کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بایــــد جـنوبــی باشــی ، تا بـدانـــی ...

کارون رود غریبیستـــــــ. طولانی، سر سختــــــــــ، پایدار، (گاهی) تلـــخ، (گاهی) شـــور؛ زایا، و سرشار از زندگـــی. از برفــــــــ های کوه‌های بختیاری (کوهرنگـــــــــ) می‌آید، آرام آرام، شاخه به شاخه به یکدیگر می‌پیونـــدد، وارد خوزستان می‌شود و از یکــــــــ جایی می‌شود کارون!

کارون که کارون شد، قصه ی ما هم شروع می شود.

از جلگه خوزستان می گذرد، آهسته اما پیوسته. همیشه هست این مادر پیر خوزستان.

کنارش که باشی، آرامشی برایت به ارمغان می آورد که نمی توانی تصور کنی زیر این ظاهر آرام چه تلاطمی حکومت می کند.

آن زیر، آب سرعت می گیرد. گرداب می شود، طوفانی می شود بی صدا.

کارون خشمگین است از روزگار، اما یاد گرفته خود را آرام کند.

کارون غمگین است.

کارون دلتنگ است برای نوای ماهیگیرانی که تورهای پر از ماهی را بیرون می کشند.

جنوبی که باشی، می شوی کارون، می گویی ، می خندی، می روی، می آیی.

اما این همه اش نیست.

جنوبی که باشی یاد می گیری خشمت را زیر لبخندی پنهان کنی و بگذاری درونت را بخورد. کمتر می شود فهمید چه مرگت است و اصلا مرگیت هست یا نه؟

جنوبی که باشی حتی تمام هم نمی شوی. می شوی کارون که آخرهای مسیر می شود اروند و کمی پس از آن خودش را غرق می کند در دریا.

همان طور که آرام و بی صدا و خشمگین و خسته آمد، خود را به دست خلیج می سپارد، از تنگه می گذرد و می رود.

 

جنوبی که باشی یاد می گیری، آرام بمانی و صبر کنی و خیره شوی.

جنوبی که باشی شور می شوی مثل ماهی هایش.

جنوبی که باشی با اخم می خندی.

جنوبی که باشی...

[پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳] [٩:٥٧ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

من نه فرشته ام

و نه شیطان...

من آدمی هستم که

می فهمم لبخندت بهشتی از سیب به پا خواهد کرد

پس می خندم که بگویم : سیب !!

 

******************************************

 

 

شادم دقیقا مثل دقیقـه ها که می گذرند و می خندند انگار که با زمین و زمان بازی می کنند

ثانیه شمار میدود و به دنبالش عقربه ی بزرگ و به دنبال او آن عقربه کند و دوست داشتنی و به پشت هر سه چشمان شاد من که خیال می کند باید در امتداد حرکت کند و  او بر حسب ناز حرکت می کند .

ناز می خرد و او ناز می فروشد ؛ نه مثل عشق مثال عاشق که نمی خواهد حتی بازیــ ه ثانیه ها را از دست بدهد .
فعلا که تو می چرخانی و ما می گردیم / و شادیم و تنها غم مان دوری است ؛ که نزدیکی است / یکی ضامن را نزدیک است و یکی صاحب را

 

پی نوشت:

کـشـتـی نـسـاز، ای نــوح! طــوفـان نخواهد آمد
بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد

شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن
جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد

رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن:
┘◄ آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد ...

 

عیدتان مبارک

 

[دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۳] [۱٢:٥٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak