کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تو شده ای انقلاب زندگی من؛

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده است:

قبل از تو،

بعد از تو.

 

**********************************

گویند در دشت های بلند ختن آهو بچه ای می زیست به غایت غرّه و خوب صورت و هوشیار.

گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزار ها.

چرا نمی کرد مگر از پر آب ترین علف ها و نمی نوشید مگر از بلندترین و زلالترین چشمه ها.

سخت مغرور و مطمئن به خویش بود.

با همه رعنائی و زیبایی و شاخ و سم و پوست، شکار هیچ شکارچی نشده بود.

روزی از روزها، وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ی ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی می رفت،

در حال چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید.

آنچنان که اگر شمیم همه ی بهارانی را که پشت سر گذارده بود و عطر آن همه دشت های پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود یک جا اکسیر می کردند به قدرت آن نمی شد.

مست و شیدا سر به دنبال منشاء آن عطر گذارد.

تو گویی عصاره ی عشق بود که چنین بی قرارش کرده بود.پس باید می یافتش که از کجا بر می خیزد.

 

رفت و رفت و رفت ، اما بی حاصل.

آن عطر جادوئی همه جا منتشر بود.

تا هر کجا که می رفت، گویی در پیش رو بود. اگر خسته از جست و جو رو به سوی باز گشت می گذاشت باز هم همان بو در مقابلش بود.

رو به شمال مقابلش بود. رو به جنوب هم بود.

رو به شرق مقابلش بود. رو به غرب هم بود.

کارش به جنون کشیده بود اما این وسوسه رهایش نمی کرد.

بهار و بعدش تابستان هم گذشت و عجایب آنکه عطر زایل نمی شد و او غافل، از قشلاق تا به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره تا به آن صخره و از این کوه به آن کوه می شتافت و همچنان شیدا و بی قرار بود که اول روز.

اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.

همه ی صحراهای عالم را در نوردید و زیر سنگ سنگ قلل سر به فلک کشیده را بوئید اما باز هم چیزی نیافت.

سالیان دراز در این جستجو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد.

تا جایی که عمر رو به آخر می برد.

روزی در زمستانی سخت، پیر و خسته و ساق و شاخ در هم شکسته، روی برف های قله ای بلند، ناغافل طعمه ی شیر کوهی شد.

درست همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید در آخرین نفس ها با اقیانوسی از حسرت و شگفتی سرانجام انچه را که عمر به خاطرش باخته بود جورید:

آن رایحه ی جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را در نوردیده و عمر را باخته بود. عاقبت ذلیل،پاکباخته و شکم دریده حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.

 

پی نوشت :

چنین چرخید سیب سرنوشت و

   مرا اخراج کردی از بهشت و ...

 

[جمعه ۱۳٩۱/۱٠/٢٩] [۱۱:٠٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

    یاران به بسم الله گفتن رد شدند از رود

                من ختم قرآن کردم و مغلوب گردابم

                  ***************************************

 

بنویسید دلش خواست که شیدا باشد

تلخ اگر بود به شیرینی لیلا باشد

 

بنویسید زمان با دل او یار نبود

که اگر بود دلش خواست زلیخا باشد

 

بنویسید نمک گیر شد او با یادت

ودلش خواست که در یاد تو پیدا باشد

 

بنویسید که تقدیر امان نامه نداد

که سرش تا به قیامت به تو بالا باشد

 

بنویسید کسی حال دلش درک نکرد

که دلش خواست به غم های تو تنها باشد

 

بنویسید خدا مونس غم هایش بود

چه کسی مونس غم های تو حالا باشد؟

 

بنویسید که از مسجد و از معبد و از صومعه رفت

و دلش خواست که تنها به تو،تنها به تو لیلا باشد

 

الغرض قصه همین بود و نوشتید ولی

تا ابد چشم دلم خیس و چو دریا باشد

 

نامه را زرورقی سرخ بپوشانیدش

کان همه عشق در این نامه هویدا باشد

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

این غزل رو قبل از اینکه شروع کنم به گفتن شعرهای نو سرودم.

وصف حال منه همیشه.

 

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٥] [٧:٤٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

      عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

 

**********************************

زیر درخت انار

حرف جاده های نرفته را گفتم

درد  جنگل بر دلم افتاد

آیه ی مجنون نازل شد

لال شدم

          و آرام.

از خواب سیب برگشتم

  نام تمام سوره ها لیلا شد.

 

            (عسل بانو)

پی نوشت 1:

کارت اهدای عضوم رسید دیروز. یک جور عجیبی شدم. فکر کردم باید آماده باشم برای رفتن.

بر می گشتم خانه خیابان پر از قاصدک بود. به خودم گرفتم فکر کردم کلا روی باندم و دارم افقی می شم.

ترسیدم کمی.نیشخند

 

پی نوشت1:

چه حالی دارد روزهای بارانی شنیدن این غزل مولانا با صدای استاد شجریان:

 

صنما، جفا رها کن، کرم این روا ندارد

                  بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد

ز فلک فتاد طشتم، به محیط غرقه گشتم

                    به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد

ز صبا همی رسیدم خبری که می پزیدم

                 ز غمت کنون دل من خبراز صبا ندارد

به رخان چون زر من، به بر چو سیم خامت

                       به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد

هله، ساقیا سبک تر ز درون ببند آن در

            تو بگو بهر کی آید که سر شما ندارد

همه عمر اینچنین دم نبدست شاد و خرم

               به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد

به ازین چه شادمانی که تو جانی و جهانی

                چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد

برویم مست امشب به وثاق آن شکر لب

               چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد

به چه روز وصل دلبر همه خاک می شود زر؟

                      اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد

به چه چشم های کودن شود از نگار روشن؟

                      اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد

هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت

            چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد

                         (مولانا جلال الدین)

پی نوشت 2:

این غزل را که با صدای  حسام الدین سراج می شنیدم فکر می کردم از اشعار حافظ باشد:

 

آید آن روز که خاک سر کویش باشم

                 ترک جان کرده و آشفته ی رویش باشم

ساغر روح فزا از کف لطفش گیرم

                 غافل از هر دو جهان بسته ی مویش باشم

سر نهم برقدمش بوسه زنان تا دم مرگ

                    مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم

همچو پروانه بسوزم بر شمعش همه عمر

                  محو چون می زده در روی نکویش باشم

رسد آن روز که در محفل رندان سرمست،

                        راز دار همه اسرار مگویش باشم

یوسفم، گر نزند بر سر بالینم سر

                   همچو یعقوب دل آشفته ی بویش باشم

                         (روح الله موسوی خمینی)

 

[جمعه ۱۳٩۱/۱٠/٢٢] [۱۱:٥٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

می گویند شاد بنویس،

نوشته هایت درد دارند،

و من یاد مردی می افتم که با کمانچه اش گوشه ی خیابان شاد می زد،

با چشم های خیس.

 

**********************************

زلیخاترین هم که باشم

رو به تمام درهای بسته می دوم.

خدای یوسف

خدای من هم هست.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

یک سال مانده به بازنشستگی اش سکته کرده بابا.

کمسیون پزشکی رای داده به از کار افتادگی و حالا با از کارافتادگی یک سال زودتر باز نشسته شده.

نمی دانم باید تبریک بگویم بازنشستگی اش را یا....

مثل همیشه همه چیز را پشت لبخندم پنهان می کنم و می گویم:

یک ماهی تابه می خریم برایت با یک کف گیر.

با –زن- نشسته شده ای بابا.

120 ساله بشوی بابا.

 

پی نوشت 2:

میدونستین تو ایرانِ باستان سال کبیسه وجود نداشت ؟

 

هرسال که 6 ساعت اضافه میومد کاری بهش نداشتن .
120 سال که میگذشت میشد 1 ماه اضافه ، که اون 1 ماه رو تو ایران کلا جشن میگرفتنو پایکوبی میکردن .
واسه همینه که از قدیم میگن : امیدوارم 120 ساله بشی،
واسه این که طرف تو زندگیش اون 1 ماه رو ببینه ... !!!

 

 

[جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸] [٦:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

در بزم عارفان جدل و قیل و قال نیست

      حال دل است و گوش دل است و زبان دل

*********************************

رو به کهنه درخت سیب،

نافله می خواندم 

که به راه افتادی 

و سیب ها افتادند.

تقصیر جاده بود که سکوت کرد.

آدم می شوم 

اگر برگردی.


(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

کاش از جنس جنون بال و پری بود مرا

  مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا

 

پی نوشت 2:

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

رقـم مهـر تو بر چهـره ما پیــدا بود

 

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت

معجز عیسویت در لب شکّرخا بود 

 

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس

 جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
 

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت

وین دل سوخته، پروانه ی ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خنده مستانه زدی، صهبا بود 

 
 

یاد باد آن که چو یاقوت قدح، خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایتها بود

 

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی

در رکابش مه نو، پیک جهان پیما بود 

 

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وانچه در مسجدم امروز کم است، آنجا بود

 

یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست

نظم هر گوهر ناسفته که "حافظ" را بود 
 
(حضرت حافظ)
[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥] [۱۱:۱۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak