کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

پیش نوشت:

وادی مقدسی است دل، با وضو وارد شوید.

اخلَع نَعلَیک) کفشاتو در بیار لطفا...

 

 

صبح ِطلوع ِ شعر و غزل ، ناشتای تو
یعنی سلام ، زنده شدم با دعای تو

یعنی دوباره... با تو من از خواب می پرم
با موج های ملتهب خنده های تو

حس می کنم که جنبش قلب و رگان من
تنظیم می شوند به آهنگ پای تو

یعنی که رگ رگ تن من شوق می شود
یعنی که تنگ می شود این دل برای تو

احساس می کنم که تو من می شوی و من
یک لحظه خواستم که بیایم به جای تو

یک لحظه خواستم ... به خوبی تو باشم و دلم
یک لحظه ! یک دقیقه! ... شود آشنای تو

 تازه سلام اول این قصه می رسد
پر می شود تمام من از ماجرای تو

گنجشک می شوی و قناری نغمه خوان
در گوش من ترنم نرم صدای تو

تو خوبی آنقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو

خورشید هم به قدر تو زیبا و خوب نیست
گل ، سعی می کند که در آرد ادای تو

اصلا خودت بگو که چه کردی که ساختت
این سان لطیف و ناز و معطر ، خدای تو ؟

خوابم گرفته با تغزل آرام در صدات
آرام می شود دوباره دل از لای لای تو

صبحانه حاضرست ، بفرما غزل بنوش
طعم بهشت می دهد امروز چای تو!!!

برنامه چیست ؟ زل زدن محض در نگات
اکران ماندگار تو و سینمای تو

حالا منم و لطف تو هر لحظه بیشتر
هی سوء استفاده می شود از این حیای تو

من چیزهای خوب زیادی نداشتم!
می فهمم آخر ارزش و قدر و بهای تو

می فهمم اینکه نوری و آب و درخت و ...آه
می دانم اینکه توی جهان نیست تای ِ تو

می دانم اینکه جهان ، تلخ و شور و سرد
سنگ و سیاه و سخت تمامش؟! ، سوای تو!

من بیست و هشت سال خودم را نوشته ام
می ریزم این تمام خودم را به پای تو

اصلا برای چیست من اینقدر حرف ... حرف 
اصلا تمام زندگی من فدای ِ تو

تو خوبی انقدر که هوا خوب می شود
اصلا هوای من شده خوب از هوای تو

 

دل نوشت:

کسی درِ خانه ی دلت را می زند که  آشناست. اختیار دل اگر به دست خودت بود شاید به این آسانی تسلیم نمی شد. اما دل خود صاحب اختیار است و نمی توان آن را در چارچوب خاصی محبوس کرد و یا برایش قانون گذاشت.

چه کنم؟   درخت باشم بر غم تبر؟

 

تلخی بعضی تجربه ها به کام می ماند. مثل رسیدن به شناختی که خلاف همه ی باور های قشنگ در مورد کسی یا چیزی باشه.

کاش برای سمت چپ سینه ها احترام قائل باشیم.

وادی مقدسی است دل.

 

پی نوشت 1:

خیلی وقت بود شب را زندگی نکرده بودم. بی خوابی که بزند به سرت و خسته باشی از خودت و همه و حوصله ی ترانه های این وری و آن وری را نداشته باشی، بهترین چیز همین رادیو جوان وطنی ست، که یادت نرود جوانی هنوز، حاصلش می شود شنیدن  شعر قشنگی که امروز گذاشتم ، هر چی می خونم سیر نمی شم.  تقدیمش کردم به خودم. به خودشان نگیرند بعضی ها.

متاسفانه متوجه نشدم شاعرش کیست.

 

پی نوشت 2:

مدعی نیستم اما هنری بهتر ازاین

که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام؟

 

پی نوشت 3:

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام......

 

پی نوشت 4:

دوک نخ ریسی بیاور  یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده است

      (فاضل نظری)

به قول سید مهدی موسوی( سخت است باور کردنش ، سخت است ، خیلی سخت...)

(خوب بودیم و زندگی بد شد)

 

پی نوشت5:

خیلی غمگین شد این پست، طنزش کنم کمی:

دیشب وقت شام علیرضای کوچولو یهو گفت:

بلبلی در بوستانت لانه کرده، پنج غلامت را بفرست دستگیرش کنند خاله!!!

بعد با دیدن نگاه متعجب همه گفت: بلبل یعنی دانه ی برنج،

بوستان کنار لبت است و پنج غلام انگشت ها یعنی یه دونه برنج  کنار لبت مونده  ورش دار

گفتم به ادبیات علاقه داری علیرضا؟

گفت: چی؟

گفتم : ادبیات

گفت: هان؟

همه خندیدند

عجیب و غریب شده اند بچه های نسل جدید

ما اینقدی بودیم آخر خلافمون ( خوشا به حالت ای روستایی ...)بود.

بلیل و برنج و پنج غلام؟؟؟

 


[چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩] [۱۱:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه ی پررنج صدهامشکل است

شاه دل کیش هوسها می شود

پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج می رود

در سر ما بس خیالی باطل است

ما نسنجیده پی فرزین او

غافل از اینکه حریفی قابل است

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است

پی نوشت:

 

نازک آرای تن ساقه گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکنند

 

(مهره های او تمامش کامل است)

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چار فصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست.....

 

 

کالسکه چی رو که ورق میزنم می بینم پر از یاد(بود)ها و یاد( هست) ها ست

انتخاب هر شعر دقیقا وصف حال من بوده...

آنقدر غصه به خوردم می دهند این روزها که ....

(قصه ی پر رنج صدها مشکل است)

 



[چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٩] [٧:۱٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت آقا

                            تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد

*****************

 

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست


نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست


نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع

که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست


نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند

قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست


نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه

کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست


نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش

که جای سجده گه ِ ما هنوز مال تو نیست



نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها

به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست


نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه

که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست


نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟

نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست


نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق

دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

 

نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست

ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

 

نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا

کسی برای شهادت به کربلای تو نیست


نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما

هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست


نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست

 

(مهدی قاسمی) 

********************

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم  خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف سودای بلبل ، یک طرف بال و پر  پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از اهل زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر نشناسند مردم

 شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

زمان سرد است و بی احساس

طراوت دور،

چرا بیهوده می آیی

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

[شنبه ۱۳٩٠/٤/٢٥] [٦:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تا اطلاع ثانوی از عشق خالی ام
تا اطلاع ثانوی یک لاابالی ام

تا اطلاع ثانوی یک جور بی خودم
درگیر بی حواسی و حالی به حالی ام

تا اطلاع ثانوی لکنت گرفته باز
چشمت بر اشک های هزاران سوالی ام

تا اطلاع ثانوی یک عمر ساکتم
روزم به شب نمی رسد و بی توالی ام

یک ساعت شنی که گلویش گرفته است
یک بغض بی سببِ خاک مالی ام

تا اطلاع ثانوی از بوسه ها پُرم
وقتی که می رسند به شهر خیالی ام

تا اطلاع ثانوی انگار چاره نیست
لابد کسی لگد زده بر بخت عالی ام...

 

(لیلا خجسته  راد)

 

 

پی نوشت:

 

نه مگر قرار ما نگفتن حتی یکی واژه از آن....

حرف زدن بی فایده است. بی فایده...

لابد کسی لگد زده بر بخت عالی ام.....

[جمعه ۱۳٩٠/٤/٢٤] [۱:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

                     پیش نوشت:

 

صحبت از کوچه شد در وبلاگ ، جای پاسخ شعر کوچه خالی بود:

         *************

 

   بی تو من زنده نمانم

   بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

     صید افتاده به خونم

      تو چه سان می گذاری غافل از اندوه درونم؟

     بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

     بی من از شهر سفر کردی و رفتی

    قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

   تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 تو  ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به نگاهی که گذشتی

     چون در خانه ببستم

  دگر از پای ننشستم

    گوئیا زلزله آمد

      گوئیا خانه فرو ریخت سر من

 

بی تو من در همه ی شهر غریبم

 بی تو کس نشنود از دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

 

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی  ز  بر من؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو هرگز نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم

 

((هما میر افشار))

 

 

-       و شعر کوچه   ..... نمیشه ازش گذشت:

 

 بی تو مهتاب شبی،  باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

......

یادم آید تو به من گفتی:

-(( از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی

چندی از این شهر سفر کن))

با تو گفتم: (( حذر از عشق؟! ندانم

سفر از پیش تو؟  هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...))

باز گفتم که : (( تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و  گشتم

حذر از عشق  ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم))

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم  ان شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢] [٧:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

یک  سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست ....

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من یک ساله می شوم ....

 

 

                               *****************

 

 

 

 

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .

 

 

*********************

 

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

 

(گروس عبدالملکیان)

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱] [٧:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

   عاشقی جرم نیست ای مردم

اتفاق است، پیش می آید

 

****************

نبش شانزدهمین خیابان بود

آن صبح که پا به راه

نشانی کوچه ی بن بستی را دادی

که ((دلت)) بود.

نه،

مهره ی مار  نداری تو،

هم مرام داشت چراغ دلم

که هر چه کوبیدیش با سنگ

بی بهانه چشم عابرت را بوسید

و هم

چهار دیوار داشت

بن بست دلت.

هنوز سرگردانم در آن بن بست.

سیصد و شصت و پنج غروب

از طلوع آن شکوفه گذشت

هشت و نیم صبح بود، یادت هست؟

   (عسل بانو)

   

پی نوشت:

  دستور آمده از بالا که بزنیم به کار شعرهای بی وزن و قافیه.

این شروع عملیات است. فکر کنم بد نباشد، نه فرمانده؟چشمک

[جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧] [٦:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

پیش نوشت:

  مرا مست زندگی در عرصه ی بی کران منتهی به پژواک نا متناهی  انسان کرده است.

(علیرضا مرتضوی)

 

********
عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
 
تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
 
گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا
 
ای هیچگاه ناکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
 
آواز خاموشی ، از آن در پرده ی گوشی نهان
 
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
 
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
 
ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
 
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
 
ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
 
چون کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
 
ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
 
همراه من می ایستی همپای خود می رانمت

(هوشنگ ابتهاج)

 

 

پی نوشت1:

در انبوه سکوت میان من و تو

                            حرفی بود

کلامی در فاصله ی دو نگاه

      بی که آوایش

               حریم نازک سکوت مان را

                               بشکند

چه صادقانه سخن گفتیم

    چه عاشقانه خندیدیم

     و چه کودکانه اخم از چهره گشودیم

             ( ماندانا محیط)

                

پی نوشت 2:

 

دگرگونم که دگرگونی.....

(این دل اگر کم است بگو سر بیاورم).....

نمی دونم چی بگم.... (دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)

پی نوشت3:

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

پی نوشت 4:

تفال زدم به حافظ:

 

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

                معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی

               گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باری ست

                  سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤] [٩:٥٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

برهنه به بستر بی کسی مردن
تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی
تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار
تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی
تو از یادم نمی روی


سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان
تو از یادم نمی روی

تو ، تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی

 

(سید علی صالحی)

پی نوشت1:

 

دلم تنگ شده برای نوشتن، هر چه ناز می کنم این کلمات رو نمی نشینند روی دفتر.

پی نوشت 2:

نوشته ام به دل شعرهای غیر مجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیر مجاز

  ( نجمه زارع)

پی نوشت3:

بگو دو مرتبه این را که : (( دوستت دارم))

دلم هنوز به این جمله ی شما  گرم است

بیا گناه کنیم عشق را.... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سر خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگر چه می گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی شعر تازه می گویم

که در نگاه تو بازار شعرها گرم است

   (نجمه زارع)

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢] [۱۱:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خرابستان چشمانت مرا مصلوب می سازد

            نگاه سرکش و مستت دلم مغلوب می سازد

کجائی آشنای دل که واژه  واژه دستانم

            به صد برگ تمنا ها تو را مکتوب می سازد

سپردم کشتی دل را به دریای خیال تو

            و این امواج طوفانی دلم  مخروب می سازد

ببین انگور مهر تو که جوش آمد ز هجرانت

          ز اشک چشم مخمورم می و مشروب می سازد

نمی دانم که دستانت چه رازی در میان دارد

          که با تن پوش ناز خود تنم مجذوب می سازد

بیا که عقل زهّادم،  نزول آیه ی عشقت

         بدیدست و به   بی دینی  دلم منسوب می سازد

 

پی نوشت:

دنیای عجیبیه این دنیای شعر

کاش می شد به عقب برگردم و ادبیات رو برای تحصیل  انتخاب کنم. من با شعر زندگی میکنم.

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦] [۱٠:۳٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

                           به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
                           
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری

پی نوشت1:

 

راحت باش عزیز دل،  آرام قدم بزن روی این اعصاب بی صاحب،

هی برو ، هی برگرد.

 (با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم می ارزد).

......که به دیار دلم مثال شبگردی

که اگر دلت خواست باشی و

که اگر دلت خواست برگردی.....

فقط یادت باشد من همان کودک نوپای دیروزم که در حوالی دنیای تو به دنیا آمد و برای تو از رودخانه ای نوشت که به سوی عشق جاری شد و از نی لبکی گفت که صدایش همه قلب ها را بیدار کرد.

پی نوشت 2:

دوستی آن است که بلبل با رخ گل می کند

        صد جفا از خار می بیند ولی آن را  تحمل می کند

پی نوشت3:

دوباره چشمه شعرم خشکید. به خاطر شدت آفتاب این روزهاست شاید.

کارون خشکید ، قلم من که چیزی نیست.

 

[یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥] [٩:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

 

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم، بزرگ است خدای خودمان

 

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند

خودمان آینه هستیم برای خودمان

 

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم

دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

 

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

 

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم

دیگران را نگذاریم به جای خودمان

 

درد اگر هست برای دل هم  می گوئیم

در وجود خودمان است دوای خودمان

 

دیگران هرچه که گفتند بگویند، بیا

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

( مهدی فرجی)

 

پی نوشت:

بلا همیشه که بد نیست، راستی دیدی؛

تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم

(مهدی فرجی)

 

 

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱] [٩:٥٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak