کالسکه چی

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت، آمدم جامه مدر، نعره مزن، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم...گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو...من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت...سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

دوستت دارم تو را، تنها،  نمی دانم چرا؟

خویش را گم کرده ام، اما نمی دانم چرا؟

پیچشم داد خدا در نفسم تاب افتاد

بسته پایم را دلم، آنجا، نمی دانم چرا؟

 

 عسل بانو

پی نوشت:

 

با تو قدم زدن را آنقدر دوست دارم که به جای خانه برای عشقمان جاده خواهم ساخت.

        (عسل بانو)

[چهارشنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٧] [٩:٥٤ ‎ب.ظ] [عسل بانو]

عسل نوشت شما ()


Design By : Pichak