کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تازه متولد شده این شعر، اصلاح می شود، ادامه دارد...:

 

چو یک بیمار مادرزاد

     نه می خوابم، نه بیدارم

              گرفتارم

     حواست نیست،   می دانم.

نه غمگینم، نه خوشحالم

نه می خندم، نه گریانم

  نه آشوبم، نه آرامم

اگر خوبی، منم خوبم

    حواست نیست میدانم.

 

پی نوشت 1:

دوستی تکرار دوستت دارم نیست؛

فهمیدن ناگفتنی های کسی است که دوستش   می داری.

 

پی نوشت 2:

نیا باران،

زمین جای قشنگی نیست،

من از اهل زمینم خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف پروانه را هم دوست می دارد.

 

 

[جمعه ۱۳٩٠/٢/۳٠] [۱۱:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

هرچه بیشتر می گریزم
به تو نزدیکتر می شوم
هر چه رو برمی گردانم
تو را بیشتر می بینم
جزیره ای هستم
در آب های شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را می چرخانند
از تو آغاز می شوم
در تو پایان می گیرم

(عمران صلاحی)

 

پی نوشت1:

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
- او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

 

(حامد بهاروند)

 

پی نوشت 2:

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!
دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!

(هدی به نژاد)

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧] [۱٠:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاه آرزو می کنم

زورقی باشم برای تو

تا بدانجا  برمت که می خواهی

زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که نا آرام باشی

یا دریای زندگیت متلاطم باشد

دریایی که در آن  بی غمی.

 

((مارکوت بیگل))

 

پی نوشت:

 

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

(سهراب)

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٥] [۱٠:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نمانده در سرمان جز همان خیال رسیدن

زمانه می دهد آیا به ما مجال رسیدن؟

 

نمانده راه درازی، بخوان که با تو دوباره

امیدوار بمانم به احتمال رسیدن

 

قدم قدم نفست را پناهگاه دلم کن

که ناب و تازه بماند، همیشه حال رسیدن

 

تهی ز وسوسه هایم هر آنچه بود گرفتی

چه در  ازای  نماندن، چه در قبال رسیدن

 

عجب عدالت محضی، درست قسمتمان شد

مرا زوال و بریدن، تو را کمال رسیدن

 

پی نوشت1:

خدایا! تو را شکر می‏کنم که اشک را آفریدی، که عصاره حیات انسان است، آنگاه که در آتش عشق می‏سوزم، یا در شدت درد می‏گدازم، یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب می‏شوم، و سروپای وجودم روح می‏شود، لطف می‏شود، عشق می‏شود، سوز می‏شود، و عصارة وجود بصورت اشک، آب می‏شود و به عنوان زیباترین محصول حیات، که وجهی به عشق و ذوق دارد، و وجهی دیگر به غم و درد، بر دامان وجود فرو می‏چکد.
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد، و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد.

        (دکتر چمران)

 

پی نوشت2:

آرزوهایت را برآورده می کند ،  آنکه آسمانی را برای خنداندن گلی می گریاند.

 

[شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤] [۱۱:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابدچشم تورا پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تورا در آسمان‌ها می کشید

وقتی عطش طعم تورابااشک‌هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی

افشین یداللهی

پی نوشت1:

       بگذار سرنوشت هر راهی می خواهد برود

        ما راهمان جداست.

   بگذار ابرها تا می توانند ببارند

     ما چترمان خداست.

 

پی نوشت 2:

(با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی و مهربان باش و دوست بدار، شاید فردایی نباشد)

 

چقدر این جمله حالمو خوب کرده. خوبم حالا.

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۱] [۱۱:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم،  و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهای مادی آزاد شوم

ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!
زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم
اما من، منی که وصیت می کنم، منی که تو را دوست می دارم آدم ساده ای نیستم! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام، آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به اندازه ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است
به سه خصلت ممتاز شده ام:
1.
عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.
2.
فقر که از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمی کند.
3.
تنهایی که مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محرومیت آشنا می کند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد. جز خدا کسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های   صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می گردد، کمتر می یابد

. تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی کنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانکه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی وخودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می کنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی  لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایاند و از این عالم به دنیای دیگری می برند اینها همه و همه از تجلیات عشق است
به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می   بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم

عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است، و مقدس ترین خصیصه ای است که در میزان الهی به حساب می آید … 

(بخشی از وصیتنامه ای از شهید دکتر مصطفی چمران

خطاب به امام موسی صدر )

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٩] [۱۱:٠٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اینجا گاهی به یاد تو می افتم ...

چشمانم

رود رود

طغیان می کند

و اتاقم را

خیس عطر حضور تو می سازد

شب ها

خواب گنجشک های بالای کوه را می بینم

سینه سرخ ها

زلالی چشمه ها

که سنگ صداقتشان

از عمق خوابشان پیدا بود

اینجا کسی حضور تو را حس نمی کند

نفس ها

از هجوم درد و تردید

گرفته است

و تنها ((تو که دروغ نمی گویی ))

از عشق های ساده ای بگو

که با گره زدن دستمالی

هرگز گسسته نمی شوند

و دخترانی

که لبخند را به هر کسی

تعارف نمی کنند

و

عاشق می شوند

دیگر اینجا تاب ماندنم نیست.

 

(مصطفی چمران)

 

پی نوشت 1:

 

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

صادق سرمد

 

دارم فکر می کنم چرا این شعر رو برای پی نوشت انتخاب کردم؟!!!

هنوز دارم فکر می کنم.

پی نوشت 2:

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است

دل اگر کوه ! به یکباره فروریختنی است

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸] [۱٠:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

فاضل نظری

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 

نشستم که داستان دنباله دارم رو ادامه بدم این سرماخوردگی امان نداد،

 به قول جلیل صفربیگی:

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم



 

 

[شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٧] [٩:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخریم منزل ما کوچه سرگردانی است
دربه در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم...

فاضل نظری

 

پی نوشت1:

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

(نجمه زارع)

پی نوشت2:

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

     افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟      

(فاضل نظری)

 

 




 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/۱٤] [٩:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

نه...سرمایمان از زمستان نبود

بجز ما کسی زیر باران نبود

زمان روی یک سیب آغازشد

ولی سیب آغاز انسان نبود

خداخوردن سیب رامنع کرد

خدا آن زمان ها مسلمان نبود

خدا دید ما دوستدار همیم

که از خلقت خود پشیمان نبود

اگر لذت با تو بودن نداشت

چنین خوردن سیب آسان نبود

خدا راند ما راشبی از بهشت

بهشتی که اندوه درآن نبود

زمین ذره هایی پر از درد داشت

فقط آدم این گوشه مهمان نبود

خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

بجز ما که درآن قدم می زدیم

کسی عابرآن خیابان نبود

دل آدم آن وقت ها غصه داشت

ولی غصه اش قحطی نان نبود

وحالا به خاطر می آریم ما

زمانی که زنجیر وزندان نبود

زمانی که هنگام مجرم شدن

بجز سیب دردست انسان نبود

مرتضی کردی

پی نوشت:

 

می خواهم خودم را پایان قصه ای بگذارم که قهرمانش .......

چقدر راحت میشه به جای همه ی ناگفته ها سه نقطه گذاشت.

(عسل بانو)

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۱] [۱٠:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

سرخ شد آینه از هرم نگاه من و تو

کاش فریاد زند معنی آه من و تو

مگر این آینه ها لب به سخن بگشایند

که پر از رنگ سکوت است نگاه من و تو

لبت اینگونه مخور تا نخوری جان مرا

چشم هایی نگرانند به راه من و تو

در تماشای تو اندیشه من مغلوب است

بهتر از عشق کسی نیست پناه من و تو

آه اگر زلف تو در قسمت ما حلقه شود

نرسد هیچ سپاهی به سپاه من و تو

هنر عاشقی امروز پسند همه نیست

که محبت شده اینگونه گناه من و تو

ولی صادقی

 

 

پی نوشت1:

در دوست داشتن دو یار به هم خیره می شوند،

در عشق دو یار با هم خیره می شوند،

فرق است بین (به هم) خیره شدن  و (با هم) خیره شدن.

 

پی نوشت 2:

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

               به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

                           (حافظ شیرازی)

-                     امیر نظام گروسی، شاعر و عارف بزرگ کردستان در جواب این غزل حافظ گفته:

 

اگر آن کرد گروسی به دست آرد دل ما را

                    بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی به آن باشدکه ملک خویشتن بخشی

         نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

و دکتر انوشه روانشناس و استاد دانشگاه در پاسخ امیر نظام گفته:

 

اگر آن مهرخ تهران به دست آرد دل ما را

                 به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

             نه بر آن مه لقای ما که شور افکنده دنیا را

 

دیگه جای حرفی نمی مونه، سه برداشت که هر کدوم  به اندازه ی یه کتاب حرف داره.

 

[شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٠] [۸:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کسی بی خبر آمد، مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم، کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد، اسیر قفسی باز

کسی خنده، کسی غم، کسی شادی و ماتم

کسی ساده، کسی صاف ، کسی در هم و برهم

کسی پر ز ترانه، کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده، کسی مثل خودم کال

کسی مثل تو ای دوست،   مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم، شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد

 

 

پی نوشت 1:

یک بار به مترسکی گفتم:

لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمی شوم.

و من اندیشیدم و گفتم: درست است چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.

گفت: تنها کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد ای لذت را می شناسند.

آن گاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش  ستایش من بود  یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد!

هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند.

 

(جبران خلیل جبران)

پی نوشت 2:

باز من پر شدم از حس های عجیبی که خودم هم نمی دونم دلیلش چیه و از کجا منشا می گیره.

مثل حس اشتیاق به ورود به اتاقی که روی درش نوشته(ورود ممنوع)

یا حس خواندن مطلبی که روش نوشته (محرمانه).

یا حس حل شدن در یک سوال بی جواب.

به قول سید مهدی موسوی:

حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

محبوب من، خیلی از این کابوس می ترسم

(عسل بانو)                                 

 

[جمعه ۱۳٩٠/٢/٩] [۱٢:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست... 

پی نوشت1:

 

سفر کردم که از یادم بری       دیدم نمیشه

 

پی نوشت 2:

از دست زمانه تیر باید بخوری

                  دائم غم ناگزیر باید بخوری

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

             بچه تو هنوز شیر باید بخوری


 

 

[پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/۸] [۱٠:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak