کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یا الله

اوس کریم خونه ای؟

ما اومدیم

 

 

 

پی نوشت 1:

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

 

(عرفان نظرآهاری)

 

پی نوشت 2:

هرگز نگویمت که دست مرا بگیر

عمریست گرفته ای

مبادا رها کنی.

 

پی نوشت 3:

 

می دانید؟ از روزی که رطب ها رسیده یادتان می کنم

می خواهم به شما که دورید از اهواز بگویم این ها اول (خلال یا خارک) هستند. بعد هوا هی گرم می شود و گرم تر که خلال ها رطب شوند.

بعد گرما خیلی بیشتر می شود. می شود (خرماپزون) و رطب ها خرما می شوند. و خرما هم که ماه رمضان همیشه زینت می دهد به سفره ی افطار.

از همین مردادماه خرما پزون شروع می شود. هوا شرجی می شود اینجا.

گرمایش را ما می خوریم. شیرینی خرمایش نوش جان شما.

بفرمایید رطب.


[جمعه ۱۳٩۱/٤/۳٠] [۱٠:٥۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

مثل فیلم های دهه ی هفتاد اروپا

دامنی دارم بلند

و دیوانه شدم بس که تا آمدم عاشق شوم

جنگ شد....

 

*************************


 رژیم اشغالگر چشم های تو

کشور خیال مرا تسخیر کرد

و من خالی بودم از هر سنگی

که از دور پرت کنم کنم حتی.

 

    (عسل بانو)

 

 

 

پی نوشت 1:

احساس، سنگ خارا نیست که همین طور هی بماند و بماند و بماند!... احساس، مثل شاپرک، مثل عطر، می پرد!... درست توی همان روزهایی که دوستت دارم دوستم داشته باش!

برگرفته از وبلاگ:

(نوستالوژی های سال ها بعد- مهدیه لطیفی)

 

 

پی نوشت2:

و مسلما ما سلام هایی به هم بدهکاریم

که ادامه ی هر کدامشان
می توانسته دیوانی شود
یا رمانی
و بعید است
که شبی چرخ و فلک های این شهر بازی را
به افتخار علاقه ی ما به سرگیجه
به ما اختصاص دهند
و بعید است
سلام هایی که از خیرشان گذشتیم
از ما بگذرند!
لا اقل رد که می شوی
بی هوا بگو: دوستت داشتم
و تا برگشتم
لای به لای جمعیت گم شده باش!

 

برگرفته از وبلاگ:

 (کم پیدا تر از برف روی خط استوا-مهدیه لطیفی)

 

پی نوشت3:

 

از همــان روز که آدم به نفـــــس عادت کرد

حـــــجم آواز قـــناری به قفـــــس عادت کرد

 

جــــــبرئیل آمـــــد و لیکن همه ی اهـل حرم

گوش شان صرف به آواز جـرس عادت کرد

 

لغزش دســـــــت زلیخا نفــــــسی بود، ولــی

گوشه ی دامن یوسف به هــــوس عادت کرد

 

بگذریم از سر این قصه که عشق آمـد و بعد

سیب در  ختم حکایت به مگــــس عادت کرد

 

یا تـنوری که در آن زمزمه ی منصور است

آخر کـــــار به افسانه ی خـــــس عادت کرد

 

شـــــــاید آن روز که آدم ز نفــــس می افتاد

به خود و هســتی و دنیا و قفــس عادت کرد 

 

[پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٩] [٩:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است.

رسیدن آداب دارد.

وقتی رسیدی باید بمانی. باید بسازی.

باید مدام یادت باشد که چقدر زجر کشیدی تا رسیدی.

که آروزیت بوده برسی.

وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی.

**************************

 

((آن شب از سودابه پرسیدم، آخرش نفهمیدم تو که هزار خواهان داری از چه چیز پدر من خوشت آمده که مادرم را آواره کردی؟ باز گفت دست خودش نیست.گفت:

آدم با کسی در زندگی های قبلی دمخور بوده، بعد از او جدا شده. هی به این دنیا می آید تا او را پیدا کند.

هی فراق می کشد و انتظار می کشد. وقتی پیدایش کرد و شناختش، مگر می تواند ولش کند؟

 اولش دو تا گیاه بهم پیچیده بوده اند که یکیش   پژمرده.

در زندگی بعدی دو تا مرغ مهاجر بوده اند که وقتی به جنوب یا شمال پرواز کرده اند همدیگر را گم کرده اند.

در زندگی بعدی دو تا آهوی دل آشنا بوده اند که یکی را صیادی شگار کرده و دیگری در دوری او آه کشیده.

بعد دو تا پدر و دختر، بعد دو تا خواهر و برادر، و ....

و آخرش که به هم می رسند چطور همدیگر را ول کنند؟

این حرف ها را می زد اما زن پدر ما نشد که نشد. همین طور خانه ی حاج آقایم ماند تا پیر شد.))

 (سووشون- سیمین دانشور)

 

پی نوشت1:

 

خواندمش سووشون را . اصلا وقت خواندنش همین حالا بود.

همین حالا که تو کم ندارد روزگارت از سووشون.

چه کم داری این روزها از سوگ؟ از سووشون؟

حیف که نه درخت گیسویی دارم من و نه اصلا گیسویی.

 

پی نوشت2:

 

خیلی قشنگ بود (سووشون). با کلمه به کلمه اش زندگی کردم.

از اول کتاب منتظر بودم برسم به این جمله که:

((شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید))

که با این جمله در کتاب ادبیات نمی دانم کدام سال دبیرستان معرفی شد به ما ( سووشون).

و چقدر لذت بردم از داستانی که مک ماهون برای زری خواند، داستانی که در آن گردونه دار پیر مامور می شود ستاره ی هر آدمی را بدهد به خودش و ....

و مدام به این فکر می کردم که اگر ستاره ی سرنوشتم را بدهند به من چه می کنم؟

و چقدر تکان خوردم با  خواندن این جمله که:

(( وقتی خیلی نرم شدی همه تو را خم می کنند.))

 

پی نوشت3:

 

(سووشون) تمام شد. ولی (کلیدر) مانده در همان صفحه ی 90.

کلیدر را که می خوانم شخصیت های داستان در قالب همین هنرپیشه های ایرانی برایم داستان را بازی می کنند.

اصلا نمی خوانم کلیدر را، می بینمش.

ژاله علو در نقش عمه بلقیس

هانیه توسلی در نقش مارال

انوشیروان ارجمند در نقش پیر خالو.

بی که بخواهم می آیند و بازی می کنند کلیدر را.

هنوز ماه درویش و گل محمد را خوب ندیده ام فقط.

ولی سووشون را که می خواندم این طور نبود . هیچ تصویری از زری، یوسف، سرجنت زینگر، مک ماهون، ملک رستم و ملک سهراب نداشتم.

 

[دوشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٦] [٥:٥۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاهی نمی دانیم این جایی که هستیم تقدیر ماست یا تقصیر ما.

گاهی نمی دانیم بنویسیم پای قسمت و حکمت یا بگذاریم به حساب ....

گاهی به نرخ روز غصه می خوریم.

گاهی غم برای خوردن کم نداریم خودمان، خدا هم قربانش بروم غم لقمه می گیرد برایمان.

گاهی مشکلاتمان چند مجهولی می شوند، راهی برای حل کردنشان پیدا نمی کنیم

گاهی انگار رد نمی شود نه زمان، نه آب خوش از گلوی زندگیمان.

گاهی....

نمی شود چیزی گفت...

همیشه باید کسی باشد که سه نقطه ی آخر جمله هایت را بفهمد.

اگر خواندی کاسکه چی را و معنی سه نقطه ها را فهمیدی، برای یک دوست دعا کن.

 

 

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان

      دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید

 

 

[پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٢] [٩:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

شریک جرم من تویی

 چه لذتی بهتر از این؟

گناه می کنم که تو

شریک من شوی، همین

(مرجان علیشاهی)

 

 ×××××××××××××××××××

 


 

 

 

آب و چراغ و آینه بیاور

لختی بایست و تماشایم کن

جان رفتن نداشتند پاهایم

با دل آمدم

که در خشکسالی دست هام

سیب خاطر تو بروید.

(عسل بانو)

 

 

 


پی نوشت:

بعضی آدم ها آنقدر نگاهشان، چشم هایشان، دست هایشان مهربان است، که دلت می خواهد یک بار در حقشان بدی کنی و نامهربانی، و ببینی نگاهشان، چشم هایشان وقتی نامهربان می شوند چگونه است، در نهایت حیرت می بینی مهربان تر می شوند. تو از همین بعضی هایی.

می بینم که درد ها چپ و راست به تو می خورند و هیچ کس و هیچ چیز به دردت نمی خورد، مثل دیواری هستی که تک تک آجرهایش شکسته ولی هنوز ایستاده، ولی  همان جور مهربان و صمیمی ست نگاهت ، چشمهات، دست هات.

چقدر دوست میدارمت وقتی آن جور صمیمی با نظافتچی دست می دهی، دست روی شانه اش می گذاری، کنارش می نشینی، حرف میزنی، می خندی ....و من فکر می کنم می داند این کنار کی نشسته؟ می داند که هر تار این موی سفید را من با دنیا عوض نمی کنم؟

چقدر دوست میدارمت وقتی دست زیر چانه ات می گذاری و به حرفها گوش می دهی، بعد حکایتی ، بیت شعری :

بشنو پند پیری که قدش خمیده باشد

     مده دل به هر نگاری که دو یار دیده باشد

چاشنی حرف ها می کنی، می خندی، دلگرمی می دهی،....

چقدر دوست میدارمت ....

می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را ....

درد دارد وقتی می دانم دردت را ....وقتی همه چیز را می دانم، و غصه می خورم ...و تو هنوز مهربانی...و هنوز می خندی.

از همه سرد می شوی

دوباره مرد می شوی

باور می کنی حالا که این ها را می نویسم بغض دارم؟

از تو که می نویسم  مثل کوری می شوم که از رنگ ها می نویسد.

حتما باور می کنی....

وقت نماز است دعایت می کنم

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٤/۱۸] [٩:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

انتهای دریا را برکه ها نمی فهمند،

پس ببخش اگر گاهی گم می کنم نشانیت را.

 

***************************

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

                     سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

              وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

             چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

            ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

                 در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

             ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

                 ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

              پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

               ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

            اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

          بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا

               بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

            ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

                            (مولانا)

 

پی نوشت:

 

 

تازه شروع کرده ام به خوردن ناهار که بابا به شوخی می پرسد:

امشب جایی نمی خوای بری؟

با تعجب می پرسم کجا؟

سرش را باز به شوخی تکان می دهد.  دو زاریمان تِلِپ می افتد. زمزمه های خرید کله پاچه را شنیده ایم صبح. قرار گذاشته اند شب کله پاچه بخورند. حالا مانده اند با من چه کنند که حتی بوی این غذا، اسم این غذا حالم را به هم می زند.نمی دانم چه لذتی دارد خوردن این جمجمه و استخوان گوسفند.!!!!

می پرسم: خوب است برایت؟ می خندد بابا. باز می پرسم مفید است؟

فقط خنده تحویلم می دهند. حتما خنده ها از تجسم چهره ی من است هنگام برخورد با کله پاچه.قهر

بی خیال می شوم. این شانه ها را خدا داده که گاهی بیاندازیم بالا و بگوییم بی خیال.

ترجیح می دهم سرم را به شنیدن اخبار نیمروزی گرم کنم.

به قول خودشان (سرخط خبرها) کنکور است . امروز کنکور دانشگاه آزاد بوده. هفته ی پیش کنکور سراسری. اصرار دارند چهره های شادی از این مفلوکان پشت کنکوری نشان دهند. که هیچ استرسی ندارند. که اگر قبول شوند کار منتظرشان است و آینده ای روشن. و اگر قبول نشوند هم که خیالی نیست. کار ریخته بروند جمع کنند دیگر. این آمار بیکاری و تورم و اعتیاد  هم که ربطی به ما ندارد. مختص اروپاست. این جا همه چی آرومه....ما چقدر خوشبختیم.......

بعد از خبر کنکور می رسیم به خبر ((سمفونی کارون)) با صدای نمی دونم کی....گوینده چند خطی اندر آب فراوان کارون می خواند. یکی نیست بگوید آقایی که این خبر را نوشتی که این گوینده بخواند. دیده ای کارون ما را؟ آقایی که این سمفونی را نوشته ای می دانی خشک شده لب کارون؟؟

لا اله الا الله....کوفتمان شد این غذایی که با ذکر کله پاچه شروع شد.

             ××××××××××××××××××××××××××××××

دیروزمان نیمه شعبان بود. هی شیرینی پخش کردند که تولدش شده و نیامد. هی شربت دادند که فردا جمعه است نمی آید. هی خوشحال بودند که به جایی رسیده اند مردمان که انتظار ظهور که هیچ ....اعتقاد به خدا هم .....

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پریرزومان رفتیم کتابفروشی. خانمی دیدم لبخند به لب کتابی مطالعه می کرد. کتاب را که در دستش دیدم. دلم آب شد. دلم خواست. خریدمش.

ببینیند جلدش را.

جلدش طرح دفتر مشق هایی را دارد که سال های دبستان مدرسه می داد . روی جلد نوشته ((یادتونه؟))

 یک دهه خاطره جا گرفته توی این کتاب کوچک . خودکار را گذاشتم کنارش و عکس گرفتم که ببینید کوچولوست کتابم.

کلی خاطره زنده شد برای من و خواهرم.

قسمت خوشمزه اش وقتی رسید که مامان عینک گذاشت به چشم و شروع کرد به خواندن. به اندازه ما ذوق کرده بود مامان با یادآوری طاهره خانم و چنگالش....اوشین.....هانیکو....پرین.....ای کیو سان.....

 

همه این پست را نوشتم که یادم برود شب قرار است چه صحنه ای ببینم...صحنه ی کله پاچه خوری خانواده...

یادم نرفت.....یادم هست. ناراحت

 

بعد نوشت:

کلا مدتی ست درگیرم با خاطرات سال های دبستان. دهه ی شصت. پست ها هم رنگ و بوی همان سال ها را دارد .با این کتابی که خریدم. تصویر خاطره انگیزی که گذاشتم. و حالا هم با نظری که شوکران عزیز گذاشت تعداد نظرها رسید به 1361 . سال تولدم. دهه شصت. 

[جمعه ۱۳٩۱/٤/۱٦] [٤:۱۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یه عکس دسته جمعی خاطره انگیز........

 

[جمعه ۱۳٩۱/٤/۱٦] [۱٢:٤۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

در جنگ با فرعون چشمانت

موسی هم که باشم، فدایی می شوم بی اختیار.

بگذار  ابابیل بکوبند برسرم سنگ نگاهت را.

از دست ابراهیم هم کاری ساخته نیست.

با عقل تراشیدمت

شکستنی نیستی.

(عسل بانو)

 

 

روز نوشت:

هر روز صبح می بینمش دختر را. ساعت خروجم را به وقت او تنظیم کرده ام.

اگر وقتی میزنم بیرون از در خانه رد شده باشد، یعنی دیر شده و باید عجله کنم، اگر وقتی بیرون می رم از دور آمدنش را ببینم یعنی امروز به موقع می رسم به محل کار.

خلاصه شده ساعت من این دختر. حتما همین اطراف جایی مشغول کار است. هم سن و سالیم احتمالا. شاید هم چند سالی کوچکتر باشد. خوب جوان مانده ام من آخه. گاهی بی حرف از کنار هم رد می شویم. امروز خواستم باب آشنایی باز کنم، بگویم می دانی شده ای گرینویچ من. به وقت تو تنظیم می شود ساعت خروجم از خانه؟ می دانی همین روزها اگر نبینمت نگرانت می شوم؟ خواستم اما حس و حالش نبود. اصلا زمانی من استاد این جور دوستی ها بودم. از همه فرصت ها برای دوستی های جدید استفاده می کردم. حوصله همراهم نیست این روزها.

خلاصه امروز هم گذشتم از کنار این غریبه ی آشنا.

رسیدم به مورد های سبز نبش خیابان. چه قد کشیده اند. اصلا کی این همه بزرگ شدند که من ندیدم. حواسم هم که همراهم نیست این روزها...

چطور در این رفت و آمدهای هر روزه ندیدمشان؟!!!

......

بر می گردم. مثل همیشه با تاکسی بی سیم برمی گردم منزل.

راننده همان دیروزیست که انگشت اشاره اش توجه ام را جلب کرده بود. خم نمی شود انگشتش. خشک شده با حادثه ای حتما. بی اختیار تمام بند های انگشتانم را خم و راست می کنم.

دوباره و چند باره. بعد فکر می کنم نعمتی ست خم شدن انگشت ها حتی.

غرقم در این افکار که با صدای راننده به خود میام.

با مرکز تاکسی بی سیم حرف می زند. مرکز اسم و آدرسی خوانده و راننده می گه:

این همون پیرمرده که آلزایمر داره ها. راننده ها رو الاف می کنه.

لبخند من رو که می بینه میگه:

((خیلی پیره، یه روز سوارش کردم. گفت منو ببر سفارت انگلیس. گفتم آقا اینجا سفارت نداریم. گفت همون که خیابون لاله زاره! گفتم اون تهرانه.

گفت خوب ببرم میدان فردوسی. گفتم آقا نداریم ....))

می رسم خونه.

امروز هم گذشت.


بعد نوشت:

ما که بودیم؟؟؟

رهنوردی کور

در گذرگاه راه گم کرده؟

یا به زندان عمر محبوس

گردش سال و ماه گم کرده؟

[یکشنبه ۱۳٩۱/٤/۱۱] [۱٠:۳٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

عقل می گوید : بمان ؛ عشق می گوید : برو ؛ و خداوند این دو را آفریده است تا وجود انسان در حیرتِ میانِ عشق و عقل، معنا شود.
بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ، راحلان طریق عشق میدانند که ؛ ماندن نیز در رفتن است!!!

(شهید مرتضی آوینی)

*************************

 

باید که از تو بگذرم انگار چاره نیست

فرصت برای ماندن و عشقی دوباره نیست

هی پای مهربانی دل را وسط مکش

در بی تو رفتنم، دل من هیچکاره نیست

ما را برای هم ننوشته ست سرنوشت

در آسمان بخت من و تو ستاره نیست

این ناله های لحظه ی رفتن به جز نمک،

بر زخم های کهنه ی این پاره پاره نیست

دلسنگیت برای من اثبات شد،دگر،

امید من به نرمی این سنگواره نیست

دیگر مگو،مپرس چرا زود میروی

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...!

(سعید تاج محمدی)

پی نوشت1:

آدمی که می خواهد برود، می رود.

داد نمی زند که من دارم می روم.

آدمی که رفتنش را داد می زند، نمی خواهد برود.

داد می زند که نگذارند برود.

[جمعه ۱۳٩۱/٤/٩] [۱٢:٢٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم

به تو می گفتم

هر پرنده کجا آشیان دارد.

*************************

......

بت ها را شکستی.

موسی عصایش را غلاف کرد.

و روی هزار دست ، عبورت داد خدا

بعد

در بیت المقدس دلم

مثل سوره  نازل شدی

 هر آیه ات

سجده ی واجب دارد.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت1:

خسته ام از دویدن دنبال این روزها و ماهها و حتی سال ها که می تازند،

که مثل فنجان چای پر و خالی می شوند

و نمی دانم به کجا می خواهند برسند

خسته ام و می ترسم.

 

پی نوشت 2:

کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها می شود؟       

         بی تو از آن کوچه هم تنها ترم.

 

پی نوشت 3:

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام

                 این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام 

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
           عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام 

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
           دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام 

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
                 من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام 

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
             خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام 

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
           من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام 

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
                بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام 

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
         حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام 

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
               دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام 

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
             یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام 

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
          زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام 

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
             زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام 

تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
            تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام 

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
               بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام 

زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
                         بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام 

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
                   صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام 

    چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
                      بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام 

      پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
                 کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام 

  نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
                مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده

                 زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام 

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
                زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام 

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
               من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام 

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
            بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام 

هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
              کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

مولانا

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/٧] [۱٢:٠٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

دگر باره سر مستان ز مستی در سجود آمد

مگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد

سراندازان و جان بازان دگر باره بشوریدند

وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد

 

(مولانا)

 

 

فرمانده ی گردان عشق

از دار و دسته ی دل است حاج عموی من.

در اوج یک سکوت قدیمی

سر مشق عشق می دهد به من.

ممنونم که هستی حاج عمو و روز جانباز بر تو مبارک.

 

پی نوشت:

حاج عمو در وبلاگش از خاطراتش، از جانبازی ها نوشته . مثلا  اینجا برای من گفته.

و از دیروز خودش کامنت ها را جواب داده و حسابی ذوق مرگ کرده منو.

دوستش می دارم فراووون.


تاریخ سرافرازی او گم شده است

در حال، بُن ماضی او گم شده است

در شهر کسی نمی شناسد او را

پرونده ی جانبازی او گم شده است

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٤] [٧:۱٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

مثل خیالی که باد آن را می برد،

  به هوای چشمانت

از خودم کوچ می کنم

    (عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

سکوت را بشکن ، بر سرم هوار بزن

مرا ببر سر این چهارراه جار بزن

من آبروی توام  - رفتنی و ریختنی-

مرا به کافه ببر ، بر سرم قمار بزن

مرا به هیأت یک قلب بر درخت بکش!

برای خاطره تیری به یادگار بزن

و باد شو ! سر مویی مرا پریشان کن

به غمزه روسری ات را کمی کنار بزن

برای من پدری کن! به وقت شیطنتم

مرا به خون کش و با ترکه ی انار بزن

و با تمام وجود از صمیم قلب مرا

نه که به جبر که از روی اختیار بزن

نباید اینهمه من بی گناه باشم آه!

بزن! مرا به گناه نکرده دار بزن

سپس بیا و سر نعش کشته مرده ی خود

شبیه هرچه زن داغدیده زار بزن

***

به خوابها بزن ای من! من ِگریستنی!

به آبها بزن ای چشم! بی گدار بزن

 

(مرتضی آخرتی)

 

پی نوشت 2:

تابستان مبارک.

از دیروز که رسما تابستان شروع شد رفته ام به آن سال ها

به حس خوشمزه ی تعطیلی مدرسه، که چقدر حس خوبی داشت اینکه راحت و بی دغدغه بشینم و فقط کارتون ببینم، چاق و لاغر،هادی و هدی، آقای حکایتی و قصه هاش، دختری به نام نل، فوتبالیست ها و.... که هرچند تکراری بودند لذت داشت هزار بار دیدنشان،

یخمک خوردن و سوار شدن به چرخ و فلک های کوچکی که از محل رد می شد.

 

     

 لی لی ، قایم موشک، بالا بلندی،....

بعد که عقلم می رسید می افتادم به کتاب خوندن:

بیست هزار فرسنگ زیر دریا، پیرمرد و دریا، هزار و یک شب، تام سایر، و عقلم که بیشتر رسید:

سینوهه، کنیز ملکه چین، دزیره و .....

و مجله ها : کیهان بچه ها، گل آقا

و بعدترها که رسیدم به روزهای زندگی و مجله خانواده و خانواده ی سبز و....

 کتاب های درسی سال بعد رو هم از بچه های فامیل می گرفتم و می خوندم به توصیه بابا.

بد به حالمان....دیگه هیچ تابستانی خوشمزه نیست.

 

 

 

[جمعه ۱۳٩۱/٤/٢] [۱٠:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak