کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

 

من و تو زائران خسته ی یک معبد دوریم

که با دستان خالی باز می گردیم

ولی احساسمان لبریز عرفان است...

 

 

من و تو راندگان آسمان هاییم....

ظهور نور را دیدیم در آفاق

و حتی خوشه ای از عشق هم چیدیم..

*****

و اکنون قرن هاست عزلت نشین کوی رندانیم

و بر سجاده ی اطلس

وضو با اشک می سازیم

 

پی نوشت:

چند روزه که نشستم تنهائیت رو بنویسم

به دفترم نیامدی

حالاکه فکر می کنم می بینم خوبها هرگز تنها نیستند

مهربانی همسایه ی همیشگی آنهاست، و تو خوبترینی.

 

عسل بانو

[دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۸] [٧:٤٥ ‎ق.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak