کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

(نجمه زارع)

 

 

 

     پی نوشت:

         آنقدر آه کشیدم که ز جان سیر شدم

                                  چهره ام گر چه جوان است ز دل پیر شدم

 

     هیچ وقت اینقدر بی قرار و ناراحت نبودم  .

     حتی حرف معمولی نمی تونم بزنم چه برسه به شعر.  

    دلم  می خواد دو مصرع به شعر قشنگ خانم زارع (روحش شاد)

 اضافه کنم:

        در نمازم سجده هم اینبار آرامم نکرد

                      مشت های بر در و دیوار آرامم نکرد

 

 

    ( عسل بانو)

[سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٥] [٩:٥٤ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak