کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

(نجمه زارع)

 

            پی نوشت:

 

    گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد

                                کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات

   یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من

                            با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات

 

            (بر گرفته از وبلاگ سایبان عشق)

     ********

  وقتی حس می کنی حرف زیاده برای گفتن و....

  وقتی شعرت نمیاد.....

  هیچی اصلا بی خیال......

 

   (عسل بانو)                     

[یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳] [۱٠:٠۳ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak