کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

 

 

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

 

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

 

 

از سمک تا به سهایش کشش لیلی برد

 

من به سر چشمه ی خورشید نه خود بردم راه

 

 

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خس بی سرو پایم که به سیل افتادم

 

 

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

 

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود

 

 

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

 

 

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بو د

 

 

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

 

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

 

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

 

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

 

(علامه طباطبایی)

 

 

 

پی نوشت:

 

امروز هوای اهواز مه آلود بود

حال ما هم غم آلود بود

جمعه باشه و هوا گرفته باشه و دلت گرفته باشه ...... چه شود؟!!

یه چیزایی از ذهنم گذشت و هر چه تلاش کردم شعر نشد...

مثلا:

چند وقت است نمازم پر از اخلاص تو است

                            همه ی راز و نیازم تو و احساس تو است

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

                              نگرانم ، نکند تب..... به تو می اندیشم

 

خلاصه نشد که شعر بشه.....

همین.

(عسل بانو)

[جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٧] [٩:۱٢ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak