کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

دلبری عشوه ده  سرکش خون خوارش ده

 

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد

غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

 

چند روزی جهت تجربه بیمارش کن

با طبیبی دغلی پیشه سر وکارش ده

 

ببرش سوی بیابان و کن و او را تشنه

یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده

 

گمرهش کن که ره راست  نداند سوی شهر

پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده

 

عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند

مدتی گردش این گنبد دوارش ده

 

کو صیادی که همی کرد دل ما را پار

زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده

 

منکر پار شدست او که مرا یاد نماند

ببر انکار ازو و دم اقرارش ده

 

گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی

که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده

 

گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد

رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده

 

بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن

ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده

 

دیوان شمس مولانا

 

پی نوشت 1 :

       چهره ی زرد مرا بین و مرا هیچ مگو

                       درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو

دل پر خون بنگر چشم چو جیحون بنگر

                    هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو

دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو

                  گفت من آن تو ام  دست مخا هیچ مگو

                                   ( مولانا)

پی نوشت 2 :

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

                پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

                       ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

 دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

                         آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

  گفتم ای عشق  من از چیز دگر می ترسم

                    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو  سخن های نهان خواهم گفت

                سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

(مولانا)

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠] [۱٠:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود

آتش گرفته بود وُ مرا ، راه ِ پس نبود

بعد از هجوم وحشی ِ آن تند باد زشت

دور و برم به جز تلی از خار و خس نبود

دیدم که از جماعت یاران ِ نیمه راه

حتی برای طعنه زدن ، هیچ کس نبود

در، باز بود وُ وسعت پرواز، دلفریب

اما مجال ِ پرزدنم از قفس نبود

سوزانده بود روح مرا هُرمی از عطش

از جام چشم های تو یک جرعه بس نبود

*

شاید که اشتباه و عجولانه بوده عشق

شاید که کودکانه ، ولیکن هوس نبود

می ترسم از ادامه ی راهی که دیگران

رفتند و در نهایت ِ آن هیچ کس نبود

 

 

بر گرفته از وبلاگ طهورا

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٩] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

اول آبی بود این دل،آخر اما زرد شد

آفتابی بود،ابری شد،سیاه و سرد شد

 

آفتابی بود،ابری شد،ولی باران نداشت

رعد و برقی زد،ولی رگبار برگ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف،عین آینه

آه،این ایینه کی غرق غبار و گرد شد؟

 

هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد،نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد،شد

 

هر چه روزی آرمان پنداشت،حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است،عین درد شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد:زوجی فرد شد

 

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

 

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد!

وبلاگ شاپرک

 

 

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸] [۱۱:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

أشهَدُ أن لا الهَ الّا عشق

أشهَدُ أن لا شریکَ الّا تو

 

اَلسلام عَلی روزهای خوبی که...

حَیِّ عَلی خاطرات و حالا تو... 

 

سَمِعَ اللهُ هر که با تو بنشیند

سُبحانَ رَبیّ مِن عذاب و اما تو...

 

اَلحَمدُ کردگار میوه های ممنوعه

اللهُ اَکبر از هر چه کرده با ما...تو

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت1:

نمازم را که می بینی...

هی گفتند نخور میوه را ، ممنوع است، عاشق می شوی

خوردم و عاشق شدم و هبوط کردم به شکل سیب.

سیبم حالا.

کاش حداقل عاشق باشد آنکه می خورَدَم....

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت2:

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

                     حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

                کان تحمل که تو دیدی همه بر  باد آمد


(حافظ)

 

[جمعه ۱۳٩٠/۱/٢٦] [٧:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است

خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیون باختم و جان دادم!

با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!

حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم

از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

 

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختم! آخر بازی، همگی دست زدند

 

(بخشی از شعر سید مهدی موسوی)

 

 

********

روباه گفت: سلام!

شازده کوچولو سربرگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.

صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب...

شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چقدر خوشگلی!...

روباه گفت: من روباه هستم.

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه  دارم که نگو....

روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.

شازده کوچولو اهی کشید و گفت : ببخش.

اما پس از کمی تامل باز گفت:

- (( اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه میگردی؟

شازده کوچولو گفت:من پی آدمها می گردم. (( اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. ای کارشان آزارنده است.مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می گردم. نگفتی  (( اهلی کردن)) یعنی چه؟

روباه گفت: (( اهلی کردن...))یعنی علاقه ایجاد کردن

- علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری.

من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در دنیا همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من  گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است ...

 

( شازده کوچولو- آنتوان دو سنت اگزوپری- ترجمه ی محمد قاضی)

پی نوشت1:

 

هستی ام را به آتش کشیدی

سوختم من ندیدی ، ندیدی

 

منم اهلی شده بودم. اهلی...

این حس ششم عجب چیز غریبی است. دیروز در پی نوشت، نوشتم که با تو بودن مثل افتادن در چاه است با چشمان باز....

  و امروز گرد و خاکم را تکاندم؛ با حرص و خندیدم؛ زورکی

بر زمینم زد عجب این بی مروت روزگار....

 

پی نوشت 2:

سلام یعنی خداحافظ

خداحافظ جای خالیِ بعد از منِ غریب

خداحافظ سلام ِ آبی ِ  امنِ  آسوده

ستاره ی از شب گریخته ی همروزِ من

عزیزِ هنوزِ من .... خداحافظ

خداحافظ اولین بوسه های بی اختیار

کوچه های تنگ آشتی کنان دلواپس

عصر قشنگ صمیمی

ماه معطرِ اطلسی های اینقدی،.... خداحافظ!

سلام سهم کوچک من از وسعت سادگی

سایه نشین اب و هم پیاله ی تشنگی سلام

عزیز همیشه و هنوز من

خداحافظ....

(سید علی صالحی)

پی نوشت3:

حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی

نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ

از اندوه اوقات ما با خبر شوند

دیگر سفارشی نیست

تنها، جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند

خداحافظ...

(سید علی صالحی)   

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٢۳] [۱۱:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

 

(غلامرضا طریقی)

 

پی نوشت 1:

با توبودن؛ مثل افتادن در چاه است با چشمان باز،

که بیاورندت بیرون و داد بزنند سرت که: کوری مگر دختر؟

و تو گرد و خاک لباست رو بتکانی؛ با حرص

و بخندی؛ زورکی

(عسل بانو)

 

پی نوشت 2:

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

(فاضل نظری)

 

پی نوشت 3:

 آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخاعوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

درعشق سال هاست که فتواعوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم ودنیا عوض شده است

(فاضل نظری)

 

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٢] [٩:٤٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دلی که می‌کشی از آن عذاب بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است

خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟

وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است

تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است

من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

 

(نجمه زارع)

پی نوشت 1:

 

 

نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست

(نجمه زارع)

 

 

پی نوشت 2:

 

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

(نجمه زارع)

پی نوشت 3:

 

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

(نجمه زارع)

 

 

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۱] [۱٠:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو چه باشی چه نباشی مونس جان منی

که تو هم کعبه و هم یوسف کنعان منی

 

و اگر رود دلم خشک شود باکی نیست

که اگر ابر نباشد تو که باران منی

 

و مهم نیست هوا ابری و طوفانی شد

که چو یک شانه تو آرامش این زلف پریشان منی

 

و اگر در به در و بی سر سامان باشم

تو که هم مأمن و هم موطن و .....

                               اصلا خودِ ایران منی

(عسل بانو)

پی نوشت1:

 

 باز غزلم بی وزن شد. خیالی نیست.

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست.

پی نوشت 2:

حالا همه می دانند که همه ی ما یک طوری غریب

یک طوری ساده و دور

وابسته ی دیر سال بوسه و لبخند و علاقه ایم.

(سید علی صالحی)

 

پی نوشت 3:

این صبح، این نسیم، این سفره ی مهیا شده ی سبز، این من و این تو،

همه شاهدند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند.....یکی شدند و یگانه

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.

اول فقط یک دل دل بود. یک هوای نشستن و گفتن، یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

یک هنوز با هم ساده.

رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.

بعد یک صدا شدیم.

هم آواز و هم بغض و هم گریه؛

هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن.

برای یک قدم زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوت دل خاص،

برای یک دل سیر گریه کردن.....

برای هم سفر همیشه ی عشق...... باران!

( سید علی صالحی)

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠] [۱٠:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

نگهدار دنیا؛

همین جا پیاده می شوم.

 

 

پی نوشت 1:

 

      رشته ای بر گردنم افکنده دوست

                            می کشد هر جا که خاطرخواه اوست

رشته بر گردن نه از بی مهری است

                         رشته ی عشق است و بر گردن نکوست

 

دارم فکر می کنم به روزی که چراغ سبز شد و حرکت کردم به سوی تو.

به شرط چاقو که به دنیا نیامده ام من،( که من این خانه به سودای تو ویران کردم).

منم از اهالی همین امروزم و ( نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست).

و چه اتفاق نادر و عجیبی ست دوست داشتن.

پی نوشت 2:

اگر این پرستو بداند

که من چقدر تو دوست می دارم

به خدا زمین از رفتنِ این همه دایره باز... باز می ماند!

چه دیر آمدی حالای صدهزارساله ی من!

من این نیستم که بوده ام

او که من بود آن همه سال

رفته زیر سایه ی آن بید بی نشان مرده است.

       (سید علی صالحی)

 

پی نوشت 3:

دیگه ماهی قرمز عید نداریم

دومی هم رفت پیش دوستش.

 

پی نوشت 4:

همیشه نیمه ی دوم فروردین خیلی دیر می گذره، اصلا انگار نمی گذره.

 

 

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠] [۸:٢۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دل تو یا برای من و یا برای دیگری

به من نمی دهی نده، دلت برای دیگری

 

من ِ جوانِ ساده سر تو را بپرورم که تو

به وقت میوه دادنت کنی هوای دیگری؟

 

من این همه تحمل شکنجه می کنم چرا؟

که آشنای من شوی نه آشنای دیگری

 

نه مثل من که جان خود دهم برای دیدنت

نه مثل تو که دم به دم کنی هوای دیگری

 

اگر جدا شدی دگر، اجازه ات نمی دهم

مرا صدا کنی، برو ...بزن صدای دیگری

 

دمی به خود بیا ببین در این سراب تازگی

نه دیگری سزای من ، نه تو سزای دیگری

 

((امیر آل هفت تن-اهواز- انجمن ادبی شیدا))

 

پی نوشت 1:

هر وقت بهار می آید دلم مثل روز های ابری گیلان می گیرد، فکر می کنم قسمتی از شعر هایم تبخیر شده است.

 

پی نوشت 2:

دلم برای سه تارم تنگ شده.

خودم رو تنبیه کردم ، نمیرم سراغش.

 

پی نوشت3:

مردد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

          که بین چشم و ابرویت بلا تکلیفی محضی است

پل ابروت می گوید: توقف مطلقا ممنوع

        نگاهت می دهد اما به من فرمان که اینجا ((ایست))

دوباره بی وفایی امتحان می گیرد از عشاق

        زلیخا صفر، مجنون صفر، یوسف بیست، لیلی بیست

 

 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧] [۱٠:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد

می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد

سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!

عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد

گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد

دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش

من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!!

مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد

می رود سمت ِ ... دور می گردد، می دود سوی ِ ... آه! می افتد

زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان

چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد..

 

 

سید مهدی موسوی

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥] [۱٠:۱٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خواستی قصه ی نانوشته ات باشم

یا که سنگ صبور غصه ات باشم

 

که بنشینیم و فقط حرف بزنیم

صحبت از روزهای شگرف بزنیم

 

مثل آئینه ای برابرت باشم

تو بگویی و ..من دفترت باشم

 

قرار شد از عشق دم نزنیم

در مسیر عاشقی  قدم نزنیم

 

...که با حکم روزگار بُر خوردیم

و در راه عاشقی زود سُر خوردیم

 

و عاشق شدیم، چقدر  ترسیدیم

و از ترس عشق چقدر جنگیدیم

 

عشقمان جنگ شد، جهانی شد

و همه جا پیچید، آرمانی شد

 

و عزیزترین سرباز جنگ شدیم

و مدال گرفتیم.... سرهنگ شدیم

 

زیر بارعشق کمرمان خم شد

طاقت دل بی تابمان کم شد

 

پر شدیم از روز های بارانی

(ایده ی لوس بوسه درمانی)

 

 

ادامه دارد....

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت 1:

 

این شعر اولین دستاورد ذهنی  عسل بانوی کالسکه چی در سال نود می باشد.

می دونم پرشده از بی وزنی، ولی دوست دارم یه قصه به نظم بگم. یه قصه ی دنباله دار.

یه قصه برای بچگیه آدم بزرگای امروز، که یه روز با قصه های ده شلمرود خوابشون برد، که آخر قصه همیشه حسنی دیگه تنها نبود و کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها....

اشکالی داره؟

 

پی نوشت 2:

 

سیزده را همه عالم به در امروز کنند

                       من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

 

پی نوشت 3:

 

یادش بخیر، سیزده بدر های بچگی و  دلهره ی فردای مدرسه

و پیک های نوروزی که همون روزهای اول نوشته بودم

انگار یه صدایی از دوووووور می گفت:

به غروب سیزده بدر فکر کن    ( از طرف ستاد  زهرمار سازی عید).

 

همیشه بعد از یه تعطیلی  طولانی با دلهره می رفتم مدرسه

 

پی نوشت 4: 

ماهی قرمز هفت سین ما تنها شد، دوستش مرد.

 

 

 

 

 

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱/۱۳] [۱٢:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

ناتانائیل، بکوش اهمیت در نگاه تو باشد، نه در آنچه به آن می نگری.

                                          مائده های زمینی- آندره ژید)

 

غم نوشت:

 

در این روز های کسالت بار ملال آور که پر شدم از بی اعتمادی

تصمیم گرفتم بیشتر گوش باشم و چشم

کمتر حرف بزنم

کمتر بنویسم

بیشتر بفهمم

بیشتر بخوانم

می خوام بکوشم اهمیت در نگاهم باشد نه در آنچه به آن می نگرم

می خوام برگردم به خودم، که دلتنگم برای خودم، که دور شدم از خودم

انگار جایی خیلی دور ایستادم و برای خودِ سابقم دست تکان میدم.

این روز ها بیشتر شعر خواندم و قدم زدم در کوچه های وب.

چقدر آرام شدم با خوندن وبلاگ (غزل پست مدرن- دکتر سید مهدی موسوی).

چقدر شرمنده شدم که در انتخاب پست ادبی برتر وبلاگ پر از قصور من هم در لیستی بود که وبلاگ این استاد می درخشید .

شعری از دکتر موسوی رو امروز میذارم به رسم احترام که وبلاگش این روز ها همراه تنهایی منه.

 

    

 

 

 

 

نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی

مرا گرفته و از خواب ها تکان بدهی

نخواستم که بگویم: «پدر بمان با من»

زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی

نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو

نخواستم که به من راه را نشان بدهی

«قبول» کردی و کردم جدایی و غم را

که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است

نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است

برای تو که مرا بیش و بیشتر بودی

صدای اطمینان، روی قفل در بودی!

برای تو که دوباره مرا بغل بکنی

تویی که از دل این بچّه باخبر بودی

برای اسم قشنگت که یاری ام می داد

طلسم آرامش موقع ِ خطر بودی

برای تو که تمامی ِ خوب های منی

برای تو که خلاصه کنم: پدر بودی!!

قرار شد کـه به من غربت جهان برسد

قرار شد پدر من به آسمان برسد

که منتظر باشم تا دوباره در بزنی

کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!

تو نیستی و من و برج های تکراری

تو نیستی و من و عشق های بازاری

تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها

تو نیستی و من و خنده ی مترسک ها

تو نیستی و من و روزهای شبزده ام

تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!

تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت

که توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت

فروختم همه ‌ی خاطرات دورم را

فروختم همه ی خویش را، غرورم را

فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها

و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها

و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها

میان خنده‌ی «هرچند»ها و«لابد»ها

و گم شدند تمامی آن اصولی که...

و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...

پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده

پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکی هایم

بگیر دست مرا... پا به پات می آیم

بگیر و پاره ‌کن این روزهای‌ زشت مرا

به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...

شبی دراز شده، اعتراض ها مرده

غرور در دل «بازی دراز»ها مرده

قرار تازه‌ ی ‌من، توی ‌کوچه، ساعت ‌هشت

و بی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»

و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»

هزار دختر و من، پیتزا و نوشابه

شبی ‌که غصّه از این بیشتر نخواهد شد

شبی دراز که دیگر سحر نخواهد شد

نشسته است زمستان، بهار خوابیده

شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده

بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!

پدر! کمک بکن از راه رفته برگردم

که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟

که افتخار کنم عکس روی طاقچه را

که افتخار کنم خنده ی قشنگت را

که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را

که باز زنده کنم خاطرات دورم را

که پس بگیرم از این سال ها غرورم را

هزار ترکش اندوه مانده توی سرم

نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم

هزار مدفن گمنام روبروی من است

هزار ابر لجوجند توی چشم ِ ترم

که ‌بیست ‌سال ‌گذشته ‌ست، بیست ‌سال ‌تمام

هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!

نمی رسیم بـه هم مثل ریل های قطار

که آسمان ‌تو ‌دور است ‌و من ‌شکسته ‌پرم

تمام عشق، تمام ِ زمان، تمام زمین

تمام شعر من و اشک های مختصرم

تمام آنچه ‌که باید، تمام ‌آنچه ‌که نیست

برای خوبترین واژه ی جهان:

پدرم!

    

(دکتر سید مهدی موسوی)

پی نوشت:

 

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

(سهراب)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/٩] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

این خواب ها یعنی خداحافظ بهار من

یعنی بریدی، خسته ای از گیرو دار من

بین دو تا آیینه ماندی ، انعکاسی تلخ

از انتظارش، انتظارت،انتظار من

دیگر رهایت می کنم تا باز برگردی

به دوره ی آرامش قبل از کنار من

از تو برایم خاطراتت، خنده هایت بس

شب های بی کابوس خالی از حصار من

بعد از تو بوی تند غربت می دهد دستم

در چهارراه گلفروشان دیار من

هر جا قراری با تو بود و طعم آغوشی

می سوزد از حسرت پس از این روزگار من

تو روح جاری در منی که شعله می ریزی

در گریه های بعد از این بی اختیار من

این اشک ها تنها امیدم بود وقتی عشق

می خواست خاکستر کند دار و ندار من

ای کاش مثل هر خداحافظ امیدی بود

درحرف هایت.....آتش صبر و قرار من

خوشبخت باش و بی خیال حس و حالم باش

کاری ندارد عشق بعد از این به کار من

 

(بر گرفته از وبلاگ کاشکی شعر مرا می خواندی)

 

 

 

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٧] [۱۱:٢٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak