کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

خداوند بی نهایت است و لا مکان  و لا زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه  خلاف

و زبان هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از هر ناجوانمردی، ناراستی و نامردی

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر  سفره شما

با کاسه حوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

[دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٥] [٤:٢٠ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak