کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

21 سال از مهرماه 1368، یعنی اولین مهری که دبستانی شدم، می گذره ولی همیشه و هنوز هفته و روزهای آخر شهریور ماه یه جور عجیبی دلشوره دارم. یه دلشوره شیرین. یه چیزی مثل دلشوره خرید کیف و کتاب مدرسه.

همیشه عاشق بوی کتاب نو بودم و هستم هنوز.

اون موقع روزهای اول مدرسه، دست به سینه پشت نیمکت می نشستیم و خانمم معلم یکی یکی کتاب ها رو روی میز جلوی ما می گذاشت. همیشه اول کتابها رو باز می کردم و بو می کردم. عاشق بوی کتابم هنوز، کتاب نو.

یادش به خیر کتاب فارسی اول دبستان، با اون جلد کاهی و طرح گلی که ساقه اش مداد بود.

و یادش به خیر اولین معلم، خانم رفیعی، نمی دونم الان کجاست؟ اصلا بین ما هست یا....؟

اون سال که معلم من بود می خواست باز نشسته بشه، می گفت چشماش تراخم داره. ( دبیرستانی بودم که یک روز توی اتوبوس دیدمش، شناختمش، کاش دستش رو بوسیده بودم که منو بنده خودش کرد، که امام علی گفت هرکه به من حرفی یاد داد مرا بنده خود کرد، که خانم رفیعی همه حروف رو به من یاد داد. )

مستعد بودم و پر تلاش. خیلی پیش تر از هم سن و سال هام و قبل از شروع اولین مهر دبستان، خوندن رو به کمک بابام یاد گرفتم. کیهان بچه ها می خوندم و دیوار نوشته ها و تیتر بزرگ روزنامه ها رو.( اون موقع کیهان بچه ها 5 تومان بود. 5 تا یه تومنی. راستی یادم باشه یه کیهان بچه ها بخرم ببینم هنوز قشنگه؟ )

عزیز کلاس خانم رفیعی بودم، همیشه نماینده و مبصر کلاس بودم و عاشق نوشتن بدها و خوب ها پای تخته سیاه.

( راستی الان با این تخته های وایت بورد نوشتن بیشتر حال میده یا اون موقع با گچ روی تخته سیاه؟)

 تا اینکه یه روز بابا، با یه  آتاری اومد خونه. هم سن و سال های من، بچه های سال های 61 و همون حوالی حتما یادشون هست آتاری رو. کوچیکتر ها ندیدن شاید. یه چیزی بود تو مایه های همین play station ، کامپیوتر که نبود اون موقع.

نمیدونم یهو چی شد که اون همه عشق به کتاب و مدرسه و خانم رفیعی به روزه جاشو داد به آتاری؟!!!!

دیگه دوست نداشتم برم مدرسه. می خواستم فقط بشینم و آتاری بازی کنم. به بهانه های مختلف مدرسه رو دو در می کردم. یه روز می گفتم آخ دستم یه روز سر درد رو بهونه می کردم.

باز محبت خانم رفیعی منو برگردوند. توی کلاس نشوندم کنار خودش. نیمکت من شد میز معلم ، میز خانم رفیعی شد میز من. چقدر بچه ها کفر ی بودن حتما.

پرسید ماجرا چی بود؟ خجالت کشیدم بگم به خاطر آتاری بود. یهو شیطون گولم زد بچه بدی شدم. الکی گفتم اون دختره اذیتم کرد و یکی از بچه ها رو نشون دادم.دروغگو

اون روز بعد از کلاس، زنگ تفریح که خوردف همون دختره طفلکی اومد و به خانم رفیعی موز تعارف کرد. خانم رفیعی یکی خوابوند تو گوشش. به خاطر من آخ

واااااااااااااااای چقدر الان شرمنده امناراحت

چطور اون دختر رو پیدا کنم که حتی یادم نیست اسمش چیه؟ چه ریختی شده بعد از 21 سال؟

 کجایی یار دبستانی من؟

کاش یادت باشه من  و کلاس اول خانم رفیعی و دبستان بوعلی رو توی اهواز فلکه سه گوش.

کاش خواننده وبلاگم باشی

کاش منو بخشیده باشی

که هر سال همین روزها، همین اواخر شهریور یادت هستم و وجدانم دردناکهخیال باطل

[جمعه ۱۳۸٩/٦/۱٩] [۱:٥٦ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak