کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

   رسیده ام به حس برگی که می داند

    باد از هر طرف بوزد

       سرانجامش افتادن است

 

 

 

*************************

 

 

چقدر دلم می خواهد

      باران، باران

خیال آسوده به خاطرم ببارد

  محراب خشک جای دعا کردن نیست.

 

 

          (عسل بانو)

 

  

پی نوشت1:

 

   خدایا

 اگه هستی پس چرا نیستی؟

  اگه نیستی پس چرا هستی؟

 

 

پی نوشت 2:

ما را کبوترانه وفادار کرده است 
آزاده کرده است و گرفتار کرده است 

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا 
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است 

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را 
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است 

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود 
مارا کرامت تو گنه کار کرده است 

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر 
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است 

 

          (فاضل نظری)

[چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳۱] [۱٠:٠٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

می‌گفت دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یکجور نداشته باشم بهتر است ... .


خدایا

هرچه را دوست داشتم از من گرفتی

به هرچه دل بستم دلم را شکستی

به هر چیزی که عشق ورزیدم آنرا زایل کردی

هرکجا که قلبم آرامش یافت تو مضطر و مشوش نمودی

هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت تو آواره کردی

هر زمان به چیزی امیدوارشدم تو امیدم را کور نمودی

تا به چیزی دل نبندم

و کسی را بجای تو نپرستم

و در جایی استقرار نیابم

و به جای تو محبوب و معشوقی نگیرم

و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم

فقط تو را بخواهم

تو را بخوانم

تو را بجویم

و تو را پرستش کنم

خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غم ها و درد هایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیاز های شبانه ام نفهمد هیچ کس اشک های سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم .

 

بی تردید هیچ نوشته ای نمی تواند به اندازه یادداشت های همسر لبنانی شهید چمران، غاده جابر، گویای صفات اخلاقی و روحی او باشد. آنچه در ادامه می آید نگاهی دارد به خاطرات خانم جابر پیش از شهادت شهید چمران:
شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی دانم آن شب چی بود. صبح که مصطفی خواست برود من مثل همیشه لباس و اسلحه اش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای تو راه. مصطفی اینها را گرفت و به من گفت « تو خیلی دختر خوبی هستی.» بعد یکدفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد، انگار سوخت. من فکر کردم «یعنی امروز دیگر مصطفی خاموش می شود، این شمع دیگر روشن نمی شود، نور نمی دهد

تازه داشتم متوجه می شدم چرا این قدر اصرار داشت و تاکید می کرد که امروز ظهر شهید می شود، مصطفی هرگز شوخی نمی کرد. یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر بر نمی گردد. دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. مصطفی در اتاق نبود، آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هرچه فریاد می کردم که «می خواهم بروم دنبال مصطفی» نمی گذاشتند. فکر می کردند دیوانه شده ام. کلت دستم بود! به هر حال، مصطفی رفته بود و من نمی دانستم چه کار کنم. در ستاد قدم می زدم، می رفتم بالا، می رفتم پایین و فکر می کردم چرا مصطفی این حرف ها را به من می زد. آیا می توانم تحمل کنم که او شهید شود و برنگردد. خیلی گریه می کردم، گریه سخت. تنها زن ستاد من بودم. خانمی در اهواز بود به نام «خراسانی» که دوستم بود. با هم کار می کردیم. یک دفعه خدا آرامشی به من داد. فکر کردم «خب، ظهر قرار است جسد مصطفی بیاید. باید خودم را آماده کنم برای این صحنه.» مانتو شلوار قهوه ای سیری داشتم. آنها را پوشیدم و رفتم پیش خانم خراسانی. حالم خیلی منقلب بود. برایش تعریف کردم که دیشب چه شد و این که مصطفی امروز دیگر شهید می شود. او عصبانی شد، «چرا این حرف ها را می زنی؟ مصطفی هر روز در جبهه است. چرا این طور می گویی؟ چرا مدام می گویید مصطفی بود، بود؟ مصطفی هست،» «می گفتم! اما امروز ظهر دیگر تمام می شود

هنوز خانه اش بودم که تلفن زنگ زد، گفتم «برو بردار که می خواهند بگویند مصطفی تمام شد.» او گفت: «حالا می بینی این طور نیست. تو داری تخیل می کنی.» گوشی را برداشت و من نزدیکش بودم، با همه وجودم گوش می دادم که چه می گوید و او فقط می گفت «نه!نه!» بعد بچه ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان گفتند «دکتر زخمی شده.» من بیمارستان را می شناختم. آنجا کار می کردم وارد حیاط که شدیم من دور زدم سمت سردخانه، خودم می دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است، زخمی نیست، من آگاه شده بودم که مصطفی دیگر تمام شد

رفتم سردخانه و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم گفتم «اللهم تقبل منا هذاالقربان.» آن لحظه دیگر همه چیز برای من تمام شد، آن نگرانی که نکند مصطفی شهید، نکند مصطفی شهید، نکند مصطفی زخمی... نکند، نکند

او را بغل کردم و خدا را قسم دادم به همین خون مصطفی، به همین جسد مصطفی- که در آنجا تنها نبود، خیلی جسدها بود- که با رفتن مصطفی، رحمتش را از این ملت نگیرد. احساس می کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص
.
وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده، و آرامش کامل داشت احساس کردم که او دیگر استراحت کرد. مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعا توی درد بود مصطفی خیلی اذیت شد. آن روزهای آخر، مسئله بنی صدر بود و خیلی فشار آمده بود روی او شب ها گریه می کرد، راه می رفت، بیدار می ماند. احساس می کردم مصطفی دیگر نمی تواند تحمل کند دوری خدا را. آنقدر عشق در وجودش بود که مثل یک روح لطیف می خواست در پرواز باشد. تحمل شهادت بهترین جوان ها برایش سخت بود. آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سکینه خوابیده، آرامش گرفتم. بعد دیگران آمدند و نگذاشتند پیش او بمانم

 

 

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/۳٠] [۱۱:٥٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

تو که نباشی

حتی برای دلخوشی ساعت دیواری هم

تقویم ها را ورق نمی زنم؛

هیچ جای این همه رفتن،  جایی برای رسیدن نیست

کنار همه ی گم شدن های من

تو داری قدم میزنی

حتی آخرین حرفهای من

از رنگ عینک دودی ات خط می گیرند.

نعوذ بالله تو را نزدیک خدا نشانده ام،

تو که نباشی.....

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

 

 

بیخود دلت برای دلم شور می زند

سازی خوشم که یک نفر از دور می زند

سازی که کوک خواب تو و چشمهای توست

اما دلش شکسته و ناجور می زند

فرق دلم شکافته شد، خون من چرا

تایید زیر برگه دستور می زند؟

گفتم "انا الشما" و سرم رفت پای تو

اینبار، دار طعنه به منصور می زند

یعقوب! دلخوش پسر و پیرهن نباش

دنیا هوار بر پدر کور می زند

این زخمها هنوز نمک خورده تواند

بیخود دلت برای دلم شور می زند

 

(سید مهدی موسوی تبار)

 

[جمعه ۱۳٩۱/۳/٢٦] [۱۱:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

آتش حسد آسمانیان است به زمین

شرار چشمهات.

مرا به زمان می فرستد و زمین،

 کلام چشمهات.

به یقین می رساندم عاقبت

دام چشمهات.

  (عسل بانو)

 

پی نوشت1:

نه کوه به کوه می رسد این روزها، نه آدم به آدم.

رسم روزگار عوض شده. مشترکین مورد نظر در دسترس نمی باشند.

 

نه کسی منتظر است و نه کسی چشم به راه

  نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه

بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست

    وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه

 

پی نوشت 2:

  اگر درد داری تحمل کن،

روی هم که تلنبار شد، دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست، کم کم خودش بی حس می شود.

درد می کشی و زندگی مصرف می کنی.

از سیگار کشیدن و مصرف مواد مخدر بهتر است.

قیافه ات هم تابلو نمی شود.

پی نوشت 3:

پی نوشت 1 و 2 هیچ ربطی به هم ندارند.

هر کدام را به هوایی نوشته ام. هوایی به گرمی این روزهای اهواز.

مخاطبش هم خودم هستم اصلا.


[چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٤] [۸:٤٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

    پیش نوشت:

می کشدم به هر طرف قوت کهربای او

     ای عجبا بدید کس آنک مرا کشید  نی

(مولانا)

 

                                ******

 

  تو همان خط سومی

که در یک متن خواندنی

خوانده نمی شوی

 هرچند به وضوح زبور داوودی

و به وضوح خطی که زبان یحیی به خواندنش باز شد

اصلا تو همان خط خلسه های بودایی

مبارک است لبانی که می خواندت.

     (عسل بانو)

 

  پی نوشت 1:

  مثل خودم می نشینم رو به روی آینه

مثل خودم نگاه می کنم

مثل خودم حرف می زنم

مثل خودم شعر می خوانم

مثل خودم می خندم

مثل خودم گریه می کنم

مثل خودم خرم از کره گی دُم....

نه، اصلا خر ندارم مثل خودم.

چقدر شبیه شدم به خودم.

 

پی نوشت 2:

چند روزیست این بیت مولانا رو زمزمه می کنم:

   نه به اختیار باشد غم عشق خوب رویان

                  که رود به اختیاری بر درد بی دوایی

 

[شنبه ۱۳٩۱/۳/٢٠] [٩:۳٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چشمانم را از حادثه ی نیل عبور می دهم

و به معجزه ای کلیمانه، شاعرت می شوم:

 

   واژه واژه با سماع واله ی وزن ها

     آیه آیه نازل می شوی

  آغاز سوره ی انسان می شوی

برای چشم یعقوب ساکن دلم

هی ابر، ابر

       باران می شوی

   خشکسالی مصر تعبیر نمی شود

     خوشه، خوشه گندم و فراوانی ست و بعد...

     به چیدن سیب میهمان می شوی.

    یوسفی ولی

      به زندان می شوی.   

        (عسل بانو)

 

پی نوشت:

 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

دلشده پایبند گردن جان در کمند

زهره گفتار نه که این چه سبب و آن چراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

گر بنوازی به لطف ور بگذازی به قهر

حکم تو بر ما روان زجر تو بر ما رواست

دعوی عشاق را سرو نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبر است و عقل

عقل گرفتار عشق٬صبر زبون هواست

مالک ملک وجود٬حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست٬ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام٬زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول٬ وز طرف ما رضاست

هرکه به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فراموش کند٬مدعی بی وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه براید نکوست

گو همه دشنام ده کز لب شیرین دعاست

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/۱٦] [۱٠:۳٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم بروم سایه ی لطفش بنشینم

دیدم که علی نور بود سایه ندارد

می خواست قلم نقطه ی ضعفش بنگارد

بیچاره ندانست علی نقطه ندارد

 **********************************

 

 

قصد داشتم به احترام این روز سکوت کنم. به احترام روز مرد. نوشتن از مادر همیشه آسونه ولی کم می نویسیم از پدر.

قصد داشتم به احترام همه ی بزرگ مردان سکوت کنم ولی دیدن مردی سکوتم رو شکست.

دیدن شاعری که شعرهاش رو روی سنگفرش خیابان می فروشه. شاعری که پدر است حتما. پدر کودکی ست حتما. کودکی که دلش به اعتبار شانه های پدرش قرص است.

 رفته بودم برای خرید شیرینی روز پدر، که این مرد، این پدر رو دیدم.

   نوشته بود      بعد از پاره شدن کتاب ها و پوسترهایش توسط ماموران شهرداری این شعر را گفته:

    نه اهانتگر مقدساتم

نه مقرب درگاهم

شاید توانا و کامل نباشم

اما حضور دارم

چه کنم شاعرم

مجبور به اعتراف این باور سبزم.

 

این عکس رو با  موبایلم ازش گرفتم و به جای دخترانش بغضم رو خوردم. به جای دخترانش بغض کردم که حتما نمی توانم را بارها از نگاه این مرد خوانده اند و از زبانش نشنیده اند.

فروختن شعر روی سنگفرش خیابان کجای این شهر رو برای شهرداری تنگ کرده؟ نمی دانم....

 

 

 

پی نوشت:

پدرم، این که سکوت می کنم، نه اینکه نیازمند مهرت نیستم، نه اینکه فراموشت کرده ام، نه اینکه خاطرت را نمی خواهم.

خجالت می کشم،

خجالت می کشم از اینکه نمی توانم تو را در شعرها بنویسم.

خجالت می کشم از اینکه بارها نوشتم بابا نان داد ولی غافل بودم از اینکه بابا برای من همه ی جوانیش را داد.

پر از خاطرات قشنگ توام...پر از یاد و شوق و مرورم هنـوز

ببخش که نمی توانم تورا شعر کنم.

همه ی حرف ها گفتنی نیست بابا.

روزت مبارک.

 

[دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٥] [۱٠:٥٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

از تو خرده نمی گیرم،

چون من برای تو

کاری با خودم کردم، که هیچ دشمنی با من نکرد.

 

*******************************

بید مجنون پیش چشم تو اگر خم می شود

خصلت بید است، صد بار دگر خم می شود

دلخوشی مثل سلیمان عشق در فرمان توست

باد پیش گیسوانت تا کمر خم می شود

ای زلیخا مکر خود را با یهودا نصف کن

پشت یوسف از تکان این خبر خم می شود

لذت هر روزه ات این است من یا بیدها

پیش پای تو کدامش بیشتر خم می شود

خوبم اما از جنون آنی آدم بترس

گاه پشت جنگل از اسم تبر خم می شود

(حسن حسن پور)

پی نوشت 1:

   از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقو کش هستند.

نگاه خیلی مهمه، خیلی مهمه که چطور نگاه کنیم به مسائل.خیلی مهم که چه تعریفی از مسائل داشته باشیم. اگر کسی را در حال سقوط می بینیم، کمی فکر کنیم شاید خودمون وارونه ایستاده باشیم.

پی نوشت 2:

وقتی به یکی زیادی تو زندگیت اهمیت بدی، اهمیتت رو تو زندگیش از دست میدی، به همین راحتی.

پی نوشت 3:

جسارت می خواهد نزدیک شدن به افکار دختری که روزها مردانه با زندگی می جنگد، اما شب ها بالشتش از هق هق های دخترانه خیس است.

پی نوشت 4:

تا حالا به گربه دقت کردین؟

ملوس، لوس، عشقولی، مظلوم

و در عین حال، بدجنس، بی وفا و فرصت طلب.

توجه کردین؟

 


پی نوشت5:

خودت آموختیم عشق و خودت سوختیم


بعد نوشت:

می زنی و تمام کاسه کوزه های مرا می شکنی،

همه ی آنچه را ساختم، ساختیم.

و فردا نه انگار که....

می آیی و می دانم قرار است چه بگویی؛

اول از....

بعد از....

و اینکه چرا....

همه را به نوبت می گویی، همه ی آنچه را که می دانم می خواهی بگویی، همه ی آنچه را که در این جور مواقع می گویی، با چاشنی لبخند البته.

همه را به ترتیب می گویی. ولی اصلا یادت نیست که...

نه انگار که دیروز...

با تو از یک جایی به بعد دیگر دست و پا نمی زنم،

دل دل نمی کنم، داد و بیداد نمی کنم، از یک جایی به بعد فقط سکوت می کنم. دلم اهل شکایت نیست،

تو هم که یادت نیست.

گاهی آلزایمر درد نیست، درمان است.

.....و من فکر می کنم به روزهایی که گران بودم. که دلم را احتکار کرده بودم در انبار وجودم. که کم پیدا بودم.

فراوانی هیچ وقت خوب نیست. فراوان که باشی می مانی و گند میزنی.

حس می کنم از زردآلو هم کمترم. زردالو همیشه نیست، همیشگی نیست. فقط یک فصل هست و گران هم هست.

حالا دیر است. ((به ضرب المثل ها هم اعتمادی نیست.

ماهی را هر وقت از آب بگیری فقط ماهی ست))

بعضیی حرفها از یاد آدم که نمی روند هیچ، دمار از روزگار آدم در می آورد این یاد.

تو که یادت نیست.


[جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٢] [۱:۱٩ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 من واسطه بودم؛

  دل را خدا داد و تو بردی

   اگر نباشی، دلم که هیچ، دنیا هم تنگ می شود.

*******************************

     نشسته ام رو به روی جغرافیای احساسم.

     تمام مسیرها به نگاه تو ختم می شود.

     چشمهایت را چند دقیقه سکوت می کنم.

    رو به سنگینی می رود دلم.

  پای دلم سست می شود و می افتد همان جا.

   هیچ راهی تا  نگاه تو هموار نیست.

 چقدر خوب می شود برگردم و بگویند:

    دوربین مخفی؛ لبخند بزنید لطفا.

   و من کابوس هایم را بغل کنم و بروم.

      چقدر خوب می شود.....

 

                        (عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

                               تنها صدای سبز تو مانده برای ایل

ای از تبار آینه روشنگر واصیل

 

ای تو برای گفتن من بهترین گواه

ای تو برای بودن من بهترین دلیل

 

من دلگرفته  خسته و خشکیده و خراب

اما تو عاشقانه وجاری شبیه نیل

 

این روزها بدون تو دلگیرم از غروب

هی می رسم به دلهره هایی از این قبیل...

 

این روزها بدون تو بر این زمین سرد

باد و تگرگ و صاعقه هی می شود گسیل

 

دیگر نمی رسم به تو بانوی قصه ها!

دیگر نمی رسم به تو ـ حالا به هر دلیل

 

***

من زنده ام به یاد تو رویای سبز کوچ!

من زنده ام به یاد تو تنها صدای ایل!

 

                                            (پیمان سلیمانی)

پی نوشت 2:

      به عشق در تو گم شدن شبی دخیل بسته ام

         به قیمت تمام دل اگرچه ننگ می شود

        چه نذرها نکرده ام اگر خدا روا کند

      چقدر با تو بودنم خوش آب و رنگ می شود

                (فرادین فروغی- انجمن ادبی شیدا-اهواز)

 

پی نوشت 3:

  اصلا فکر نمی کردم به این سرعت ترتیب اثر بدهند آقای بوترابی. وبلاگ فروغ حذف شد. به لطف این مرد بزرگ برگشت. خیلی سریع. 

به مردی که صدای سکوت را بشنود باید گفت خدا قوت.

خداقوت آقای بوترابی و متشکرم.

[یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٧] [٩:۳٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

     پیش نوشت:

       قشنگ ترین اتفاق ذهنم، حادثه حضور تو بود،

چقدر تنهایم وقتی گاهی کم می شوی.

**********

شب گذشته من و او چه خواب خوبی بود

در آن سیاهی شب آفتاب خوبی بود

همیشه موقع دیدار او دلم می ریخت

اگر چه ترس نبود اضطراب خوبی بود

گناه نیمه شب ما کلام حافظ شد

گناه نیمه شب ما ثواب خوبی بود

تفالی نزد و یک غزل برایم خواند

ولی عجب غزلی انتخاب خوبی بود

"چه مستی است ندانم که رو به ما آورد"

جهان به رقص در آمد...شراب خوبی بود

سوال کردم ازاو عشق چیست؟چشمانش

سکوت ریخت برایم، جواب خوبی بود

تمام شب تن اورا ورق ورق خواندم

غزل ،سپید ،ترانه ،کتاب خوبی بود

****

اگر چه شاعر آیینی ام دلش می خواست

که عاشقانه بگویم ،عذاب خوبی بود .

 

سید حمیدرضا برقعی

 

پی نوشت:

چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم

بر فعل دیگران به چه انکار می‌کنم

بلبل سماع بر گل بستان همی‌کند

من بر گل شقایق رخسار می‌کنم

هر جا که سروقامتی و موی دلبریست

خود را بدان کمند گرفتار می‌کنم

گر تیغ برکشند عزیزان به خون من

من همچنان تأمل دیدار می‌کنم

هیچم نماند در همه عالم به اتفاق

الا سری که در قدم یار می‌کنم

آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفت

الا حدیث دوست که تکرار می‌کنم

چون دست قدرتم به تمنا نمی‌رسد

صبر از مراد نفس به ناچار می‌کنم

همسایه گو گواهی مستی و عاشقی

بر من مده که خویشتن اقرار می‌کنم

من بعد از این نه زهد فروشم نه معرفت

کان در ضمیر نیست که اظهار می‌کنم

جانست و از محبت جانان دریغ نیست

اینم که دست می‌دهد ایثار می‌کنم

زنار اگر ببندی سعدی هزار بار

به زان که خرقه بر سر زنار می‌کنم

 

سعدی 

[چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳] [۱٠:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 به نام خدا ، من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...

معلم که خنده اش گرفته بود ،پرید وسط حرف علی و گفت:

ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین.»

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. 

مثلاً ، پدر خودت چه کاره است؟

آقا اجازه ... شهید ... 

 

 

 

 

×××××××××××××××××××××××

خرمشهر شبیه اسمش نیست، شبیه خرم نیست. شبیه شهر نیست، خرمشهر شبیه غریب‌ترین جای خاک است در هیاتی آشنا که از پس سال‌ها هنوز سایه جنگ بر سرش سنگینی می‌کند.

 



 کوچه‌ها و خیابان‌های خرمشهر عجیب ساکت‌اند و این شهر اگر چه زنده است ولی نبضی آرام و بی‌صدا دارد. در هر کوی و کوچه‌ای ویرانی روی خانه‌ها ریخته است و گذری نیست که در آن ویرانه‌ای، آواری نباشد.



 به گزارش خبرنگار ایسنای خوزستان ـ خرمشهر انگار تنها در سوم خرداد خرمشهر است و باقی ایام گوشه‌ای دور و مهجور در جنوبی‌ترین جای این مرز است، اصلا انگار همان خرمشهری نیست که به خاطرش روزی، روزگاری همه به ‌آب و آتش زدند و با چنگ و دندان از دست بیگانه پس گرفتند، اصلا انگار هیچکس یادش نیست این جا "خرمشهر" است.

 با گذشت بیش از دو دهه از پایان جنگ و با وجود تمام اقداماتی که صورت گرفته است، پیدا کردن محرومیت در کوچه‌های خرمشهر اصلا سخت نیست، خرابی از سر روی همه جا می‌بارد.


 دیوارهای سوراخ سوراخ که جای گلوله‌ها و تیر و ترکش‌ها را هنوز و بعد از این همه سال بر تن دارند، درهای زنگ‌زده و حیاط‌های بی‌در و پیکر، انگار کسی یادش نبوده که این جا باید باز ساخته شود، این جا که با مردمش سپر شد برای آبادان و اهواز و خوزستان و تهران و ایران. اصلا چرا این جا هنوز و این همه بعد از چنگ این جور مانده است؟

هر جای خرمشهر که بروی انگار سایه جنگ روی سرت می‌افتد و دست سیاهش را روی دیوارها می‌کشد.

 

هیچکس یادش نیست این جا خرمشهر است.

 

گزارش از خبرنگار ایسنای خوزستان: افسانه باورصاد

 

پی نوشت:

 

این افسانه باورصاد را مدتی ست پیدا کرده ام.

همشهری هستیم.

این ها را نمی گوید:

http://nemigooyamha.blogfa.com

[دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱] [۱:٤٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak