کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

آفتاب که می تابد...

پرنده که می خواند...

و نسیم که می وزد...

با خودم می گویم:

حتما حال تو خوب است که جهان این همه زیباست.

 

**********************

 

مثل خیال شب های پر ستاره

هی بزرگ می شوی و بزرگتر

انگار از دیار دریایی

با موج هایی پر از شکوفه های سیب

و چقدر تماشا داری

و چقدر دلم پر از گفتن از توست

و چقدر نوشتنی هستی.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد

          نفسم بی تو کجا نای دمیدن دارد

علت کوری یعقوب نبی معلوم است

         شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟

 

پی نوشت2:

دلم تنگ شده برای اون دوایر کج و کوله ای که معلم ها پای برگه های امتحان می کشیدن و یک 20 توش می نوشتن.

همین جوری . الکی.

 

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/۱] [۱٢:٤٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

چشمانت از اصالت قهوه چیزتر

یعنی غلیظ تر، بله غلیظ تر

سرد است نبض ساعتم آهسته می زند

هر لحظه حال عقربه هایم مریض تر

من رفته ام که در کلمات تو نیستم

تو رفته رفته در کلماتم عزیزتر

******************

 

عاقبت روزی

از لابه لای همین سکوتی که گاه عاشقم می کند

اذان می گویم،

کعبه دور من می چرخد.

سایه ی تو سجاده ام می شود،

همه ی راه های نا تمام در من به راه می افتند

سیب ها به زمین می رسند

و حوا آدم می شود.

گفته بودم که

من پیام آور تمام دیوانگی های زمینم.

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

تو مخاطب خاص نبودی، خاص بودی که مخاطبم شدی.

پی نوشت 2:

بیا و راست بگو

کجای تقدیر من ایستاده ای

که میان خطوط در هم تنیده ی پیشانی ام

هیچ خطی به نام تو نیست

اما چنان عمیق در من ریشه دوانده ای

که گوئی سرنوشتم را هرگز از تو گریزی نخواهد بود

 

 

[شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸] [۱٢:٥٩ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

.... و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.

********************

حوالی این دنیا توقف ممنوع است.

بعضی خبرها، ریتم ندارند، آهنگ ندارند اما خوب که گوش کنی درد دارند.

 سروش محمدی، خان دایی فلفل پرشین بلاگ رفت.رفت که نشان دهد  سیم خاردارها پشت و رو ندارند.

حتما دلواپس می شوند خوانندگان وبلاگش.

حتما دلتنگ می شوند پنجره هایی که بعد از این  بسته خواهند ماند.

زیاد نمی شناختمش ولی از اهالی دل بود. شاعر و ترانه سرا.

روی قبرش بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

بیست ساله بود و حتما شعرها داشت برای سرودن.

خدایش بیامرزد.

 

بعد نوشت:

این خاک دگر باره شد از زلزله ویران

یا رب چه رموزیست در این گوشه ی ایران؟

هر تیر بلا می جهد از قوس طبیعت

اول هدفش می شود این خانه ی ویران!

 

 

یک عمر جک گفتیم و سکوت کردند. جنگ شد باکری ها دادند. 

رضا زاده و ساعی شادی به خانه ما آوردند.

این بار نه جنگ است و نه چیز دیگر.خانه هایشان آواره شده. پدر و مادر و خواهر و برادرها زیر آوارند.

 

 

اگر گوشه ای روی نیمکتی نشسته ای و همه آنچه داری کسی ست،  گوشه ی شمال غربی کشور کسانی نشسته اند که همه آنچه ندارند ماییم و کمک هایی ما.

مهرسا رو بخونید یه فکرهایی داره. 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٢] [۱٠:٢٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

 

وای از کسی که زود دلت تنگ او شود

 اما همیشه دیر کند، دیر، گریه کن

تو منتظر، تو عاشق، تو جان به لب شده

تو بی گناه و این همه تقصیر گریه کن

 

 

**********************

 

 

 

 

آَعوذُ بِالله مِن شََّرِ چشمهایت

که هر پلک زدنت سجده ی واجب دارد

و هر سنگ نگاهت

پر از شیطنت خَنّاس است.

 

 

(عسل بانو)

 

 

 

 

پی نوشت:

 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

 

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

 

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

 

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

 

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

 

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

 

 

(سعید بیابانکی)

[جمعه ۱۳٩۱/٥/٢٠] [٤:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

خدایا فضا مه آلود است و راه نادیدنی.

اما مهم نیست ، همین کافی ست که تو راه را می بینی و من تو را.

 *****************************************

آمدم عاشقانه بنویسم. شب قدر شد و قلمم شرمنده. کم نخواهیم این شب ها از خدا.

 در مرور دلمان هر جور که هستیم، چادری یا بی چادر، شش تیغه یا با ریش، فوق فوق معنوی یا بچه فوکلی. غنی یا فقیر، با خانمان یا بی خانمان، بالاشهری یا پایین شهری، هر جور که هستیم ، دعا کنیم برای همه. برای پدر ها و مادرها، برای بیماران، برای بیکاران، برای جوانانی که در بند اعتیادند، و برای عاشق ها.

خدا همین جاست. کنار احساس ما. دست های اشتیاقمان را ببریم بالا و لمسش کنیم.

به خدا پناهنده شویم بدون گذرنامه و ویزا.

دعای همه ، رفته رفته توی راه مستجاب میشه.

 

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

از غم به هر بهانه‌ی ممکن عبور کن

رحمی کن ای عزیز به آبادی خودت

فکری برای کشتن این بوف کور کن

ای خیس گریه‌های کدورت، کمی بخند

این ابرهای مملو تب را صبور کن

گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن

با انجمادِ ظلمتِ شب بی شباهتی

با شعله در برودت ذهنم خطور کن

یاغی! هبوط فرصت تقسیم سیب نیست

در نوبتی دوباره دلت را مـرور کن

 فرهاد صفریان

 

پی نوشت :

سال گذشته همین شب ها شعری رو اینجا نوشتم که دوباره خواندنش خالی از لطف نیست:

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

دهنم رایحه ی روزه نمیداد که من

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"
لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"
ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا منجی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

بعد نوشت:

با پدر و برادرم نشسته ام پای مسابقات المپیک.

هر چند هیچ وقت نفهمیدم چه لذتی دارد کشتی و اینکه دو آدم اون جور به جان هم بیفتند ولی بغض کردم از خوشحالی،وقتی هم وطن ایرانی مدال طلا را برد و مدال طلای ایران برای کشتی شد سه تا. اسم این افتخار آفرین هم یادم رفت.

حالا وزنه برداری یه چیزی. بوکس که دیگه افتضاحه. همین، خواستم گفته باشم. میرم بقیه مسابقه رو ببینم.

 

 

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧] [۱٠:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شبیه بادهای بیقرار می نویسمت

و در تمام فصل ها بهار می نویسمت

ببین چقدر ساده ام ستاره می کشم تو را

به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

به رنگ حرفهای آشنای توست قلب من

بیا، بخوان، بمان، بگو، ببار، می نویسمت

تو سالهاست بین شعرهای من قدم زنان

ولی نه!  خسته می شوی، سوار می نویسمت

کنار آن درخت کهنه ی حیاط مدرسه

هنوز کودکم و یادگار می نویسمت

و راستی ببخش دست من نبود خوب اگر

دو بار خط زدم ترا...هزار بار می نویسمت

نه اشتباه میکنم شما که بچه نیستی

که من چنین صریح و خنده دار می نویسمت

و قول می دهم کمی بزرگتر شوم و بعد

به سبک مردمان روزگار می نویسمت

 

( نغمه مستشار نظامی)

 

 پی نوشت 1:

 

 از درس انشا متنفر بودم همیشه. با اون موضوع های مسخره (تابستان خود را چگونه گذراندید؟) یا ( علم بهتر است یا ثروت؟).

همیشه بابا می گفت و من می نوشتم. هیچ وقت هم نمره ام از 16 بیشتر نمی شد.

یک روز بابا نبود. اتفاقا موضوع انشا هم (مادر ) بود. دفتر به دست رفتم سراغ مامان. مامان گفت نمی تونه انشا بگه . ولی برام کلی حرف زد از مادر بودن. گفت نوشتن از مادر سخت نیست. از خودش گفت و بزرگ شدن من. بعد گفت برو خودت بشین بنویس و آخرش هم این شعر رو بنویس:

 

دستم بگرفت و پا به پا برد    

  تا شیوه راه رفتن آموخت

 

اون روز مامان این شعر رو کامل خوند برام. من الان فقط همین بیت رو یادمه.

انشا رو خودم نوشتم بالاخره. رفتم و خواندم. نمره اون انشا 19 شد.

شاید از همون روز بود که با شعر آشنا شدم. شاید از همون روز بود که اول همه حرفهام با شعر شروع شد. شاید از همون روز همه حرفهام با شعر تموم شد. شاید از همان روز عاشق شدم. شاید از همون روز شاعر شدم.

همیشه همین جور درس میده به ما مامانم. ساده ولی عمیق.

اینا رو نوشتم که بگم فردا صبح زود مامان میره مشهد. از همین حالا خونه تاریک شده. همه چراغ ها رو هم روشن کردیم فایده نداره. خونه بدون مامان هدفمند نیست. یارانه هم نداره.

بچه ها برام  دعا کنید .نکنه  مادرم رو مثل هاچ زنبور عسل گم کنم؟!                                         

 

دلم گرفته از همین حالا. هوای گریه دارم.

 

 پی نوشت 2:

 ببخشید خیلی غمگین نوشتم، این عکس رو با هم ببینیم بخندیم.

سیر تحول مردان طی صد سال:

 

پی نوشت 3:

هفته گذشته نتایج کنکور اعلام شد. ما هم کنکوری داشتیم. نوه عموم.

دختره به خاطر استرس مونده بود خونه و برادر کوچیکش رو همراه پدرش فرستاده بود کافی نت برای کسب نتیجه. کافی نت تعطیل بوده و از آنجایی که بنده ژان والژان بچه های فامیل هستم تماس گرفتن با من که نتیجه رو براشون ببینم.

حالا این پسر کوچولو قراره کد رهگیری رو برام بخونه . بماند که من همه M ها رو N شنیدم و همه B ها رو D. می خواست بگه Y گفت همون V که دسته دارهخنثی

یادش بخیر اون روزها که باید منتظر روزنامه می شدیم و پهن می شدیم توی خیابون تا اسممون رو پیدا کنیم. بماند حالا که جان به لب می شدیم تا با یک روز تاخیر از تهران برسند روزنامه ها و چه خوش به حالش بود هر کی فامیل داشت تهران و زودتر نتیجه را می فهمید.

[دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٦] [۸:٢٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

حــّـوا را دیــدمــ ـ ـ . . .

کـولـی شـده بــود ! ! !

بــه هــر گــوشــه از ایـن دنـیــا سرکـــ می کشـیــد ،

پـــیِ آدمــ ـ ــ میــ گــشــ تـــ . . .

 *********************

 

 

حدود ده سال خاطرات روزانه ام را می نوشتم. از سال 76 تا 87. 

خوب دبیرستانی بودم و پر از شر و شور. بعد هم دانشگاه بود و شیطنت های خاصش.

گاهگداری هم می نشستم و ساعت ها سالنامه هایی که خاطراتم رو حمل می کردند ورق میزدم. می خندیدم. بغض می کردم.

می گشتم ببینم مثلا امروز در فلان سال  چه می کردم.

بعد کم کم از صرافتش افتادم. نمی دانم چرا؟

شاید چون بزرگ شدم. بزرگ که نه ادای آدم بزرگ ها را باید در بیارم. وگرنه من هنوز همانم که بودم.

هنوز یواشکی روی لبه جدول خیابان راه میرم و هنوز بچه کوچولوهای فامیل دوستم هستند.

گذشته از این چیزی ندارم این روزها برای نوشتن. هر روزم تکرار است و تکرار و تکرار.

همه ی هنرم آمدن به محل کاراست و این اواخر چشم دنیا رو کور کرده ام کلاس آیلتس هم می رم.

و منت گذاشته ام سر خدا و خلق خدا که روزه می گیرم. سحر تا مرز قتل بنده خدایی که مامور بیدار کردن من است پیش می روم. صورتم را نمی شورم مبادا خواب از سرم بپرد و می نشینم سر میز سحری مثل برج زهرمار.

تمام طول روز هم منتظرم یادم برود که روزه ام و مثلا یک لیوان آب سر بکشم. یعنی از بچگی همیشه منتظر بودم فراموش کنم که روزه ام و یک دل سیر چیزی بخورم و بعد مثل فیلم ها بزنم روی دستم و بگم ای وای من روزه بودم. بعد یکی بیاد و بگه عب نداره چون نمی دونستی روزه ات قبوله. بعد من خوشحال بشم.

تا درد معده شروع میشه هم غر میزنم که فردا روزه نمی گیرم. فردا که میشه دلم نمیاد این حال خوب رو از دست بدم.

این از اخلاقم.

امان از روزی که برنامه ریزی کنم برای کاری. محال است انجام شود. یعنی برنامه ریزی برای من برابر است با انجام نشدن. بیست هزار تا برنامه ماهانه و هفتگی و سالانه تنظیم کرده ام که هیچ کدام عملی نشد.

این اواخر تصمیم گرفتم عشایری عمل کنم. یعنی بدون برنامه برم تو کار و شخمش بزنم و بیام بیرون. تا به این نتیجه رسیدم ماه مبارک شروع شد و بی حالی است و ...

بله. یه همچین آدمی هستم من.

نوشتن داره روزگار این آدم؟

 

 

( این پست رو توی وبلاگ چند قدم مانده تا بهشت هم نوشته بودم. یعنی همون وبلاگی که وقتی اینجا تعطیل بود تنها توش نشسته بودم. اینجا هم گذاشتم که شما ببینین.)

 

پی نوشت:

 

گاهی چقدر حرف دلم را نمی‌زنم

سر می‌کشم به ذهن کسی/ که فقط منم

زل می‌زنم به رهگذرانی که رفته‌اند

به خواب کوچه‌ای که پ‍ُر است از نبودنم

رو به خودم نشسته‌ام و کفشهای من

هی جفت می‌شوند به سمت نرفتنم

بارانی‌ام به خانه می‌آید بدون من

هر روز/ تا بفهمم/ یخ می‌‍‌زند تنم

تا ذره ذره کوه شوم در مسیر باد

آن وقت برفهای جهان شال‌ْ گردنم

من سایه غروب که در فکر خودکشی

بر ریلهای یخ‌زده راه‌آهنم

این چندمین شب است که من دفن می‌شوم

رو به خودم/ به سمت منی که فقط منم

گاهی درست مثل خودم راه می‌روم

گاهی درست مثل خودم حرف می‌زنم

 

 (پیمان سلیمانی)

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱] [٤:٤٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاهی بت می سازیم از آدمی. کم کم خدایمان می شود. خدایی که خدایی کردن نمی داند.

تسلیمش که شدیم تکفیرمان می کند. آئینش عوض می شود.

یقه ی احساست را می گیرد و محکم می چسباند به دیوار. چپ و راست می زند توی گوش احساست. روحت را می گیرد زیر مهمیزش.

حس و حال و شادی و خنده را می گیرد از ما این خدای خود ساخته.

 به جایی می رسی که دست به خودکشی می زنی، نه اینکه تیغ بر رگت بزنی

نه

قید احساست را میزنی.

بعد سلانه می روی و بیخیال.

 بی (خیال) ی که به دست های این خدا خوش بود.

*****************************

مگر من چه دلخوشی دارم جز اینکه بیایم اینجا شعر بخوانم برای تو،

بعد کالسکه چی مرا ببرد که ببینم فروغم خاموش نیست،

بعد بروم پیش زهرا از گذشته تا آینده را مرور کنم، نگار بگوید برایم که امروز هم گذشت، بعد بروم پیش مهرسا چای بخورم و حس کنم که روزهای بهتری هم هست،

در پلاک مرمت را بزنم، کنار سعیده خستگی در کنم،

روشنای نجمه رستمی را ببینم. با لیلا شبیه خودم حرف بزنم، زندگی زیبای نغمه را ببینم. گاهگداری رایحه یاس بپیچد اینجا.

ترنم باران آبی آسمان نام شاعران را یادآوری کند. خاطرات مادر را بخوانم، عکس های آوین را ببینم.

همه ی دلخوشی من اینجاست.

حساس شده ام بچه ها.

بعضی حرف ها تو دل آدم می مونه، مثل تیکه آخر رانی هلو تو قوطی.

 به قول افسانه این را هم بگویم:

این روزها رفته بودم چند قدم مانده تا بهشت تنها نشسته بودم.

تنهایی خیلی بد است بچه ها.

حرف پایین نمی رود از گلوی آدم تنهایی.

 

 

پی نوشت 1:

به یک به یک عابران همین کوچه

به چشم احترام می نگرم

شاید کسی عاشق آنها باشد

که رشته های حسادتش

من این لحظه را نشانه برود

(مهدیه لطیفی)

 

پی نوشت 2:

 

اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

ای عشق چه در شرح تو جز عشق بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

 

پی نوشت 3:

 

حتی کاکتوس هم که می شوی دوست داشتنی هستی.

طاقت ندارم سکوتت را بشنوم.

تو شاه شطرنجی، شوخی که نیست. کسی نمی تواند تو را از صفحه ی بازی بیرون کند.

حرفی ندارم برای وصف این روزهای تو.

جایی خواندم که

 خداوند به حضرت موسی فرمود:

با زبانی که گناه نکرده ای مرا بخوان تا اجابتت کنم.

موسی عرض کرد:

پروردگار من، کدام زبان است که گناه نکرده؟

فرمود:

تو با زبان دیگران گناه نکرده ای، بگو برایت دعا کنند.

 

دعایت می کنم. تو با زبان من گناه نکرده ای.

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸] [٦:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

  انگار یکی دائم

 ( ها ) می کند روی آینه ام

 و آستین نمی کشد

     که پاکش کند

     کدر شده ام.

  

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۳] [٩:٤٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

گاهی میان وسعت دستان خالی ام،

حس می کنم تمام دار و ندارم نگاه توست.

 

******************

 

خودم حدیث نظر به بازی چشمت را جایی خوانده بودم؛

نمی دانم چرا فرشته ای که همانجا نشسته بود

 نامه ام را سیاه کرد.

بعد مثل لبخند ژکوند

رفت و گوشه ی یک قاب نشست

و هنوز نمی دانم نگاه مرموزش به کدام قصه ی این دنیا خیره مانده است.

 

( عسل بانو)

 

 

پی نوشت:

پشت تمام بغض های تو گم شده ام این روزها.

می خواهم بزنم به خط حرف های کوچه بازاری.

به قول مرد هزارچهره:

(( نمی دونم چرا تو زندگیت هی نمیشه))

می فهمم دردت را. می دانم که هیچ مرهمی ندارد.

نمی توانم حتی با حرف آرامت کنم.

شده ام مثل  آخر سس خرسی، بازدهی ندارم،

 فقط تر تر می کنم.

اصلا بی خیال حرف های من و همه ی حرف ها.

به ضربه های زندگی لبخند بزن و بگو

: (همه ی زورت همین است؟)

بعد دست بگذار روی شانه ی خدا و بگو :

(جنبه رو حال کردی؟)

خودت که می دانی خیلی ها چه چیزها را زیر پا گذاشتند تا هم قد تو شوند.

 نگذار قدت خم شود.

[دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢] [٧:٢۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak