کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

در مصاف من و تقدیر،خدا خوابش برد
تا مرا بست به زنجیر،خداخوابش برد

سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست
در همان لحظه ی تحریر،خدا خوابش برد

- چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من -
وسط این همه تصویر،خدا خوابش برد

رود یک شب به هواخواهی تو لب وا کرد
مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد

ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد
آخر سوره ی انجیر،خدا خوابش برد

شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم :
وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد

حامد بهاروند

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/۱٦] [٩:۳۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak