کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

میتوانی بروی قصه ورویا بشوی

راهی دورترین گوشهءدنیا بشوی

ساده نگذشتم ازاین عشق،خودت میدانی

من زمینگیرشدم تا تو،مبادابشوی

آخ مثل خوره این فکر عذابم میداد

چوب من را بخوری ؛ورد زبانها بشوی

من وتو مثل دوتا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم،بلکه تودریا بشوی

دانهء برفی وآنقدر ظریفی که فقط

باید ازاین طرف شیشه تماشا بشوی

گرهء عشق تورا هیچکسی باز نکرد

توخودت خواسته بودی که معما بشوی

درجهانی که پراز«وامق»و«مجنون»شده است

میتوانی«عذرا» باشی،«لیلا»بشوی

میتوانی فقط از زاویهءیک لبخند

در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی

بعدازاین، مرگ نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تـنها بشوی

 

 مهدی فرجی

[جمعه ۱۳۸٩/٩/٢٦] [٢:٤۱ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak