کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

 

من آمده ام فاتح دنیای تو باشم

 

تا گام نخستین به بلندای تو باشم

 

 

 

تو قله ی برفی و نفس گیر تر از مرگ

 

می خواهم از این دامنه هم پای تو باشم

 

 

 

با من؛ که تو آغوش اگر واکنی امروز

 

مصلوب شوم بر تو؛ مسیحای تو باشم

 

 

 

با شاعر در بند جنون تو گرفتار

 

می سوزم و می سازم اگر جای تو باشم

 

 

 

خورشیدَمی و عادت هر روزه ام این است؛

 

یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم

 

 

 

(مهدی فرجی)

 

 

 

پی نوشت1:

 

 

 

شاید مثل شوق اولین (تاتی تاتی) در چهارصد و چندمین روز زندگی؛

 

همان اولین قدم هایی که فتح کرده ای.

 

یا مثل شوق خواندن  و نوشتن اولین کلمه؛

 

که انگار تازه بینا شده ای.

 

یا مثل شوق حل کردن اولین مسئله ی ریاضی به تنهایی.

 

یا شوق اولین روزی که اجازه دادند تنهایی بیرون بروی، که یعنی بزرگ     شده ای.

 

نه این هم نیست....

 

شاید مثل حسی که ادیسون داشت هنگام روشن شدن اولین چراغ.

 

یا حس برادران رایت وقتی پریدند به آسمان.

 

نه این هم نیست......

 

شاید مثل حسی که کریستف کلمب داشت هنگام فتح آمریکا.

 

آره خودشه...

 

 من کریستف کلمبِ وجودت شدم. من آمده ام فاتح دنیای تو باشم.

 

هستمت فطیر.... فراوووون.

 

 

 

پی نوشت 2:

 

تو پا گذاشته ای در جهان تازه ی من

 

خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

 

تو رودخانه ای و دل به آبی ات زده ام

 

سفیدِ پیرهنت بادبان تازه ی من

 

       (مهدی فرجی)

 

 

 

 


[دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠] [۱۱:٢٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری

پی نوشت:

نمی دانم، می دانم کیستی یا نه؟

با کهکشانی از احتمال به سویت می آیم،

با این همه با صداقتی به زلالی آب می گویم، چون مه در باران در تو گمگشته ام.

 

[شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸] [۱٠:۳٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بدبختی عالم به تن خویش خریدم

یک عمر دویدم به تو اما نرسیدم

طعم گس سیبی که مرا وسوسه می کرد...

من از سر لجبازی با خویش چشیدم

من بنده ی محراب و عبادت شده بودم

در دام نگاه تو به این کفر رسیدم

قابیل صفت زخم زدم بر تن هابیل

با خنجرِ احساس، دل خویش دریدم

از سینه ی دیوار بلند خفقانی ....

تا ریشه ی پوسیده ی فریاد خزیدم

بر خاک تو افتادم و با بال شکسته

در کنج قفس رنج کشیدم نپریدم

هرگز نشد اما که دل از عشق تو برداشت

با این همه غم روی تو راخط نکشیدم

 

(سید مهدی نژاد هاشمی)

 

پی نوشت1:

 

مرا به اوج می بری، به فرود می‌کشانی، سوهان می‌کشی روحم را، نوازشم می‌کنی، لبخند می‌زنی، بارقه می‌کشی، دودم می‌کنی، سر می‌کشی.درگیرت می‌شوم، سرد می‌گریم، گرمم می‌کنی، می‌بخشی، مهربان، دردناک، خندان، امیدوارم می‌کنی، در خیالم می‌چرخی، ساده می‌شوم، گولم میزنی، خر می‌شوم، هزار دری وری نثارم می‌کنی، آواز می‌خوانی، دست می‌کشی روی صورتم، خوب نگاهم می‌کنی، آرام می‌شوم. اجازه داری همه‌ی این کارها را بکنی. اجازه داری قهر کنی، برگردی، بنشینی، اصلا رسوب کنی در من، آن روی پیچیده‌ی چشمانت را نشانم بدهی و قول...

(بر گرفته از وبلاگ (شبیه خودم) ، وبلاگ دوست عزیزم لیلا خجسته راد، دوست خوب یعنی همین، حرف دلت رو از زبان او بشنوی).

 

 

پی نوشت 2:

 

 

آن آمدنم به میل خود بود ؟  نبود

وین ترکِ تنم به میل خود بود ؟  نبود

جز لمحه ای اختیارِ محدود ؛ که شد...

باز آمدنم به میل خود بود  ؟  نبود

 

مهدی فرزه

 

پی نوشت 3:

اگر دیوانگی کردم دلم خواست،  ز خود بیگانگی کردم دلم خواست

اگر که اعتماد چشم بسته، به خصم خانگی کردم دلم خواست

اگر تا اوج خودسوزی پریدم، نظر کرده به بال عشق بودم

اگر لب تشنه از دریا گذشتم،  به دنبال زلال عشق بودم

به غیر از من خود خوش باور من،  کسی منت ندارد بر سر من

کسی حال مرا هرگز نفهمید، دلیل گریه هایم را نپرسید

گناه عالمی را بردم از یاد،  گناهم را کسی بر من نبخشید

کسی بر حلقه این در نکوبید، من و شب پرسه های تلخ تردید

در آن دریای بی پایان ظلمت ، صدای یار بیداری نپیچید

در آن تنهایی بی رحم و ممتد، به دلداری کسی از در نیامد

من تنهای من تنها کسی بود که هر شب در اتاقم پرسه میزد

اگرچه از شما خانه خرابم ، دچار یاوه های بی جوابم

به خود اما به آنهایی که باید بدهکاری ندارم بی حسابم

پشیمان نیستم از آنچه بودم پشیمان نیستم از ماجرایم

همین هستم همین خواهم شد از نو اگر بار دگر دنیا بیایم

 

 

 

 

 

 

 

[پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦] [٢:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

همیشه سکوتم به معنای پیروزی تو نیست

گاهی سکوت می کنم

تا بفهمی چه بی صدا باختی.

 

غم نوشت:

می خواهم خودم را به مجلس ترحیمی دعوت کنم

در ساعت تفکر و به صرف سکوت،

مجلسی که میزبان و میهمان و مداحش خودم باشم

و در جمع من و بغض های بی قرار برای همه ی بی

انصافی ها عزا بگیرم.

 

دل نوشت:

شیر آب را باز کردم

صورتم را شستم

چشم هایم همچنان  می سوزد

تقصیر خودم بود

زیاد نگاهت کردم

 


پی نوشت:

ای تماس لحظاتم با وحی

به تمام نفس هایت نگران می نگرم

عشق را معنی کن.

 

                      باز هم پی نوشت:

                          دلم برای خودم می سوزه.

                        زیبا دلم گرفته از این شهر لعنتی

 این شهر زشت قفس های قیمتی

اینجا پرندگان همه شان کوچ کرده اند

غیر از یکی دو دسته  کلاغان غربتی

باید همیشه مثل علف های هرز بود

له می شوند اکثر گل های زینتی

 

نا  نوشت:

.........

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧] [۱۱:٠٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حوا دوباره دست هوس را دراز کن

سیبی بچین و عشوه و اطوار و ناز کن

آدم بیا که خسته ام از این بهشت سرد

ممنوعه را بگیر و در بسته باز کن!

شیطان! برای وسوسه کهنه دیر شد

دیگر گذشته کار، بر آدم نماز کن

اه ای خدا ببین که به ابلیس رو زدم

رحمی به این شکسته دل پر گداز کن

یا بشکن این قفس که پر از خاک مرده هاست

یا هر نفس مرا ز نفس بی نیاز کن

(محمد جواد حیدری)

 

پی نوشت1:

 

حوّا!
دوباره سیب بچین
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند
من خسته‏ام حوّا...

حوّا!
یادت هست بهشت را؟
ما را از بهشت بیرون کردند
نمی‏دانستند که وقتی با تو هستم
همه جا برای من بهشت است

می‏خواهم یاغی شوم
به بهشت باز نخواهم گشت

دوباره سیب بچین
می‏خواهم از اینجا هم بیرونمان کنند
من اینجا خیلی خسته‏ام حوّا

 

پی نوشت2:

 

حرف که میزنی بی اراده لال میشوم
آرزوی پرواز میکنی بال میشوم
از ماضی بعیدت عبور که میکنی
آینده ات,گذشته ات ...و حال میشوم
برای تو یک سیب سرخ میشوم...حوا
برای دیگران همیشه کال میشوم
با تو من به حوالی بهشت میرسم
بی تو به عمق فاجعه ارسال میشوم

 

[شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٤] [۱۱:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ای عشق مشو در خط خلق ندانندت
 
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
 
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
 
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
 
گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
 
چون مشک پرکنده عالم ز تو آکنده
 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

 

 

هوشنگ ابتهاج

پی نوشت:

(ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت)

بی نظیره.

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

       که در طریقت ما کافری است رنجیدن

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۱] [۱۱:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تا شیر بُدم شکار من بود پلنگ

         پیروز بُدم به هر چه کردم آهنگ

تا عشق تو را به بر درآوردم  تنگ

          از بیشه برون کرد مرا  روبه   لنگ

 

پی نوشت1:

روی علف ها چکیده ام،

  من شبنم خواب آلوده  یک ستاره ام

که روی علف های تاریکی چکیده ام

جایم اینجا نبود.

(سهراب)

 

واقعا جایم اینجا نبود. یادم باشه از این به بعد همیشه یک آینه رو به روی خودم تصور کنم که یادم باشه هر رفتاری که با من میشه بازتاب رفتار خودمه، که یادم باشه همیشه ممکنه بگن خودت دوست داری این چیزها گفته بشه.... و این خیلی دردناکه. یادم باشه.

پی نوشت 2:

چقدر این جمله سهراب سپهری به من آرامش میده:

وسیع باش، و تنها و سر به زیر و سخت.

پی نوشت 3:

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

    (هوشنگ ابتهاج)

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠] [٩:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرت است تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

تو که از می جوانی همه  سرخوشی چه دانی

که شراب نا امیدی چقدر خمار دارد

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ارمن

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله ی دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های محزون که به یادگار دارد

غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان ان گل که ز پی بهار دارد

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

 

 

شهریار

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸] [٩:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو  بر پای من است

جامه ای را که به خون رنگ نمودم امروز

بر جفا کاری تو شاهد فردای من است

چیزهایی را که نبایست ببیند بس دید

به خدا قاتل من دیده ی بینای من است

سر تسلیم به چرخ انکه نیاورد فرود

با  همه جور و ستم همت والای من است

دل تماشایی تو دیده تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز

پای پر آبله ی بادیه پیمای من است

(فرخی یزدی)

 

پی نوشت:

به خدا قاتل من دیده ی بینای من است

با عینک درست نمیشه،  ..... باور کن.

 

[جمعه ۱۳٩٠/۳/٦] [۱٠:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک صندلی کنار رویاهایم از آن توست؛ بنشینی یا بروی .....

 

             *****************

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتش ها که در این کوه بر پا می کنم هر شب

 

تماشایی ست پیچ و تاب آتش، ای خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ((ها)) می کنم هر شب

 

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر  شب

محمد علی بهمنی

 

پی نوشت1:

 مهربانیت آنقدر ظریف است، که سنجاقکی بدون ترس از کف

دست تو آب می خورد....

 

پی نوشت 2:

یه خورده بوی عشقت ُ بذار رو پیرهنت باشه

                بذار که آسمون من آبیِ دیدنت باشه

وقتی نگاهت می کنم انگاری غرق غربتی

            لباس  آبیتُ بپوش ، بذار همش تنت باشه

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٤] [٦:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از خدا خواهم که چون من عاشق و زارت کند

در کمند زلف دلداری گرفتارت کند

چشم مستی خواهم از دستت رباید عقل و هوش

تا از این مستی که داری خوب هشیارت کند

دلربایی از برت یا رب برد دل بی خبر

وز من و حال دل زارم خبر دارت کند

گه حجاب رو کند مو، سازدت آشفته حال

گاه گیرد پرده از رخ ، محو دیدارت کند

هر چه او گوید خلاف عقل تصدیقش کنی

    و آنچه تو گویی ز روی شوخی انکارت کند

تاب از چشمت رباید، افکند در زلف تو

خواب از چشمت برد، وز خواب بیدارت کند

همچو زلفت در پریشانی مثل سازد تو را

   مو به مو در عاشقی آگه ز اسرارت کند

و آنچه کردی بر (بلند اقبال) آزار از فراق

گاهگاهی از فراق خویش آزارت کند

 

میررضی حمزوی (اقبال شیرازی)

 

پی نوشت:

آنقدر باورت دارم، که وقتی می گویی باران،

خیس می شوم.

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱] [۸:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak