کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

....................................................................

...................................................................................................................

*****************

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد  تو بنشینم

جهان پیر است  بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار  ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجائی ساقیا برخیز

که غوغا می کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

(حافظ شیرازی)

پی نوشت:

..................................

.........................................................................

گاهی می شود برای یک عزیز چند سطر سکوت به یادگار گذاشت، تا او در خلوت خود هرطور که خواست آن را معنا کند.

 

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥] [٧:٥۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

آن خطاط سه گونه خط نوشتی، یکی او خود خواندی ولا غیر، یکی را خود هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر.

آن خط سوم تویی.

**************

 

من خواستم که خواب و خیال خودم شوی

رویا شوی امید محال خودم شوی

لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت

آوردمت دلیل زوال خودم شوی

یا در دلم شناور یا بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی

هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم

چیزی نمانده است که مال خودم شوی

حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی

عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام

نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

 

مهدی فرجی

 

پی نوشت:

(به شکرانه ی باران امروز:)

باران می بارد

به دعای کداممان، نمی دانم.

من همین قدر می دانم که باران صدای پای اجابت است و خدا با همه ی جبروتش دارد نیاز می خرد!  پس نیاز کن.....

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱] [۱٠:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟

 

کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

 

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه

 

نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟

 

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد

 

کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟

 

گلایه می کند از گریه ام خدا اما

 

زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟

 

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی

 

که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟

 

 

" الهام دیداریان "

 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤] [۱٢:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

نه تلخم ، نه شیرین، مزه ی بی تفاوتی می دهم این روزها، جنس حالم زیاد مرغوب نیست.

(من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است      

    این برکه ی  بی حوصله اندازه ی من نیست)

 

************************

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

پیششان سر بر نمی آرم، رعایت می کنم

همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه ی رنج تو باشم رفع زحمت می کنم

این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش

آنقدر جذابیت داری که حیرت می کنم

کم اگر با دوستانم می نشینم جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رویت می کنم

فکر کردی چیست موزون می کند شعر مرا؟

در قدم برداشتن های تو دقت می کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می کنم

 

(کاظم بهمنی)

 

این آقای کاظم بهمنی رو چند روزیست کشف کرده ام. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

افتادیم تو کار کشف استعداد های ادبی.  یک شعر دیگر از همین شاعر:

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

 

پی نوشت:

عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن هست هنوز دنبال یه بهونه ای که بمونی.

به هر تقدیر عابر اهل عبور است. گاهی باید رفت. حتی اگر جایی برای رفتن نباشد.

مزه ی بی تفاوتی می دهم این روزها.

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳] [۸:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شاهرگ سکوتم را که بزنند این جماعت نا اهل،

سیب ها  را می سپارم به رود تو

و در غار دلت مبعوث می شوم

من پیام آور تمام دیوانگی های زمینم

بگذار تکفیرم کنند.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

بعضی ها را هرچقدر بخوانی  خسته نمی شوی

هرچقدر گوش دهی عادت نمی شوند

هرچه تکرار شوند باز بکراند و دست نخورده

شنیده ای؟

بعضی ها بی نهایت اند.

 

پی نوشت 2:

از اونجایی که من به اقیانوس هم که برسم اسفالت میشه تا تصمیم گرفتم روز نوشت ها رو هم اضافه کنم به کالسکه چی

سوژه ها پریدن. انگار دیگه هیچی نمی بینم که بنویسم.

این ها همه تاثیر خوندن کتاب ((کیمیا خاتون)) باشه شاید.

خورد توی ذوقم کمی. انتظار داشتم آخر کتاب یه عشق آتشین بین شمس و کیمیا ببینم نه اینکه.....

هر چی باشه شمسی که مولانا رو منقلب کنه قابل احترامه.

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠] [٩:۳۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 پیش نوشت:

حواسم را هر کجا پرت می کنم، دوباره پیش تو می افتد.

حواس فاصله را پرت کرده ام ..... بیا.

 

*******************

 

 

خوش خیال کاغذی

  

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

 

(عرفان نظرآهاری)

 

 

پی نوشت:

 

لنگه های چوبی در حیاطمان

اگرچه کهنه اند  جیر جیر می کنند

محکمند

خوش به حالشان

که  لنگه ی هم اند.

(حسین پناهی)

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦] [٩:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak