کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

کاش می گفتی چرا من لایق عشقت نبودم

من که با تارم، به پودم، بودنت را می ستودم

کاش یک بار از سر شرم، از نماندن گفتی بودی

یا که قبل از بودن من مریمت را چیده بودی

 

من که در ناباوری ها ، رفتنت را می نگارم                                           

ذره ای هم آنچه گفتی، به خدا باور ندارم

 

من که از آن روز اول گفته بودم میروی تو

باز با اصرار و خواهش از نرفتن دم زدی تو

رفتن؟ آن هم بی صدا؟ اما جوابم این نیود...

گفته بودم می روی، تو جا زدی، اما چه زود!

 

نوری از یاد تو مانده، روشن، اما بی فروغ

حرفهایت مثل قصه، خواندنی اما دروغ

داستان عشق ما افسانه ای شد ماندگار

بر زمینم زد عجب این بی مروت روزگار

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٠] [۱۱:۳۸ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak