کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

از پس شیشه عینک استاد
سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند
  که چه ها در دل من می گذرد
***
می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه
وای اگر بر دل نو خواسته ای
لشکر عشق بتازد بیگاه
***
می نشینم همه ساعت خاموش
در دلم با غم تو دنیاییست
ساکتم گرچه به ظاهر اما
در دلم باغم تو غوغاییست
***
مبصر امروز چو اسمم را خواند
بی خبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند
که جنون گشته به طفلک غالب
***
بچه ها هیچ  نمی دانستند
که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر

***

من به یاد تو و آن روز بهار
که تو را دیدم با جامه ی زرد

تو سخن گفتی اما نه زعشق

من سخن گفتم اما نه ز درد

 


***
من به یاد تو و آن خاطره ها
یاد آن لحظه که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می نگرد
از پس شیشه عینک استاد
***
با خیالت خوشم از اول زنگ
لحظه ای فارق از این دنیایم
زنگ خوردست منوچهر بیا
تو فریدون برو من می آیم...!

 

منوچهر سیستانی

[شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧] [٧:۳٥ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak