کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

برای رنج خاموش دوست جدیدیم  که به من افتخار اعتماد داد:

سالها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند. خدا هر بار به آنها اینگونه می گفت:

(( من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.))

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: (( با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست))

گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی

آن طوفان بی موقع چه بود؟

چی می خواستی از لانه ی محقرم؟

کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض راه برکلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت.

فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت:(( ماری در راه  لانه ات بود. خواب بودی.باد را فرمان دادم لانه ات را وا‍‍ژگون کند و تو از کمین مار پر گشودی))

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: (( چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی))

اشک د ر دیدگان گنجشک نشسته بودوناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریه هاش ملکوت خدا را پر کرد

 

[چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧] [۸:۳٧ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak