کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ایمان دارم که قشنگ ترین عشق

نگاه مهربان خداوند به بندگانش است

به همان نگاه می سپارمتان

و می دانم

وقتی که دلتان به خدا گرم است

تمام هراس های دنیا  خنده دار است

نورزتان پیروز

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩] [۱۱:٠٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مثلا من

زیر باران پای صلیب

یا کنج مسجد و محراب نماز

یا به سِرِّ انا الحق پای دار

زاهدی پیشه کنم

که پنجره درست فکر کند

و تو از آسمان شبی

نَشت و نِشست کنی

بیایی کمی خوشکلی کنی

به نگاهم ناخونک بزنی

شمع خاطره ای را فندک بزنی

بعد در عبور    از      دوووووووووووور

     پنهان شوی

تا چای و هوای بهار

  با هم  دم کنند.

     ( عسل بانو)

 

پی نوشت:

خدایا دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت

نزدیک

         بی خطر

              بخشنده

                  بی منت.

[پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٤] [٩:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:


دامبلدور: دلت به حال مرده ها نسوزه نگران زنده ها باش، مخصوصاً اونا که بی عشق زندگی میکنند... ( هری پاتر)

**********************************

عشق غربتی ست مقدَّ ر

در خطوط دست های ما که کولیان زیرر پِت پِتِ رو به خاموشی شمعی می خوانند.

در رقص آتش چوپان که در چشمی می درخشد.

در نامه ای که از غربت می آید و همیشه دیر می آید.

در کاغذهای سفید ، که پر از معنای خوبند.

در سرهای تراشیده ی سربازان همیشه غریب.

در این همه راه که آمده ایم، آمده اید، آمده اند.

در رفتن تا سر حد اشتباه.

در غبار غریب دیوار خانه حین اسباب کشی.

در خس خس سینه ی پیری.

و در فال هایی که از حافظ می گیریم:

 

دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

                 تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                   باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

                فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

               دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

                   که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

[دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧] [۱٠:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 حجت الاسلام مهدی طائب رئیس شورای قرارگاه راهبردی عمار فرمودند : در صورت حمله همزمان به سوریه و خوزستان، اولویت دفاع از سوریه است....

 
آسیه باکری یادگار گرامی شهید محبوب و والامقام حمید باکری هم امروز این گونه بلیغ و به حق پاسخ اظهارات شیخ مهدی طائب را داده است: 
هنوز پیکر پدر و عمویم در آبهای هور است ... هنوز خوزستان تنها دلگرمی ماست ... خوزستان آرامگاه پدرم است ... آقای طائب اولویت شما هرکجا باشد اولویت ما خاک ایران است.... 
(آسیه باکری فرزند شهید حمید باکری)
 

 

پی نوشت 1:

بلند شو خوزستان:
تو هنوز همان مرد 8 سال استقامتی بلند شو .

تو پاکی! مقدسی .. که خاک تو معجون تیکه های استخون های بچه هاتـِ تو شلمچه و هویزه و فکه .

بلند شو !پـَه چرا این همه خاک رو شونه هاتِ ؟؟

که تو تلویزوناشون عمق چیزی که ازت نشون میدند چهار تا جاده خاکی و لهجه به قول

خودشون خوزستانی که مـُو خودُم نمی فهمُم چی میگن.

چوب خدا خـُو صدا نداره کـُوکا.

و هنوز کارون ات پر آبِ و بچه کوچیکات شَرجی ها شیرجه شنـُو می کنند زیر پل.

می خوای همینجوری زیر خاک بشینی که بچه هات یکی یکی مجبور شند برند یک ور

 دیگه ؟خـُو کجا برند؟ کجا می تونند برند؟مگه کجا جز خاک تو تفریح بچه هاش یک پیرهن

برزیلِ و یک توپ پلاستیکی دو پوسته؟بچه های اون شهر بالا بالایی ها که مثل بچه های

تو نیستند که می خوای بفرستیشون برن!خـُو کجا برند که ظهرهای جمعه تو گرما تو

کوچه بو صـُبور و قلیه ماهی کل خیابونِ بگیره و از سر کوچه تا خونـه  با خودت بخونی:

" مـُو قلیه ماهی می خورُم/

پشتش یک چایی می خورُم/

قلیه ماهی خارداره/

یک مشتی آشغال داره "

کجا برند که سیزده بدر ها بشه بری تو نخلستوناش دَم دو تا نخل با طناب "تاب" درست کنی؟

کجا که وقتی گشنه ات میشه اولین چیزی که به فکرت می رسه یک فلافل سمبوسه با چند تا پاکوره باشه؟

خو هر کی بره دلش تنگ میشه

خوزستانی مالِ خوزستانِ .

بلند شو با هم بریم از خود "نادری" اهواز تا "امیری" آبودان و خرمشهر و ماهشهرِ بگردیم که ببینی اینا بچه های خودت اند که بعد این همه بدبختی هنوز دارند می دووند که آبادت کنند!

تو جلو شیمیایی و موشک و آر.پی.جی خم نشدی !

بلند شو خوزستان.

 

پی نوشت 2:

از ما به خوزستان سلام

از راه دور،غرب شرور

از پشت کوه قاف وتور

آن قاره ی کبروغرور

از لابلای سرزمین سوت وکور

در حسرت ذرات نور...

ای پر تپش قلب زمبن

ای بهر دشمن در کمین

ای دشت نور، ای خاک خوزستان سلام

برتو،زمین کربلا

ای دشت از خون پر جلا

ای پر تلائلو از بلا

بادا درود و هم سلام...

ای مشت محکم بر دهان اجنبی،

ای دشمنِ ظلم و فسادِ هر دَنی

هستند فارغ از رکود و خامشی

مرداب می گردد زبون از ناخوشی

هرگز نگیرد موج زنده خامشی

خورشید کی درمانده شد

هر روز اگر بخشد زمین را تابشی؟!...

از راه دور ، از پشتِ کوه قاف و تور

در حسرت ذرات نور،

ای خاک خوزستان سلام!

ای رودهای آشنا ، ای کرخه و کارون و دز

اروند رود همچو دژ

بر ساحل زیبایتان

شبهای پر مهتابتان، بر موج های آبتان

بر نامتان

از ما، درود و هم سلام

(محمد علی رامین)

 

پی نوشت 3:

بنازم من به خوزستان ... به اقوام ِ بـُرومَـنـدَش
به ایل ِ بختیاری وُ عربهای هنرمنـدَش ...

به دزفولی ِ خوش لهجه .. به آبادانی ِ خونگرم
به اهوازی ِ پرشور و نجیب و بی همانندش ...

بنازم من به خوزستان ، به نیزار ِ شِـکـرخیـزَش
به نخلستان ِ زیبا و به کارون ِ شـُکوهـمنـدَش

خوشا برحال ِ آنان که ز نسل ِ پاکِ کارونند
و خوش برحال ِ آنکس که نمکگیر است و پابـنـدَش

بنازم من به خوزستان ، به گرمای دِل انگیـزَش
به آفتابِ پراز عشق و به شرجی ِ خوشایـَنـدَش ...

دَم ِ فـرزنـدِ خوزستان چو گرمای هوایـَش گرم ...
همیشه در اَمان باشد .. نگهدارَد خداونـدَش ...
.

(مونا چهارمحالی زاده)



[یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦] [٩:٤۳ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

این قافله ی عمر عجب می گذرد...

سی ساله شدم.نیشخند

 

**********************************

به جهنم که پیر می شوی

دیوانه

چروک زیر چشمهات همانقدر زیباست

که چین روی دامنت.

 


 

 

1 اسفندماه 1361:

بیمارستان آریای اهواز. من یکی از چهل دختری هستم که امروز به دنیا آمدند.

یکی از این دخترها را می شناسم.

می شود به عبارتی خواهرزاده ی زنِ پسرِ پسر دایی بابا.

شاید روزی سی و هشت دختر دیگه رو هم پیدا کردم.

 

 

این خاله ریزه نیست. عسل بانو ست . حتما دارد شعری سرودی چیزی می خواند. اصلا هم خنده دار نیست.

الهی دمپائیش گم بشود هر کس این عکس را دید و خندید.خنثی

 

 

1 اسفند ماه 1363:

دو ساله هستم. چند ماه قبل خدا یک برادر برایم فرستاده تپل مپل. و حتما از همان روزها بار سنگین خواهر بزرگ بودن را هم به من دادند. که سال ها بعد شب امتحان فیزیکش او بلد نباشد، من گریه کنم.

 

1 اسفند ماه 1368:

بچه دبستانی شده ام. سالهای بابا نان دارد. دارا انار دارد. تصمیم کبری. کوکب خانم.

یک خواهر هم دارم حالا. که دوستش باشم. که خواهرش باشم. که چند سال بعد یکی از غصه هایم این باشد که چرا دانشگاهش شد پیام نور و چرا رشته اش شد زمین شناسی. که هی حرص بخورم که .....

 

1 اسفندماه 1370:

 من هستم و عشق پا کردن کفش های تق تقی. که مادر هیچ وقت نخرید و تا همین حالا تعجب میکنند پاهایم اگر کفش هام فقط کمی تق تقی باشند.

ا اسفند ماه 1374:

دوران سر خوشی راهنمایی. حالا اجازه دارم تنهایی با دوستانم بیرون بروم. همین سالهاست که می شوم استقلالی دو آتیشه. سالهای اوج ناصرخان حجازی و علیرضا منصوریان.

 

1 اسفند ماه 1379:

دوران دبیرستان است و تب کنکور. همین روزها من هستم و گهگاهی دو خط شعری.

 

1 اسفند ماه 1381:

خم غول کنکور را گرفتم چپش کردم. دانشجو شده ام.

حالا من هستم و چهارسال شیطنت های دانشجویی.

 

1 اسفند ماه 1388:

برای بار دوم دانشجو شدم. این بار دانشجوی کارشناسی ارشد. همان دانشگاهی که دلم می خواست.

 

1 اسفندماه 1390:

من هستم و خیال طلوع یک شمس احتمالی.

غرقم در طوفان شمس و مولانا. کیمیا خاتون، پله پله تا ملاقات خدا.

شدم آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش....

 

 1 اسفند ماه 1391:

سی سالگی یعنی شوت کردن توپ وسط گل کوچیک پسربچه های محل ممنوع.

یعنی راه رفتن روی لبه ی جدول با کفش کتانی ممنوع.

یعنی باید خانووووووووووم باشی، خانوم.

یعنی عمرا که من توپ ببینم و شوتش نکنم سی سال که سهل است سیصد ساله هم باشم حتی.

 

پی نوشت1:

 

بچه های اول محکومند

محکومند به زود بزرگ شدن ,

 به زود عاقل شدن .

با تولد اولین فرزندِ کوچکتر  ,  پدر می شوند ... مادر می شوند ...

دیکته می گویند ... معلم می شوند ...

بچه های اول در 7 سالگی شیفته ی نگاه تحسین آمیز دوستان پدر و مادرشان می شوند که می گویند :

خدای من چه بچه ی عاقلی  !   چه بزرگ  !   چه فهمیده  !

و هیچکس نمی فهمد دیدن یک بچه ی عاقل 7 ساله تحسین ندارد ...

و هیچکس نمی فهمد بچه ی 7  ساله نباید بزرگ و فهمیده  باشد ...

 

بچه های اول در 7 سالگی بزرگ می شوند , پر از هراس , پر از ترس

پر از توانایی هایی که هیچ ربطی به سن شان ندارد .

کودکی نمی کنند , نوجوانی نمی کنند , جوانی نمی کنند ,

پر از حصارند

پدر ها و مادرها سخت ترین قوانین را برای بچه های اول وضع می کنند ,

که الگو باشند    که نمونه باشند   ,

نمونه ای مثال زدنی    از تربیتی بی نقص  ,  بی شادی  ,  بی روح ...

الگویی خوب   ,   الگویی کامل    برای خواهر ها و برادرهای خوشحالِ کوچکتر ...


...

به کوچکتر ها نگاه می کنیم که به جای دو پشت و پناه , سه پشت و پناه دارند  .

وقتی چیزی را می خواهند که نباید  ، و  می ترسند که بگویند   ,   همیشه واسطه ای برایشان هست   به نام    خواهر بزرگ تر ، برادر بزرگ تر  ...

 

و   ما  غرق لذت می شویم از واسطه بودن  ،  دلال بودن    .

و  امروز در چندین سالگی  ,  حسرت می خوریم که  چرا  هرگز  ما  هیچ  واسطه ای نداشتیم  ،

 تا همه ی نباید ها و نشاید ها   ،

 به   " شدن "   تبدیل شود   

 

 

(( برگرفته از وبلاگ – لبخندهای احمقانه ی یک زن-))

 

 

بعد نوشت:

 

یکی از قشنگ ترین مهربونی های خدا اینه که دوست های مهربون رو سر راه ما قرار میده.

و قشنگ ترین هدیه ی روز تولد رو من از دوست مهربونی گرفتم که ندیدمش ولی لطفش همیشه همراهم بوده و هست. سعیده شرفی مدیر وبلاگ (مشق های یک پائیزی) دیشب و امروز بغض خوشحالی رو تو گلوم نشوند. ببینید هدیه ی این عزیز رو: 

 http://saeidesharafi1362conservator.persianblog.ir/post/168/

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱] [۸:٤٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak