کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

نشانی ام عوض نشده.

هنوز در همین خانه ام، فقط دیگر زندگی نمی کنم.

******************************

 

به سیم آخر ساز می زنم امشب

به کوری چشم دنیا که ساز مخالف می زند با من.

می خواهم با هیجان یک تانگو

واژه واژه برقصانمش.

 

 

*****************************

پی نوشت 1:

فال مان هر چه باشد باشد، حالمان را دریاب.

خیال کن حافظ را گشوده ای و می خوانی:

(مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید)

یا

(قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود)

چه فرقی می کند؟ فال نخوانده ی تو منم.

 

پی نوشت 2:

 

بگذار که این باغ درش گم شده باشد

گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

 

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ

گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

 

باغ شب من کاش درش بسته بماند

ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

 

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که

صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

 

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش

انگار که قرص قمرش گم شده باشد

 

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ

خواب پدری که پسرش گم شده باشد

 

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها

در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

 

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....

 

(سعید بیابانکی)

 

پی نوشت 3:

و ترانه ای که با حال این روزهایم خوب می خواند...

 

 

از برت دامن‌کشان ، رفتم ای نامهربان    

 از من آزرده‌دل ، کی دگر بینی نشان
    رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
        ازمن دیوانه بگذر      بگذرای جانانه بگذر
                    هرچه بودی هرچه بودم  

    بی‌خبر رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم
شمع بزم دیگران شو       جام دست این و آن شو
                    هرچه بودی هرچه بودم  

    بی‌خبر رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم
       بعد از این ، بعد از این ، ‌کن فراموشم که رفتم
        دیگر ازدست تو می نمی‌نوشم که مستم
          بادل دیر آشنا ، گشتم از دامت رها
          بی‌وفا بی‌وفا بی‌وفا رفتم که رفتم

[پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۳٠] [۱۱:٤۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

دلم که برایت تنگ می شود سرک می کشم لا به لای نوشته های خودم.

هیچ جا نیست که اینقدر پر باشد از تو.

 

******************************

 

 

کوه یخی قلبم

که در استوای نگاهت مذاب شد

اقیانوس غرورم

که در جزر و مد کلامت حباب شد

این شادی کودکانه را هم

بگیر و

 در شکنجه گاه  غم چشمانت

عذاب کن،

خیالی نیست


 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت1:

اگر قرار باشد

هر یک از انسان هاغم خود را در دست بگیرند و در صفی بایستند. هر کس با نیم نگاهی به بغل دستی خود غمش را در جیب می گذارد و به خانه بر می گردد

(فردریش نیچه)

 

پی نوشت 2:

تصمیم گرفته ام از نوع کبری که در حال زندگی کنم.

گذشته که گذشت، آینده را هم هیچ کس ندیده.

حال را بغل می کنم که (قد آغوش منه....نه زیاده نه کمه).

کنج بی قراری ها یک صندلی می گذارم برای وقتی که خسته شدی، برای وقتی که تصمیم گرفتی حالا را بغل کنی، دم از افسردگی نزنی، از آینده ی نیامده نترسی،

شاید صبح یکی از همین روزهای خدا، آمدی و حرفی از شادی زدی.

بعد کنج همان بی قراری ها با هم روی همان صندلی می نشینیم  و دست به دامان خدا می شویم. بعد چیزی آهسته درونمان صدا می زند که:

 نترس

از باختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست.

بعد نگاههای تلخ شهر را تحمل می کنیم و مجنون می شویم. همیشه نباید دنبال باران و بابونه باشیم.

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس، به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

یادت باشد، دلت که شکست، سرت را بالا بگیری، فریاد نزن، شرمگین نباش، صبور باش و ساکت.

 

پی نوشت 3:

من آن ابرم که بارانش تو هستی

همان یوسف که کنعانش تو هستی

مسافرمی شوم تا آخر عمر

در آن  راهی که پایانش تو هستی

 

 

 

[دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٠] [٧:۱٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

کافر نیستم،

دلم که می گیرد، گریه می کنم به قصد قربت تو.

 

******************************

 

 

اگر بعد از تمام روزهای رفته

که تاب آوردیم

یکی از همین غروب های رو به ماه

تنها بروی

تمام آمدن ها تمام می شوند.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت1:

سال هاست که معنای این را نفهمیده ام،

رفت و آمد

یا آمد و رفت

آدم ها می روند که برگردند یا می آیند که بروند؟

 

پی نوشت 2:

     یک شعر خاطره انگیز:

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتی همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

 

[شنبه ۱۳٩۱/٦/۱۸] [۱۱:٤٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

داشتم زندگی ام را می کردم،

آمدی نجاتم دادی

مثل شعری در روزمرگی کلمه ها.

******************

اگر بعد از سه روز

روزه ی سکوت

از دلتنگی تمام وقت ها برگشتم

و یحیی نشدی

به قهوه ای افطار می کنم

که ته نشین فنجانش

تو باشی.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت 1:

شهریور که به نیمه می رسد، می ترسم کمی.

هم اینکه رسیده ایم به وسطِ وسطِ سال و چه کارها که هنوز نیمه کاره مانده. هم اینکه یک نیمه مانده به پائیز.

فصل خطرناکی ست پاییز. من همین نرسیده به پاییز بود که عاشق شدم.

وقتِ خریدن لباس‌های پاییزی دقت کنید: لباس‌هایی بخرید با جیب‌های بزرگ به اندازه‌ی دو دست ... شاید همین پاییز عاشق شدید

پی نوشت 2:

همه ی حرف ها را نباید گفت. اگر پا می گذارد روی غرورش دوستت دارد حتما. بفهم آدمیزاد. بفهم. حرف هایی هست برای نگفتن.

 

پی نوشت 3:

خدایا می دانم تو در صدای گنجشکی هستی که هر صبح برایمان می خواند.

در دستان مردی هستی که نابینایی را از خیابان رد می کند.

در اتومبیل پسری هستی که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد.

و در جمله ی (عجب شانسی آوردم).

پس نگذار خودمان را در آغوش بگیریم. آشفتگی هایمان را شانه بزن.

حواست هست؟ صدای گریه هایمان از همان گلویی می آید که تو از رگش به ما نزدیکتری.

 

پی نوشت 4:

این شعر را با من بخوانید:

طاقت ندارم ، دیدنِ اینجوری ات را

یا بدتر از آن ، یک دقیقه دوری ات را

 

من خوب می دانم که کِی پژمرده هستی

من می شناسم خنده های زوری ات را

 

ماهی ... که گاهی ابرها هم دوست دارند

دورت بگیرند آن حریرِ توری ات را

 

موهای تو چنگ است ، امّا می نوازی

با اشکهایت ، مُژّه ی سنتوری ات را

 

چنگیز هم  شمشیر می انداخت وقتی

می دید این چشمان نیشابوری ات را

 

نورِ تو  یک سال است گرمم کرده ، ای عشق!...

نزدیکتر کن سالهای نوری ات را

 

کاش ای بهشت ، اسم مرا خط می زدی چون

اینجا نصیبم کرده دنیا حوری ات را

 

(رضا سیرجانی)

پی نوشت 5:

پر حرفی کردم اما ببینید حافظ دیشب به من چه گفت:

 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

 مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

 کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

 در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

 گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

 من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

 چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

******************

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

واندر این کار دل خویش به دریا فکنم

از دل تنگ گنه کار برآرم آهی

کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم.

 

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٥] [۱٢:٥٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا

                 نطق عیسی ثمر روزه ی  مریم باشد

 

******************************

 

کفش هایم را در می آورم

هر جا که تو باشی،

همه جا با تو،

 

وادی مقدس طُوی ست.

 

(عسل بانو)

 

 

پی نوشت 1:

 

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد 

 زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

 

 سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

 

 مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

 

 مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

 

به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

 

 مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا  بیگانه می سازد

   (فاضل نظری)

 

 

پی نوشت 2:

(شعری که نوشته ام در کالسکه چی و باز هم خواهم نوشت)

 

دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن

ای که شاعر می کُشی، پروانه میخواهی چه کار؟

 

مٌردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟

 

***

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟

 

***

بشکن آن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح آن زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟

 

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

مهدی فرجی

 

 

پی نوشت 3:

اندر احوال یک دوست:

بعد از سال ها آوارگی ، دیروز خدا را دیدم.

گفتم ببین چه بر سرم آورده ای! چرا دنیای آدم هایت اینقدر زشت است؟

خدا نفسی عمیق کشید و گفت: سیگار داری؟

 

 

[شنبه ۱۳٩۱/٦/۱۱] [۱٢:٥۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

نه طبق مُد دوستت دارم

نه به حکم سنت

همه چیز بنا بر فطرت است

خوب ها دوست داشتنی هستند، خوب ِ من.

 

 

**********************

بی آنکه بدانم

پیرو کدام آئینی

از طواف چشمهایت برگشتم

و

(( ثَقُلَت مَوازینی)).

تمام خنده هایم نذر آن سیب شیرینی

که با یک نگاه

از دلم تو می چینی

از هبوط و عذابش نمی ترسم

که تو زود در کشتی نوح می شینی.

برای عبور از نیل عصا نیازی نیست

غلط نکنم کافر شده ام

 تو که خوب  می بینی.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

 

به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است

اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است

 

تو تصویر منی یا من در این آیینه تکرارم؟

جهان آیینه ی جادوست زوج و فرد نامرد است

 

چه قدر از عقل می پرسی چه قدر از عشق می خوانی

از این باز آی نااهل است از آن برگرد نامرد است

 

نه سر در عقل می بندم نه دل در عشق می بازم

که این نامرد بی درد است و آن پر درد نامرد است

 

بیا پیمان ببندیم از جهان هم جدا باشیم

از این پس هر که نام عشق را آورد نامرد است

 

 

فاضل نظری

 

پی نوشت 2:

درد دارد وقتی همه چیز را می دانی

و فکر می کنند نمی دانی

و غصه می خوری که می دانی

و می خندند که نمی دانی

 

 

پی نوشت 3:

کلی حرف داشتم امروز برایتان با چند عکس از ماجرایی جالب که می گذارم برای فرصتی بعد.

عجالتا وبلاگ فیلوهیستوریا را ببینید. مفتخرم به همکاری در به روزرسانی این وبلاگ.

پر است از عکس های تاریخی ایران قدیم.

دیدنش خالی از لطف نیست.

 

[چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/۸] [۱٢:٥٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حرفی اگر بود

از تمام وقت های انگار از ازل

تا تمام حرف های نمی دانم کجای زمان 

بگذار باران قضاوت کند

من فقط سکوت می کشم

بی خوابی از ماه و ستاره

بی صحبتی از گرگ

همه ی سیب ها هم برای تو

فقط بگو یوسفی

تا کنعانت شوم


(عسل بانو)

 

 

   پی نوشت:

 

آدم کجا ز میوه ممنوعه چیده بود

ابلیس با خدا به تفاهم رسیده بود

اثباتش آنکه سجده نمی کرد با غرور

روزی که پشت همه ملائک خمیده بود

انسان به هر جهت به معلم نیاز داشت

قاتل کسی بود که کلاغ آفریده بود

یوسف نه از حیا به زلیخا نظر نداشت

بیچاره تا به حال زلیخا ندیده بود

زندان به داد یوسف بی پیرهن رسید

ورنه او نیز جامه عصمت دریده بود

 

(کیوان هاشم)

 

[شنبه ۱۳٩۱/٦/٤] [۸:۱٢ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak