کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

دست همیشه به معنای آغوش نیست !
گاهی فقط امنیت است . . .
مثل «دست پـــــــــــدر» !!!

 

 

 

پی نوشت:

پیشانی حاجی شهر پینه بسته ، دستان پدرم نیز همینطور !
بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم با دستانش نماز می خواند !
به سلامتی همه پدرها . . .

 

[دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢] [٦:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak