کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

زمستان ثانیه ثانیه  نزدیک می شود. یادت نرود ، اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

من و یلدا
صبور تر از همیشه
انار دلمان را تا سپیده
دانه کردیم
نمک پاشیدیم بر سرخی خونین اش
و گرد آتش پوچ به گفت نشستیم
من و یلدا
خزان زده و مات
نشستیم و دیدیم زمستان
با کفش های تو می آید......

 

یلدا مبارک



[چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠] [۱٠:٢۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

نپرس؛

هیچ نپرس از دلم؛

همین چه خبر؟ همین چه می کنی این روزها ؟ .... سوال بدی ست.....!

به قول دکتر شریعتی:

((زخمی بر پهلویم هست، روزگار نمک می پاشد، و من پیچ و تاب می خورم، و همه گمان می کنند که من می رقصم.))

فقط خوشحالم از اینکه یاد گرفتم همیشه بخندم ؛ حتی اگر تو دیگر دلت نخواهد که.....

**********************

کوچکتر از آنید که مرا زیر و  رو کنید

حتی اگر هر آنچه که دارید رو کنید

کوچکتر از آن که بدانید من کی ام

از کوه ها نام مرا پرس و جو کنید

ای بادهای سرد مخالف، منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید

ای باد های سرد مخالف، من ایستاده ام

این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید

من ریشه در شقایق پر خون نشانده ام

گل های سرخ باغ مرا خوب بو کنید

بر من مباد تیغ شما زخمی ام کند

شاید به خواب، مرگ مرا آرزو کنید

(کامران رسول زاده)

((کامران رسول زاده))شاعری که نمی شناسمش- امروز که سر میزدم به وبلاگ دوستان طبق معمول نوشته های لیلا خجسته راد(وبلاگ شبیه خودم) به دلم نشست با منتخبی زیبا از اشعار این شاعر، که چه زیبا معرفیش کرده بود. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

 

پی نوشت:

جالب است در زندگی تنها کسانی ما را  می رنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند.

به هر تقدیر....

بنا شد روزنوشت هام رو هم بنویسم. فعلا به پیشنهاد هستی همین جا  و اگر لازم شد کالسکه چی شماره 2 هم تأسیس میشه. دوستان همشگی کالسکه چی هم همین جا رو تایید کردن. مرسی.

شروع می کنم:

امروز یک وانت دیدم درب و داغون، پشتش نوشته بود:

((این بنز به عشق محمدعلی می تازد.))

حالا چقدر قیافه ام بنفش شده بود از اینکه جلوی خودم رو گرفتم که توی تاکسی نخندم خدا داند.

تازه خودم رو جمع کرده بودم که گوینده رادیوی خوزستان اعلام کرد که دی ماه نمایشگاه انسان، حیوان و طبیعت در نمایشگاه اهواز برگزار میشه و بعد با ذوق گفت که حتما این نمایشگاه برای خوزستانی ها خیلی جالبه!!!!!

حالا  من موندم که منظورش چی بود؟ یعنی چی جالبه؟

و بعد چند احتمال رو با خودم بررسی کردم:

1-    مردم خوزستان حیوان ندیده اند

2-  مردم خوزستان انسان ندیده اند

3- مردم خوزستان ....... استغفرالله.... چی بگیم دیگه از ماست که بر ماست. 

[دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۸] [۸:٠۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

پیش نوشت:

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

               آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

              آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

***************

حالا اعتراف می کنم، شوخی خوبی نبود.

من فقط می خواستم تو را تا عمق وصل فکر باور کنم.

نمی دانستم می خواهی ترانه سرای فصل­های بی بارانم شوی.

اصلا فرض کن یکی می خواست خاموش ببارد،

تو چرا چلچراغ فصل های بی فروغش شدی؟

حالا قبول می کنم

از رویاهای کال دیروز من

تا این روزهای با تو

فاصله ای نیست.

حالا که تو با چشمانت

در غربت غزل نشسته ای

اعتراف می کنم که چلچراغ شب های بی فروغم هستی.

 

پی نوشت مربوط:

چیزی برای عرض کردن ندارم:

(با سواد کسی است که سطرهای خالی میان دو سطر نوشته را بخواند ((آندره ژید)).)

 

پی نوشت نامربوط:

فکر می کردم بعد از دفاع کلی فرصت هست برای مطالعه و نوشتن. ولی نشد که بشه.

بعضی وقت ها بدجور می پره این حس نوشتن.

در این روزهایی که ننوشتم یک روز فکر می کردم به اینکه یه کالسکه­چی شعبه دو بزنم برای روزنوشته هام. برای چیزهایی که در مسیر خونه تا محل کار می بینم و چیزهایی که بهشون فکر می کنم. از تصور کالسکه چی شعبه دو و نوشته هاش خنده ام گرفته.

 

[جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥] [٩:۱٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

امروز کالسکه چی رایحه ی ( رایحه ی یاس) رو داره- دوست و همراه همیشگی وبلاگ و من.

آنچه می خوانیم حرف دل این روزهای رایحه ست:

 

 

((این روزها نوشتن هایم بوی حرف های دور و برم را گرفته...شاید بوی دلی را که گله دارد...از خودش...از همراهش...از خدایش... نمی دانم، هر کسی به دل خودش بخواند...))

 

من از جنس توام یا نه؟ چرا پس سرد و تنهایم؟

چرا پس در حضور تو، غریبِ بی کسی هایم؟

کجا کو شمع راه من؟ چه شد آن با تو بودن ها

بس است این بر منِ ِخسته، که دیگر می کِشَد پایم

 

من از جنس توام یا نه؟ که حتی با تو درگیرم؟

چرا وقتی تو می گویی... برو.. دیگر نمی میرم؟

رهایم می کنی با خود؟.. چرا با اینکه می بینی..

که من بی تو چه بیمارم، که من بی تو چه دلگیرم..

 

( رایحه )====>>> لیلا وصالی

-

[سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱] [۸:٠٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak