کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کبوتر جان آزادم

کبوتر جان هوشیارم

رها کن خانه ی مرد کبوتر باز

اگر از تشنگی مردی

اگر مردی ز تنهایی

به گرد بام این خانه

برای  آب یا دانه

نمی جوئی، نمی گردی، نمی میری

کبوتر جان ، کبوتر باز عاشق نیست

فریبت می دهد گر مهر می ورزد

کبوتر باز صیاد است

کبوتر های او دامند

کبوتر جان، کبوترباز با پرواز کفترها

به بام آسمان می گسترد دامی

کبوتر های رنگینش که چون رنگین کمان زیباست

اگر باور کنی تارند، اگر باور کنی دامند برای چون تو آزادی

کبوتر جان هشیارم،

کبوتر های او چنگند، قلابند

 

پی نوشت:

گر چه می گفت که زارت بکشم میدیدم

       که نهانش نظری با من دلسوخته بود

[شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩] [۱:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

    پیش نوشت:

        

     به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم

                          بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

 

 

*********

 

 

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رایحه ی روزه نمیداد که من

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"
لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"
ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

 

 

 

پی نوشت 1:

 

       این شب های قدر، برای هستی من دعا کنید.  بی زحمت.

 

 

پی نوشت 2:

 

نه این که دل نداشته باشیم دست هایمان را بگیریم بالا،  نه این که  دلمان هوای چوب هایت را  نمی خواهد.

نه این که بترسیم ضربه ی ترکه بچسبد و رد بگذارد رویمان، نه این که پوستمان کلفت شده باشد.

نه اینکه مهرربانیت بغلمان نکرده باشد...

نمی دانم در پس این همه اما و اگر  چرا زبانمان لکنت می گیرد برای گفتن : (( اشتباه کردم، ببخش))

 

شب های بلند بی عبادت چه کنم؟

                          طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟

        گویند کریم است و گنه می بخشد

                           گیرم که ببخشد از خجالت چه کنم؟

 

 

[جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸] [۱٠:٥۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی  و ..... من نمی دانستم

دردت به جان بی قرار پر گریه ام

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

 

حالا که آمدی

حرف ما بسیار،

وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی ست....!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و

دوری از دیدگان دریا نیست

سر به سرم می گذاری ....ها؟

می دانم که می مانی

پس لااقل باران را بهانه کن

دارد باران می آید.

 

مگر می شود نیامده باز

به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!

تو که تا ساعت این صحبت نا تمام ، تمام نمی کنی، ها؟

.............

(سید علی صالحی)

 

 

پی نوشت:

یک روز می گن بیا و یک روز  دعا می کنند بری

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چی می شود؟

دیوانه بودن هنری ست که خیلی ها از آن سر در نمی آورند.

شرمنده ی قلب هایمان باشیم که شب ها هم کار می کنند.

دارم فکر می کنم به این که فقط خودم می دونم چی می نویسم و چرا این شعرها رو انتخاب می کنم. اینم خودش یه عالمیه.

 

      من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس

                            خوب شد هرگز نبودم تکیه گاه هیچ کس

  کاش فنجانی نسازد کوزه گر از کوزه ام

                   تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس

بهترین تقدیر گل ها چیدن است

                 سعی کن هرگز نباشی دل بخواه هیچ کس

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦] [٧:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

اگر دیدی دلی بی چتر و چمدان

به هوای تو می رود

چیزی نگو

  خودش خواسته از عادت این روزها رد شود

ببین تا کجای دلتنگی رفته این دل

که تمام خواب های تو را دویده

دلی نمانده دیگر

باور نمی کنی؟

بیا بگرد

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت مربوط:

عشق من کلاس قصه است. چه احترام غریبی دارد این دلتنگی.

ای دلم دلم دلم.....

     

با همین دست به دستان تو عادت کردم

       این گناه است ولی جان تو عادت کردم

جا برای تن گنجشک زیاد است ولی

     به درختان خیابان تو عادت کردم

گر چه گلدان من از خشک شدن می ترسد

            به تب خالی لیوان تو عادت کردم

مانده ام آخر این شعر چه باشد، افسوس

          به ندانستن پایان تو عادت کردم

 

پی نوشت نامربوط 1:

غصه دارم این روزها در حد بوندسلیگا، برای چشم های غمناک خواهرم که مُرد بس که این روزها لابه لای خانه های جدول قایم شد که کسی غم چشمانش را نبیند، خسته شد بس که جدول حل کرد.

باز هم مرام جدول.

کاش نفهمم . کاش نفهم باشم واقعا هستی جان.

لعنت به این کنکور.

 

پی نوشت نامربوط 2:

بیشتر خدا رو می بینم این روزها، بیشتر می ترسم ازش،

نه به خاطر روزه هایی که نگرفتم، نه.

به خاطر امتحان های سختش، منم که میشنگم همیشه توی امتحان عملی، همیشه نمره ریاضی 20 بود و نمره ورزش 16.

حالا بیا و هی قسم بده ابولفضل رو که 5 سانت از یک متر بیشتر بپری روز امتحان پرش، بعد آرزو کنی کاش قدت کوتاه باشه به اندازه (سارا چشمه) که مثل کانگورور یک متر و نیم می پرید.

یا چند ثانیه بیشتر دوام بیاری روی میله ی بارفیکس .

می ترسم از امتحان های  عملی.

چقدر سخته امتحان های خدا. سخت تر از آزمون دکتری.

راستی کجای زمینی حالا سارا چشمه؟ ده سال گذشته از اون روزهای امتحان ورزش.

 

 

[جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱] [۱٠:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در ربنا که نام تو تکرار می کنم

من بر حضور غیبی ات اصرار می کنم

در پای سفره ی نگهم میهمان توئی

من با گناه عشق تو افطار می کنم

من آدم بهشتی ام  اما به خاطرت

میراث آسمانی ام انکار می کنم

از بال ابروان تو تا بیکرانه ها

پرواز تا دو نرگس بیمار می کنم

باز آمده است وقت اذان جات خالی است

دردی دوباره در دل خونبار می کنم

ای بهترین حدیث رهایی ز خویشتن

خود را نثار لحظه ی دیدار می کنم

بگذار پیش و پس شود سوز عید فطر

من با هلال زلف تو افطار می کنم

 

(وحید ضیائی)

 

پی نوشت:

ما در ره عشق تو اسیران بلائیم

   کس نیست چنین عاشق بیچاره که مائیم

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩] [۱۱:٥۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

   تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم، محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.

  (لامارتین)

 

****************

 

قدم که می زنی

خوش به حالش می شود سنگفرش خیابان

رد پای تو خط سرنوشت است

پاهایی که کوتاه نمی آیند                     

تا خستگی شان را برای کسی دراز کنند.

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

هر چی فکر کردم چطور راه رفتن کسی رو که راه رفتنش با همه ی مردم دنیا فرق داره شعر کنم چیزی از این بهتر به ذهنم نرسید.

هیچ وقت فکر نمی کردم به سنگفرش خیابان حسودی کنم

خوش به حالش می شود سنگفرش خیایان....

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧] [۱۱:۳٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بگو به همه ی گذشته ی من

که ترجمه ی نگاه توست، تلاوت غم های پرستو.

که تنها تو را برای خودم مشق می کنم.

که جایمان خوب است من و دل،

که بر نمی گردیم به این زودی ها.

که قصه ام را از باد بشنوند.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

این روزها مردم همه مرده اند چون کسی را نمی یابند که دوستش بدارند.

به چه مهر ورزیدن مشکل اساسی انسان است.

هیچ چیز پر برکت تر از این آتش نیست. آتش دوست داشتن..

که شبیخون می زند بر جبهه ی اندیشه

ملامت نکنیم دوست داشتن را

دوست داشتن دست و پا زدن نیست پرواز است به اوج

ملامت نکنیم کسی را که دوست میدارد، شاید این همه ی چیزی ست که دارد.

عشق مثل طبیعت آرامش بخش است

[جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤] [٧:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟!
به کسی جمال خود را ننموده‏یی و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی
همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!
نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی
ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی!
نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏

 فصیح الزمان شیرازی

 

 

پی نوشت:

فرصت کم بود

   جای تردید نبود

من از چراغ سبز می ترسیدم

ولی تو باید نقطه ی اوج این همه دوست داشتن را می دیدی

من می خندیدم که تو از دنیای معصوم من نترسی

یوز پلنگ عشق به یکباره خیز برداشت

به مقصد نابودی دلت

از آن لحظه قرن ها می گذرد

و من در آن دقایق دست و پا می زنم

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠] [۱۱:۱٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

می شه خدا  رو حس کرد

تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق  و گناه بی اراده

 

بی عشق عمر آدم ، بی اعتقاد میره

هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره

 

وقتی که عشق آخر تصمیمشو می گیره

کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

 

ترسیده بودم از عشق ، عاشق تر از همیشه

هر چی محال می شد ، با عشق داره میشه

                    انگار داره میشه

  عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه ست

از لحظه های حوا، هوا می مونه و بس

 

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قسمت رو از نو نوشته باشه

 

     پی نوشت:

        دست دلم را می گیرم

می برم هواخوری. یاد تو هم که همه جا با من است.

تنهایی هم که پا به پایم می رود.

می بینی؟ همه جمعمان جمع است.

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥] [۱۱:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد.

به من سخت می گذرد که تو تب کنی. کاش تمام حرارت ها  یک جا جمع  می شد و به جای اینکه ذره ای به اندام تو نزدیک شود قلب سمج مرا می سوزاند.

(بخشی از نامه های عاشقانه ی نیما یوشیج)  

 

********************

   چندیست وحی می شود به من

           آیه های سیب

         از ابتدای سوره ی ((تو))

         این آغاز دیوانگی ست.

 

(عسل بانو)

*******************

پی نوشت:

من نه آن  رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

    محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

 

    (حضرت حافظ)

[یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢] [۱۱:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak