کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

     اینجا دنیاست،

       هیچ چیز در جای خودش نیست.

       یکی بی دل است، یکی دو دل

         یکی هم دل توی دلش نیست.

 

می روم بی دل و بی یار و یقین می دانم

که من بی دل و بی یار نه مرد سفرم

********************************

   این روزهای با هم نبودن را دارم با ساعت شنی اندازه می گیرم، یک صحرا گذشته.

کمی دورتر بایست....مهربان که می شوی دلم بیشتر تنگ می شود.

دورتر بایست که سیب نگاهت را نبینم، سیبی که در نگاهت می چرخد آدم را وسوسه می کند. دوباره (حوا) بی هوا می شود ها. دورتر بایست.

اصلا می دانی؟  یا نیا..... یا نرو....

دلم از آمدن و رفتن می گیرد. اصلا حوالی من توقف ممنوع است.

   اینقدر دور خاطره ها قدم نزن، خاطره ها ما را می برند به چند دانه گندم، نمی دانم شاید به چند سیب، شاید به چند معما. به معمای آمدن یکباره ات اینجا...توی دلم....

  اصلا خاطره ها را بگذار در جیبت، بگذار پیر شوند ، بعد آنها را خط بزن و آدرسی، شماره ای چیزی رویشان یادداشت کن. اصلا حراج کن خاطره ها را...به قیمت تمام عمر من.

راستی می دانی؟ مغز هم دندان دارد، خاطره گیر می کند لایش.

 

                        (عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

     نخفته ام زخیالی که می پزد دل من

                  خمار صد شبه دارم، شراب خانه کجاست؟

پی نوشت 2:

        

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی/ به دورتر ببری

تمام بود و نبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی‌ست مختصر ببری

که من تمام خودم را مسافر‌ِ تو شوم

تو هم مرا به جهان های تازه‌تر ببری

سپس نسیم شوی تو؛ و بعد از آن یوسف ...!

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه‌آلود ابرهای جهان

به خوابهای درختان بارور ببری

و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی/ خودت اگر ببری

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

غروب زوزة باد و شکستن جاده

چه می‌شود که مرا با خودت سفر ببری؟

 

(پیمان سلیمانی)

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱] [٩:٠٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

   

   برای او که نقاش زندگی ماهرانه مویش را سفید کرد

    و من دوستش می دارم.

   ************************

 

سمفونی عجیبی ست زندگی،

/دو/   /لا/  /می/  کند

 قامتی را که به زور راست کردیم.

/سو/  ی نگاه را هم که  /می/   گیرد

  ولی دست از سر دل ما بر نمی دارد.

    دلمان رقص هم که نخواهد

      باید برقصیم به سازش.

  دل /می/   دهیم به تلاطم نت ها

    و

غریب  /می/   نوازیم.

 

    (عسل بانو)

 

پی نوشت:

همه جا، هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

وقت غسلم قفس سینه ی من چاک دهید

اندرون دل من یک قلم تاک نهید

نگذارید بیاید به نمازم واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست شراب و می مرغوب کنید

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله همه دست بزنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

 آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦] [٧:٠۱ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

  باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

 

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

 

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

 

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

خداوند فرمود : نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

 

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.

شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

 

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

 

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

 

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

 

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

 

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

[جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢] [۱٢:٥٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت1:

   بعضی وقت ها دوست دارم وقتی دلم می گیره، خدا بیاد بگه:

آدما اذیتت می کنن؟ بیا بریم....

پیش نوشت 2:

   یک روز تمام محو قایق شده بود

              با گردش امواج موافق شده بود

وقتی که تو را دید به ساحل آمد

                  بیچاره نهنگ پیر عاشق شده بود

             (سروش محمدی)

 

*********************************

 

  مثل روز رفتن...

مثل اینکه دفن شده باشم سال ها.... بی سنگ.... بی نشان.

مثل اینکه گم شده باشم میان تلاطم نت ها...مثل غریب نواختن دلم....

مثل حرف زدن با صدای آهسته.....هییییییییییییس........آرام....

مثل نمازهای بین راه.....شکسته.

مثل بی هوا شدن.... بی حوا شدن.......

مثل احتمال انهدام صبوری.....

مثل سرشکن شدن حوصله...

مثل پای کوبی در خیال....

مثل وارونه ایستادن....

مثل دور زدن دوایر پر درد خاطره....مثل گیج زدن....

مثل قدم زدن روی آینه....

مثل دیدن کسی از ایل و تبار زمین خوردگان....

مثل تهمینه....مثل گردآفرید....مثل سودابه.....مثل منیژه....

مثل یخ زدن از سکوت....

مثل رد پای غرور تا دریا.....

مثل رسیدن به باور ....به بام.....

مثل بافتن....مثل شکافتن....مثل کور شدن گره ها...

مثل عابر.....مثل عبور.....

مثل ایستگاه بدون ایست...

مثل تجزیه و تحلیل....

مثل یک رژیم ذهنی...

مثل لنگ زدن ثانیه ها....زنگ زدن.....زدن

مثل همین هاست حال من.

 

 

 

 

پی نوشت 1:

بعضی سوال ها به ظاهر ساده اند و راحت می گذریم از کنارشان. ولی درگیرمان می کنند مدتی.

دختر عموم پرسید : فکر می کنی کودک درونت چند سالشه؟

یه کم فکر کردم و گفتم: 18 سال.

حالا دارم فکر می کنم، خانم شده برای خودش کودک درونم.

شاید تا همین دوسال پیش کودک درونم 8 سال بیشتر نداشت.

چه زود بزرگ شد.

عاشق تمام دوران کودکی ام هستم، به جز اون قسمت که می خواستم بزرگ شم.

 

پی نوشت 2:

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد..

 

       ( حامد عسکری)

پی نوشت 3:

ستاره شدن کار سختی نبود...

شکستم ولی غرق نورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست...

در این عرصه مردی جسورم هنـوز

[دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸] [۱٠:٢٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

     پیش نوشت:

     دلم مدتی ست روزه ی عشق گرفته،

اذان افطارش را تو بگو....

 

   ******************************

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای


از : حامد عسکری

                    

 

پی نوشت 1:

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

 

پی نوشت 2:

تاریخ تولدش یک روز بعد از تاریخ وفاتش بود:

تاریخ تولد: 2/10/90

تاریخ وفات: 1/10/90
نام نداشت، نام خانوادگی داشت.

جنین نه ماهه در اثر تصادف به دنیا نیامده مرده بود

برای نه ماه انتظار مادرش، 95 میلیون می دهند. دیه یک انسان کامل. می شود به عبارتی ده میلیون برای هر ماه انتظار.

راستی قیمت یک روز زندگی چقدر است؟ قیمت همین روزهایی که  هر روز، هی زرت و زرت هدر می دهیم؟

 

پی نوشت 3:

آدم را گفت :

هبوط تو موقت است

به من باز می گردی،

آدم اما، خانه ساخت.

 

پی نوشت 4:

   با دوستان رفتیم کافی شاپ، یکی از بچه ها (موخیتو)

سفارش داده، حالا هیچ کدوم نمی دونیم چیه ، وقتی آوردن دیدیم همان شربت آبلیموی خودمانه مزین شده به برگ های نعناع، آمدیم خانه به حاج عمو میگیم

می دونی موخیتو چیه؟ میگه شربت آبلیمو.

بفرما...اون وقت میگم حاج عموم وبلاگ می نویسه میگن شوخی می کنی، قبل از ما رفته موخیتو خورده.

پی نوشت 5:

خواهرم از دانشگاه برگشته حالا نخند کی بخند، پرسیدم چته؟ گفت استادمون گفته:

((بدترین توهین به یه شتر اینه که ببندیش دنبال یه الاغ.

شتر حیوونه خیلی محترمیه.))

استادم استادای قدیم واقعا. توجه بفرمایید خواهرم دامپزشکی نمی خونه ها. رشته اش زمین شناسیه.

 

پی نوشت 6:

ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد

در می کهنه ی دیرینه ی ما افیون کرد

دیگران را می دیرینه برابر میداد

به من دلشده چون باز رسید افزون کرد

 این قدح هوش مرا جمله به یکبار ببرد

این می این بار مرا پاک ز خود بیرون کرد

 

تو مپندارکه در ساغر و پیمانه ی ما

بت سنگیندل ما خون جگر اکنون کرد

آنچه در سینه ی مجروح منش دل خوانی

شور عشق است که با خون جگر معجون کرد

روز اول که به استاد سپردند مرا

دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد

 

دل حافظ که ز افسون لبت بیخود بود

چشم جادوی تواش بار دگرافسون کرد

 

[جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥] [۳:۳٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

   پیش نوشت:

انگار شاهرگ احساسم را زده باشی،

بند نمی آید...

دوست داشتنت.

 

******

 

ای دلبریت دلهره ی حضرت آدم

پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

 

پلکی بزن از پلک تو الهام بگیرم

تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم

 

هر ماه ته چا نشد حضرت یوسف

هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

 

گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست

تهمینه شود همدم تنهایی رستم

 

تهمینه شود بستر لالایی سهراب

تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

 

تهمینه ی من ترس من این است نباشد

باب دلت این رستم بی رخش پر از غم

 

این رستم معمولیه ساده که غریب است

حتی وسط ایل خودش در وطنش:بم

 

ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند

ناچاری ازین مردن تدریجی کم کم

 

هرجا بروم شهر پر از چاه و شغاد است

بگذار بمانم که فدای تو بگردم

 

من نارون صاعقه خورده تو گل سرخ

تو سبز بمان من به درک من به جهنم

( حامد عسگری)

  پی نوشت 1:

    یه جا بنویس یادت میره ها......

پی نوشت 2:

   امروز خبر سلامتی فروغ رسید.  بسی مشعوفیم.

      باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد

                    گاهی بهشت در دل آتش فراهم است.

پی نوشت 3:

    این روزها کارم شده خواندن شعر و حسودی به شاعرش.

هر شعر قشنگی می خونم دلم می خواد شاعرش من باشم.

خودم که هیچ...آنقدر که سعی کردم بنویسم و نشد خودم هم خسته شدم.

از بالا که به خودم نگاه می کنم می بینم موندم رو دست خدا...

گمونم نمی دونه با من چه کنه؟....آخه حسودی به شعر هم شد حسودی؟

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳] [۱۱:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

   

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

                   گاهی به صد معامله ناجور می شود

 

 

                      *****************************

 

نشسته‌ام سر این میز و کافه تعطیل است 

حکایت من و تو ، باطل اباطیل است

و توی تلخی فنجان قهوه می‌فهمم 

که عاشقت نشدن کار حضرت فیل است

چقدر از تو درخت حماسه پربار است 

چقدر دفتر تاریخ از تو سرشار است

تو کیستی که به یک شعر تازه می‌مانی 

به رنج عاشقی بی‌اجازه می‌مانی

به سیب‌خوردن حوا و حضرت آدم 

به آن معاشقه‌ی جبرئیل با مریم

تو شوقِ گوش‌سپردن به داستان هستی 

خدای مردم یونان باستان هستی

تو کیستی که همه جسم و تو همه جانی 

تو عاشقانه‌ی بلقیس با سلیمانی

شبان وادی طوری و تیرِ غیب تویی 

مزاج آتشی دختر شعیب تویی

تو کیستی تو که آب حیات یعنی تو 

تو کیستی تو که عین‌القضات یعنی تو

تو کیستی که کنار تو بید می‌رقصد 

به شوقِ دیدن تو بایزید می‌رقصد

به خون نشسته چرا خنجر تو ابراهیم؟ 

عوض شده ست چرا باورِ تو ابراهیم؟ 

گمان نمی‌کنم این‌جا به چشمه‌ای برسی 

که تَرک کرده تو را هاجر تو ابراهیم

نشسته‌ام سر این میز در کناره‌ی رود 

نشسته بر سرِ قلیانم، آتشِ نمرود 

نشسته‌ام سر این میز و بید می‌رقصد 

هنوز دور سرم بایزید می‌رقصد

نشسته‌ام سر این میز و چای یخ کرده 

نیامدی دستم ... دستم آی یخ کرده

دلم پُر است از آهنگ کافه‌ی غمگین 

نصیبم از تو فقط یک ترانه‌ی خالی ست

بیاورید که قلیانِ رنج را بکشم 

جهان بدون تو یک قهوه‌خانه‌ی خالی ست

به من مراجعه کن سفره‌ی دلم بازست 

که بسته‌است همه سفره‌خانه‌های جهان

پریِ! شبیه به غولِ چراغِ جادویی 

که دود می شوی و می‌روی در این قلیان

و شهر، دودِ تو را داده‌است در ریه‌هاش 

و باد، اسمِ تو را می‌برد دهان‌به‌دهان

تو کیستی که به من گفته‌اند دکترها 

تو کشته‌ای همه را آی عاملِ سرطان

تو کیستی که به ابر و پرنده می‌مانی 

به گریه‌های کسی بین خنده می‌مانی

چقدر روشنی پشت پرده، محجوب است 

چقدر روسریِ برنداشته خوب است

مرا به چشم چه‌کار و مرا به موی چه‌کار 

مرا به کوچه چه‌حاجت مرا به‌ کوی چه‌کار

پری! تو آب زلالی و من دلم دریاست 

مرا به حور بهشت و به آب جوی چه‌کار

هزار چشمی و مویی، هزار کوچه و کوی 

مرا بگو لب این چشمه با سبوی چه‌کار

گمانم آخرِ این قصه را عوض کردی 

که جوجه‌اردک زشتم، مرا به قوی چه‌کار

اگرچه تلخم از این‌گونه قند می‌گویم 

هرآن‌چه را که به من گفته‌اند می‌گویم

اگرچه یک غزل نصفه‌نیمه شد اما 

ترانه‌های رمانتیک‌پسند می‌گویم:

امون بده نفسم جا بیاد دل ساده 

منو نذاری به حال خودم پریزاده

خمار خنده‌هاتم بدمدل، مراقب باش 

نگیری خنده رو از آدمی که معتاده

موهات بلنده ولی عمر آدما کوتاه 

دلم یه بیده ولی دستِ ظالمِ باده

به فرض هم یکی افتاده باشه از رو اسب 

امون بده بهش از اصل که نیفتاده

یادت باشه دیگه دنبال آهوا ندویی 

ازت گذشته آخه آرشِ علیزاده

 

 

 

آرش علیزاده

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢] [۱:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

        ما آدم ها ؛ دچار یک جور گاز گرفتگی مشترک هستیم

         سیب را می گویم،

           یادتان می آید؟

                  (مهدی یکتا)

 

                                ******

 

ناز ابرویتان که با اخمش، می­کند با نگاه من بازی

اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی

مثل هر پنجشنبه آمده­ام تا به خواجه تفألی بزنم

نیمکت­های حافظیه مرا، می­بَرَد تا خیال­پردازی:

صورتت روی شانه­ام انگار، حسّ سرلشگری به من داده

ماه، جای ستاره می­بندد، شانه­های لباسِ سربازی

گرچه سرباز ساده­ای هستم، با تو اسکندرم، نمی­بینی؟!!

حکم کن تا دوباره در تاریخ، تخت جمشید را براندازی

دست روی سرم بکش بانو!! ...نمرة دو به من نمی­آید!!!

باز در گوش من بخوان: »یک روز قول دادی که مرد می­سازی!!«

حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده

تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی

خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!

طعم لب­های دختری بعد از صرفِ فالوده­های شیرازی

رنگ پیراهنِ مرا در باد... قدّ و بالای سبزتان می­بُرد

راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز می­نازی

 

رضا سیرجانی

 

 

  پی نوشت 1:

        یادت نره؛  حتی یه ذره ......

پی نوشت 2:

   امروز 10 اردیبهشت ماه روز ملی خلیج فارس است و

ما هم عکس خلیج فارس را گذاشتیم در پروفایلمان تا مشت محکمی بکوبیم به دهان دشمنان.

پی نوشت 3:

بگویم و بدانی، یا نگویم و می دانی.

در خوبترین جای جهان جا داری.

در دلم.

دست هیچ کس به تو نمی رسد

[یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠] [۱٠:٢٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

ببین می توانی بمانی بمان

عزیزم تو خیلی جوانی بمان

تو هم مثل من نیمه جانی بمان

زمین گیر من آسمانی بمان

اگر می شود می توانی بمان

چه شد با علی همسفر ماندنت

چه شد پای حرف پدر ماندنت

چه شد ماجرای سپر ماندنت

پس از قصه ی پشت در ماندنت

بدون تو غم بی عدد می شود

برای علی بی تو بد می شود

نرو که غرورم لگد می شود

واین سقف،سنگ لحد می شود

چرا اشک را آبرو می کنی

چرا چادرت را رُفو می کنی

چرا استخوان در گلو می کنی

چرا مرگ را آرزو می کنی

 تو باید غمم را بدانی بمان

ببین می توانی بمانی بمان

عزیزم تو خیلی جوانی بمان

 

    (صابر خراسانی)

 

(برگرفته از وبلاگ بانگ بردار که در شهر کسی نیست- احسان)

 

 

پی نوشت:

 

 

چقد رقسمش دادم این چند روز خدا را به حق فاطمه- به جوانیش

چقدر بغض هام رو خوردم این چند روز

خدایا کرمت رو شکر

خیلی بزرگتر از فهم و درک  و تصور مایی

چقدر خوشحال شدم شنیدم قلب پیدا شده برای فروغ

حالم خوب شد

فروغ بر می گرده که ببینه این مدت همه وبلاگ ها وبلاگ فروغ شدند.

 

فروغ می گفت : از اونجایی که می دونم افق زندگی من بی انتهاست تصمیم دارم حتما ببینمش و تا تهش هستم و از پا نمی شینم.

 

می گفت:

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام

         قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را

 

سحر نزدیکه فروغ.....اندکی صبر.

 

 بعد نوشت:

حالا که این (بعد نوشت) رو اضافه می کنم، فروغ به لطف خدا عمل پیوند قلب رو به خوبی پشت سر گذاشته،

خوشبختانه (خدا) ارث پدر هیچ کس نیست و رحمتش واسعه ست.

حیف که ما آدم ها هرچه به روز تر میشیم، از نظرمون یاد خدا  میشه نشانه ی عقب ماندگی و هر چه با کلاس تر میشیم توسل به اهل بیت میشه اُمُل بازی.

این روزها که دوستان فروغ برای سلامتیش دعا می کردند با القابی مثل (روانی) و (دیوانه) خطاب  شدند. راستی دیوانگی هم عالمی داره:

      گر خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز

                      می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

خلق خدا اسم فروغ رو از لیست پیوند قلب خط زدند. ولی خدا خواست و قلب پیدا شد و فروغ عمل شد.

هنوز این مخلوق یاد نگرفته که مرگ و زندگی دست خداست . هنوز نمی دونه که حق نداره کسی رو به مرگ محکوم کنه و اسمش رو از لیست زندگی خط بزنه.

 هنوز خیلی مونده تا بفهمیم خدا چقدر بزرگه.

[جمعه ۱۳٩۱/٢/۸] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

   هستند هنوز کسانی در همین حوالی که برای وصف حال و روزشان چیزی جز چند نقطه جوابگو نیست ....

 و هنوز می خندند....

******

  غروب که شد لپ تاپ رو روشن کردم و گذاشتم روی پام و نشستم و بهش خیره شدم .مثلا خواستم مقاله بنویسم ولی نشستم و فقط فکر کردم... به فروغ و این روزهاش...

به خودم که هیچ کار مفیدی انجام نمیدم....به مقاله هایی که هنووووووووووووز ننوشتم.....به کتاب هایی که هنوووووووووووز نخوندم.....به اینکه همیشه منتظر این روزها بودم که فارغ از هر دلمشغولی .... فارغ از استرس درس و پایان نامه.... فقط و فقط به کارهایی که دوست دارم مشغول باشم.... الان همه چی همون جوریه که می خوام ولی من اون من سابق نیستم.... خسته شدم از دست خودم...خیلی خسته و عصبانی.

بعد رفتم که شام بخورم.....ماکارونی که خیلی دوست دارم. ولی نه کنار خانواده. تنها.  هم به خاطر اینکه حوصله اونها رو نداشتم و هم اینکه کولر روشن بود و من سردم بود و آشپزخانه مأمن گرمیه....یه سینی برداشتم و بشقابم رو گذاشتم توی سینی و نشستم کف آشپزخونه....بعد به خودم خندیدم که دارم مثل (نوروز) غذا می خورم... همین شد که رفتم به اون سال ها که نوروز بود... نوروز خونه شاگرد عموی بابا بود. وقتی عموی بابا فوت کرد ارتباطش رو با خانواده قطع نکرد...هر ازگاهی می اومد و کاری انجام میداد و پولی می گرفت و می رفت...بخصوص روزهای آخر سال و خانه تکانی... نوروز زمان ما  پیرمردی بود با چروک های عمیق صورت و  قامتی خمیده و چند سر عائله....کار درست و حسابی هم نداشت...به خانه فامیل سر میزد و کاری انجام می داد و هرکس در حد توانش کمکی می کرد...غذاش رو توی سینی گرد بزرگی می گذاشتیم براش و هرجا راحت بود می نشست می خورد... خانه ما که می اومد لیلا رو هم می اورد.

دخترش بود لیلا.... کمی از من بزرگتر بود به سن و سال... لیلا می اومد و در خانه تکانی کمک می کرد به مادر من....و چقدر تعریف می کرد  مادرم از اینکه چه دختری داره نوروز....و چقدر من حسودی می کردم به لیلا که مادرم دوستش داشت...(الان هم که به ماردم گفتم گفت چقدر کار می کرد لیلا....) یادش بخیر لیلا.

نوروز همان سالها به رحمت خدا رفت...و دیگه لیلا رو ندیدیم...

راستی کجاست حالا؟ چطوره حال و روزشون بعد از نوروز؟

ببین این شام نوروزی ما رو برد به کجا...

به روزهای حسودی به لیلا....

اگر لیلا به جای من بود حتما تا حالا مقاله هاشو نوشته بود..

و کلی کتاب خونده بود.... خیلی خوب کار می کرد لیلا....

خیلی خسته ام از دست خودم....  

و هنوز می خندم.....

[دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤] [۱۱:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

          از نسبتمان که بپرسند،

    می گویم شاعر چشمانش هستم.

******

 

    پلک که می زنی

     سیب ها می افتند

            و سرخی سیب

     تمام سهم من از این عشق نجیب.

             آتشم می زند عجیب

                      لهیب این نگاه غریب.

                                 (عسل بانو)

 

 

    پی نوشت 1:

          هوایت دستان سنگینی داشت،

              وقتی به سرم زد فهمیدم.

 

پی نوشت 2:

   حاج عموی من به تازگی فرماندهی یک وبلاگ رو به عهده گرفته.

حاج عموی من مردیست برای تمام فصول.

حاج عموی من همان خط سوم است؛ ناخوانده، خواندنی، زیبا...

حاج عموی من.....

    خودتان بخوانید:

                      www.haajamoo.persianblog.ir

[یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳] [۱٠:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    پیش نوشت:

وقتی یقین داریم روزی " پروانه" می شویم ،

بگذار روزگار هر چه می خواهد "پیله" کند.

******

خیلی زودتر از تصورم با هم دوست شدیم. اصلا انگار که سالهاست می شناسمش. وقتی پیام داد که :

(( درود . فروغم عسل بانو.)) کلی ذوق مرگ شدم. وقتی تماس گرفت  حسی داشتم عجیب غریب...

مثل حس روزی که اولین بار برف دیدم..بعد چقدر هم خویشتن داری کردم که نشون ندم اولین باره که برف می بینم

مثل حس روزی بود که آقای سیامک اطلسی رو دیدم..

عجب ذوقی داشت دیدن یه آدم معروف....

... حرف زدن با فروغ هم همون حس رو داشت....

گفتم چقدر بزرگی تو دختر...

گفت این طوری نگو مغرور میشم...

هی من ذوق کردم  و هی فروغ خندید...

ذوق هم داره حرف زدن با دختری مثل فروغ...دختری واقعی که توی دنیای مجازی باهاش آشنا بشی ....نبینیش ولی بدجور بفهمیش. 

فروغ چند روزه که نیست .... دل من و دل همه اونایی که می شناسنش براش تنگ شده...

امروز که بهش فکر کردم، داشت یه شعری متولد می شد شش دانگ به نام فروغ...نشد که بشه...فقط همین دو بیت:

 

این روز چندم است با ما تو نیستی؟

بانو بلند شو ...باید بایستی

بانوی آینه فردا طلوع کن

با صبح و یک غزل...یالّا شروع  کن

پی نوشت:

بارور ز درد روی خاک ایستاده است

با تنش که مثل ساقه ی گیاه

باد و آفتاب و آب را می مکد

که زندگی کند.

فروغ منتظر دعای ماست

  ((اَمَّن یُجیب)) بخوانیم و برفراز کنیم....

[جمعه ۱۳٩۱/٢/۱] [۸:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak