کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

غریبه آمده بود آشنا شود با من

و از مسیر مقدر جدا شود با من

 

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند

به درد بی دینی مبتلا شود با من

 

خدای کودکیش را کنار بگذارد

خودش خدا بشود یا خدا شود با من

 

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد

ز قید کهنه عادت رها شود با من

 

بدل به من بشود من بدل به او بشوم

برای چند شبی جا به جا شود با من!

 

برای معرکه گیری غریبه تنها بود

در این مکاشفه می خواست ما شود با من

 

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود

که باز وارد یک ماجرا شود با من

οοο

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او

 

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

 

برای آتش بازیش یک نفر کم بود

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او

 

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او

 

مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد

که خود روانه راه خطا شدم با او

 

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

بهروز یاسمی

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢] [۸:٠٩ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak