کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

از هر چیزی مقداری باقی می ماند، دانه های قهوه در شیشه، چند سیگار در پاکت و کمی درد در آدمی

 

********************************

 

حالا پیامبری هستم با زنبیلی پر از معجزه

هم ید بیضا دارم

هم عصا

هم نفسم جان می دهد

هم صدایم داوودیست

ولی نمی توانم شق القمر کنم و جلوی رفتنت را بگیرم.

تو یوسفی و من مات رفتنت انگشت می برم.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت 1:

شده ام ماضی بعید. رفته ام. نیستم. شده ام (بود).

آن عسل بانوی شاد خندان رفته زیر سایه ی آن بید بی نشان مرده. پیوسته به خاطره ها عسل بانو. رفته خرمایی بخورد و فاتحه ای بخواند برای روحش. شادیش ارزانی کسی که باید برود و می رود

کسی که هر نفسش نفس تنگ ترم می کند.

 

پیمانه ام ز رعشه ی پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید

خدایم بیامرزد.

 

پی نوشت 2:

 

دلم را

از کفه ترازویت پس می گیرم

کف دست می گذارم و برایت ترانه ی خیر پیش می خوانم

راه بیفت

دنیا پر از شهرهایی ست

که دخترک های بی بهارش

تو را نشانه می روند

بی آنکه عاشق لبخندهایت شوند.

 

(مهدیه لطیفی- وبلاگ کم پیدا تر از برف روی خط استوا)

 

پی نوشت 3:

شب که رسید/ پنجره نابود می‌شود
یکباره خانه سرد و غم‌آلود می شود
تقویم روی میز بدل می‌شود به خاک
سرو بلند دهکده مفقود می‌شود
رخوت دوباره می‌چکد از پنجه‌های شب
از چارسمت، خانه پر از دود می‌شود
چشم گریز نیست در این برزخ سیاه
جاده از این به بعد مه‌ آلود می‌شود
بی‌آفتاب روی تو، ای وسعت سپید!
دنیا چقدر کوچک و محدود می‌شود
بعد از غروب پنجره/ شب می‌رسد و بعد
راه رسیدن به تو مسدود می‌شود
آن قدر گریه می‌کنم از دوریت / که اشک
بر گونه‌های لاغر من رود می‌شود
کی می‌رسی پرنده من! نه! دروغ نیست
دارد زمین بدون تو نابود می‌شود

 

(پیمان سلیمانی)

[دوشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٤] [۱٠:٤٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

کم سرمایه ای نیست داشتن آدم هایی که حالت را بپرسند.

ولی از آن بهتر داشتن آدم هایی ست که وقتی حالت را می پرسند، بتوانی بگویی خوب نیستم.

 

*****************************

اى پروردگار خانه کعبه، اى مهربان، 

اى که یوسف را به یعقوب برگرداندى،

اى که ایوب را از گرفتارى نجات بخشیدى،

اى آمرزنده خطاى داود،  اى بالا برنده عیسى بن مریم و نجات دهنده او از دست یهود،

 اى پاسخ دهنده آواز یونس در تاریکیهاى دریا، 

اى که ابراهیم را خلیل گرفتى، اى که موسى را هم سخن خود ساختى، و محمد صلى الله علیه و آله را حبیب خود کردى ، 

ای که به لقمان حکمت و به سلیمان پادشاهی عطا کردی، 

 اى که ذوالقرنین را بر پادشاهان سرکش یارى دادى، اى که به خضر آب حیات دادى،

و براى یوشع بن نون آفتاب را پس از غروب کردن برگرداندى، اى که به دل مادر موسى آرامش بخشیدى،

ای که زکریا را به ولادت یحیى مژده دادى،  اى که اسماعیل را به آن ذبح عظیم فدا فرستادى،  

اى رفیق آزادم کن از حلقه هاى تنگ (روزگار) و بگردان از من هر غم و اندوه و فشارى را و کفایت کن مرا از هر چه طاقتش را ندارم.

 

**************

دارد می کُشد مرا این اگرها:

اگر من کنارش نبودم، اگر نیم ساعت آن ور تر این اتفاق می افتاد و می رفتم کلاس زبان،

اگر خواب بود و متوجه نمی شدیم، اگر به موقع نمی رساندمش بیمارستان، 

تنها بودم آخر. فقط من بودم و بابا. ...

و سکته مغزی.

*****

به کسی نگوئید ولی دارم دق می کنم از تصور اینکه نکند بدرفتاری کردند پرستارها،نکند چیزی لازم داشت و نیاوردند برایش. نکند تنهایی ترسید، دلتنگ شد ، نکند...

به کسی نگوئید ولی وسط گریه هایم آرزو می کردم کاش برادرم به جای من برادر داشت . برادرِ برادرم می شدم. دست روی شانه اش می گذاشتم و می گفتم تنها نیستی. نمی توانست گریه کند برادرم.

به کسی نگوئید ولی خیلی سخت است این روزها که چقدر هم دیر می گذرد.

************

خدایا ممنونم که حس خوب بودنش را نگرفتی از من. ممنونم که خواستی باشد و بماند و بیشتر قدرش را بدانم. ممنونم که حالش خوب است و به لطفت خوبتر می شود.

[دوشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٧] [۱٠:٤٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

وقتی تو نیستی نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد..

***********************

این روزها فقط می نشینم و حواسم را پرت می کنم به دورها، حقیقت از دور کمتر ترسناک است. حواسم را پرت می کنم به دورهای خوبی که گذشت. حواسم را پرت می کنم که نبینم، حس نکنم، نفهمم. کاش وقتی دوباره حواسم جمع شد، کسی از همان دور داد بزند کات، و بعد یک سکانس تازه شروع شود. مثل فضای فیلم های مهرجویی. مثل پایان یک دلشوره.

 

پی نوشت 1:

همیشه از فاصله ها گله می کنیم. شاید یادمان رفته در مشق های کودکی برای درک بهتر کلمات کمی فاصله لازم بود.

چاره ای نیست، آرام می شوم به اینکه ( اَلخَیرُ فی ما وَقَع) و (عَسَا اَن تَکرَهوا شَیئَا وَ هُوَ خَیرا لَکُم). و آرام تر به اینکه

همیشه این توئی که می روی ، همیشه این منم که می مانم. شاید برای درک بهتر این فاصله لازم است. نمی دانم.

 

پی نوشت 2:

عشق گاهی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

 

پی نوشت 3:

 

و من و این روزها و این ترانه با صدای همایون شجریان

 

نه بسـته ام به کـس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رهـا، رهـا، رهــا مـن

زمـن هــرآن که او دور

چون دل به سینه نزدیک

به من هـر آن که نزدیک

از او جـدا ، جـدا مـن

نه چشم دل به سوئی

نه بـــاده در سـبوئی

کـه تـر کـنم گلــوئی

بــه یــاد آشــنا مــن

ســتاره هــا نهـفتم

در آسمــان ابـــری

دلم گرفته ای دوست

هـــوای گریـه با مـن

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/٤] [۱٠:٤٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شاهد مرگ غم‌انگیز بهارم چه کنم 
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم
من کز این فاصله غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم
یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است
میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم

(سیدحسن حسینی)

 

**********

اول مهر خوبی نبود امروز. اولین مهر بی درس و کتاب و دانشگاه و حتی بی هیچ انگیزه.

ترافیک ، نچ نچ مسافرانی که مثل من حتما دیر رسیدند به محل کار و دهن کجی عقربه های ساعت که وقتی دوست نداری تندتر می دوند.

هفته ی دفاع مقدس و اهوازی که پر شده از بنرهای یادبود شهدا و جنگ و جنگ وجنگ...

عسل بانویی که نمی داند سیاهپوش کدام غمش باشد.

غم تو که رفتی و ...

یا غم تو که می ترسم بروی،

یا تو که می بینم داری می روی...

چقدر برنامه داشتم برای پست اولین روز پاییز. چه حرف  ها داشتم برای گفتن. کم کم دارم یاد می گیرم برنامه نریزم برای هیچ فردایی. بگذارم زندگی هر جور که خواست بگذرد. من بخندم و زندگی بگذرد.

آدم ها زود می روند. زود می میرند. خیلی زود. کاش یادمان نرود مهربان باشیم.

ببین که "عشق" چه مهمان بی ملاحظه ای ست

رسد به پای خود و رفتنش به دست خداست

 

پی نوشت:

 

شاید که اندکی بنشـیند کنار تو

اما کسی که بار سفر بست، می رود

 

از کـمترین تکان تنَش رنج میکـشی

وقتی که پیش ازین به تو گفته ست می رود

 

آن کس که دل بریده، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنارتو با دست می رود

 

"رفتن" همیشه راهِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 

 

 

 

[یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٢] [۱٢:٥٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak