کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم  ، کافرم یعنی؟؟؟

نشستم چای خوردم  ، شعر گفتم ،  شاملو خواندم

اگـــر منظورت اینها بود ... خوبـــم ... بهتـــرم یعنی...

 

 

**********************************************

مسیری به جز تو بلد نیستم
هنوزم نمیشه ازت دور شم
میدونم که خیری تو برگشت نیست
نمیخوام که یک روز مجبور شم
نمیخوام بدونم تو حس می کنی
که من مردِ تنها شدن نیستم
بهای حضورت غرورِ منه
تو فکر خودت باش من نیستم
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساسِ ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه
چنان گم شدم بینِ اون قصه ها
که تو فکرِ پیدا شدن نیستم
تو رفتی ولی خونه باور نکرد
هنوزم تو هستی من نیستم
دَمِ رفتنت گرچه می سوختم
نمیخواستم حس کنی سوزمو
نه تنها خودت هیچکس هیچوقت
نمی فهمه احساس اون روزمو
قدم میزنم تا ازت بگذرم
قدم میزنم بلکه یادم بره
میخوام جا بذارم یه جا فکرتو
نمیذاره این شهرِ پر خاطره
تو هر کوچه ای پا بذارم هنوز
یه احساس ناگفتنی با منه
هوای تو در من نفس میکشه
خیالِ تو با من قدم میزنه
**********************************************
پی نوشت:

آدمهایى هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد.. چگالى وجودشان بالاست... افکار، حرف زدن، رفتار، محبت داشتنشان و هر جزئى از وجودشان امضادار است... یادت نمی رود "هستن هایشان را.." بس که حضورشان پر رنگ است و بسیار "خواستنى"... ردپا حک می کنند اینها روى دل و جانت... بس که بلدند "باشند"... این آدمها را، باید قدر بدانى... وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهاى بى امضایى که شیب منحنى حضورشان، همیشه ثابت است... دنیاتون پر از این ادم ها

[دوشنبه ۱۳٩۳/٤/۳٠] [٩:٢٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

امشب از فرق علی کعبه پلی زد به بهشت

چه مراعات النظیریست

علی........

       کعبه ..........

                 بهشت ................

 

 

*************************************************

باز امشب منادی کوفه، از امامی غریب می خواند

گوشه ی خانه دختری تنها، دارد اَمن یجیب می خواند

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشمِ اَز خون دل، تری دارد

 این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده

 بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه، چشمه در چشمه، متعجب زبان گرفته!پدر

خار درچشم، اُستخوان به گلو، درگلوم اُستخوان گرفته پدر

 آه بابا به چهره ات اصلاً، زخم و درد و وَرم نمی آید

 چه کنم من شکاف زخم سرت، هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا، علت درد پیکرم شده ای

 ماه «اَبرو شکسته» باباجان، چه قَدَر شکل مادرم شده  ای

 سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا

 مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

 پاشو اَز جا کرامت کوفه، آنکه خرما به دوش می بردی

 زود در شهر کوفه می پیچد، که شما باز هم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا، خواب دیدم وَ گریه ها کردم

 اَز همان بُغچه ای که مادر داد، کَفنی باز دست و پا کردم

 کاملاً در نگاه تو دیدم، مثل اینکه مسافری این بار

 گر شما می روی برو اما، بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی، روزگاری بزرگ می گردند

 می نویسند نامه اَما بعد، بی وفا مثل گرگ می گردند

یا زمین دار گشته و آن روز، همه افراد خیزران کارند

 یا که آهنگری شده آن جا، تیرهای سه شعبه می آرند

 وای اَز مردمان بی احساس، دردهای بدون اندازه

 وای اَز آن سوارکاران و نعل اسبی که می شود تازه

 وای اَز دست های نامَحرم، آتش و دود و چادر و دامان

 وای اَز کوچه ی یهودی ها، سنگ باران قاری قرآن

علی زمانیان

 

*******************************************

پی نوشت:

سراسر نام ها را گشته ام و نام تو را پنهان کرده ام . می دانم شبی تاریک در پی است و من به چراغ نامت محتاجم توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و انتظار مرا می کشند و من به زورق نامت محتاجم.

(شمس لنگرودی)

[جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٧] [۱٠:٠۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

تا پلک زدم خواب، مرا آمده برده

تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم

گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

محمدمهدی سیار

 

*******************************

غزلی در مدح امام علی:

 

من که دائم پای خود دل را به دریا می‌زنم

پیش تو پایش بیفتد قید خود را می‌زنم
کعبه ای در سینه ام دارم که زایشگاه توست
از شکاف کعبه گاهی پرده بالا می‌زنم
این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست
در خیالم بوسه بر پای تو مولا می‌زنم
از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم
در رکوعت می‌رسم خود را گدا جا می‌زنم
اینکه روزی با تو می‌سنجند اعمال مرا
سخت می‌ترساندم لبخند اما می‌زنم
من زنی را می‌شناسم در قیامت بگذریم
حرف‌هایی هست که روز مبادا می‌زنم

کاظم بهمنی

 

***************************************

 

 

پی نوشت:

امشب متنی ندارم. حرفم حرف ساده ایست.

امشب مرا یاد کن. در هر ((الغوث ))که می گویی، شاید به حق (یا رب) گفتنت، (خلصنایت )برای من هم مستجاب شود.

[چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٥] [۱۱:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

بس که خوردم غم تو روزه ی من باطل شد

نرخ کفاره ی این خوردن عمدی چند است؟

 

**************************************

دل عاشق به پیغامی بسازد

خمار الوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی ست

ریاضت کش به بادامی بسازد

ندارم ظرف می دل را بگوئید

سفالی بشکند جامی بسازد

قناعت بیش از این نبود که عمری

به جامی دردی آشامی بسازد

چو من مرغی نکرده صید ایام

مگر کز زلف او دامی بسازد

دعا گو قحط شو طالب حریف است

که ایامی به دشنامی بسازد

 

پی نوشت:

عزیزم دوستت دارم ولی با ترس و پنهانی

که پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانی

تحمل کردن این راز از من زن نمی سازد

که روزی خسته خواهد شد دل از اندوه طوفانی

(سها حیدری)

[سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/٢٤] [٩:۱٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

 خیلــــی وقت است کـــــــه "بی تــــــابم" . . .؛

دلـــــــم تــــــــاب میخواهد . . .!

و یک هــــُــلِ محــــکم . . .,

کـــه دلم هــُـرّی بریزد پایین ... هر چـــه درخودش تلنبار کرده را

 

 

*****************************

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند

فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم

همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟

کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند

میش‌ هایم کــه تــه چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:

در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همـــه تا دامنــــه‌ ی کــــوه تحمــــــل دارند

 

پی نوشت:

 

حالا که پر از حرفیم، زنگ انشا نداریم.

[جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٠] [۸:٤٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

پیش نوشت:

 

تو همان آب گورای به وقت سحری

نچشیده لبی از تو اذان را گفتند

 

**************************************

به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود


به ترک خوردن دیوار قسم، آمده بود

پیش من پای همین سفره افطاریمان

به همین قلب گرفتار قسم، آمده بود

تن بیمار مرا با نفسش درمان کرد

به شفای تن بیمار قسم، آمده بود

بوسه می داد به پیشانی من، می خندید

به همبن ماه شب تار قسم، آمده بود

بعد از افطار ندیدم که کجا رفت، ولی


به همین سفره ی افطار قسم، آمده بود…

 

حامد رفیعی

 

پی نوشت:

مدتی در کوچه پس کوچه های کالسکه چی قدم زدم. انصافا کالکشن قشنگی ست از شعر. ادامه می دهم . بی مخاطب خاص. صرفا برای خودم.

[پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٩] [۱:٢۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak