کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

شبی گریست ،شبی که گریست ویران شد
وچشمهاش که در دستهاش پنهان شد
«گریست»اسم زنی بود که شبی در...هیچ ـ
فقط گریست ، فقط بی دلیل ویران شد
شبی که آمد،یا رفت...!من نمیدانم
«گریست»قامت خود را گریست ، عریان شد
و واژه های معلق گسیل شد سویش
اتاق ریخت به هم،بعد ...بعد...طوفان شد
«گریست»یک غزلِ ساده شد بخاطر من
وبیت اول من رفت بیت پایان شد
اتاق ساکت شاعرـ که نیست ـ شاعر نیست!
ـ نه،رفت شاعر،آوارهء خیابان شد
مهدی فرجی
پی نوشت:
چقدر دلم گرفته امشب. نمی دونم چقدر ، شاید به اندازه ی همون 10 تای بچگی.
از کدامین غروب غمین آمده بود این پیرزن امروز،
  که چشمان بی قرارم را فانوس خانه اش کرد؟
کاش هیچ وقت امروز رو نمی دیدم.
  می خوام از هر چه هست تهی بشم. دوست دارم به جایی برسم که هیچ کس بی اعتنا از روی گلبرگ های احساس نگذره. دوست دارم به جایی برم که سخاوت به گستردگی پهنه ی دریا باشه. جایی که برای سرمای دل ها پیراهن توجیه می بافند و غصه ها را در مغز می جوند. تکه یخی پیشکش خورشید می کنند تا بی عطش شود. جایی که مردم هرچه دارند در اشک پاک چشمشان شسته و تقدیم می کنند.
امروز یکی از بدترین روز های زندگیم بود. خیلی سخت بود دیدن اشک های پیرزنی که هیچ پناهی نداشت. قصد من تکفیر نیست ولی خدا انگار خوابیده.
تازه دارم معنی حرف هاتو می فهمم. قشنگی زندگی خیلی کمتر از زشتی های اونه.
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
          
     من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
      وز عذاب خلق و من یا رب چه ات منظور بود
حاصلی ای دهر از من غیر شر و شور نیست
   
          مقصدت از خلقت من سیر شر و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب، از چه ام
    
          آفریدستی، زبانم لال چشمت کور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من جهانت عیب داشت؟
    
       ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود؟
راست گویم نیست جز این علت تکوین من
         
       قالبی لازم برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
      
   گر خدائی هست ز انصاف خدایی دور بود
گر من اتدر جای تو بودم امیر کائنات
         
      هر کسی از بهر کار بهتری مامور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد
      
     از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود؟
                                              میرزاده عشقی
روزی که این شعر رو نوشتی و بهم دادی، بارها و بارها خوندمش. نمی تونستم بفهمم که چی می تونه باعث شه که کسی این چنین شعری بگه یا چی باعث میشه کسی چنین شعری بخونه.
امروز فهمیدم اون روز چی گفتی.
این شعر وصف حال امثال این پیرزنه که حتی نمی دونست باید برای کدوم دردش گریه کنه.
   
امروز به چشمم بزرگتر شدی،
  راه درازی باید برم تا به حرفهات برسم. از کدام پنجره نگاهت کنم؟ از کدام سمت به تو سلام کنم؟ اگر بپذیری دلم را در گلبرگ می پیچم و هدیه می کنم.
اگر بپذیری کلماتم را در مسیر قدم هات قربانی می کنم.
تو آن بزرگترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت.
ماه خیالی است در ذهن من که تو سردار آنی
درست گفتی که( تجربه) توئی.
دوستت دارم.
دلم گرفته، باید امشب ببارم.
 
در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی.
تا بعد.
عسل بانو

 

 

 

[جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩] [۸:٠٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak