کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

حالا که آمدهای
سلام
حالا که نمی
روی
خداحافظ
ای همه شب
هایی که با هم
گریه کردیم

 

حالا که آمدهای
چه لباس
های مهربانی پوشیدهاند
همه
ی این کلماتی که از تو میگویند

 

 

حالا که آمده ای

دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد

امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند

با این همه بیداری!

 


حالا که آمده ای

آن سوزنبان را بد عادت نکن

بگو که خیال سفر نداری

 


حالا که آمده ای

این همه کبوتر و این همه گنجشک

چرا به لانه هایشان بر نمی گردند

تو که جائی نرفته بودی!

 

 

حالا که آمده ای

گریه نکن

دیگر مشق نمی نویسی

همه ی مدادهایت رنگی است

 

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چقدر با هم بودن خوب است

 

حالا که آمده ای

هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن

گنجشک های آن شهر دور دست هم

برای خود فکری می کنند

 

حالا که آمده ای

هی دست و دلم را نلرزان

هی دلواپسم نکن

اگر نمی مانی

بیابان های بی باران

منتظرم هستند

 

حالا که آمده ای

همین پرنده بی طاقت

که تو را گم کرده بود

با خیال راحت

دلش را بر می دارد و

به جانب جنگل های دور می رود

 

حالا که آمده ای

تازه می فهمم

احساس آن دهقان پیر و

مزه ی دعای باران را

 

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ابرهائی که به جای دیگر می روید

 

حالا که آمده ای

خدا هم خوشحال است

دیگر وقتش را نمی گیرم

 

حالا که آمده ای

نمی خوابم

وقتی منتظر کسی نیستی

چه قدر بیداری بهتر است

 

حالا که آمده ای

از گاوها بگو

فلسفه اش چیست

آن همه مهربانی و

این شاخی که بر سر دارند

 

حالا که آمده ای

به همان زنبوری می اندیشم

که نیشت زد و تو خندیدی

چه درد قشنگی دارد این مهربانی

 

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

چرا ما فقط سنگ پرتاب می کنیم

حتی برای قورباغه هائی

که آواز دلشان را می خوانند

 

حالا که آمده ای

پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می آیم

خودت به من آموخته ای

برای دیدن دریا

دلی و

دیگر هیچ

 

حالا که آمدهای
همه برمی
خیزند
همه سلام می
کنند
همه می
خندند
حالا که
آمدهای
مگر چه خبر شده است؟!

 

حالا که آمدهای
حافظ درست گفته است
یوسف گمگشته
ی من

 

حالا که آمدهای
همه
ی کلیدها و همهی کلمات را جا میگذاریم و
به کوهستان
های بیکلید و بیکلمه برمیگردیم

 

حالا که آمدهای
از من می
پرسی
این عصا و این عینک چیست
من از سال
های بی باران با تو چیزی نمیگویم

 

حالا که آمدهای
می
گویم چه ماجرای قشنگی است
کبوترها دانه
هایشان را در زمین میخورند و
امتحانشان را در آسمان پس می
دهند

 

حالا که آمدهای
دوباره این سؤال را از هم می
پرسیم
مگر ما برای ماهی
‎‎‎ها چهکار کردهایم
که این همه قلاب می
اندازیم
                                در آب

 

حالا که آمدهای
قبول کن
جاده
ها به جایی نمیرسند
این بار از مسیر رودخانه می
رویم

 

حالا که آمده ای

من هم موافقم

در امتحان بعدی

ورقه هایمان را سفید می دهیم

سفیدِ سفید

مثل برف

 

حالا که آمده ای

چترت را ببند

در ایوان این خانه

جز مهربانی نمی بارد

 

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

میان من و تو فاصله ای نیست

میان من و تو تنها پرنده ای ست

که دو آشیانه دارد

 

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست...

 

حالا که آمدهای
همین یک کلمه کافی است
  آمدهای

 

محمد رضا عبدالملکیان

 

[دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٩] [۸:۳۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak