کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

یک قبله رو به تو

یک شاخه رازقی به جای مُهر

و اقتدا به حضورت

شاید مستجاب شود دعایم و  بیایی

خنده هایم بدون تو درد می کند.

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که در گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

حضرت مولانا

[سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/۳٠] [۱٠:٤٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

آرزو می کنم آن اتفاق قشنگ بیفتد،

رویا ببارد،

دختران برقصند، قند باشد، بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده ایم.

 

**************************

 

حالا که خوب نگاه می کنم

خانه ی هیچ دلی به کفش های من عادت نمی کند.

بی کتاب ترین پیامبرم من

نگاه های تلخ این شهر را تحمل می کنم

و گم می شوم لابه لای دیوارهای سنگی

تابلوهای کنار همه ی جاده ها به من دروغ می گویند

و درّه ها در راهند.

تو که نباشی همین است.

 

       (عسل بانو)

 

**********************

 

پی نوشت 1:

 

کاروانی می رود آن سوی عشق

تا پریشان تر کند گیسوی عشق

می رود فریاد مظلومان شود

بر سر نی قاری قرآن شود

کاروانی آشنا

      از دو رنگی ها جدا

         می رود سوی خدا.

 

حَیِّ عَلَیَ اَلعَزا.

 

حتی نوشته هایم هم مثل حالم، مثل روحم، مثل دلم خوب نیستند، خسته اند،

نه مگر دستی که برای عزای حسین به سینه می نشیند ناتوان نمی شود؟

نه مگر پایی که برای حسین قدم بر می دارد ناتوان نمی شود؟

پدرم خادم حسین است، سال ها حسینیه داشته، نذری داده یک محله را، امسال به خاطر سکته دستش بالا نمی رود که برای حسین به روی سینه بنشیند، پایش یاری نمی کند برای حسین قدم بردارد...

بغض هایم را به آسمان سپرده ام

خدا به خیر کند باران امشب را.

 

پی نوشت 2:

به پایان رسیده ام

اما نقطه نمی گذارم

یک ویرگول می گذارم

این هم امیدیست، که شاید....

 

پی نوشت 3:

 

یه حرفایی همیشه هست

 که از عمق نگاه پیداست

از اون حرفای تلخی که

مثه شعر فروغ زیباست

از اون حرفها که میترسیم

از اون حرفها که باید زد

از اون درد دلای خوب

از اون حرفهای خیلی بد

نگفتی و نمیگم ها

حقیقت های پنهانی

از اون حرفها که می دونم

از اون حرفها که میدونی

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم

تو این خونه نمیمونم

 

[جمعه ۱۳٩۱/۸/٢٦] [۸:٥٠ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

تو عطر کدام خوشبوترین گل جهانی 

که هر کجا که می نویسمت

شکوفه می دهی؟

(کامران رسول زاده)

*******************************

 

 

تقصیر تو نیست کسی تو را نمی بیند.زیباییت را درک نمی کند.هیچ کس گوشه ی دفترش نمی نویسد که: صلاه ظهر ،سه تا غزال،-سبک بال- از پس مجنون ها پیدا شدند.لطیف و سرشار چون ابر.خندان.کنار چشمه لبی –تنی- به آب زدند و با نگاهی از پیچ گدار رمیدند اصلن انگار نیامده اند الا اینکه دلم رفت..

تقصیر تو نیست این روزها کسی به ماه نگاه نمی کند.توی آیینه پی چی می گردی؟درختها که چه کسی می گوید جاری نیستند وقتی از کنارشان می گذری عطر بازدمت را،خنده ات را،نفس می کشند.هوایی تاره می کنند.تو!تو هوا را تازه می کنی.فصل را می چرخانی.اردی بهشت می کنی.کشف تو کار رهگذران این جا نیست .

زیبا! تو! بی خیال و ساده بنشین در سایه سار مجنونی و لی لایی ت را بکن.

عزیزم!این مردم مکث نمی کنند.نمک گیر تو نمی شوند.همان طور که عظمت یک سمفونی ناب را درک نمی کنند.لذت یک نقاشی خوب را نمی برند .رنگ شراب کهنه را نمی شناسند. ارزش یک بازی شاهکار را ،یک دوستی عمیق را،یک ذهن قشنگ را،یک لبخند ملیح را،یک خرامیدن آهوانه را،و دلبرانه سبک بودن را،با احساس بودن را،قدم زدن روی برگهای پاییز را،خوش حرف زدن را،نمی دانند.

ببین! تو هم از جنس این حرف هایی و امروزها از سکه افتاده .بگذار بروند با شتاب به سمت دقیانوسشان .تو اصل باش.اصیل باش.اثیر باش.محبوب من.جای تو معلوم و خوبیت ذاتی ست .عصر تو نرسیده است.عصر تو گذشته است.تاریخ تو نرسیده است.تاریخ تو ایستاده است.نمی گذرد.جغرافیای تو دلکش است.توی نقشه نیست.نمی شود نقشه ئ تو را کشید.خوب من!مال من باش و بار معشوقی را تن ها.در این زمانه.بردار!. چه بهتر که قیمت نداری.بی قیمتی.این طور نمی ماند.همین!

 

( بر گرفته از وبلاگ آقا طیب)

 

**********************

 

پی نوشت:

چیزی برای گفتن نگذاشت این متن آقا طیب.

هیییییییییییسسسسسسسسس.

آرام

فقط دوباره با هم بخوانیم.

[یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۱] [۱:٢٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

میان مشغله ها گم شده ام رفیق،

ولی دلم برای هوایت همیشه بیکار است.

********************************

 

باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد

       یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد

آقا، بگو که حضرت خالق خودش تو را

     وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد؟

هر دو مخدرند که بیچاره می کنند

     باید به چشمهات به ندرت نگاه کرد

هر کس نظاره کرد تو را دل سپرده شد

فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد

((عارف)) اگر برای تقرب به ذات حق

    ((زاهد)) اگر برای ملامت نگاه کرد

تو بی گمان مقدسی و کور می شود

     هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد

          (مسلم محبی)

 

پی نوشت 1:

دل من پشت سرت کاسه ی آبی شد و ریخت

    کی شود پیش قدم های تو اسپند شوم

 

پی نوشت 2:

 

 

دوست میدارم این مسیر جدیدی رو که چند روزه طی می کنم. ازتاکسی که پیاده میشم اول کمی کنار کیوسک روزنامه فروشی می ایستم و سرتیتر روزنامه ها رو نگاه می کنم. فقط نگاه ها. نمی خونم. نگاه می کنم و به هستی فکر می کنم که گفت این روزها که بیکار شده روزنامه خون شده. بعد یک مسیر باریک ، یعنی مسیری که با ریک شده به برکت متروی اهواز که همه ی راهها را یا نابود کرده یا بسته یا دور کرده.

بعد می رسم به (تاپس همبرگر) که حکما یکی از قدیمی ترین ساندویچ فروشی های اهواز است و کمی به روز کرده ظاهرش را.

و بعد از آن شروع می شود:

اول بوی پیاز داااااااااااغ آش فروشی، از همان آش آبادانی ها که هر بار وسوسه می شوی با بویش حتی اگر آش خور نباشی. خوشمزه

بعد بوی کله پاچه، و دیدن شمایل ناخوشایند جمجمه ها.سبز

بعد حلیم فروشی ست و باز هم آش فروشی و آش فروشی و آش فروشی و من مانده ام که بازارشان کساد نیست این ها کنار هم؟

و چند ساندویچ فروشی که با وجود اینکه شیکان پیکان نیستند همان اول صبح وسوسه می شوی با دیدن سوسیس بندری شان که بزنی بر بدن و زبانت بسوزد از تندی اش و هی تند تند نوشابه بزنی بالا.

و بوی نان گرررررررررررم  و باز هم آش و آش و آش.

دوست داشتنی ست دیدن جنب و جوش آدم ها برای شکم.

پی نوشت 3:

اگر محل کارت یک در و پنجره داشته باشد رو به قشنگ ترین خیابان شهر و باران هم قشنگ ترین نقاشی خدا را نشانت دهد، هیچ لذتی ندارد برایت وقتی دلت تنگ باشد.

وقتی که دل تنگه..... کجا بره پرنده؟

 

پی نوشت 4:

از معجزاتش این بود

که آغوشش عصر جمعه نداشت

(سید علی صالحی)

 

پی نوشت 5:

 

عیدتان هم مبارک بچه ها.

 

[جمعه ۱۳٩۱/۸/۱٢] [٩:٤٦ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گاهــی تَمــــــامِــــــ قَـــــرارِ آدَمْــــ دَرْ بــــی قَــــراریَشْ بَرای یِکْ نَفَـــــــر جَمْـــع مـی شَوَدْ
آنْـــقَدرْ بــی قَرارَش مــی شَــــــوی
کِــه دِلَــــتْ می خواهَدْ یَکْ شَبْ هَمِــــه زِنْدِگیَتْ بِشَـــــوَدْ
نِگــــاهْ
وَ
نِگـــــــــاهْ
وَ
نِگـــــــــــــــاهْ
وَ آنْقَدر از تَـــــهِ دل نِگــــــاهَشْ کُنـــی کِه تَمـــــــامْـــــ بِشَـــــــوی
گاهـــی یِـــکْــــ نَفَـــــرْ هَمِــــه یِ زِنْدِگیَتْ مــــی شَوَدْ....

زندگیت که شد، همه دلخوشیت می شود. بعد همه دلخوشیت کیفش را می گیرد و می رود. می رود و شب ها خواب از چشم خیست می دزدد.

دلخوشی که برود هیچ آمدنی برای هیچ چیز در کار نیست.

هر چه می ماند بی تابی ست.

تقصیر چشمهاست که به دلواپسی عادت دارند. انتظار را به خواب ترجیح می دهند.

چشم باز می کنی می بینی بازیچه ی یک نیامدن شده ای.

....دیدم که جانم می رود.

[دوشنبه ۱۳٩۱/۸/۱] [۱٢:٤٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak