کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

چندی است عاشقانه قلم می زند دلم

از ماجرای چشم تو دم می زند دلم

نام تو از شبی که به رگهای من دوید

یک در میان برای خودم می زند دلم

این را که مردمان ضربان نام کرده اند

دست خوشی است بر سر غم می زند دلم

روزی هزار بار ورق های کهنه را

مشتاق و بیقرار به هم می زند دلم

هر جا به سبز خاطره های تو می رسد

انگار در بهشت قدم می زند دلم

یک شب به خنده گفت چرا داد می زنی

این قدر هی نگو که دلم می زند دلم

حرفش ادامه داشت که بی اختیار ، من

گفتم عزیز من چه کنم ، می زند دلم

آرام برد گوش مرا روی سینه اش

دیدم چنین که اوست چه کم می زند دلم

دیدم در این قمار دل او برنده است

دیدم فقط به قدر عدم می زند دلم

 

حسن دلبری

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٥] [۱٠:٤٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak