کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من مدتیست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

اینروزها پراز هیجان تغزلم

چیزی بجز ترانه ندارم برای تو

جان من است وجان تو،امروزحاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت»اعداد عاجزند

اصلآ نمیشود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه وکویرودشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب،تو« ماه»ای من آفتاب

یاری برای من تو ویارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

 

مهدی فرجی

 

[جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩] [۱٠:۱۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak