کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

به بودن ها دیر عادت می کنیم

و به نبودن ها زود

نبودن را بهتر بلدیم.

 

      ******

گاهی از زمین و زمان خسته ای....

دلت می خواد بباری، اما فرصتی پیدا نمیشه

مثل شناگری که به دنبال رودخونه می گرده ، دائم نگاهت به وقایع روزه تا این فرصت بی پیر خودش رو نشون بده و تو خالی بشی....

 

بی خبر جرقه ای زده میشه....عزیزی میره....یه رفتن همیشگی...

این  رفتن میشه یه فرصت طلائی برای تو که بباری...

زبان بغضت باز میشه... بغض به همه ی زبان های زنده ی دنیا مسلطه... هر حرفی، ترانه ای، ناله ای به هر زبانی بشنوی بغضت اون رو می فهمه.....

اصلا نمی دونی برای چی داری گریه می کنی....اون که رفته راحت شده ...عزیز بوده ولی خیلی که نزدیک نبوده...

شاید می ترسی که این اتفاق برای........

می ترسم ....

حالا می فهمم چرا گریه می کردم... می ترسم.

میشه کمی به من شهامت بدید؟

باید خودم را ببرم خانه....صورتش را بشورم...باید ببرمش دراز بکشد و صبحی جدید آغاز کند.

 

 

پی نوشت:

 

پدرِ بهترین دوستم و بهترین دوستِ پدرم رفت.

گاهی غم ها خیلی بزرگ نیستند.... اما سنگین اند ... خیلی سنگین.

 

تلخ بود این روزهایی که گذشت... کاش کسی قند توی دلم آب کند.

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸] [۸:٤۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

جمعه 25 فروردین ماه 91 ساعت 6:50 صبح:

عسل بانو با آژانس به طرف دانشگاه شهید چمران اهواز برای شرکت در آزمون دکترا می رود.

صدای موسیقی آن ور آبی در آژانس:

من هنوز خیلی تو رو دوست دارم

    نکنه بگی ازم بیزاری

عسل بانو ....خوابالوست

 

همان روز ساعت 8 صبح:

جلسه ی نوبت صبح...سوال های تخصصی

صدای رابط آزمون:   داوطلبان توجه فرمایید برای پاسخ دادن به سوال ها از مداد سیاه نرم استفاده کنید.....

(یکی نیست بگه آخه نامیزون اون بنده خدایی که اومده آزمون دکترا بده تا حالا شونصد بار کنکور شرکت کرده )

همان روز ساعت ده صبح:

عسل بانو در محوطه منتظر شروع نوبت دوم آزمون....

ناهار خورده عسل بانو....از همان ناهاری که دو روز است اخبار سراسری خودش را کشته و گفته سازمان سنجش تدارک دیده...

مهمان سازمان سنجش است عسل بانو با پول خودش البته....

چلوکباب دو هزار تومانی ...تازه پونصد تومنش هم نوشابه است...

چه شود این چلوکباب...

عسل بانو خوابش می آید....

 

همان روز ساعت 2:

توی کارت نوشته آزمون ساعت 2 و سی دقیقه...

آزمون ساعت 3 شروع می شود....سوال های زبان و استعداد تحصیلی که نمی دانیم چه صیغه ایست

عسل بانو خوابش می آید....

سوال های زبان که هیچ.... Reading  های 50 خطی و ....

و اما سوال های استعداد تحصیلی:

 

پارکینگی از چهار طرف آزاد است:

اگر درب عقب سمت شاگرد ماشین H باز شود به سپر جلو ماشین G می خورد. اگر درب سمت راننده ماشین A باز شود به سپر ماشین D میخورد ولی معلوم نیست سپر جلو یا عقب...

اگر چراغ ماشین C  روشن شود کدام ماشین ها روشن می شوند...

آین عنوان سوال بود...یه شکلی مثل این شکل هم کشیده بودند...معلوم نبود که کدوم طرفی پارک شدن این ماشین ها

سپر جلو کدومه....سپر عقب کدومه...)

عسل بانو خودش شوماخر است اما هرچه این ماشین ها ور در ذهنش پارک کرد به نتیجه نرسید....

 

 

 

 

سوال بعدی:

شهرهای a,b.c.d.e.f در سه استان x,y,z قرار دارند و طبق نقشه زیر با هم در ارتباط هستند

 

 

 

 

 

 

 

 

    

شهر های d و f در یک استان نیستند. شهر a فقط با c  یا e در ارتباط است . شهرهای b , e,d به طور مستقیم به هم راه ندارند...

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را...

توجه بفرمایید این پست کاملا جدی ست

دقیقا همین سول ها بود

همان روز ساعت 7 بعد از ظهر:

عسل بانو و دوستانش بعد از آزمون فقط می توانند بخندد به سوال های استعداد تحصیلی...

عسل بانو و دوستانش تصمیم گرفتند قید دکترا را زده و در رشته دیگری تحصیل را از کارشناسی شروع کنند...روانشناسی و زبان در اولویت انتخاب ها قرار دارند...

عسل بانو از همین جا اعلام می کند که این آزمون از حیض اعتبار ساقط است و لطفا اصرار نفرمایید عسل بانو سال آینده اصلا در این آزمون شرکت نخواهد کرد...

 

[جمعه ۱۳٩۱/۱/٢٥] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

این تصویر چی می خواد بگه؟

 


[پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤] [٩:۱٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

     حجم خالی تو را، حجم پر هیچ کس پر نمی کند،

     حالا هی بگو دوستان به جای ما.....

******

روشن ترین ستاره شب های بی کسی!

می دانم عاقبت تو به دادم نمی رسی!

حتی اگر چو راهبه ای منزوی شوم

تا عشق هست و غم، تو برای دلم بسی

وقتی بهشت بی تو برایم جهنم است

باید بخواهمت که گناهی مقدسی!

 

(کبری موسوی قهفرخی)

 

پی نوشت:

اینجا در شهر عسل بانو، هوا کمی تا قسمتی دلگیر است.

اینجا به وقت عسل بانو، هر لحظه غروب جمعه است.

دلش یک کوچه می خواهد عسل بانو،  بی بن بست، و نم نم بارانی و یک خدا که کمی با هم راه بروند....

الکی ، بی خودی، دلش خواسته حوصله نداشته باشد عسل بانو.

نمی دونم این کشور دوست و برادر – چین – چرا به فکر ساختن حوصله نیفتاده هنوز ؟

 

در همین بی حوصلگی ها ، هی وب نوردی رفته عسل بانو، هی از لینکدانی این وبلاگ پریده به وبلاگ دیگه، بعد یک غزل دیده در حد لالیگا.....

ببین:

گفته بودم که خاطرَت را این مردِ تنهای ایل می خواهد

گفتی :" آخر چرا؟!" و پرسیدم : " عاشقی هم دلیل می خواهد؟!!"

 

قلبِ تو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست

فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!

 

گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقلِ مسلمان است

کوفه ی چشمهای تو شاید "مسلم بن عقیل" می خواهد

 

بین دریای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن

تا دوباره کسی نگوید که معجزه، رود نیل می خواهد

 

بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند

بنده در خدمتم اگر بانو، چارپایی اصیل می خواهد

 

 

 

رضا سیرجانی

 

 

همین......

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢] [٩:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

      (عشق ) فقط همین سه حرف نیست، همه ی حر ف هاست.

 

                        **************

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

 

پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

 

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

 

راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

 

( عرفان نظرآهاری)

 

پی نوشت:

 

دید مجنون را یکی صحرانورد

در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ر یگ زانگشتان قلم

می زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مجنون شیدا چیست این

می نویسی نامه بهر کیست این

هر چه خواهی در سوادش رنج برد

باد صرصر خواهدش حالی سترد

گفت شرح حسن لیلی می دهم

خاطر خود را تسلی می دهم

می نویسم نامش اول وز قفا

می نگارم نامه مهر و وفا

نیست جز نامی از او در دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او

عشق بازی می کنم با نام او

[یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٠] [۱٠:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

    نگاهت خرابم کرده

                  و

               آبادیم از اوست....

                      ***************

 

 

لیلاجی تو

و من شَتَلی بگیر نگاهت

به هم نشینی اگر رخصتم دهی

شاه دلم را می بازم.

     (عسل بانو)

 

       پی نوشت:

      

                تمامِ "من" دارد "تو" می شود

                      باور می کنی؟

 

 

     بعد نوشت:

         دوستان تذکر دادن که این پست پانوشت لازم داره

این هم از مزیت داشتن دوستان خوب و هنرمنده

به روی چشم.

  پا نوشت:

    لیلاج:

این کلمه صرفا در رابطه با قمار بازی به کار می رود. یعنی قماربازان ماهر و کهنه کار را به لیلاج تشبیه و تمثیل می کنند.

   شتلی بگیر:

یعنی کسی که قمار باز را به ادامه قمار تشویق می کند،

چه ببازد و چه ببرد، گاهی هم به بازنده قرض می دهد.

[شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩] [۱٢:٢٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

 

این شعر آیینه ی تمام نمای احوال جلال الدین رومی پس از ملاقات با شمس تبریزی است.

شمس مولوی را به یک قمار دعوت کرد. قماری که در آن امید بردن و پیروز شدن نبود و مولوی با کمال میل این قمار را پذیرفت، پا در آن نهاد و و از قضا پیروز از آن بیرون آمد.و پس از ان بود که آرزو می کرد ای کاش یک بار دیگر هم مجال می یافت که دست به چنین قماری بزند. بخت نصیب او شد که در قمار زندگی و عشق برنده شد و اینک معلم عشق است.

او هم مثل همه ی عاشقان فراق و وصال داشت.

بعد از رفتن شمس، به امید اینکه نشانی از شمس بیابد مریدان را ترغیب می کرد که:

 

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریز پا را

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین

بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

و گر او به وعده گ.ید که دم دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

 

گاه در خلوت او را پیش خودش حاضر می دید :

 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

 

گاهی از ملامت خلق دلتنگ می شد و از هر گوشه شیطانی می خواست او را مفتون خود کن ولی مولانا به شکرانه ی شیرینی که از مصاحبت ان محبوب در کام جانش نشسته بود بر سینه ی همه دست رد می زد و وفاداری و معشوق شناسی خود را چنین با شمس در میان می نهاد:

 

 

همه را بیازمودم زتو خوش ترم نیامد

چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در بر من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

 

 

و گاهی که از داغ فراق جانش به طاقت می آمد و راهی به وصال نمی جست:

 

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم  بی تونه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

 

 

از لا به لای این ابیات می توان به راز کامیابی مولانا و چگونگی مولوی شدنش در محضر شمس دست یافت.

راز کامیابی او، ناکامی اختیار بود.

 

شمس با جلال الدین جز این نکرد. جامه های ژنده ی او را از تن بیرون آورد و او را عریان رها کرد.

این جامه های ژنده، نام، شهرت، مریدان،و.... بودند. هریک از این ها کافی بود تا شیری را یک عمر در بند نگاه دارد.

شمس به مولانا درس دیوانگی داد تا جامه ها را بدرد .

 

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

 

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 

 

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

 

 

 

 

 

شمس به مولانا هیچ وعده ای نداد ...آینده ای را برایش تصویر نکرد...

به او گفت پاداش تو این است که بتوانی از عهده ی این قمار برآیی.

این خود کم نعمتی نیست که کسی بتواند دلیرانه دست از همه چیز بشوید و سبکی و زوال را انتخاب کند.

 

شمس آموخت و مولانا آزمود که عاشقی عین آزادی است و تا کسی خواستار آزادی نباشد کام از عاشقی نمی ستاند.:

 

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا

چه گرمیم و چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

 

  منبع: قمار عاشقانه....دکتر عبدالکریم سروش

[پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧] [٩:٥٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یه مردی بود حسینقلی

چشاش سیا لُپاش گُلی

غُصه و قرض و تب نداشت

اما واسه خنده لب نداشت. ــ

 

 

 

خنده ی بیلب کی دیده؟

مهتاب ِ بیشب کی دیده؟

لب که نباشه خنده نیس

پَر نباشه پرنده نیس.

 

 

 

شبای دراز ِ بیسحر

حسینقلی نِشِس پکر

تو رختخوابش دمرو

تا بوق ِ سگ اوهواوهو.

تموم ِ دنیا جَم شدن

هِی راس شدن هِی خم شدن

فرمایشا طبق طبق

همهگی به دورش وَقّ و وقّ

بستن به نافش چپ و راس

جوشوندهی ملاپیناس

دَماش دادن جوون و پیر

نصیحتای بینظیر:

 

 

«ــ حسینقلی غصهخورَک

 

 

خنده نداری به درک!

خنده که شادی نمیشه

عیش ِ دومادی نمیشه.

خندهی لب پِشک ِ خَره

خندهی دل تاج ِ سره،

خندهی لب خاک و گِله

خندهی اصلی به دِله...»

 

 

 

حیف که وقتی خوابه دل

وز هوسی خرابه دل،

وقتی که هوای دل پَسه

اسیر ِ چنگ ِ هوسه،

دلسوزی از قصه جداس

هرچی بگی باد ِ هواس!

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦] [۱۱:٠٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

تو یادت نیست،

اما من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم

که از آب واهمه داشت.

من که به دریاش زدم، تا چه کنی با دل من....

                      ***************

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.

زار و زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

 

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

 

" - پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر شسه شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون؟ "

 

پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا

***

" - پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد؟

نمی گین بارون میاد

نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟

نمی ترسین پریا؟

نمیاین به شهر ما؟

 

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

 

پریا!

قد رشیدم ببینین

اسب سفیدم ببینین:

اسب سفید نقره نل

یال و دمش رنگ عسل،

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

 

گردن و ساقش ببینین!

باد دماغش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

به ادامه مطلب مراجعه کنید:


ادامه مطلب
[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٥] [۱۱:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

      

  هنوز پایبندم به

  کتاب آغوشت،

و

  سوره های نگاهت،

    آنچنان پایبندم به این کیش که هزار شیطان هم

نمی توانند لحظه ای ایمانم را سست کنند.

هنوز دوستت دارم

مثل

تمام شدِ مشق شبم

مثل ستاره های رنگی که چفت می شد

به سفیدی دفترم

تو را نه عاشقانه، نه عاقلانه و نه عاجزانه

که تو را عادلانه در قلبم جای می دهم

عدل مگر  آن نیست که هرچیز در جای خودش قرار گیرد؟

 

پی نوشت :

آدم های این روزها مثل (جمعه) می مانند.

معلوم نیست فرد هستند یا زوج

پر از ایهامند

دو چشم دارند ولی همه را با یک چشم نگاه می کنند

یک چهره دارند اما دورویی می کنند

عصبی بودم امروز...

اگه وساطت حاج عمو نبود حتما الان  به جرم قتل عمد زندانی بودم....کشته بودم دختره ی نامیزون رو.

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤] [۱٠:۳٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

می کوشم غم هایم را غرق کنم، اما نا مردها یاد گرفته اند شنا کنند.

*********************           

       داشتم غزلی از مولانا رو با صدای آقای حسام الدین سراج گوش می دادم ، فکر کردم حیفه که تو وبلاگ نذارم .

دنبال این غزل که می گشتم ، غزل دیگه ای هم پیدا کردم که باز خوندنش خالی از لطف نیست.

 ببینید چه کرده با مولانا این شمس:

 

ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من

                     ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

..........................

ای در زمین ما را قمر ای نیمشب ما را سحر

                           ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

..........................

خوش میروی در جان من خوش می کنی درمان من

                       ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

..........................

ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسله

            ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

..........................

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری

                   هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

..........................

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری

                       تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من

..........................

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من

 هم نور نور نور من هم احمد مختار من

..........................

هم مونس زندان من هم دولت خندان من

          والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

..........................

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو

                  گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

..........................

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان

                  جان خواهم و آنگه چه جان گویم سبک کن بار من

..........................

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده

                در صف در آ واپس مجه ای حیدر کرار من

..........................

 

 

 

این هم غزل دوم:

ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من

                    ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من

..........................

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

                              نشنیده ای شب تا سحر آن ناله ها که زار من

..........................

یادت نمی آید که او می کرد روزی گفت و گو

                           می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

..........................

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

                              این بس نباشد خود ترا کاگه شوی از خار من

..........................

گفتم امانم ده بجان خواهم که باشی این زمان                                 

   تو سر ده و من سر گران ای ساقی خمار من

..........................

خندید و می گفت ای پسر آری و لیک از حد مبر

                    وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

..........................

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

..........................

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

                      خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

..........................

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام تو  

                   بفروش یک جامم بجان وانگه ببین بازار من

..........................

 

 

پی نوشت:

 

کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه حالت چطوره؟

و تو جواب میدی : خوبم.

کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه:

می دونم خوب نیستی.

گاهی سکوت علامت رضایت نیست. شاید کسی داره خفه می شه پشت سنگینی یک بغض.

گاهی دلت می خواد همه ی بغض هات از تو نگاهت خونده بشه چون جسارت گفتن کلمه ها رو  نداری اما یه نگاه گنگ تحویل می گیری و یه جمله مثل : چیزی شده؟

اونجاست که بغضت رو با یک لیوان سکوت سر می کشی و با لبخند میگی: نه، هیچی.

گاهی انقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی.

 

 

[جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۱] [۱٠:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

دیروز پینوکیو آدم شد . امروز آدم ها پینوکیو.

من از عاقبت مادربزرگ می ترسم اگر فردا شنل قرمزی گرگ شود.

اعتماد المثنی ندارد. وقتی رفت دیگه رفته....                                        *********************           

 

 

بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست 
با توام-عشق! گلابانه حیاتی بفرست
هر چه از خاک سرودم-به سماعم نکشاند
هم از افلاک برایم کلماتی بفرست
هم-اگر شاخه نباتانه غزل هایم نیست
دلخوشی های مرا حب نباتی بفرست
هم برای من ِ خود رفته به غرقابه و-هم
خیل در چاه ِ من افتاده ،نجاتی بفرست
ذات و ذرات من ای دشت! عطش زاده توست
نیل اگر هم عطشم نیست فراتی بفرست
شوقم از مصلحتت ،موهبتی خواستن است
لایق نور نبودم،ظلماتی بفرست
در غزل قافیه تا هست،تمنا باقی ست
تا از این بیش نخواهم،صلواتی بفرست
 
"
محمدعلی بهمنی"

 

 

پی نوشت 1:

 

دردم این نیست که او عاشق نیست.

دردم این است که معشوق من از عشق تهی ست.

دردم این است که با دیدن این سردی ها، من چرا دل بستم؟

 

پی نوشت2:

 

هنوز گم می شوم میان آدم ها.

آدم ها رو خوب بلد نیستم.

خیابان ها را بلد شدم....کوچه ها را بلد شدم....

رنگ های چراغ راهنما را بلد شدم...

ولی هنوز میان آدم ها گم میشم

آدم ها را بلد نیستم.

ارتباط با آدم ها هم مقررات داره. باید بلد باشیم.

آئین نامه داره ...اول باید آئین نامه رو قبول شی بعد اجازه داری وارد آدم ها بشی.

عبور از بعضی آدم ها ممنوعه...بعضی آدم ها یک طرفه هستند....کنار بعضی ها دوست داری چراغ قرمز باشه و هیچ وقت سبز نشه...کنار بعضی ها اگر بایستی با جرثقیل جمعت می کنن...

من هنوز آئین نامه های آدم ها رو بلد نیستم.

رسم جالبی ندارند بعضی آدم ها.

محبتت رو می گذارند پای احتیاجت...

صداقتت رو می گذارند پای سادگیت...

سکوتت رو می گذارند پای نفهمیت...

نگرانیت رو می گذارند پای تنهاییت...

وفاداری رو می نویسن به حساب بی کسی و انقدر تکرار می کنند که خودت باورت میشه که تنهایی ... و بی کس و محتاج....

 

 

[پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠] [۸:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو چکه می کند....

اگر باران بند بیاید، از این خانه می روم.

                                        *********************           

 

 

 


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست.

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست.

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم , کافیست.

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

 

پی نوشت 1:

نوشتنم نمیاد..... رفته.

دلم تنگ شده برای شعر گفتن.

 

پی نوشت 2:

ما  بدهکاریم به همدیگر

به تمام "دوستت دارم" های نگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و  آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم منطقی هستیم. 

ما خوب یاد گرفته ایم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهی ها

اما هنوز یاد نگرفته ایم روی زمین چطور زندگی کنیم.

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم...

یک بار از دیار....

یک بار از یاد....

یک بار از دل...

یک بار از دست....

هر چیزی تاریخ مصرف دارد. حتی آدم ها.

اگر بخواهیم تاریخ مصرفمان منقضی نشود باید به چیزی وصل باشیم که جاودانه بماند. مثلا به عشق.

دست کم می توانیم پیغام دوست داشتنمان را مثل انسان های اولیه با دود  به هم برسانیم.

تنهایی بد دردیست.

توی نانوایی هم صف ((یک دانه ای ها)) جداست.

از جذام هم بدتر است تنهایی.

بدون عشق قلب کار نمی کند. گارانتی هم ندارد.

از ما گفتن بود....

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۸] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

ماهی ها چقدر اشتباه می کنند....

قلاب علامت کدام سوال است که به آن پاسخ می دهند؟

                                     *********************           

 

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟
یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

 

آیــا تـو هـم  هر پــرده ای را تا گشودی
از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

 

اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟

 

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

 

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

 

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

 

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟

 

حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل  تـو
او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی



 

 

پی نوشت 1:

 

مثل تاریخ.....

مثل لیوان آبی که از ترس نمی دونم چی شب موقع خواب بالای سرم میذارم....

مثل  رویاهایی که همیشه نا تمام می مانند.....

مثل راهی که برای رسیدن طی می کنیم و بعد که رسیدیم می بینیم که .....

مثل درختی که تنهایی اش را با کلاغ ها پر می کند.....

مثل ترس از فراموش شدن......

مثل قلب که فضای تنگ سینه رو به جنبیدن وادار می کنه....

مثل حس حبس لبخندت موقع گرفتن عکس های پرسنلی....

مثل ....

اصلا هیچی..... پیدا کنید پرتقال فروش را....

 

 

پی نوشت 2:

 

تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که:«عشق یعنى چه؟»

پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آوریم:

 

هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

 

وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ۴ ساله)

 

عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)

 

عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)

 

عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

 

عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)

 

اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)

(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

 

عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

 

عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۶ ساله)

 

عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)

 

هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

 

شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)

 

و سرانجام ...

 

برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"

 

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٦] [٧:۱٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

   دلتنگ توام، حسرت دیدار مرا کشت

         هی فاصله...هی فاصله....تکرار مرا کشت

 

                                     *********************

این شعر رو تقدیم می کنم به ((حاج عمو)) وقتی که پیپ می کشه:

 

اعجاب آوری، به تو باید نگاه کرد

از هوش می بری، به تو باید نگاه کرد

این چشم­ها برای تماشای تو کم است

با چشم دیگری به تو باید نگاه کرد

پیکرتراش­های نخستین نوشته­اند

سهل است بتگری، به تو باید نگاه کرد

ای دیدنی­ترین و پرستیدنی­ترین

رؤیای مرمری! به تو باید نگاه کرد

زیبایی­ات گرفته فراز و فرود را

در دیو، در پری، به تو باید نگاه کرد

در تو دقیق گشتم و عقلم به باد رفت

گفتند، سرسری باید به تو نگاه کرد 

 

قربان ولیی

 

 

پی نوشت 1:

وقتی که هستی دوستت دارم

وقتی که نیستی لحظه های دوست داشتنت را مرور می کنم.

 

 

پی نوشت 2:

 

همیشه دوست داشتم رشته ای رو برای تحصیل انتخاب کنم که حرفی برای گفتن داشته باشه،...جالب باشه ... بپرسن  و من چیزی داشته باشم که بگم.... نشد که بشه..... ولی امسال پایان نامه صحافی شده ، گوشه ی کتابخونه ی کوچیکم کولاک کرد. برای مهمانان نوروز هی چشمک زد و دیده شد. ورق خورد و ....

دیشب کلی رفت رو قیمتم.... کلی از معنی  اصطلاحات پایان نامه ام پرسیدن و من جواب دادم

و پسردایی هم که کلی آدم حسابیه ، از روش آنالیز داده ها پرسید و خلاصه کلی حرف داشتم برای گفتن. بعد هم گفت: معلومه خیلی زحمت کشیدی، پایان نامه ی نغز و پرمحتواییه.

امروز هم که برای تبریک سال نو با استادم تماس گرفتم بهم گفت خانم مهندس..

به قول فروغ خدا جون نوکرتم.

 

پی نوشت 3:

امروز بالاخره خوندن رمان کلیدر رو شروع کردم. خودم رو تنبیه کرده بودم که چون برای آزمون دکترا درس نخوندم نباید حالا اینم بخونم... ولی دیگه چیزی به آزمون نمونده و درس خوندن هم فایده نداره.

[چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢] [۸:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یا مُقَلِب قلب ما در دست توست

یا مُحَوِل حال ما سر مست توست

کن تو تدبیری که در لیل و نهار

حال قلب ما شود همچو بهار

 

 

دیشب که بنا شد لحظه تحویل  سال  بریم بهشت­آباد و کنار مزار عمو باشیم که امسال کنار ما نیست، کمی دلخور شدم که چرا باید همچنین جای غم انگیزی سال نو رو شروع کنم

ولی امروز .....

چه آرامشی داشت بودن کنار اهالی((النَفسُ المُطمَئنََّه))که به آرامشی بی نظیر رسیده اند و (( راضیَّه المَرضیَّه)). و معنای واقعی  (( و اُدخُلی جَنَّتی ))رو درک کرده اند. همه یک جور لباس پوشیده اند و عیدشان خالی از تجمل و چشم و هم چشمی ست.

با حرف هایشان آزارمان نمی دهند. فقط و فقط آرامششان رو به ما منتقل می کنند.

امسال سال من خیلی متفاوت نو شد.

لحظه های آخر سال نود رو با سوره (یس)) وصل کردم به سال جدید و همه رو دعا کردم.

خانواده ام.. حاج عمو که عشق منه...

و دوستان عسل بانوی کالسکه چی که همواره شریک اشک و لبخند من در این دنیای مجازی بودند:

 

 (فروغ خاموش) عزیز رو دعا کردم که یه قلب تپل و مپل قلقلی مثل خودش گیرش بیاد...

رایحه یاس ، لیلای خجسته راد (مدیر محترم وبلاگ شبیه خودم) ، دختر خورشید خان ،

آقای برادر صدیقی (مدیر محترم وبلاگ مثل همیشه)، دکتر شعاع،آقای سادات خاموشی که یهو غیب شد ولی حالا دیدم برام کامنت تبریک گذاشته، آقای برادر نجفی (مدیر محترم وبلاگ ترنم باران آبی آسمان)، مامان آوین مشعل چی، و......

خلاصه برای همه آرزو کردم که آروزهایشان ساکن کوچه ی بن بست نباشد هرگز. 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱] [۸:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak