کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

بدون سیب، کاشف جاذبه ها می شدم

تنها اگر،

من....تو .... و نگاهت

   قبل از نیوتن بودیم.

 

                                     *********************

خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی

شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی

 

نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن

دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی

 

تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود

که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی

 

مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم

تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی

 

خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش

تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی

 

خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها

گمان هرگز نمی بردم که واویلا  ترین باشی!!

 

 

 

 

پی نوشت نداریم....بیست بار نوشتم ولی اونی که می خواستم نشد

نشد دیگه...

اول مروری داشتم بر سالی که در نود گذشت ...

بعد تبریک گفتم به تک تک دوستانی که هرگز ندیدیمشان ولی اشک و لبخندم را در کالسکه چی با اونها شریک بودم

ولی باز به دلم ننشست.

 پی نوشت نداریم ولی امروز خاطره ای خواندم از دکتر شفیعی کدکنی ،  که بی مناسبت نیست با این روزها. خواندنش خالی از لطف نیست:

 

 

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

 

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

 

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

 

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

 

استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت:

حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

 

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

 

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

 

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

 

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

 

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

 

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

 

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

 

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

 

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

 

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

 

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

 

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

 

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه،

فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

 

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

 

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

 

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

 

"چه شرطی؟"

 

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

 

***

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:

"به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

(سوره انعام، آیه 160، مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها

 

  

 

 

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧] [۱۱:۱٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

این روزها از کنار من که می گذری احتیاط کن

هزاران کارگر در من مشغول کارند

روحیه ام در دست تعویض است.

 

                                     *********************

ما گشته ایم نیست، تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

 

 

راز من است غنچه لب های سرخ تو

راز مرا برای کسی باز گو مکن

 

دیدار ما تصور یک بی نهایت است

با یکدگر دو آینه را روبرو مکن

 

پی نوشت1:

مسافر مسافر است؛

از همان اول که به استقبالش می روی

به فکر بدرقه اش هم باش

دل نبند

عابر اهل عبور است....

نگفتمت؟

 

پی نوشت 2:

شکسته بال تر از من میان مرغان نیست

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

 

پی نوشت 3:

دلت بچه بود...

قدت به قد عاشقی هم نمی رسید که کوچک شمردی عظمت عاشقانه هایم را....

تو چه می فهمی حال روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند.

 

پی نوشت4:

خوشحالم فراووووووووووون

همین الان فروغ تماس گرفت، حالش خوب بود.

فقط می خواست مارو نگران کنه نامیزون

 

پی نوشت 5:

 

انگار سال نود زودتر از همه ی سال ها گذشت

     دارم فکر می کنم سال خوبی بود؟

 

[پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥] [٧:٥۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

قحطی دوستی می آید.

هفت سال نه، هفتصد سال در دلم ذخیره و پنهانت می کنم.

بگو کنعانیان منتظر نباشند.

تقسیم شدنی نیستی.

حتی اگر یعقوب بیاید.

 

                                     *********************

کدام عاشق تر بود؟

ابراهیم  یا اسماعیل؟

ابراهیم که گفت در خواب دیده ام که جانت را می ستانم؟

یا اسماعیل که گفت جانم ارزانی رویاهایت؟

 

من عاشق ترم یا تو؟

گفتم (( تو آن بزرگترین هرمی....))                      

گفتی من ابراهیمم ، تبر به دست برای شکستن تو

یادت هست؟

راستی من تو را تکه تکه کردم یا تو؟

کداممان دیگری را شکست؟

 

تو ابراهیم منی...

کافی ست بخواهی و مرا به قتلگاه ببری

 

 

پی نوشت1:

دست هایم این روزها بوی حافظ می دهد

تفال که می زنم

کنعانم بدجور یوسفش را می خواهد...

 

پی نوشت 2:

کاش توی زندگی هم مثل فوتبال وقتی زمین می خوردی و از درد به خودت می پیچیدی، داور می اومد و می پرسید:

می تونی ادامه بدی؟....

[شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠] [۱۱:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

   پیش نوشت:

    خسته ام،...

    نه این که کوه کنده باشم ،.....نه.

    دل کنده ام.

 

                                     *********************

زن گریه های روز و شبش فرق می کند
سر دردهای بی سببش فرق می کند
گر چه اسیر کشمکش سیب و گندم است
اما برای عشق تبش فرق می کند
می خندد و به روت نمی آورد ولی
لبخند عشوه و غضبش فرق می کند
باید درست ساعت دو عاشقش شوی
یک ثانیه جلو ,عقبش فرق می کند
زن "نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت"
هر لحظه طعم سرخ لبش فرق می کند
روز از سر غرور و شب از درد عاشقی
زن گریه های روز و شبش فرق می کند




 

 

    پی نوشت1:

 

    من گرفتار یکی از بیماری های خاص شدم. اسم این بیماری(( سندروم      شمس)) است. این بیماری با طلوع یک شمس احتمالی شروع می شود.

  ابتدا گوش آدم دراز می شود. روح آدم را تسخیر می کند. بعد در پوست و خون   آدم نفوذ کرده و نهایتا به حرص و جوش منتهی می شود. خلاصه اینکه به  شدت در وجود من متاس تاس ( یا متازتاز)کرده و از امروز وارد مرحله ی جدید   شده.

التماس دعا.

 

پی نوشت 2:

  امروز فروغ همون فروغ که پست قبل معرفیش کردم- کامنت گذاشته که    چند روز نیست و میره برای نمونه برداری- خیلی نگرانم .خیلی...

پی نوشت 3:

منم باید برم نمونه برداری ولی دکتر متخصص شمس نمی شناسم

 

پی نوشت 4:

 

    زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟

    ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟

     تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟

     من اگر گوشه ی میخانه نشستم به توچه؟

             آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من، من که تر هستم به تو چه؟

 

پی نوشت 5:

 

 

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.

 

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز. برای خاطره های دم دستی.

 

اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوش بحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

 

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.

 

توجه کنید....

توجه کنید....

دوستی های دسته ی آخر  منجر به سندروم شمس می شوند.

درد داره هااااااااااااا

من کشیدم. 

 

الحاقیه:

می دونی چی گفت؟ همین الان. گفت:

 مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن

 نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

 زندگی تکرار زخم کهنه ی دیروز نیست

 بال های خسته ات را رو به فردا باز کن

 

اصولا نا میزونه......ساکت

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦] [۱۱:۱٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

دست به صورتم نزن، می ترسم بیفتد نقاب خندانی که بر چهره دارم و بعد

سیل اشک هایم تو را با خود ببرد.......

                                     *********************

او قول داده بود که لیلا نمی رود
مال من است بی من از اینجا نمی رود
او گفته بود آدم و حواش می شویم
سوگند خورده بود که فرداش می شویم
او قول داده بود که موسی رفیق ماست
عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست
ایوب را به خا طر ما آفریده است
کشتی نوح را طرف ما کشیده است
ترسی نداشتیم که از بت پرست ها
مردی تبر به دست فرستاد پیش ما
او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی شعور منی منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بی اذن او که رود به دریا نمی رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت
بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت
فردا رسیده است تو رفتی بدون من
حالا تویی که تشنه ترینی به خون من
فردا رسید آدم و حوا تمام شد
« لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد »

موسی عصاش را سر ما ها شکست و رفت
با هر دو دست زد سرمان
 را شکست و رفت

وقتی که دید کار من و تو نمی شود
از روی عرشه نوح خودش را به خواب زد

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد
آتش کشید در من و باران نزول شد

قوم یهود بود سراسر شلوغ بود
عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد


 

 

پی نوشت1:

خدایا در گلویم ابر کوچکی است که خیال بارش ندارد،

 می شود مرا بغل کنی؟

 

 

پی نوشت 2:

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ، پررنگ ها را می بینیم، سخت ها را می خوانیم، غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند وو بی صدا می روند.

 

پی نوشت 3:

 

وبلاگش پر است از زندگی، می خوانی ، می خندی، بغض می کنی،

جیغ می کشی از همان جیغ های بنفش که خودم اختراع کردم و فقط خودم صدایش را می شنوم....باید بماند...چون می خواهد که بماند....

فروغ خاموش را می گویم که از روشن ترین های این روزگار است.

بخوانید وبلاگش را و برای سلامتیش دعا کنید

 

            www.fk.persianblog.ir

 

پی نوشت4:

کمی تغییر کرده ام..... برای شناختنم کمی عکسم را مچاله کن...

صدایم را می شنوی؟

گمت کرده ام....

کجای این خیابانی؟

دلم خدا می خواهد....

[یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤] [۱٠:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

 

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.» 

 

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

 

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

 

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

 

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

 

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

 

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

 

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

 

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

 

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

 

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠] [٢:٠۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

اما تو که دستت به زمین می رسد..... بلندم کن.

                                     *********************

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت

 

اما به گونه ای که فقط من ببینمت

 

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

 

حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

 

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من

 

حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

 

مثل لزوم نور برای درخت ها

 

هر صبح لازم است که حتما ببینمت

 

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد

 

درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

 

 

(مسلم محبی)

 

 

پی نوشت1:

هی می خواهم گمت کنم به عمد.... اما هی پیدایت می کنم اتفاقی......

 

 

پی نوشت 2:

اوضاع ترافیک همین جوری پیش بره برای اینکه به موقع برسم به محل کار باید همون جا بخوابم و برنگردم خونه، هر روز دارم 5 دقیقه زمان خروج از خونه رو می کشم جلو. یکی نیست بگه این پل جوابگوی اتصال نقطه ی مسکونی شهر به منطقه اداری و پر رفت و آمد نیست. وقتشه به فکر یک تقاطع غیر هم سطح باشیم، این شهر رو بسپارن به من بدون حقوق و مزایا، ظرف دو سال اهواز رو تبدیل می کنم به پاریس کوچیکه، از ما گفتن بود.... نگین نگفتی 

[دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸] [۱٠:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

غربت را نباید حتما در لای الفبای شهری غریب بیابی و یا جایی پشت لحظه های آشنا، همین که عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند کافی ست تا تو غریب شوی.....

دلم می خواهد زندگی ام را موقتا بدهم دست آدمی دیگر و بگویم تو بازی کن تا من برگردم، فقط نسوزی ها.....

 

 

 

در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

 

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

 

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

 

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

 

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس
یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

 

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

 

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

 

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت

 

 کاظم بهمنی

 

[شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦] [۱٠:٥٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳] [٢:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم


که از وجود تو موئی بعالمی نفروشم

 

       سعدی

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢] [٢:۳۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak