاد
سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند
  که چه ها در دل من می گذرد
***
می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه
وای اگر بر دل نو خواسته ای
لشکر عشق بتازد بیگاه
***
می نشینم همه ساعت خاموش
در دلم با غم تو دنیاییست
ساکتم گرچه به ظاهر اما
در دلم باغم تو غوغاییست
***
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب
***
بچه ها هیچ  نمی دانستند
که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر

***

من به یاد تو و آن روز بهار
که تو را دیدم با جامه ی زرد

تو سخن گفتی اما نه زعشق

من سخن گفتم اما نه ز درد

 


***
من به یاد تو و آن خاطره ها
یاد آن لحظه که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می نگرد
از پس شیشه عینک استاد
***
با خیالت خوشم از اول زنگ
لحظه ای فارق از این دنیایم
زنگ خوردست منوچهر بیا
تو فریدون برو من می آیم...!

 

منوچهر سیستانی

[شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧] [٧:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

میتوانی بروی قصه ورویا بشوی

راهی دورترین گوشهءدنیا بشوی

ساده نگذشتم ازاین عشق،خودت میدانی

من زمینگیرشدم تا تو،مبادابشوی

آخ مثل خوره این فکر عذابم میداد

چوب من را بخوری ؛ورد زبانها بشوی

من وتو مثل دوتا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم،بلکه تودریا بشوی

دانهء برفی وآنقدر ظریفی که فقط

باید ازاین طرف شیشه تماشا بشوی

گرهء عشق تورا هیچکسی باز نکرد

توخودت خواسته بودی که معما بشوی

درجهانی که پراز«وامق»و«مجنون»شده است

میتوانی«عذرا» باشی،«لیلا»بشوی

میتوانی فقط از زاویهءیک لبخند

در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی

بعدازاین، مرگ نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تـنها بشوی

 

 مهدی فرجی

[جمعه ۱۳۸٩/٩/٢٦] [٢:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

(برای دختر کوچک کربلا، رقیه)
 
مردهایش را نگاهی کرد ...دختر جان گرفت
رفت بالای سر بابایی اش قرآن گرفت
غصه می نوشید از لبهای داداشی ولی
تا عمو را دید ...یکجا غصه اش پایان گرفت

آب ...بابا...مشق هایش را عمو بوسید و رفت
دفتر پیشانی اش بوی گل و ریحان گرفت
رفت آخر...برنگشت اما... نفهمید او چه شد ؟؟!!
تیر بر چشم عمو میخورد یا طوفان گرفت

با خودش میگفت حتما خواب میبیند ولی
گریه های عمه اش را دید اطمینان گرفت...
بعد از آن بغضش شکست و چشم خود را باز کرد
یک نفر با تشت آمد...ناگهان باران گرفت
 
محمد مهدی نور قربانی

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٤] [۱٢:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

غریبه آمده بود آشنا شود با من

و از مسیر مقدر جدا شود با من

 

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند

به درد بی دینی مبتلا شود با من

 

خدای کودکیش را کنار بگذارد

خودش خدا بشود یا خدا شود با من

 

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد

ز قید کهنه عادت رها شود با من

 

بدل به من بشود من بدل به او بشوم

برای چند شبی جا به جا شود با من!

 

برای معرکه گیری غریبه تنها بود

در این مکاشفه می خواست ما شود با من

 

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود

که باز وارد یک ماجرا شود با من

οοο

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او

 

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

 

برای آتش بازیش یک نفر کم بود

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او

 

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او

 

مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد

که خود روانه راه خطا شدم با او

 

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

بهروز یاسمی

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢] [۸:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که اینجا  بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور

مهربانم ای یار، یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح

گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه خورشید شوی

پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

 

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۱] [٧:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 

تکراریند پنجره ها و ستاره ها

خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 

 

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

 

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 

 

باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 

 

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

 

 

نغمه مستشار نظامی

[شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٠] [۸:٥٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من مدتیست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

اینروزها پراز هیجان تغزلم

چیزی بجز ترانه ندارم برای تو

جان من است وجان تو،امروزحاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت»اعداد عاجزند

اصلآ نمیشود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه وکویرودشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب،تو« ماه»ای من آفتاب

یاری برای من تو ویارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

 

مهدی فرجی

 

[جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩] [۱٠:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شبی گریست ،شبی که گریست ویران شد
وچشمهاش که در دستهاش پنهان شد
«گریست»اسم زنی بود که شبی در...هیچ ـ
فقط گریست ، فقط بی دلیل ویران شد
شبی که آمد،یا رفت...!من نمیدانم
«گریست»قامت خود را گریست ، عریان شد
و واژه های معلق گسیل شد سویش
اتاق ریخت به هم،بعد ...بعد...طوفان شد
«گریست»یک غزلِ ساده شد بخاطر من
وبیت اول من رفت بیت پایان شد
اتاق ساکت شاعرـ که نیست ـ شاعر نیست!
ـ نه،رفت شاعر،آوارهء خیابان شد
مهدی فرجی
پی نوشت:
چقدر دلم گرفته امشب. نمی دونم چقدر ، شاید به اندازه ی همون 10 تای بچگی.
از کدامین غروب غمین آمده بود این پیرزن امروز،
  که چشمان بی قرارم را فانوس خانه اش کرد؟
کاش هیچ وقت امروز رو نمی دیدم.
  می خوام از هر چه هست تهی بشم. دوست دارم به جایی برسم که هیچ کس بی اعتنا از روی گلبرگ های احساس نگذره. دوست دارم به جایی برم که سخاوت به گستردگی پهنه ی دریا باشه. جایی که برای سرمای دل ها پیراهن توجیه می بافند و غصه ها را در مغز می جوند. تکه یخی پیشکش خورشید می کنند تا بی عطش شود. جایی که مردم هرچه دارند در اشک پاک چشمشان شسته و تقدیم می کنند.
امروز یکی از بدترین روز های زندگیم بود. خیلی سخت بود دیدن اشک های پیرزنی که هیچ پناهی نداشت. قصد من تکفیر نیست ولی خدا انگار خوابیده.
تازه دارم معنی حرف هاتو می فهمم. قشنگی زندگی خیلی کمتر از زشتی های اونه.
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
          
     من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
      وز عذاب خلق و من یا رب چه ات منظور بود
حاصلی ای دهر از من غیر شر و شور نیست
   
          مقصدت از خلقت من سیر شر و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب، از چه ام
    
          آفریدستی، زبانم لال چشمت کور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من جهانت عیب داشت؟
    
       ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود؟
راست گویم نیست جز این علت تکوین من
         
       قالبی لازم برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
      
   گر خدائی هست ز انصاف خدایی دور بود
گر من اتدر جای تو بودم امیر کائنات
         
      هر کسی از بهر کار بهتری مامور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد
      
     از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟
                                              میرزاده عشقی
روزی که این شعر رو نوشتی و بهم دادی، بارها و بارها خوندمش. نمی تونستم بفهمم که چی می تونه باعث شه که کسی این چنین شعری بگه یا چی باعث میشه کسی چنین شعری بخونه.
امروز فهمیدم اون روز چی گفتی.
این شعر وصف حال امثال این پیرزنه که حتی نمی دونست باید برای کدوم دردش گریه کنه.
   
امروز به چشمم بزرگتر شدی،
  راه درازی باید برم تا به حرفهات برسم. از کدام پنجره نگاهت کنم؟ از کدام سمت به تو سلام کنم؟ اگر بپذیری دلم را در گلبرگ می پیچم و هدیه می کنم.
اگر بپذیری کلماتم را در مسیر قدم هات قربانی می کنم.
تو آن بزرگترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت.
ماه خیالی است در ذهن من که تو سردار آنی
درست گفتی که( تجربه) توئی.
دوستت دارم.
دلم گرفته، باید امشب ببارم.
 
در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی.
تا بعد.
عسل بانو

 

 

 

[جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩] [۸:٠٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم...داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما "سرد" گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد!

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

 دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد

 

مهدی فرجی

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧] [۱٠:۱٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

من و تو دور شدیم اینقدَر چرا از هم‌؟

غریبه باهم‌، دشمن به هم‌، جدا از هم‌

اگر به هم نرسیدیم بی‌خیال شدیم‌

ولی جدا که نکردیم راه را از هم‌

که برنگردی و دیگر نگاه هم نکنی‌

بپاشی اول بازی زمینه را از هم‌

تمام اینهمه مثل کلاف سردرگم‌

ولی به سادگی قهر بچه‌ها از هم‌

تو هم شکسته‌ای و مثل من پر از زخمی‌

چه شد، من و تو به هم خورده‌ایم یا از هم‌...؟

اگر قبول نداری نگاه کن به عقب‌

جدا شده جایی ردّ پای ما از هم‌

چه در میانه‌ی این راه اتفاق افتاد

فرار کرد خطوط دو ردّ پا از هم‌

چقدر فاصله داریم ما دو تا با هم‌

چقدر فاصله داریم ما دو تا از هم 

 

 

مهدی فرجی

 

 

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧] [۱۱:۱٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.

به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد، و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است، نه میان تو مردم.

 

کوروش کبیر

 

 

پی نوشت:

 

دختر ایرانم، کوروش افتخارم، رستم پهلوانم و آرش نماد جوانان وطنم است.

کردار و گفتار و پندار نیک الگوی رفتارم است.

خلیجم همیشه فارس و مولوی و حافظ همنشین شور و شعور و عشقم هستند.

اسلام دینمٍ و محمد پیام آور مهر و محبتم و خاندانش الگوی منش و رفتارم.

از عیسی پاکی می آموزم و از موسی شکافتن سختی ها.

پیرو هر کیش و آئینی باشم، مسلمان یا مسیحی. کلیمی یا زتشتی ویا ...

ایرانیم.

به هر گویش و لهجه ای سخن بگویم، کردی یا ترکی، عربی یا لری، بلوچ باشم یا ترکمن، ایرنیم.

ایران وطن من است.

( تقدیم شد با مهر به دوستانی که ایران را مختص فارسی زبانان می دانند.

به امید اینکه ایرانی باشیم، نه آلمانی.) 

 

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧] [۸:٥٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی
باز در چشم‌ رس دیده‌ی پر سوی منی‌

تا ابد گر چه عزیزی ولی از یاد نبر
چشم من باشی، در سایه ابروی منی

در غمم رفته‌ای و با خوشی‌ام آمده‌ای
چه کنم؟ خوی تو این است پرستوی منی

چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی
چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس
شیرها خاطرشان هست که آهوی منی

(مهدی فرجی)

پی نوشت:

تا حالا حرف دل خودم رو  گاه با اشعار خودم و گاه  با اشعار  دیگران منعکس کردم. دیدم بد نیست برای خودم پارو بزنم و شعری هم از دل یار البته از زبان دیگران - بنویسم

چی میشه خودم رو تحویل بگیرم

به هر تقدیر چشم بادامی و شیرین و خوش و با نمکم

(عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦] [۱٠:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در مصاف من و تقدیر،خدا خوابش برد
تا مرا بست به زنجیر،خداخوابش برد

سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست
در همان لحظه ی تحریر،خدا خوابش برد

- چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من -
وسط این همه تصویر،خدا خوابش برد

رود یک شب به هواخواهی تو لب وا کرد
مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد

ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد
آخر سوره ی انجیر،خدا خوابش برد

شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم :
وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد

حامد بهاروند

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦] [٩:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چندی است عاشقانه قلم می زند دلم

از ماجرای چشم تو دم می زند دلم

نام تو از شبی که به رگهای من دوید

یک در میان برای خودم می زند دلم

این را که مردمان ضربان نام کرده اند

دست خوشی است بر سر غم می زند دلم

روزی هزار بار ورق های کهنه را

مشتاق و بیقرار به هم می زند دلم

هر جا به سبز خاطره های تو می رسد

انگار در بهشت قدم می زند دلم

یک شب به خنده گفت چرا داد می زنی

این قدر هی نگو که دلم می زند دلم

حرفش ادامه داشت که بی اختیار ، من

گفتم عزیز من چه کنم ، می زند دلم

آرام برد گوش مرا روی سینه اش

دیدم چنین که اوست چه کم می زند دلم

دیدم در این قمار دل او برنده است

دیدم فقط به قدر عدم می زند دلم

 

حسن دلبری

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٥] [۱٠:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خواب دیدم یک نفر در مشک دریا می فروخت

بال ها را می خرید و دست ها را می فروخت

خواب دیدم آب بی تاب نگاهش مانده بود

او نگاهش را به یک فردای زیبا می فروخت

مثل باران در صدایش مهربانی غرق بود

اشک هایش را به یک لبخند صحرا می فروخت

او علم بر دوش با خورشید پیمان بسته بود

ماه زیبا را به تاریکی شب ها می فروخت

گریه می کردند آن شب نخل های نینوا

در کنار کودکی تنها که خرما می فروخت

خواب دیدم مشک را بر شانه اش آتش زدند

دست هایش در میان رود دریا می فروخت

 

نغمه مستشار نظامی

 

پی نوشت:

فردا اولین روز ماه محرمه، چقدر سریع روزگار میگذره. دقیقا یادم هست که پارسال عاشورا کجا رفتم، انگار همین دیروز بود

چیزی که همیشه برام سوال بوده اینه که ما هر سال اولین روز محرم عزاداری رو شروع می کنیم و عاشورا که سالروز شهادت امام حسینه  عزاداری رو  جمع می کنیم ! چرا؟

بگذریم...

فردا 16 آذر، روز دانشجو هم هست، به خودم تبریک میگم و به تمام دوستان دانشجو.

فردا که بگذره ، من ششمین روز دانشجو رو در دوران دانشجویی پشت سر می گذارم و  هر سال بعد از روز دانشجو به خودم قول میدم که از(( شنبه)) دانشجوی نمونه ای باشم، ولی این ((شنبه)) هنوز نرسیده.  زمان داره با شتاب میگذره و معلوم نیست این قطار پر سرعت قراره ما رو به کجا ببره، باید برای عسل بانوی سال آینده سوغات جمع کنم و حتی برای عسل بانوی سال های آینده.

شاید روز دانشجوی سال آینده دیگه دانشجو نباشم ، چون دوره کوتاه ارشد داره تموم میشه، ولی این ((شنبه)) باید برسه. سوغات من برای عسل بانوی سالهای آینده حداقل باید یک دانشجوی نمونه دکترا باشه.

16 آذر که بگذره یعنی آذر ماه از نیمه گذشته و یعنی خیلی بیشتر به پایان سال نزدیک میشیم.

چقدر زود میگذره...

ناگهان چقدر زود دیر می شود

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٥] [۱٠:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش از این هرچار فصل روزگارم سردبود

شانه هایم بی بهار و شاخه هایم زرد بود

 

پیش از این در التهاب آباد داروخانه ها

هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود

 

پیش از این حتی ردیف شعرهای خسته ام

آتش و خاکستر و دود و غبار وگرد بود

 

آه از آن شبها که تنها کوچه گرد شهرتان

بی کسی گمنام ، رسوایی جنون پرورد بود

 

از خدا پنهان نمی ماند ، چه پنهان از شما

مثل زن ها گریه سرمی کرد ، یعنی مردبود

 

زندگی انروز تا آنجا که یادم مانده است

مثل تا اینجای شعرم بی فروغ و سردبود

**

ناگهان امِا یکی همرنگ من درمن شکفت

شاد و شیدا عین گلهای بهارآورد بود

 

مثل شب ، مثل شبیخون ، مثل رؤیایی که گاه

در شبان بی چراغم شعله می گسترد بود

 

دیدم آن لیلای شورانگیز صحرا زاد را

تازه می فهم چرا مجنون بیابانگرد بود

 

حسن دلبری

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤] [۱٠:۱۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!


دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!


جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!


من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟
همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!


این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟
کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!


من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!


گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

 

هدی به نژاد ( شمیم)

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٤] [۱٠:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

بــــا تــــو مــن  پـنـجـــره‌ای روبــه طـراوت دارم

کــه بـهـار نـفـسش گـرم گـل افـشانـی‌هـاست


طـعـم تـصنـیـف تــو در  بـــــاور بـلـبـل  پـیـچـیـد

کـه سـحر تـا بـه سـحر محو غزل خوانی‌هاست


از تــو روزی خــبـــــری  داد نــسیـمی و هــنــوز

کـــوچــه نــورانـی انــبــوه چـراغــانی‌هـــــاست


زورق شـعر مـن از چـشم تــو بــیـرون نــــــــرود

رام دریــا نــشدن مـنــطق طــوفــانــی‌هــاست


 
مـن بـه کــفـری کــه تـو پــیغـمـبر آنـی شـادم

گـرچـه دنــیا پـر انــواع مـسلـمانــیهـــــــــاست


 
آی مــجــنون خــیــابـــان ســلامــت بـــــــرگرد

عشق حسی است که مخصوص بیابانی‌هاست


 
مــن در آغــوش سلامت گــل بـاغـی نــشدم

ایــن غـزل‌هــا هــمه پــرورده ی ویـرانی‌هاست

 

(حسن دلبری)

 

 

 

[شنبه ۱۳۸٩/٩/۱۳] [٩:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

امروز من و لیلای دیگرت

هر یک به خیالی گرفتیم در برت

 

گفتی که لیلاست بی تاب شدم

گفتی و پیش دلم آب شدم

 

انگار تازه از سفری دور می رسد

شاید دلش شکسته  و رنجور می رسد

 

آزرده است و نگاهش که می کنم

انگار دوست دارمش، خدایا چه می کنم؟

 

انگار دوست دارمش که عاشقت شده

دلش مرد شده و لایقت شده

 

انگار درد من و او یکی شده

سخت است، گرفتار مشکلی شده

 

دل در کدام کوچه ی این شهر بسته است؟

لیلاست، کدام گوشه نشسته است؟

 

لیلا بیا گرفتار جام و باده ای

لیلا سلام، مثل منی، چقدر ساده ای

 

لیلا دیر آمدی که شیداش منم

ببین، مولوی گفت آشناش منم

 

عاشق نبوده ای که رفیق خدا شوی

از خود نرفته ای که به او مبتلا شوی

 

یک لحظه گرم آینه بازی نبوده ای

حتی دچار عشق مجازی نبوده ای

 

این عشق از حضور دمادم شروع شد

از ابتدای خلقت آدم شروع شد

 

***************

حالا تو هستی و  من و لیلای دیگری

که آسمان شدی به مرغان بی پری

 

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

 

خدا رو شکر چشمه ی شعرم نخشکیده، هنوز من هستم و گه گاهی دو خط شعری

 

پی نوشت 2: (برای سفرت)

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

***********

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لبریز نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

(بخشی از شعر هما میر افشار)

[جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٢] [۱:۱٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دیگر خودم به جای خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام
:
اقراء به نام هر چه نمیدانی ازغزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل
اقراء به نام لیلی و مجنون که قرن هاست
تمثیل های واقعی اشتیاق ماست
لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسود کور تو ناموس عالمی
از ابرها بخواه که باران بیاورند
حالا بلند شو همه ایمان بیاورند
از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد
از روشنای چشم تو انجیل می وزد
حالا حجاز دامنه ی روسری توست
این سرزمین بچّگی و مادری توست
با پیروان واقعی ات خالصانه باش
تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش
بیت المقدس تو همین چشمهای توست
عشق آفریدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن
دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

(شاعر گمنام)

پی نوشت:

خیلی وقتا وقتی گرفتار یک اشتباه خوشایندی، خوشحال میشی که بفهمی یکی دیگه مثل تو می خواد گرفتار همین اشتباه بشه.

به عبارتی خوشحالی از اینکه فقط تو دیوونه نیستی

          (عسل بانو)

 

دریای تب مرا کف آلود کنید

خود را به هوای دیدنم رود کنید

چشمان حسود ، کور . عاشق شده ام

اسفند برای دل من دود کنید

[پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۱] [۱٠:٤٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشاراتِ نـظر، نامه رسان من و تست

 

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

 

روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید

حالیا چشمِ جهانی نگران من و تست

 

گرچه در خلوتِ رازِ دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشقِ نهان من و تست

 

اینهمه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

 

نقش ما گو ننـگارند به دیباچه عقل !

هر کجا نامه عشق است ، نشان من و تست

 

سایه ! ز آتشکدة ماست فروغ مَه و مِهر

وه از این آتش روشن که به جان من و تست

 

(هوشنگ ابتهاج)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٠] [۸:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

باور کنید! حال و هوایم مساعد است

این شایعات، شیوه ی بعضی جراید است

                                  یک صبح تیتر می شوم:

                                              این شخص...

 }                                                  بگذریم{

                  یک عصر:

                  خوانده اید... و تکرار زاید است

                                                      

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

باور نمی کنید، همین شعر، شاهد است

 

برگرفته از کتاب "من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم"

محمد علی بهمنی

 

 

پی نوشت 1:

واقعا شعر قشنگیه.

با خوندن این شعر داشتم فکر می کردم خیلی وقته روزنامه نخوندم. یعنی خودم تصمیم گرفتم که دیگه روزنامه نخونم.

چرا؟

به خاطر اینکه تقریبا می تونم پیش بینی کنم هر روز توی هر صفحه چی نوشته شده.

تکرار مکررات....


ادامه مطلب
[چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٠] [۸:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تـو نیـستی و ایـن در و دیـوار هیـچ‌وقـت...
غـیر از تـو مـن به هیچ‌کـس انگـار هیـچ‌وقـت...

این‌جـا دلـم بـرای تـو هِـی شور می‌زنـد
از خـود مواظـبت کـن و نـگـذار هیـچ‌وقـت...

اخـبار گـفت شهر شما امـن و راحـت است
مـن بـاورم نـمی‌شود، اخـبار هیـچ‌وقـت...

حیفــند روزهـای جـوانی، نـمی‌شوند
این روزهـا دو مرتـبه تکــرار هیـچ‌وقـت

من نـیستم بیـا و فـراموش کـن مرا
کی بوده‌ام بـرات سـزاوار؟... هیـچ‌وقـت!

بـگـذار مـن شکـسته شوم تـو صبـور باش
جـوری بـمان همیـشه که انگـار هیـچ‌وقـت...

 

(نجمه زارع)

 

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٩] [٤:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست

فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است

چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود

گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست

ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود

یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست

پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت


آیـینـــه ای و آه کـــه هــــرگــز بــرای تــو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

 

 

(فاضل نظری)

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸] [٩:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود.

 

(نجمه زارع)

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۸] [٩:٥٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نازنینم عقل و عشق من پریشان تو بود

وان شب قدرم که اعجازی ز چشمان تو بود

 

در شب تاری که من شب زنده داری کرده ام

هر دو چشم خسته ام گویا پریشان تو بود

 

کوچه های شهر من در حسرت آن لحظه اند

کین دل لیلای عاشق پیشه مهمان تو بود

 

شعر بارانی من در وصف روی همچو گل

با حضورت هر غزل برگی ز دیوان تو بود

 

من نماز گریه را خواندم به هنگام نیاز

با وضوی اشک، کان هم بهر هجران تو بود

 

(سهیلا خادمی-انجمن ادبی شیدا- اهواز)

 

پی نوشت:

یکی از چیزایی که دوست دارم-البته بعد از شعر-اینه که شب سوار ماشین شم و تو شهر دور بزنم.به خاطر همین امروز که از دانشگاه بر می گشتم، نشستم روی اولین صندلی اتوبوس که مشرف باشم به جاده،که به نظر من با همه ی شلوغیش آرامش عجیبی داره و چراغ های رنگارنگی که روشن شده قشنگه و انگار با آدم حرف میزنه به هر تقدیر. نشستم که به دل مشغولی هام فکر کنم.

اول به تو  که....

    همه درد منی تو     غم دنیا که غمی نیست

من ازت خاطره دارم      خاطره درد کمی نیست

و بعد به اینکه الان که برسم خونه ساعت حدود هفت بعد از ظهره، از هفت صبح که رفتم دانشگاه حدود 12 ساعت گذشته، و من همه ی امروز درگیر کار پایان نامه بودم، انقدر مشغول بودم که فرصت نشد نماز بخونم و حالا باید 15 رکعت نماز بخونم، اون هم به سبک جانبازان  نشسته.و چقدر شرمنده میشم پیش اوس کریم  ولی با این حال:

دوست می دارم خدا را جنس عصیان من است  

  دوست می دارد نمازم را به باطل بودنشخمیازه

به اینکه الان که برسم و پدر و مادرم چهره ی پنچرم رو ببینن، حتما با نگرانی میگن ( داری می میری) و حتما من طبق معمول می خندم به اینکه نمی دونن نصف بیشتر خستگیم مال اینه که سر به سر دوستام میذارم- مثلا امروز تو آزمایشگاه گفتم هر کی به من کمک کنه میره بهشت، یه دختری بنده خدا اومد کمک کنه زد یه وسیله رو شکست و من یه ساعت خندیدم، بعد زود آثار جرم رو پاک کردیم و در رفتیم_خنده

و فکر کنم به طرح(بلوک کامل تصادفی ) که باید پایان نامه رو بر این اساس پیاده کنم و هنوز نفهمیدم چیهناراحت

به اینکه منی که تا حالا سنگین ترین چیزی که بلند کرده بودم قاشق غذاخوری بود برای پایان نامه چقدر وسیله سنگین جا به جا کردم  امروز.

به اینکه شاید مجبور شم به خاطر پایان نامه با کارم،  رئیسم که خیلی دوست داشتنیه و همکارانم که خیلی نازن  خداحافظی کنم و چقدر دلم براشون تنگ میشه.

به اینکه چرا چند وقته شعر جدید نگفتم  نکنه دوباره چشمه شعرم بخشکه

به اینکه کاش الان که برسم خونه شام ماکارونی داشته باشیم.

به اینکه امروز تو وبلاگ چی بنویسم ....

با همین افکار رسیدم خونه و شعر بالا رو برای وبلاگ انتخاب کردم

و این پی نوشت رو نوشتم که تقدیم  کنم به خودم ، که خیلی دلم برای خودم تنگ شده به هر تقدیر. خیلی وقته به خودم فکر نکردم.از خود راضی

                         عسل بانو

 

[یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٧] [۸:٥٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل ام غریب ترین اهل این حوالی بود

که از قصیده ی عشقی بزرگ ، خالی بود

نجیب و ساده و معصوم و پاک و رویایی

همیشه در عطش عاشقی خیالی بود

دلی غریب نواز و دلی خیال پرست

- به قول مردم این شهر - لاابالی بود

برای جستن مضمون تازه ی یک شعر

همیشه منتظر عشق احتمالی بود

اگر چه مثل بهار از شکفتنی سرشار

ولی اسیر همان برف پارسالی بود

شنیده بود که از جنس عشق شهری هست

و از اهالی این شهرک خیالی بود

تویی که آمدن ات مثل شعر می مانست

به دفتری که پر از صفحه های خالی بود.

(بر گرفته از وبلاگ طهورا)

[شنبه ۱۳۸٩/٩/٦] [۸:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی، فهمید

از حجم اقیانوسِ دردم شبنمی فهمید

 

می گفت یک جایی دلم دنبال آهویی است

فال مرا فهمی نفهمی مبهمی فهمید

 

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 

او داشت هفده سال- یا کمتر نمی د انم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید

 

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

 

دستم به دستش دادم  و از تب، تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من، کمی فهمید

 

هی گفت از هر در سخن، از آب و آیینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم نمی فهمید

 

می خواند از آیینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم نمی فهمید

 

(دکتر محمد حسین بهرامیان)

 

 

[جمعه ۱۳۸٩/٩/٥] [۸:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من به عاشق بودنم، دنیا به عاقل بودنش

من به آسان بودنم، دنیا به مشکل بودنش

 

دوست می دارم خدا را، جنس عصیان من است

دوست می دارد نمازم را به باطل بودنش

 

قصه ام بر عکس آدم هاست، حالم را بپرس

از مسیحایی که جانم داده قاتل بودنش

 

مانده بود از من خودم را.... رفته بود از من قرار...

رفتنش سخت است اما در مقابل بودنش....

 

در دل تنهایی و غم سنگ می شد کاش دل

عاقبت خود را به کشتن داده با دل بودنش

 

 

(مریم رزاقی)

[جمعه ۱۳۸٩/٩/٥] [۱٠:٤٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من را بکش درون خودم تا نمرده ام

بی تو نه زنده مانده ام اینجا نه مرده ام

هر شب کسی درون خودم با طناب دار

هی پنجه نرم میکند اما نمرده ام

شرمنده ام از این که پس از عاشقت شدن

روزی هزار مرتبه تنها نمرده ام

این زندگی که نیست فقط زنده مانی است

غمگین ترین دلیل که حالا نمرده ام

وقتی شکست سهم من از چشم های توست

در این نبرد یک تنه آیا نمرده ام؟

 

(بر گرفته از وبلاگ گنجشک ها تابوت نمی خواهند)

[پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤] [۱٢:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه ایست، رفتن رسیدن است

 

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

 

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

 

پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

 

ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

 

گفتی مرا بخوان، خواندیم وخامشی

پاسخ همین تو را، تنها، شنیدن است

 

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

 

(قیصر امین پور- از کتاب آینه های ناگهان)

 

[پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٤] [۱٢:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

سلام می کنم به تو، تویی که صادقانه ای

برای من، خودت و ما، یه حس عاشقانه ای

 

سلام تو فقط سکوت و یک نگاه شعله ور

شروع شد میان ما فضای شاعرانه ای

 

ندای قلب عاشقم به گوش کس نمی رسد

گمان کنم برای من هنوز محرمانه ای

 

دلم مثال  برف و تو همان حضور آتشی

چه کیف می کند دلم، چه عشق عادلانه ای

 

کسی سوال می کند اگر روی چه می کنم؟

به ذهن من نمی رسد جواب عاقلانه ای

سید محمد رضا حجازی

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٢] [۸:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری، به تو یعنی، به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

 

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

به همان شیوه ی فهماندن منظور به هم

 

به تبسم، به تکلم، به دلارائی تو

به خموشی، به صبوری، به شکیبائی تو

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است

 

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش

می توان یک شبه پی برد به دلداگی اش

 

حتم دارم که توئی آن شبح آینه  پوش

عاشقی جرم قشنگی است در انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه توئی

عشق من، آن شبح شاد شبانگاه توئی

 

(بهروز یاسمی)

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱] [۸:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak