کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در خودنمایی برگهای سرخ و زرد

دستی از مهر به سرم می کشد پاییز

و به تسلای آبی باران

          هراس از دلم می رماند.

      پوست می ترکانم، جوانه می زنم، گل می دهم.

                  با پاییز عاشق می شوم.

 

 

                            پاییز مبارک

 

                           (عسل بانو)

 

پی نوشت:

 

نمیشه اول مهر از روزهای دبستان یاد نشه، اصلا نمیشه.

 

دلبسته به سکه های قلک بودیم

      دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزگتر شدن خوب نبود

       ای کاش تمام عمر کودک بودیم.

 

 

پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا

 

قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن

 

پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو

 

بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر

 

خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی

 

طعم چای و قوری گلدارمان                لحظه های ناب بی تکرارمان

 

مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم

 

یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما

 

قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ 

 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت

 

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود

 

ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر

 

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

 

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

 

حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

 

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

 

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟

 

هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان

 

باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

 

ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!



[چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠] [۱٠:٤٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

                  پیش نوشت:

 

         روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید ، سجده خواهم کرد.

             ( دکتر شریعتی)

  ***********************

مگر نگفته بودمت پرده ها را کنار نزن، می خواهم تو را به سان اسطوره ها ببینم؟

چه می شد اگر مثل باد به وزیدن اکتفا می کردی؟

بعد از این من می مانم و خیالی که بی هوا می رود.........

  (عسل بانو)

 

[جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥] [۱٠:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

   سال ها در کعبه و بتخانه می نالد حیات

             تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون

 

********************

 

همین که می خواهم سر عقل بیایم

مجنون ترم می کند این همه زلالی

چنان زلال شده جانم

که سایه هم ندارم دیگر

کاش می دانستم شأن نزول این همه سیب چیست؟

خیالی نیست

راستای دلم را می گیرم و می روم

هرچه باداباد.

(عسل بانو)

 

 

***************

پی نوشت:

 

به کدام ساز این مردم برقصی؟ نمی دانی.

اگر بخندی میگن خله، گریه کنی میگن چله.

زیاد حرف بزنی میگن وراجه، کم حرف بزنی میگن بد عنقه.

پیامک ها رو زود جواب بدی میگن هوله، منتظره، دیر جواب بدی میگن ادب نداره، احترام حالیش نیست.

نمی دانم کدام بزرگی گفته:

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق، و خود محورند.

ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است. نه میان تو و مردم.

 

[جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸] [۱٢:٢۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از سرانگشتانِ نمی دانم کى

یا از سرشاخه گانِ نمی دانم کدام

پَر می کشَد

مى آید

بَر سرانگشتان ام مى نشیند

غمزه مى ریزد و هى د لبَرى مى کند .

از خود بی خودم که کر د،

تمام هوش و حواس ام را مى رباید و باز

پَر  می کشَد به آسمانِ نمی دانم کجا

و فرود مى آید بر سر انگشتانِ نمی دانم کى

این همیشه ناراضى

هردم به بام یکى مى نشیند و

جانى از آنِ خود می کند

با این همه ،

دوست مى دارم این هرجایى را

و به شوقِ دیدارش

پنجره ى ذهن ام

همیشه گشوده مى ماند

(صمصام کشفی)

 

 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤] [۱٠:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دلم شور می زند،

و چشم هام

با تار تارِ موی تو

تار،

و دست هام

که چنگ می زند به بودنت.

به شور، به تار، به چنگ

به کدام ساز برقصم؟

کدام؟

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

ساکت که بمانی

می رود به حساب جواب نداشتنت

عمرا اگر بفهمند داری جان می کنی تا احترامشان را نگه داری.

عمرا اگر باور کنند همین حوالی دیروز فرشته بودی و آدم آورد در این دیر خراب آبادت

به کدام ساز برقصی؟ نمی دانی.

خیابان نیست که از همان جایی که آمدی، برگردی. این لامذهب اسمش احساس است.

 

[جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۱] [۱٢:۱٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

آنکه سر در کوی او نگذاشته آزاده نیست
آنکه جان نفکنده در درگاه او دلداده نیست
***
نیستی را برگزین ای دوست اندر راه عشق

رنگ هستی هر که بر رخ دارد آدم زاده نیست


راه و رسم عشق بیرون از حساب ما و توست

آنکه هوشیار است و بیدار است مست باده نیست


سر نهادن بر در او پا بسر بنهادن است

هر که  خود را هست داند پا بسر بنهاده نیست


سالها باید که راه عشق را پیدا کنی

این ره رندان میخانه است راه ساده نیست


خرقه درویش همچون تاج شاهنشاهی است

تاجدار و خرقه دار از رنگ و بو افتاده نیست
***
تا اسیر رنگ و بویی، بوی دلبر نشنوی
هر که این اغلال در جانش بود آماده نیست

(امام خمینی)

 

پی نوشت:

اَلّلهُمَّ َاهلِ الکِبریاءِ و العَظَمه وَ اَهل الجودِ و الجَبَروت...

چقدر این قنوت عید فطر رو دوست میدارم من.

من و خدا هر روز صبح فراموش می کنیم....

"او" خطاهای من را و "من" لطف او را.

.... وَ اَن تُخرِجَنی مِن کُلِ سوءِ اَخرَجتَ مِنهُ مُحمَّد وَ آلِ مُحمَّد....

[چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩] [٧:۳٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ما از یکدیگر پر شده ایم

خاموشی مان نه از تهی بودن

از آکندگی ست.

ما به یکدیگر گره خورده ایم

جدایی مان نه از گسسته بودن

از پیوستگی ست.

(نامدار ناصر)

 

پی نوشت:

بعد از مناجات های مشابه هرشبم که بیشتر حول و حوش تو می چرخد. دلم نمی آید از راه دور بگویم شب بخیر. چند ساعتی منتظر می مانم و از همان راه دور می گویم صبح بخیر

و تو بیدار می شوی آنجا، بی آنکه شنیده باشی.

[جمعه ۱۳٩٠/٦/٤] [۱۱:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

قرار بود (او)  ضمیر غایب شود، پس چرا مدام در من پرسه می زند؟

***

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست

خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من

ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین  زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

 

(علیرضا بدیع)

 

 

پی نوشت:

قرارمان فصل انگور،

وقتی شراب شدم بیا،

تو (( جام)) بیاور، من ((جان)).

[پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳] [۱٢:٢۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak