کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

آمدم شاید کمی از درد هایت کم شود

تا مبادا زیر باری شانه هایت خم شود

 

خواستم با چشمه ای لبخند مهمانت شوم

همنشین غصه ها و رنج پنهانت شوم

 

عشق آمد با خیالی، ناگهان تصویر شد

من نمی دانم چرا، اما به هر تقدیر شد

 

چشم تا بر هم زدم دیدم به تو لیلا شدم

دست و پایی می زدم، دیدم خودم دریا شدم

 

آمدم، اما نمی دانم چه شد؟ باران گرفت؟

غصه ای پیدا شد و در قلب تو سامان گرفت

 

نو بهاری داشت می آمد ولی پاییز شد

کاسه ی صبری که می جوشید هم لبریز شد

 

راه روشن بود، اما ناگهان تاریک شد

تک مسیری تا خرابستان شد و باریک شد

 

رفتی و لیلای تو شیدا و تنها مانده بود

رفتی  و یک ثانیه گویا ز دنیا مانده بود

 

رفتی خورشید رفت و آسمان باران گرفت

بغض های بی قراری در گلویم جان گرفت

****************

در دل دریایی ات یک چند کشتی راندم و....

کشتی ام امروز و در طوفان دریا ماندم و......

 

(عسل بانو)

 

پی نوشت:

این جدید ترین شعر منه، مخم قد نداد بیشتر ادامه بدم، به خاطر همین آخرش سه نقطه گذاشتم.

شاید بعد ادامه بدم

این شعر که مهمانم شد، تفآلی زده به دیوان حافظ.

مثل همیشه با غزلی که آمد مبهوت ماندم. بهترین دوست منه حافظ. همیشه حرف دلم رو میگه.

این بود غزل:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود           هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود

از دماغ من سر گشته خیال دهنت           به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند         تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است   برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت   که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است   درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سر گردان  دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

. احساس می کنم جای آخرین غزلم برایش بنویسید- خیلی خالیه. اصلا اون غزل همیشه باید بالاترین قسمت وبلاگ باشه.

بگذریم....

تا بعد.

عسل بانو

[شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤] [٥:۱۸ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak