کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

برای هستی سوال بود که چطور شمس عاشق شد؟ عاشق کیمیا خاتون؟ اصلا چرا عاشق شد؟ شمس با اون همه کرامات و عشق زمینی؟

منم که غرقم این روزها در دریای شمس و مولانا.

بخشی از کتاب (کیمیا خاتون- نوشته ی سعیده قدس) رو میارم شاید جواب سوال هستی باشه:

و شاید اندر احوال این روزهای هستی.

**********

گناهش این بود که خدا را در او دید.

گناهش این بود که خدا را معشوق، و در معشوق دید:

((من خدا را در کیمیا دیدم)).

او همه ی حرفش از عشق بود، و گناهش این بود که با همه ی علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خود عاشق نباشد، قدر ((این عشق)) بجا نتوان آورد. عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق.

تفرق، میان معشوق و عشق و عاشق شدنی ست، اما میان عاشق و عشق محال است.

معشوق می تواند عاشق باشد یا نباشد، می تواند حتی خبری ش از عشق نباشد، اما نه در ((این عشق)).گناهش این بود که ندانست خدا معشوق نمی تواند بود. ندانست که منزلت عاشق بسی برتر از معشوق است و لذت عاشق بسی بیشتر.

بسا معشوق ها که چون در سودای عشق نبودند، رنج ها دادند و هم کشیدند. لیک، این حال، هرگز بر هیچ عاشق نرفت.

خدا خود عشق است. کدامین معشوق می تواند گفت (( صد بار اگر توبه شکستی باز آ)) . مگر نه این فقط حرف عشق است و عاشقی که حسرت آن معشوق دارد که خود را در خورد چنین عاشقی بیاراسته است و راه او را بر خود هموار کرده است؟

زنهار اما، که او مکار عاشقی ست از معشوق چهره می پوشاند تا بیازمایدش. آزمایشی سخت و تعقیبی بی امان.

خام بود آنکه بازی عشق را ساده انگاشت. ابراهیم باید بود تا مکر وی تو را کارگر نیفتد. خاک بیابان های طلب را همه ی عمر در توبره می باید کرد تا مگر چشم- در واپسین لحظات- از جمال دوست منور شود. آن گاه است که تو به راستی عاشقی. آن جاست که تو عاشقی و او معشوق، و همانا تو معشوق و او عاشق. اناالحق می گویی مستانه بر سر دار می شوی و نه سر آن داری تا بدانی که آن دیگران در چه کارند.

راه پر بلایی ست راه منصور. منصور باید بود. منصور باید شد.

آیا این غفلت نیست که نمی بینیم و نه در می یابیم که او همه نور است و ما همه نور؟

ز آتش شهوت برآوردم تو را

و ندر آتش باز گستردم تو را

از دل من زاده ای همچون سخن

چون سخن من هم فرو خوردم تو را

با منی، وز من نمی دانی خبر

چشم بستم جادوی کردم تو را

تا نیازارد تو را هر چشم بد

گوش نالیدم بیازردم تو را

رو جوانمردی کن و رحمت فشان

من به رحمت، بس جوان مُردم تو را

[شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸] [٩:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

عقل یکدل شده با عشق، فقط می ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

   (فاضل نظری)

*********

 

باد همیشه از سمتی می وزد که تو باشی

با عطرتو؛ که مرا محو می کند

مثل خیالی که در مه گم می شود

تو که باشی

زمان گوشه ای می ایستد

و به چشمهات زل می زند

((بعد)) وجود ندارد

تنها یک باد ملایم می وزد

از سمتی که تو باشی

 

((عسل بانو))

 

پی نوشت1:

(عید غدیر مبارک)

پی نوشت 2:

دوستی من شبیه باران نیست که گاه بیاید و گاهی نه؛

دوستی من شبیه هواست، ساکت، اما همیشه در اطراف تو.

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤] [۳:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

دلتنگ یعنی روبه روی دریا ایستاده باشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند.

 

*********

هزار کاروان چشم به راه کشیدم

تا نسیم جانت به جانم خورد

از راه رسیدی مثل باد

و خیمه زدی کنار دلم

جان در گرو گذاردم  برای بودنت

و با جانِ در گرو

عاشقت شدم

رسیدن به خیر

 

( عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

نکند فرق به حالم ، چه برانی چه بخوانی

چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی

نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی

[جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳] [۱۱:۳٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

در پست قبل  از (کارو) نوشتم ، دوست عزیزم خانم خجسته راد پیشنهاد کردند که بیشتر از کارو بنویسم.

به روی چشم .

 18 جولای 2007 ، کارو یا همان کاراپِت دِردِریان ، در آســایشگاهی به نام "دهــکده ی مریم" در دل کَلیفورنیای آمریکا جان ســپرد . پیکرش را 7 روز در ســردخانه نگهداشــتند و چهارشــنبه بیست و پنجم جولای در گورستان "گلندل" به خاک ســپردند

شهرت کارو برای نسل من و نسلهای پیش از من بیشتر به واسطه ی برادری او با با ویگن خواننده ی ارمنی و همیشه دوست داشتنی ما ایرانیان است . اما زمانی هم بوده است که پیش از نامی شدن "ویگن" ، "کارو" در عرصه ی ادبیات نامی بوده است . زمانی که با نوشتن شعرهای نیمایی و نوشته های ادبی ، مردم با نام شاعر و نویسنده ای جوان به نام کارو آشنا شدند . نخستین کتاب او "شکست سکوت" در پاییز 1334 به چاپ می رسد و این کتاب آغازی است برای شهرت کارو . کتابی که ناشر آن ، "ابوالقاسم صدارت" در سال 1351 ، می نویسد که تنها انتشاراتی خود او ، بیست بار این کتاب را چاپ کرده است و 200000هزار نسخه از این کتاب به فروش رفته است ! کارو در کتاب "برادرم ویگن" می نویسد : من در آن دوران ، معروف ترین ِ شعرای ایران بودم ، حتی "نصرت رحمانی" که پابه پای من ، از شهرت همه جانبه برخوردار بود ، از من عقب افتاد...علتش خیلی ساده بود : نصرت رحمانی ، عصیان صامت بود . من : عصیان عاصی ... . و من یک وقت متوجه شدم که ویگن  برادر کارو  نیست ... کارو  برادر ویگن شده است ! . باور کنید . در همان زمانی که من و نصرت رحمانی ، معروف ترین شعرای دوران بودیم ، زمان ِ منحصر به کشور ما ، وقت نداشت که "نیما" را بشناسد... و گرنه امکان نداشت ، نصرت رحمانی و من  به خصوص من  یکه تاز دوران باشیم . در همان دوران شعرای یکپارچه ای داشتیم که به یک طریق بزرگ بودند . احمد شاملو ، سیاوش کسرایی ، امید خراسانی ، هوشنگ ابتهاج ، اخوان ثالث ، نادر نادر پور ، اینها همه وجود داشتند . اما در آن دوران ، من معروف ترین شاعر روز بودم .

به گمانم آنچه سبب این شهرت برای کارو و استقبال مردم از کارهای ادبی او شده است ، نگاه انسانی او به تمام زندگی در آن روزگار بوده است . نگاهی که با دیدن هر رویدادی ، شعری یا نوشته ای ادبی را می آفریده است . جنگ ، تبعیض نژادی ، ظلم ، فقر ، آوارگی ، تنهایی ، عشق ، بی وفایی تا ... نوشتن نامه هایی به یوری گاگارین ، کِنِدی و ... . کارو در آغاز کتاب "ماسه ها و حماسه ها" سخنی از "رومن رولان" آورده است که نشان دهنده ی نوع نگاه خودِ او به هنر است : اگر هنر و حقیقت نمی توانند با هم زندگی کنند ، بگذار هنر بمیرد . هنری که در برابر انسان مسئول است و متعهد .

و به گمانم آنچه باعث می شود این نوشته ها ساختگی به نظر نرسند ، زندگی سخت خود او و خانواده اش در کودکی بوده است که باعث نگاه اینگونه ی او به جهان شده است . نگاهی که شاید تیره است ، شاید تاثیر گرفته از نگاه "صادق هدایت" به جهان است اما تا حدود زیادی واقعی است . شاید از این رو است که او در همان کتاب نخستش ، وصیت نامه اش را می نویسد ، و می گوید که دیگر به عنوان"کارو" مرده است و از این پس هر چه می نویسد برای انسان است ، برای انسان رنج کشیده ی قرن ماست هر چند که تلخ باشد هر چند که تاریک باشد . او می نویسد : قرن ما ، صدف نیست ، ماسه است ، غزل نیست ، حماسه است ! در چنین قرنی من نمی توانم با همان کلمات ، به همان طریق ، و همان سلاح ، که در گذشته های قرون ، شاعران ، ساربان کاروان شترها را به آهسته راندن دعوت می کردند ، کاروانهای رنگارنگ قرن ما را ، شکم کاروان گرسنگان را به نان نطلبیدن ، قلب کاروان بردگان را به آهسته تپیدن ، اشک زندگی ، ساربان کاروان ملیٌونهای ِ مرگ ِگمنام را در تقاطع صلیبها ، به فرو نریختن دعوت کنم ! شاعر قرن ما ، نویسنده ی قرن ما ، همانگونه که نتیجه ی طبیعی شعر و ادب قرون دیرین است ، فرزند اجتناب ناپذیر قرن ماست ! ... بنابراین سخن او نمی تواند معلول صرفا یک علت باشد : سخن سرای قرن ما - خود - معلول ِ بلافصل ِ یک سری علتهاست ... و سخنش ، جرس ِ سپیده دم بیداری ملتهاست .

کارو در سال 1306 در خانواده ای با 8 فرزند به دنیا آمد . خانواده ای که تا پدر زنده بود ، رنگ فقر را ندید ، اما بعد از مرگ پدر

، هر چه بود درد بود ، حسرت بود ، آه بود و احتیاج بود و در به دری ... و این سختیها برای او و ویگن بود تا زمانی که هر دو با هنرشان نامی شدند و همین از میان فقر بر پاخاستن ، فقری که بیشتر مردمان آن روزگار آن را لمس می کردند باعث شد وقتی که این دو برادر به شهرت رسیدند ، مردم آن دو را از خودشان بدانند و با هنر آنها همراه شوند .

 

کارو شاعر و نثر نویس معاصر، برادر خواننده ی معروف ویگن در سال 1306 در همدان به دنیا امد.

زندیگنامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت کارو است که توسط خود کارو نگاشته شده:  طولانی ست ولی خواندنش خالی از لطف نیست. به رسم ادب خلاصه نکردم.  حوصله کنید.

 

میریخت ...
چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!
حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....

حیف از دوران کودکی که سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه فانیست ....
میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....
زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :

« همدان » شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد
همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند » به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد
مرد بود

این را مرد بزرگی گفته است

مرد بزرگی به نام مادر ما

وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....

(برای خواندن ادامه ی سرگذشت به ادامه مطلب مراجعه کنید)


ادامه مطلب
[جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳] [۱۱:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

((هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید. وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!

تازه حرفش را تمام کرده بود که قطره قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت. با طعنه گفتم بنا بود گریه نکنی ...پس این قطره اشک چیست؟ اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:

این؟! ...این اشک نیست. نقطه است! می فهمی؟! نقطه... این آخرین نقطه ای است که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان... یکپارچگی در نامردی!...)) 

 (( کارو))

 

-        وقتی (هستی) شعر ((هذیان یک مسلول)) رو می خوند منتظر بود با بیت های بعد شاعرش رو بشناسم. من نشناختم. نمی شناختم. با تعجب پرسید : (کارو) رو نمی شناسی؟

خجالت کشیدم. همیشه خجالت می کشم از این که کسی رو وقتی بشناسم که نیست.

(( جهان پر شمس تبریزی ست        کو رندی چو مولانا))

حالا که شناختمش فهمیدم نگاهی داشته انسانی به تمام زندگی. نگاهی که با دیدن هر رویدادی شعری یا نوشته ای ادبی می آفریده. هر چند تلخ. هرچند تاریک. متاسفانه رندی چو مولانا پیدا نمیشه، شاید کاروها هنوز زنده باشند. جهان پر شمس تبریزی ست.

خواستم منتخبی از شعر (( هذیان یک مسلول )) رو بیارم، اما دلم نیومد بیتی رو حذف کنم.


همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
 از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
 از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
 می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
 ساز نه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
 مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
 می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
 ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
 این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
 باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
 چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
 آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
 تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
 خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
 کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
 اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
 درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
 سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
 بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
 غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
 خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
 آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
 سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
 هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
 صید من بودند مهرو یان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
 درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
 خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من
 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
 وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
 همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
 این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
 غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
 خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
 وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
 آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
 بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
 بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
 باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
 سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
 گویمش مادر ! چه سنگین بود این باری که بردم
 خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
 زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
 دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
 آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
 هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
 کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
 آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
 تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
 تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
 تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
 قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
 دستهایش چون دو پاروی کج و در هم شکسته
 پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
 می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
 آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
 این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
 باز کن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر
 آخ.......م... ا...د...ر

 

 

پی نوشت:

برای بودن، گاهی لازم است نباشی. شاید نبودنت بودنت را به خاطر آورد.

اما دور نباش، دوری همیشه دلتنگی نمی آورد. فراموشی همان نزدیکی ست.

[دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٩] [٩:۱۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند، دیگر نگران داس ها نیستم.

 

*****************

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم.

کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم.

باز هم خندیدم،

گفت: دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد.

 

 

پی نوشت:

...وعشق قیچی شد

وقتی تو سنگ شدی

و من کاغذی بی رنگ

 

پی پی نوشت اول:

دوست دارم کالسکه چی از هر دلی حرفی بزنه، متاسفانه شاعر بعضی شعرها رو نمی تونم پیدا کنم. ممنونم از آقای نجفی مدیر محترم وبلاگ (ترنم باران آبی آسمان) که همیشه با ذکر نام شاعر ما رو از خجالت در میارن.

پی پی نوشت دوم:

مثل اون روزها که غرق شده بودم در دریای (فریدون مشیری)، یا روزهایی که موج ( سید علی صالحی ) من رو می برد، مثل روزهای (هشت کتاب سهراب) و حافظ هم که همیشه...

نه مثل اون روزها نیست این روزهای من، دریای مولانا و شمس بد جور طوفانیه.

پی پی نوشت سوم:

(پی پی نوشت) ها هیچ ربطی به (پی نوشت) نداشتند. نوشتم خوبم ولی خوب نیستم.

 

[شنبه ۱۳٩٠/۸/٧] [٥:٤۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

سخت آشفته و غمگین بودم 

به خودم می گفتم: 

بچه ها تنبل و بد اخلاقند 

دست کم میگیرند 

درس ومشق خود را 

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم 

و نخندم اصلا 

تا بترسند از من 

و حسابی ببرند 

خط کشی آوردم، 

درهوا چرخاندم... 

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید 

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! 

اولی کامل بود، 

دومی بدخط بود 

بر سرش داد زدم... 

سومی می لرزید... 

خوب، گیر آوردم !!! 

صید در دام افتاد 

و به چنگ آمد زود... 

دفتر مشق حسن گم شده بود 

این طرف، 



آنطرف، نیمکتش را می گشت 

تو کجایی بچه؟؟؟ 

بله آقا، اینجا 

همچنان می لرزید... 

پاک تنبل شده ای بچه بد 

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" 

ما نوشتیم آقا 

بازکن دستت را... 

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم 

او تقلا می کرد 

چون نگاهش کردم 

ناله سختی کرد... 

گوشه ی صورت او قرمز شد 

هق هقی کردو سپس ساکت شد... 

همچنان می گریید... 

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله 




ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد 


زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد …… 

گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن 

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود 

غرق در شرم و خجالت گشتم 

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود 

سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. 

صبح فردا دیدم 


که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر 

سوی من می آیند... 

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من 

تا که حرفی بزنند 

شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید 

سخت در اندیشه ی آنان بودم 

پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما 

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ 

گفت : این خنگ خدا 

وقتی از مدرسه برمی گشته 

به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده 

قصه ای ساخته است 

زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است 

درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا ……. 

چشمم افتاد به چشم کودک... 

غرق اندوه و تاثرگشتم 


منِ شرمنده معلم بودم 

لیک آن کودک خرد وکوچک 

این چنین درس بزرگی می داد 

بی کتاب ودفتر …. 

من چه کوچک بودم 

او چه اندازه بزرگ 

به پدر نیز نگفت 

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم 

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم 

من از آن روز معلم شده ام …. 

او به من یاد بداد  درس زیبایی را... 

که به هنگامه ی خشم 

نه به دل تصمیمی 

نه به لب دستوری 

نه کنم تنبیهی 

*** 

یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم 

با محبت شاید، 
گرهی بگشایم 

با خشونت هرگز... 
با خشونت هرگز... 
با خشونت هرگز..

 

(محمد علی غنی پور)

[چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤] [٩:٤٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تمامی مزرعه کافر صدایش می زدند؛ گل آفتاب گردان کوچکی را که عاشق باران شده بود.

 

*********

 قهر که می کنیم با هم،

سه بار دست هام را به هم می زنم

غول چراغ را زیر لب صدا می کنم

تا بَرَت گرداند به دلم

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

مسافرترین هم که باشی، قوی ترین آدم جهان هم که باشی، مستقل ترین آدم جهان هم که باشی، وقت هایی هست که دلت پر می زند برای دست خطی که نوشته باشد برایت: ((زود برگرد، طاقت دوری ات را ندارم)).

[دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢] [۸:٢۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak