کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

زلال که باشی دیگران سنگ های کف رودخانه ات را می بینند...

بر میدارند و نشانه می روند درست سوی خودت.

((خودت آموختیم عشق و خودت سوختیم))

 

 

 

با شمایم ، نشنیدید؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا، جرعه ی آبم بدهید

تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید، سرابم بدهید

سال ها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانی تان باد،  شرابم بدهید

درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم

چوبه ی دار مهیاست، طنابم بدهید

خواب تا مرگ، کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد، فرصت خوابم بدهید

گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگی ست، عذابم بدهید

 

((حمید رضا رجایی))

 

[جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩] [۱۱:٥۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم

 

 

تمام شد.

 انگار نه آن همه خستگی بود و دلواپسی،

که یادم می رفت نماز خواندم یا نه!

که می تونم اون جور که باید دفاع کنم یانه؟

چه گذشت این ده دوازده روز

روزهای خدا و من و هستی.

از روزی شروع شد که مهلت دفاع در ترم چهار تمدید شد.

ده  روز فرصت داده بودند. باید هم می نوشتم پایان نامه را، هم آماده می شدم برای دفاع. همون روزها با هستی خواندم که ( با کریمان کارها دشوار نیست).

دشوار نبود واقعا. اگر بود حلش کرد اوستا کریم.

چه چیزها دیدم از لطف خدا، چقدر بیشتر حسش کردم.

روزی که نگران از اینکه نگارش تمام نشده و چهارشنبه آخرین مهلت تحویل پایان نامه است به تحصیلات تکمیلی. درگیر بودم با خودم که یهو استاد زنگ زد و گفت مهلت گرفته برای من تا شنبه. فقط برای من.

مثل بارش باران بود اون لحظه در نیمه های شرجی مرداد در اهواز.

یا یک روز مانده به دفاع یهو فهمیدم یه اشکالی تو نسخه ی تحویلی به داور جلسه هست، که انگار زلزله آمد، انگار خانه فرو ریخت سر من، که با ترس و لرز زنگ زدم به داور که ..... و گفت مشکلی نیست . فردا بیار نسخه ی تصحیح شده رو.

که چقدر گریه کردم سر نماز، خجالت کشیدم از خدا.

که گفته (( کَذالِکَ نُنجیِ المومنین)) . مگر من از مومنینم خدا؟

و روز دفاع، بهترین دفاع بود به گفته ی استاد راهنما و داور.

و 7/ 19 که بیشترین نمره بوده تا این لحظه در گروه.

گذشت، با همه ی چیزهایی که دیدم در این ده دوازده روز از لطف خدا.

و چیزهایی که ندیدم و بعد شنیدم:

که بغض کرده مادرم وقتی تقدیم کردم ((این تلاش هرچند هیچ را به پدر و مادر عزیزم))

که سه (( قُل )) خوانده بابا و فوووووووت کرده به طرفم لحظات دفاع.

که خواهرم ترسیده پس بیفتم از خستگی.

و چیزهایی که حتما بوده و ندیدم و نشنیدم به قول هستی، دعاها و اشک های پنهان مادرم، و نگرانی های پدر. و دل بزرگ خواهرم که چند بار با حوصله ارائه ام را گوش داد. و هستی، هستی، هستی.......

گذشت به بهترین نحو، حتی بهتر از تصورم.

امروز عصر یه جوری بودم. چیزی گم کردم انگار، دلم تنگ شد خیلی زود.

حتی برای خستگی و بی خوابی.

چطور شکر کنم خدا رو حالا؟

بهترین دوستم خدا. مرسی خدا.

 

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦] [۱٠:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول       حاذقان و کافیان بس عدو ل

تا سمرقند آمدند آن دو امیر            پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر

کاى لطیف استاد کاامل معرفت           فاش اندر شهرها از تو صفت

نک فلان شه از براى زرگرى            اختیارت آرد زیرا مهترى

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم      چون بیایى خاص باشى و ندیم

مرد مال و خلعت بسیار دید         غره شد از شهر و فرزندان برید

اندر آمد شادمان در راه مرد          بى خبر کان شاه قصد جانش آرد

اسب تازى بر نشست و شاد تاخت    خونبهاى خویش را خلعت شناخت

اى شده اندر سفر با صد رضا            خود به پاى خویش تا سوء القضا

در خیالش ملک و عز و مهترى          گفت عزرائیل رو آرى بر ى

چون رسید از راه آن مرد غریب            اندر آوردش به پیش شه طبیب

سوى شاهنشاه بردندش به ناز                  تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه دید او را بسى تعظیم آرد                مخزن زر را بدو تسلیم آرد

پس حکیمش گفت کاى سلطان مه        آن کنیزک را بدین خواجه بد ه

تا کنیزک در وصالش خوش شود           آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشید آن مه روى را               جفت کرد آن هر دو صحبت جوى را

مدت شش ماه مى راندند کام             تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت           تا بخورد و پیش دختر می گداخت

چون ز رنجورى جمال او نماند                جان دختر در وبال او نماند

چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد          اندک اندک در دل او سرد شد

عشقهایى کز پى رنگى بود                     عشق نبود عاقبت ننگى بود

کاش کان هم ننگ بودى یک سرى         تا نرفتى بر وى آن بد داور ى

خون دوید از چشم همچون جوى او         دشمن جان وى آمد روى او

دشمن طاوس آمد پر او                     اى بسى شه را بکشته فر او

گفت من آن آهوم کز ناف من                ریخت این صیاد خون صاف من

اى من آن روباه صحرا کز کمین                   سر بریدندش براى پوستین

اى من آن پیلى که زخم پیل بان               ریخت خونم از براى استخوان

آن که کشتستم پى مادون من          می نداند که نخسبد خون من

بر من است امروز و فردا بر وى است   خون چون من کس چنین ضایع کی است

گر چه دیوار افکند سایه ى دراز            باز گردد سوى او آن سایه باز

این جهان کوه است و فعل ما ندا           سوى ما آید نداها را صدا

این بگفت و رفت در دم زیر خاک         آن کنیزک شد ز عشق و رنج پا ک

ز انکه عشق مردگان پاینده نیست          ز انکه مرده سوى ما آینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر                      هر دمى باشد ز غنچه تاز ه تر

عشق آن زنده گزین کاو باقى است            کز شراب جان فزایت ساقى است

عشق آن بگزین که جمله انبیا                 یافتند از عشق او کار و کیا

تو مگو ما را بدان شه بار نیست              با کریمان کارها دشوار نیست

 

پی نوشت:

فقط یک هفته مانده به- شاید - خداحافظی با درس و دانشگاه. دو سال به سرعت نور گذشت . حتی فرصت نشد از روزهایی که منتظرش بودم لذت ببرم. نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت؟

هر چند این روزها سخت می گذره، خیلی سخت، استرس اینکه روز دفاع از پایان نامه چطور می گذره؟ چی می پرسند؟ و..... حتی یادم میره برای چی رفتم آشپزخونه یا چرا در یخچال رو باز کردم.....

سخت و شیرین می گذره این روزها.

از همین حالا دلم تنگ شده برای عنوان دانشجو. فقط یک هفته ی دیگه دانشجو هستم.

بعد من می مانم و مهر ماه های بی درس و دانشگاه.....

حالا من موندم و فقط یک نگرانی، نگرانی از اینکه نتونم نتیجه ی زحمتم رو اون جور که باید منتقل کنم. نتیجه ی دوازده ساعت در روز کار بی وقفه  در آزمایشگاه،  روز های که دلم برای خستگی خودم سوخت و گریه کردم. روز هایی که برای آب مقطر جنگیدم با مسئول آزمایشگاه.  

وسایل آزمایشی که شکستیم و فقط خندیدیم. بستنی ها که خوردیم برای رفع خستگی.

اون همه دوندگی ، یک هفته ی دیگه به ثمر می رسه. حالا دارم فکر می کنم بعدش چی؟  .....

به قول دکتر شریعتی :

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم آنهایی است که نمی رسندو رسیدن سهم آنهایی است که نمی دوند.

دارم فکر می کنم من از کدوم دسته هستم

چقدر آروم میشم این روزها با خوندن (حدیث کسا):

(( لا مَغمومُ اِلا وَ کَشَفَ الله غَمهُ )).....

با کریمان کارها دشوار نیست......

 

 

پی نوشت 2:

وقتی می روی حواست باشد حتما خدانگهدار بگویی تا خدا حواسش را بیشتر به من بدهد. آخر میدانی خدا به هوای تو مرا رها کرده است.

هفته ی آینده من هستم و جلسه دفاع از پایان نامه. مرا بی دعا رها نکن.

[دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸] [٩:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند.

مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان.

من غیر از همه ی مردم هستم. هر چه تصادف و سرنوشت  و طبیعت به من داده  به قلبم بخشیده ام. حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت هاست که ذهن مرا تسخیر کرده است.

من یک بسته ی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه که دست برد های روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می شود. سرم به شدت می چرخد. برای اینکه از پا نیفتم، تو مرا مرمت کن.

من از بیابان های هولناک و راه های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظره های هولناک هراسانم.

قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. تو یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده ی وحشی، برای اینکه به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.

تو روشنی قلب منی. خودم را به هدر نداده ام.

 

 

_بخشی از نامه های عاشقانه ی نیما یوشیج –

 

 

پی نوشت:

.....

[جمعه ۱۳٩٠/٧/۱٥] [۱٠:۱٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

  ز دست دیده و دل هر دو فریاد

 

***************

 

 خیال سر به  هوا

قد کشیده تا به نمی دانم کجا!

چابک تر از آن است که جا خوش کند

دیوار و دار به جای خود باقی ست

فقط سرد است هوای نبودنت.

 

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

  من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

        تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی

در هر نفس این است دعایم همه، ای ماه

      در زیر و بم خاطره آزرده نباشی

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢] [۱٠:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak